دلنوشته شماره هشت: خواستن از ته قلب

1462872_10153366865498622_7180447115176951255_n

من يك دانشجو داشتم كه در سال ٢٠١١ ميلادى (چهار سال پيش) سر كلاس من براى يادگيرى درس آشنايى با تاريخ و اصول آموزش ناشنوايان مى نشست. خيلى با استعداد و خلاق همانند ساير افراد دست چپى به نظرم مى آمد و حتى انجام سخت ترين قسمت از تكاليف درسى كه اختيارى و انتخابى بود ، را به عهده گرفت كه برود با يك خانم ناشنوا به مصاحبه بنشيند با وجود نداشتن هيچگونه سابقه و تجربه ارتباطى با اعضاى جامعه ناشنوايان! با ناباورانه متن تكليف اش را خواندم كه خيلى خوب و قابل تحسين بود. از همان موقع ، متوجه استعداد نهفته از جمله مهارتهاى روابط اجتماعى در كنار زيبايى درون و برون وجودى اش شدم. بالاخره با اخذ نمره ممتاز از كلاس من رفته اما همانند اغلب دانشجويان سابق خودم ، به حفظ ارتباط با من از طريق ايميل ادامه داده و گاهگاه سئوالاتى را كه به ذهنش مى رسيده، با من در ميان مى گذاشت و يا مرا در جريان برنامه هاى بعدى درسى اش مى گذاشت كه راهنمايى اش كنم.

بعد از فارغ التحصيلى ، همانند من به شغل شريف و در عين حال استرس آور ، معلمى پرداخته كه زياد به دلش نچسبيده و روزى به من ايميل زده و گفته: راب (مخفف اسم اصلى من) ، من اصلا خوشحال نيستم. نمى دانم چرا؟ تازه هم حقوق خيلى خوبى مى گيرم!
من برايش توضيح دادم كه داشتن رضايت قلبى از شغل خيلى مهم است و اگر همچنان بى انگيزه و با حالت زور به كار معلمى پرداخته شود ، واقعا صلاح نيست زيرا با بچه ها به عنوان نسل آينده جامعه مان مرتب سروكار كه دارند!
فورى حرفم را پذيرفته و گفته: ديگر مى روم به دنبال خواسته قلبى خودم.
پرسيدم: چه كارى؟ ، پاسخى شنيدم: كار در يك مركز نگهدارى حيوانات خانگى بى سرپرست ، او كه از بچگى با انواع گربه ها و سگها و پرندگان و …. بزرگ شده بود ! از آن زمان تاكنون كه حدود چهار سال مى گذرد ، مرتب اخبار موفقيتهاى بيشترى از او را مى شنوم و سخت خوشحال مى شوم با اينكه ديگر معلم مدرسه نيست اما چه باكى!

ما هميشه بايد راهى را برويم كه واقعا از ته قلب بخواهيم و به آن علاقه داشته باشيم. كارى كه از روى زور و وظيفه روزانه انجام بشود ، اصولا فايده اى ندارد ولو ميليونها دلار پول توى آن هم باشد!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)