انتقاد روشنگر است، هشدار دهنده است، فرای معیارهای نابخردانه ی خودی و غیرخودی ست. دوست بازی و دشمن سازی نیست. ساده مثل آگاهی و سخت مثل بیداری ست. شیوه ای تلخ و دشوار است برای تغییرپذیری.

11695998_10204750627861431_2966110949032946226_n

در جوامع مدرن با مناسبات پیشرفته ی انسانی به ویژه در میان روشنفکران حرفه ای، امری است مستمر که نه تنها به سادگی تحمل می شود که در مواجهه با آن، مرجعی تلقی می گردد که لزوم بهبود یا رفع معضلی را گوشزد می کند و بسادگی پذیرفته می شود. توالی وضعیتی ست که نباید به امری فردی و شخصی تقلیل داده شود.

نکته اینجاست آنانکه به هر گونه دستی بر آتش دارند، به نوعی و گویا سر آن دارند تا قواعد و نظم غیرانسانی موجود را به روش های مختلف به نفع جامعه ی انسانی متحول سازند. اما چگونه؟ در میان فاکتورهای گوناگون برای تحول مورد نظر، بی تردید با اهمیت ترین آن، عنصر انسانی ی “کنشگر” یا همان “نیروی مدنی یا سیاسی” است، اما تاثیر آشفتگی و پیچیدکی ی لایه های زمان در ساختار فرهنگی، بر مختصات شخصیت فرد را نمی توان نادیده گرفت.  شاید برجسته ترین آن، تضادی باشد در آنچه ادعا می شود و آنچه در پراکتیک اجتماعی صورت می گیرد؛ تنها یک بُعد از جلوه ی ریاکارانه از شکاف و دیگرنمایی!

این واقعیتی است هنگامی که عنصر انسانی ی اکتیویست، فاقد دانش آکادمیک و مدنیت سیاسی بوده و یا به همان اندازه از مبانی آن فاصله گیرد، به طبع درک درستی از آزادیخواهی و منافع جمعی (جامعه/مردم) نخواهد داشت و در عین حال اگر حضور در عرصه ی کنشگری به سمت و سوی پاسخگویی به منافع شخصی چرخش کند؛ کمترین پیامد آن، هرج و مرج فرساینده و اصطکاک در مناسبات پیرامونی، حامی پروری و خلق “خود برتر” جای خود را به همدلی، همراهی و همبستگی خواهد داد و متعاقب آن زمینه ی انزوا و به حاشیه رانده شدن نخبگان، خیرخواهان، شایستگان و به طبع آن آکادمیکرها مساعد می شود.

طرح هرگونه اندیشه ی انتقادی در برابر آنکس که چیزی بیش از عنصری مدعی نیست، مفهومی از خلع قدرت تلقی و ارزیابی می شود. تحمل انتقاد، پذیرش مسوولیت و متعاقب آن پاسخگویی، مستلزم برخورداری از فرهنگ مناسب، مدنیت، آگاهی و دانش سیاسی و شعور اجتماعی و دور بودن از الیگارشی است. اما در جامعه و یا تفکری که هنوز و همچنان از نفوذ عرف فرهنگی و سنت های سیاسی رنج می برد و فارغ از مدنیت و تمدن است متاسفانه سخت دور از انتظار به نظر می‌رسد که امر انتقاد، شاخص سنجش و ارزیابی میان “واقعیت” و “حقیقت” قرار گیرد.

در جامعه ی ما، به طور تاریخی و فرهنگی و نیز بر اساس ساختار سیستم حکومتی، نقد و انتقاد یکسره ناممکن بوده و قرار نبوده کسی انتقاد کند. به همین دلیل عبارت “اپوزیسیون” در فرهنگ ما به لحاظ ویژگی، تعریفی متفاوت دارد. به عبارت دیگر بی آنکه “خود” متحول شود، دموکراتیزه شود، آموزش سیاسی دیده باشد و یا پذیرشِ حق انسانی ی دیگران و غیرخودی ها به طور انکارناپذیر مطرح باشد، برآن است که سیستم موجود را عوض! کند در حالیکه در ماهیت تا حدّ زیادی با ساختار پوزیسیون همانندی دارد. مدعی ی تغییر ساختار یک سیستم مسلط است، غافل از آنکه نه معیاری برای آن دارد و نه خود به لحاظ مناسبات پراکتیک اجتماعی به آن قائل است.

در جامعه‌، باور و دیدگاهی که فاقد فرهنگ انتقاد است عنصر کنشگر و مخالف سیستم موجود و حاکم، بجای آنکه انتقاد کند اعتراضِ می کند. درهم آمیختگی این دو مفهوم، وجه تمایز و مرزهای ظریف “اعتراض” و “انتقاد” را مخدوش می کند. نفس وجود سیال نقد و انتقاد موجب آگاهی، تعقل، رشد شعور سیاسی و مدنیت اجتماعی می شود. کُنشگری که خود از به کارگیری اصول نقد و انتقاد عاجز است یا نسبت به آن شناخت درستی ندارد، عِرض خود می برد و زحمت ما می داردـ

از آنجا که به نظر می رسد چندان نیازی به آوردن مثال از عملکرد حکومت اسلامی تاکنون در برابر هرنوع نقد و انتقاد نباشد؛ (اعدام، شکنجه، زندان، سرکوب، بی حقوقی و بی نهایت فجایع دیگر)، اما در مورد اپوزیسیون و یا کُنشگران مدعی ی این عرصه بر اساس تجربه ی شخصی ام مایلم به نکاتی چند اشاره کنم:

پس از انتقاد به شیوه ی رهبری سازمان مجاهدین خلق به طور اخص “مسعود رجوی” با واکنش های زیر مواجه شدم:

– از تهدید، فحاشی، هتک حرمت و مخدوش جلوه دادن واقعیت و… در مقالات و نوشته ها، در وب سایت های ریز و درشت، در سخنرانی ها و گفتارهای بی نام و نشان ها! گرفته تا همچنین توسط چند تن از روسای کمیسیون های شورای ملی مقاومت در رادیوهای وابسته و ارسال ایمیل های حاوی تهدید و فحاشی هواداران مجاهدین خلق که مرا مورد لطف!!! قرار دادند تا به روی پرده ی تلویزیون بردن این تهمت ها و لجن پراکنی ها در برنامه های سیمای آزادی وابسته به سازمان مجاهدین خلق بجای پاسخگویی با رعایت حقوق منتقد و براساس ضوابط و دیسیپلین مدرن و مدنی، تنها یک نمونه ی آن، یعنی ترانه ی کلکسیون از گروه موزیک اشرف (وابسته به مجاهدین خلق) را می توان در لینک زیر مثال آورد:

https://m.youtube.com/watch?v=pXwi_4xrayk

و اما پس از انتشار نوشته ی انتقادی ام با عنوان “جنسیت ایکس و ۱۴۳۷ لایک فیس بوکی” در تاریخ سی ژوئن دوهزار و پانزده در وب سایت “پژواک ایران” در لینک زیر:

http://www.pezhvakeiran.com/maghaleh-70023.html

این ایمیل را دریافت کردم:

توضیح یک: منظور از “ایرج”، آقای “ایرج مصداقی” است.

توضیح دو: دستکاری برخی واژه ها در متن ایمیل از خودم هست.

 در میان واکنش‌ها، واکنش وابستگان مجاهدین به مقاله‌ام که اتفاقن ربطی هم به آن‌ها نداشت از همه شدیدتر بود و این نشان‌دهنده‌ی حساسیت آن‌ها نسبت به نوشته‌های من است صرف نظر از این که راجع به چه چیزی باشد.

متعاقب انتشار “جنسیت ایکس و ۱۴۳۷ لایک فیس بوکی” در طول بیش از یک ماه گذشته در حالیکه در انتظار پاسخی مسوولانه بودم، متاسفانه تنها شاهد جوسازی، یارکشی، کینه توزی، تخریب شخصیت و ترساندن از این و آن و من، آزار دوستان و واکنش های مشابه ی همیشگی و دیگر، که دور از انتظار هم نبود! ناگزیر از انتشار این مطلب شدم.

در این میان وب سایتی با نام “عدالت برای دگرباشان” براه افتاد به آدرس زیر:

http://justice4lgbt.com/

انتقادی که صراحتن به نحوه ی عملکرد این وب سایت وارد است اینکه نویسنده گان آن فاقد نام و هویت علنی هستند. در میان نوشته ها، مطلب من نیز با عنوان “جنسیت ایکس و ۱۴۳۷ لایک فیس بوکی” در آن وب سایت منتشر شده که بدون آگاهی ام بوده است.

اما در عین حال کسانی هم مزورانه در تلاش بوده و هستند تا کماکان مرا به عنوان کسی که این وب سایت را راه انداخته، معرفی کنند.

   

(کامنت “مالک زاده” در زیر یکی از پست های فیس بوکی ی من نوشته شده که شعر “میکروفون صاحب مرده” به قلم “مینا اسدی” بازنشر شده است.)

و این هم البته پاسخ من به ایشان:

به نظر می رسد اخلاق حرفه ای، فقط یک آرزو و خیال دور از دسترس و یک شوخی است. در مقام شاهدِ ماجرا گاه سکوت می کنیم. بی اعتنایی، فقط درد مردم جامعه ی ما نیست، تلخ تر از آن، بیماری عمیقی ست که گریبانگیر نیروها و عناصر سیاسی و مدنی شده است در برابر خودمداری،  تمایلات دگماتیستی، ضعف نگرش تکثرگرا و رفتارهای غیرمدنی ی دیگر نیروها و عناصر  کُنشگر.

گاه نیز به بهانه های مختلف، دیگری را جلو می اندازیم، نه به عنوان نماینده که در نقش “ضربه گیر” تا خود در امن و امان و خوشنامی!! به زندگانی امان! لطمه نخورد. به اعتقاد من، این یک چه بسا از عارضه ی بی اعتنایی تاسف بارتر و سخت ناامیدکننده تر است. نشانه ای دردناک از عدم درک طبقه ی روشنفکر! از مقوله ی “نقد و انتقاد” می باشد که به صراحت خبر از فقر فهم مبانی ی مناسبات دموکراتیک می دهد؛ از یک سو ناتوانی در گفت و شنود (گفتمان) و از سویی دیگر ناتوانی در منع خاطی از بی فضیلتی و رفتارهای غیرمدنی.

شیوه ی دیگر، تعارف است برای رفع مخاطره (که نکند فردا نوبت ما برسد) یا حفظ امنیت و آرامش خود. تعارف، جلوه ی فریب آمیز رواداری است. در مقابل گاه واکنش نشان می دهیم خصمانه و ویرانگر، کینه توزانه و مخرب که بی گمان رویکردی است در تناقض با “نقد و انتقادِ” تعریف شده که هنوز جایگاه خود را بدرستی در میان ما نیافته است.

حمایت محض فاقد بررسی و نقد و سره و ناسره نمودن و عریضه نویسی (تاییدیه) نیز یکی دیگر از آن دست رویکردهایی ست که به تقویت نقض دیسیپلین ها و پرنسیب های آزادیخواهانه می انجامد. نشانی از رفاقت های آئینی و ایدئولوژیک که بسادگی دو سوی دارند: “دشمنی” و یا “دوستی” محض!. از خود یک لحظه سوال کنید: در چه امری رفقا را تایید می کنید؟ در تمامیت خواهی و خویش حق پنداری؟! در رفتارهای غیرمدنی و زیرپا گذاشتن اخلاق حرفه ای؟ حمایت محض از نوعی خودمداری که قادر نیست تغییری آگاهانه را در خود و پیرامونش حتا زمینه سازی کند؟!

پذیرفتن یک جانبه ی خود و توانمندی در تک گویی و گزینش مجادله بجای گفتمان، میراثی ست از عصبیت های ایلی – سنتی و با اصول مسوولیت پذیری مغایرت دارد.

مولفه ی دموکراسی سازی، گزینش خط مشیحذف و طرد دیگران نیست. رویکرد اثبات خود بوسیله ی نفی دیگری یکی از وجوه تمامیتخواهی ست. با حذف، نفی و تخریب دیگران به خود تشخص دادن از بی فضیلتی در درک حوزه یدموکراتیزیسیون خبر می دهد.

سترون بودن عناصر انتلکتوئل در پیشبردروند دموکراسی سازی، جلوه ای شاخص و غیرقابل اغماض است که به ما تلنگر می زند”گاه مچ خودمان را بگیریم و از هر تذکری استقبال کنیم”، خود را به تعلیقدرآوریم، به خودمان نگاه کنیم، خود را نظاره کنیم، خود را محاسبه کنیم و بهارزیابی خود بنشینیم یا برخیزیم!

 

مهناز قِزِلٌو

هجده جولای دوهزار و پانزده

mahnaz.ghezellu@gmail.com

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)