Untitled
ساواک عنوان یکی از آخرین موضوعات برنامه پرگار در بخش فارسی تلویزیون بی بی سی بود. در این بحث، احمد فراستی از سران عملیاتی اداره سوم ساواک (اداره امنیت داخلی) و عرفان قانعی فرد به عنوان یک «مورخ بی طرف» به دفاع از عملکرد شکنجه خانۀ آریامهری پرداختند. نکته اصلی این برنامه دفاع صریح، بی پرده، مفتخرانه و از موضع بالای فراستی و تاحدودی قانعی فرد از شکنجه شدن مخالفین رژیم شاه و زندانیان سیاسی بود. فراستی با احساس و هیجان و البته خونسردی و شکیبایی درخور یک سربازجو، رو در روی مخاطبین برنامه و همچنین در حضور دو زندانی شکنجه شده، به دفاع از شکنجه یا به قول او «فقط شلاق کف پا» برخاست و آن را به حساب مظلومیت ساواک گذاشت. هرز گویی های آقای شکنجه گر البته پا به پا توسط «روشنفکر» درباری و «مورخ بی طرف» نیز تأیید و تکبیر می شد و گویی فراستی و قانعی فرد در این برنامۀ به ظاهر بی طرف و آزاد هم از موضع غالب و آن طرف تخت شکنجه و میز بازجویی چشم در چشم قربانیان شان دوخته اند.
ما به وقاحت ماهوی گزمگان و داغ و درفش به دستان دستگاه «تمدن بزرگ» پهلوی ها کاملا واقفیم اما پرسش این است که چرا و چه چیز قبح شکنجه گر بودن را در جامعه ایران شکسته است که امثال فراستی اینچنین گردن فراز از «حقانیت شان» در داشتن کابل و صندلی آپولو و قپونی و آویزان کردن و تجاوز کردن دفاع می کنند؟ آنچه در حین تماشای این دفاع تهوع آور از شکنجه، خود را مدام به ذهن تحمیل می کرد این بود که آن همه حق به جانبی از «فقط شلاق زدن تروریستها و کمونیستها» به پشتوانه و ضامنی فراتر از وقاحت و دریدگی ساواکی جماعت نیاز دارد و آن چیست؟
اینکه نکبت سی و چند سالۀ ضد انقلاب اسلامگرا و رژیمش، به پس مانده های سلطنت و بنگاه های تبلغیاتی شان در تلویزیون من و تو و مستندهای ادواری اش اجازه می دهد تا در مقام مدعی ظاهر شوند و لجن نظام ظّل اللهی را به وزن کشی با تعفن نظام حزب اللهی بگذارند و ادعای «بهتر بودن» بکنند، فقط یک طرف ماجرا است. طرف دیگر ماجرا دقیقا آنجا است که نه تنها بخشی از جامعه ایران بلکه بخشی از الیت و سیاسی ها و «روشنفکران» به ظاهر غیر شاه و شیخی نیز طی دو دهۀ پس از خرداد 76، با ادغام شدن در پروژۀ امنیتی-اجتماعیِ اصلاح طلبان مبنی بر «تبدیل برانداز به مخالف و مخالف به منتقد و منتقد به طرفدار» و در پیش گرفتن «رئال پلیتیک» سازشکارانه در قبال بخشی از جمهوری اسلامی و با رأی دادن و لبیک گفتن و همسنگر شدن با مشاورین و معاونین امنیتی و اجرایی جمهوری اسلامی، عملا قبح و شرم و شکنجه گر بودن و شکنجه را به سهم خودشان در جامعه شکستند. وقتی نخست وزیر شصت تا شصت و هفتی خمینی می شود «میر ما» و رهبر «جنبش سبز مردم ایران»، وقتی سعید حجاریان (برادر صالح) از بنیانگذاران وزارت اطلاعات و سربازجوی یکی از 6 شعبۀ قصاب خانۀ اوین در سالهای دهۀ شصت می شود «تئوریسین دمکراسی»، وقتی زهرا رهنورد از نظریه پردازان و ایدئولوگهای سرکوب زنان و حجاب اجباری می شود «بانوی سبز» و «مدافع حقوق زنان»، وقتی مصطفی تاجزاده و فخری محتشمی پور و محسن امینی زاده و محمد رضا جلایی پور و علی رضا علوی تبار و محسن میردامادی و معصومه ابتکار و اکبر گنجی و بهزاد نبوی و عبدالله رمضان زاده و احمد پورنجاتی و یک دو جین بازجو و سربازجو و شکنجه گر و تیر خلاص زن و کمیته ای و پاسدار و اطلاعاتی دیگر میشوند «نمادهای مبارزه برای دمکراسی و حق مردم»، چرا پسله آشغالهای آریامهری این چنین محقانه از «خدمات ساواک به ایرانیان» حرف نزنند و «فقط شلاق»شان را توجیه و تکریم نکنند؟ هنگامی که امثال عطا الله مهاجرانی در همین شبکه بی بی سی و ابراهیم نبوی و جملگی پاسدار-اپوزیسیونهای دوم خردادی کماکان از قتل عام سالهای 60 تا 67 و از کشتار مردم کردستان دفاع می کنند، چرا پرویز ثابتی ها و فراستی و قانعی فردها از حقانیت شان در کشتار و شکنجه کمونیستها و انقلابیون و «تجزیه طلبان» حرف نزنند؟ وقتی «جنبش» دوم خرداد و «جنبش» سبز و «جنبش» بنفش قادر به کشاندن بخشی از روشنفکران مخالف و حتی زندانیان سیاسی سابق و خانواده های شان به پشت جبهۀ خط امام و نظام مقدس و یا دست کم بخشی از آن هستند، چرا مهندسین شکنجه و متخصصین بازجویی «سازمان اطلاعات و امنیت کشور» چنین «حق و حقانیتی» و تدبیر و امیدی نداشته باشند؟
تمایل به هر سطح از سازش و امید و لفت و لیس با هر بخش از کثافت جمهوری اسلامی، قبح و شرم شکنجه گر و جنایتکار بودن را در فضای سیاسی جامعه ایران شکسته است و این وادادگی سیاسی در برابر «میران و شیوخ» ارتجاع غالب، «دکترها و مهندسین» ارتجاع مغلوب را نیز وسوسه و مدعی و مهاجم کرده است. حالا که تریبونهای نئولیبرالیسم واقعا موجود و جناح «عقلانی» جمهوری اسلامی در تعرض و هرزگویی علیه تاریخ جنبش چپ و کمونیستی ایران به در بی حیایی و اراجیف گویی زده اند، و در مقابل بخشی از این چپ به دفاع و حمایت و توجیه نمایندگان سیاسی و فکری آنان می پردازند، چرا امثال قانعی فرد و ثابتی و همایون به تکرار همان خزعبلات وسوسه نشوند؟!
وقتی برای سران اصلاحات از سوی بخشی از روشنفکران و فعالین چپ و زندانیان سیاسی سابق و خانواده هایشان در عمل «هم میبخشیم و هم فراموش میکنیم» هست چرا برای شازدۀ پخمۀ «خاندان جلیل القدر سلطنت» و عمله و عکره اش رویایی تحقق چنین شعاری نباشد؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)