مدرسه فمینیستی: در زمانه ای بسر می بریم که تاریک ترین و عقب افتاده ترین نیروها از اعماق جوامع مسلمان نشین سربیرون آورده اند و با پشتوانه اسلحه و زور و کشتار، خاورمیانه و شمال آفریقا را به جولانگاه خود تبدیل کرده اند. طالبان، القاعده، بوکو حرام، داعش و دیگر نیروهای مشابه، رؤیای زندگی بهتر را در میان مردمان این مناطق خاموش کرده اند، آنچنان که حتی در ایران که خوشبختانه هنوز فاصله اش را با آتش جنگی که در آن طرف مرزهایش شعله ور است، حفظ کرده، رؤیای مردمان اش برای رسیدن به دموکراسی، با موانع سخت و رنج آور موجود در منطقه، رنگ باخته است.

حتی طبیعت هم مداخله کرده تا رؤیاهایمان کمرنگ شود. وقتی پیش بینی خشکسالی، آلودگی های محیطی، تورم و گرانی و کمبود شدید آب محاصره مان کرده و بغل گوش مان هم جنگ و خونریزی و منطق اسلحه حاکم است، تخیل مان صرفاً به اندکی آب و برق و خالی نماندن سفره هایمان محدود می شود. این تصویری از وضع موجود ما مردم ایران است. هر چند توافق هسته ای و سر عقل آمدن مسئولان برای دست کشیدن از بلندپروازی هایی که مخالف منافع ملی مان بود، توانسته کمی، فقط کمی دایره تخیل مان را وسعت بخشد ولی تداوم سیاست های چکشی در داخل کشور هنوز بن بست های موجود داخلی و جو امنیتی را به ما یادآور می شود. سیاست های افراط گرایانه در منطقه، همراه با زورمندی بخش های افراطی و بنیادگرا در داخل کشور که هدف شان را بر نقض حقوق زنان گذاشته اند تا از این طریق کل ندای حق خواهی جوامع منطقه را خفه کنند، از دیگر بن بست های پیش روی ماست. در این میان طبعاً مردم و جامعه مدنی نمی توانند جم بخورند و نفسی تازه کنند. در واقع جامعه مدنی ما تا خرخره در زیر بار وضعیت دهشتناک منطقه ای، وضعیت بد اقتصادی مردم – که باعث شده آنان از هر خواسته دیگری غیر از معیشت فاصله بگیرند ـ و نیز سایه سنگین و فراگیر امنیتی و انواع و اقسام «نیروهای فشار» موسوم به نیروهای خودسر، که در هر فرصتی برای راحت نبودن زندگی مردم، فراتر از قانون و عرف، جولان می دهند و عقاید خودشان را به اکثریت مردم تحمیل می کنند.

حال با این همه مانع و بن بست و فشار بر جامعه مدنی، به راستی عجیب و غیرقابل باور است که عده ای در این میانه ادعا می کنند که فقط چند نفر از فعالان مدنی که «تندروی می کنند» و به اصطلاح آنان «معرکه گیری» می کنند سبب شده اند که جامعه مدنی «زیر فشار قرار بگیرد»!؟! به راستی آیا عده ای انگشت شمار از کنشگران جامعه مدنی سبب ساز فلج شدن جامعه مدنی شده اند؟

البته شاید طبیعی باشد که نیروهای صدمه دیدۀ جامعه مدنی ما که با وجود موانع و بن بست های موجود، به نوعی بیماری فلج موسمی دچار شده و نمی تواند پیش رود، به خودزنی دست بزند. یعنی در طول تاریخ معاصر هم دیده ایم که در چنین شرایطی که همه طرف بن بست است عده ای برای رهایی خودشان از «بن بست» دنبال بز بلاگردان و مقصر می گردند و باید با مناسکی خاص، فرد یا افرادی را قربانی کنند تا حداقل وقتی نمی توانند کاری به نفع جامعه از پیش ببرند حداقل دل شان آرام شود.

در واقع همواره در جوامع عقب افتاده، بن بست ها و گره های کوری که آینده ای روشن رای باز شدن ندارند سبب می شود که جامعه با «قربانی» کردن چند نفر خود را به لحاظ روحی تخلیه کند. البته در جوامع پیشرفته به جای این «قربانی کردن»، اتاق های فکر و گفتگوی عمومی و دامنه دار برای شناخت ابعاد فاجعه و بررسی بن بست ها و… به راه می افتد تا حتی اگر شده در درازمدت و گام به گام این بن بست ها را حل کنند ولی در جوامع عقب افتاده، به جای گفتگو، جامعه با «قربانی» کردن چند نفر، خود را به لحاظ روحی تخلیه می کند و برخی با «قربانی کردن و مقصر جلوه دادن عده ای» این دوران را می گذرانند. امروز هم به نظر می رسد کسانی مانند نرگس محمدی، نسرین ستوده، محمد ملکی و… «بلاگردان» بن بست های امروز جامعه شده اند تا برخی روشنفکران مدعی، از طریق قربانی کردن شان، فریاد برآورند که به خاطر نرگس و نسرین و… است که جامعه مدنی ما به بن بست خورده و چنین خوار و خفیف و بی دست و پا شده است!

در این جا از کسانی که بن بست هایشان را «فرافکنی» می کنند و افرادی مانند نرگس محمدی را که امروز در زندان است و نمی تواند از خودش دفاع کند، مقصر جلوه می دهند می توان پرسید که آیا به راستی فعالیت های مدنی نرگس محمدی، فراتر از چارچوب قانون اساسی بوده است؟ اگر حاکمیتی نمی تواند قانون اساسی – که خودش بر اساس آن حاکم شده – اجرا کند، اشکال از کسانی مثل نرگس محمدی است؟ مگر حق اعتراض مسالمت آمیز نسبت به مشکلاتی که در جامعه وجود دارد در قانون اساسی به رسمیت شناخته نشده است؟ مگر نرگس محمدی اسلحه دستش گرفته و جان و زندگی کسی را گرفته است که مستحق زندان باشد؟ از کی تا حالا در قانون ما سخنرانی کردن و سر زدن به خانواده هایی که مستحق همدلی هستند و یا برگزاری مراسمی کوچک در اعتراض به آلودگی هوا یا اسیدپاشی، و… جرم است؟ اگر برخی از مسئولان ما جرم های خودساخته و فراقانونی می سازند، ما که مدعی طرفداری از دموکراسی، چندصدایی، حقوق شهروندی و مدنیت هستیم چرا این چنین «جعل قانون» توسط برخی از حاکمان را بر می تابیم و به جای «متجاوز»، «قربانی» را سرزنش می کنیم؟ آیا اگر نرگس محمدی یا دیگران به زعم بعضی کسان مثلاً «تندروی» نمی کردند، بقیه می توانستند در این شرایط فعالیت های درخشانی در جامعه مدنی از خود نشان بدهند و یا فقط باعث می شد که همه مطمئن شوند که «کاری از دست هیچ کس ساخته نیست»؟!

در این میان خرده ادعاهای دیگری همواره مطرح بوده که در ادامه به آنها اشاره می شود:

۱ – همواره هنگامی که در اعتراض به شرایط نگهداری یکی از زندانیان فعالیتی صورت می گیرد همیشه هستند کسانی که بگویند پس «برای آن دیگری یا برای بقیه چرا کاری نمی شود؟» یا اگر آن فرد زندانی دارای نفوذ معنوی و اجتماعی – و تا حدودی صاحب نام – باشد همین را بهانه می کنند و می گویند که «چرا برای زندانیان گمنام کاری نمی شود؟». در پاسخ باید از این مدعیان پرسید مگر «موقعیت و شهرت اجتماعی» فلان زندانی، میراث خانوادگی اش است که داعیه «عدم تساوی» را در این مورد، بهانه می کنید؟ کسی که دارای نفوذ معنوی و اجتماعی می شود بی شک به خاطر تداوم فعالیت ها و فداکاری های و خدماتی است که برای جامعه انجام داده و به همین اعتبار در میان مردم و در قلب فعالان جامعه مدنی از احترام و محبت برخوردار می شود. بنابراین خیلی طبیعی است که کسی که خدمات شایانی به جامعه کرده است از سوی مردمی که این خدمات را طی سالیان سال دیده اند، مورد احترام و ارزش خاص قرار می گیرد و طبیعی است که در قبال آن خدمات، جامعه هم برای رهایی اش واکنش بیشتری نشان می دهد. پس این نشانه تبعیض بین زندانیان نیست بلکه نشانه آن است که کسانی که گمنام هستند هنوز آنچنان خدماتی به جامعه و کشورشان ارائه نکرده اند یعنی وقت و فرصت اش را نداشته اند. که اگر چنین امکان خدمت رسانی برای آنها هم فراهم می آمد باعث می شد که جامعه نیز قدر و ارزش حضورشان را بیشتر بداند و در قبال زندگی اجتماعی اش حساسیت بیشتری نشان دهد، ولی کسانی که سالیان سال خدمات به جامعه رسانده اند و صدای بی صدای مردم و گروه های فرودست جامعه خود شده اند، جامعه نیز قدر آنان را بیشتر می داند.

دوستان، باور کنید که «گمنامی» فضیلت نیست. همچنین گمنامی لزوماً به معنی «خدمت رسانی در خفا به مردم» هم نیست بلکه نشانه آن است که آن فرد گمنام هنوز با فعالیت هایش نتوانسته احترام جامعه را برانگیزد. بنابراین طبیعی است که سرنوشت و زندگی کسی که در قلوب مردم جایی پیدا کرده و از طریق فعالیت های مدنی و ایثارگرایانه اش موقعیت اجتماعی و معنوی به دست آورده طبعاً برای جامعه از اهمیت بیشتری برخوردار است و برای همین، اخبار و گزارش از سرنوشت چنین فردی حتی اگر به همان میزان اندک زندانیان گمنام مطرح شود باز هم در جامعه بازتاب بسیار بیشتری می یابد و دست به دست می شود. هر چند قبول دارم که گاهی رسانه ها می توانند «شهرت فست فود»ی هم بیافرینند ولی این در مورد زندانیان سیاسی و فعالان شناسنامه دار، خیلی صادق نیست زیرا در این وادی، آن چه میزان سنجش است در واقع خدمت رسانی افراد به کشورشان است به همین سبب است که در مورد کسانی مانند «نرگس محمدی» که سالیان سال است دارد برای اصلاح جامعه تلاش می کند، نمی تواند تعمیم داده شود.

۲ – برخی ادعا می کنند که اگر مجموعه فعالیت های حقوق بشری را نگاه کنید در آن بی عدالتی می بینید، چرا که «همه» به یکسان از خدمات و فعالیت های حقوق بشر بهره نمی برند! اما باید پرسید مگر ما چقدر گروه های حقوق بشری داریم که توان و امکان آنرا داشته باشند که به «همه»، و به «همه موارد نقض حقوق بشر» رسیدگی کنند؟ وقتی در جامعه ای، عده محدودی به این فعالیت ها می پردازند، طبیعی است که امکان شان هم محدود است و قاعدتاً نمی توانند به «همه» رسیدگی کنند. آنها «دولت» نیستند که بودجه های میلیاردی و امکانات یک کشور و کارمندان میلیونی داشته باشند که بتوانند به «همه» افراد و «همه» امور رسیدگی کنند. اگر در جوامع دموکراتیک نگاه کنیم با توجه به آزاد بودن فعالیت گروه های مدافع حقوق بشر، بی شک آنها امکان رسیدگی به دایره وسیع تری از امور را دارند ولی در جامعه ما با این همه محدودیت و فشار، و اندک بودن تعداد گروه های حقوق بشری، امکان رسیدگی به «همه» وجود ندارد. بنابراین به جای آن که عده ای بنشینند و این گروه های اندک موجود را نقد کنند، بهتر است آستین بالا بزنند و برای گسترش تعداد چنین گروه هایی اقدام کنند. بی شک وقتی شمار این گروه ها آنچنان زیاد شوند عدالتی که دنبالش هستیم احتمالاً به «همه» تعمیم می یابد.

محکوم کردن گروه های کم تعداد حقوق بشری، تبعات دیگری هم دارد از قبیل: دلسرد کردن مردم نسبت به فعالیت های حقوق بشری و گسترش عافیت طلبی و خانه نشینی. زیرا ترور شخصیت فعالان و مدافعان حقوق بشر نه تنها تولید و تکثر چنین گروه هایی را با مانع روبرو می کند بلکه آدم هایی که به عزم اعتراض به نقض حقوق بشر، می خواهند از کنج خانه هایشان بیرون بیایند دچار وسواس و تردید می کند، چرا که وقتی آن همه تصویر منفی نسبت به چنین گروه هایی ارائه می شود بی شک مردم و جامعه نه تنها به برپایی چنین گروه هایی ترغیب و تشویق نمی شوند بلکه به خاطر آن که «اشتباه» نکنند از هرگونه حرکتی، خودداری می ورزند چون می بینند کسانی که در گوشه ای می نشینند و «فعالیتی انجام نمی دهند»، حداقل از «حق نقد و خرده گیری» به دیگران برخوردار می شوند، و در ثانی وجهه شان هم حفظ می شود. بنابراین «بی عملی» ارج و قرب بیشتری از «فعالیت کردن» می یابد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)