سخنرانی اخیر دکتر سروش با عنوان “داعشیان و دانشیان” را که در دانشگاه یو سی ال لندن ایراد شده با دقت گوش کردم. با شنیدن این سخنرانی و مطالعه برخی آثار اخیر حس من این است که دغدغه های هویتی دکتر سروش پررنگ تر شده است، یعنی ایشان تاکید دارند که با دو گروه مرزبندی کنند: یکی با بنیادگرایان دینی که تفسیری خشن از دین دارند، و دیگری با نامسلمانان و غیرمومنان. یعنی تو گویی اصطلاحاً دغدغه های احیاگرانه ایشان بیشتر شده است. البته تاکید زیاد بر تفکیک میان مومن و غیرمومن برای خود من چندان جذاب نیست، گرچه در نگاه درون دینی چه بسا از مقداری از آن گریزی نباشد، و این پارادوکس روشنفکری و ایمان است که شاید راه حل قطعی هم ندارد.

همراستا با این روند تو گویی جایگاه عرفان هم در منظومه فکری سروش پررنگتر شده است. به عنوان مثال نگا. مقالات اخیر ایشان با عنوان “رویاهای رسولانه” که تفسیری عرفانی از مقوله وحی است. این پررنگ شدن عرفان در نظام فکری سروش ممکن است بر غنای اندیشه دینی ایشان افزوده باشد (که احتمالا چنین است)، ولی به گمانم بالقوه آفتی برای پروژه سیاسی ایشان است (عرفان بادکوبه هم در مقاله ای با عنوان “نقدی بر نظریه نعمت ناتوانی عبدالکریم سروش” بر این نکته بدرستی انگشت نهاده است). مهمترین ناسازواری عرفان با دموکراسی خواهی نابرابری نهادینه در دل عرفان است. در عرفان در یک طرف قطب و مراد داریم، و در طرف دیگر مریدان، و مراد و مرید از یک مرتبه وجودی برخوردار نیستند و برابر نیستند. شاید سروش بتواند این مشکل را با تکیه بر لیبرالیسم سیاسی رالز حل کند، یعنی با تفکیک دقیق نگاه عرفانی خویش از سیاست و حق هریک را جدا ادا کردن. رالز می گوید فلسفه سیاسی باید از آموزه های جامعی چون عرفان جدا شود. اگر این تفکیک رخ ندهد پایه های برابری خواهی دموکراتیک که خود سروش در دهه های پس از انقلاب یکی از نظریه پردازان اصلی آن بوده است در برابر عرفان گرایی و هویت طلبی سست خواهد شد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)