واقعیت…
سوال جالبی ست، در اصل “واقعیت” چیست؟
چه پدیده هایی سبب ایجاد دو مفهوم متضاد ” واقعیت” و “ضد واقعیت” میشود؟
“واقعیت” رخدادهایی که تجربه می شود و “حقیقت” نیز چیزهایی که باید باشد طبق قانون های ما که قانون های ما نیز از وقایع ما سرچشمه می گیرند پس بهتر است که فعلا به “واقعیت” بیاندیشیم:
آیا واقعیت همان ایمپالس ها و درون دادهایست که ما از طریق گیرنده های حسی خود از محیط پیرامون خویش دریافت کرده و سپس توسط اعصاب مرکزی پردازش می نماییم؟
به قولی ، “واقعیت” تنها یک بار فرصت تجربه کردن دارد و آن نیز بدور از تجربه خطایی است که ما آن را “ضد واقعیت” بنامیم. پس شاید نتیجه گرفت که حتی “ضد واقعیت”ی که تجربه نموده ایم نیز برای ما “واقعیت” محسوب گردد. نکته ای اینجا حائز اهمیت است: “برای مان” پس واقعیت چیزی ست که ما میخواهیم چون تنها یک بار فرصت تجربه کردنش را داشته ایم. و یا سیستمی که در آن هستیم می خواهد که هرچه را به ما القاء می کند “واقعیت” بنامیم. پس به شیوه یک بار تجربه ، ما مجبور می شویم تنها تجربه خویش را واقعیت بنامیم.
همانند کسانی که در داستان “تمثیل غار” محبوس بودند که واقعیت را همان چیزی می پنداشتند که حس می کردند، بدون شناخت از فضای بیرون غار .
آیا ما نیز واقعیت را همان چیزی می پنداریم که از طریق محیط حس میکنیم؟
محیط ما تا چه اندازه قدرتمند است که هر آنچه را می خواهد به ما بعنوان “واقعیت” تلقی کند.
ما تا چه اندازه باید به ساختار عصبی خود و یا حتی محیط خود اعتماد کنیم؟ معیاری برای اندازه گیری سطح اعتماد ما به این دو سیستم وجود دارد؟
ما دارای گیرنده های عصبی درد هستیم که حتی با حرکات و لمس معمولی نیز تحریک می شوند. پس چرا دردی احساس نمی شود؟ سطح اعتماد ما تا جایی است که چنان به سیستم عصبی خویش اعتماد داریم که ایمان داریم پدیده ای باعث درد نشده است. درحالی که درد ایجاد شده توسط انکفالین سرکوب می گردد. و یا مثالی از فریفتن محیط همان خطای دیدی است که ما گاها تجربه نموده ایم. اینها نمونه های کوچکی از فریفتن خود توسط اجزای خود و محیط است.
برگردیم به موضوع “واقعیت”.
از دیدگاهی بیان نمودیم:
“واقعیت” همان درونداد ها به همراه پردازش آنها توسط مغز است.
سوالی پیش می آید.
سیستم مغز چگونه توانایی ایجاد “شناخت ” را از محرک ها داراست؟ سیستمی پیچیده و بسته از نورون ها چگونه توانایی پردازش و طبقه بندی و دست آخر شناخت را بدون تماسی خارجی، داراست؟ قاعدتا باید متصل به سیستمی فراتر و یا حتی پست تر و نامحدود از خویش توسط “نشانه”ها باشد. و آیا این سوال پیش نمی آید که ما محبوس در سیستمی نامحدود هستیم.
پس هرچه سیستم القاء کند ما آن را “واقعیت” می پنداریم. و حتی گاها انسان در سیستم عصبی خلاصه میشود. سیستم عصبی سالم باشد. با وجود تجربه یکباره قبلی و اختلال در سیستم های دیگر بدن ، شناخت سالم است و خود همان خود است. نمونه ای بارز ، شخص “استیون هاوکینگ” که علی رغم عدم وجود هیچ گونه حرکتی ولی دارای شناختی کامل است. پس شاید نتیجه گرفت اجزای دیگر بدن در بحث شناختی برده سیستم عصبی باشند. مغز می گوید حرکت، بدن شروع به حرکت می نماید بدون هیچ اعتراضی. البته از بحث ” واقعیت” و “ضد واقعیت” دور نگردیم که این دو مفهوم آیا چنان که نیچه می گوید همانند همان بحث داغ ” فراسوی نیک و بد” نیست؟
تصمیم بر عهده خودتان…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)