نرگس نمی دانست کی به دنیا آمده است. امّا خاطره ی اولین روزی را که به شهر آمده بود هیچ وقت فراموش نکرده بود، بارها آن را برای دوستان کمی که داشت با آب و تاب تعریف کرده بود،ولی هیچ وقت هیچ کس از شنیدنش به اندازه ی خود او شگفت زده نشده بود. وقتی هم که مرد زود فراموشش کردند. گفته بودند وقتی دنیا آمد هنوز جفتش زنده بود ولی با آمدنش فهمید که گویا جای او را تنگ کرده است. در آن حوالی فقط مرده ها می دانستند که نباید جای دیگری را تنگ کنند و اهالی همیشه از آن دیگری ترسیده بودند. دست زیاد بود و نان کم. هنوز مانده بود تا پای تیر برق به آنجا کشیده شود  و او هم از که از بخت بدش از همان کودکی به بیماری دانستن مبتلا شده بود، نو جوانیش را هم پای چراغ نفتی گذرانده بود .ولی وقتی شگفتی های بدنش را تجربه کرد که از دود و دم دور شده بود و دوش می گرفت و در شهر دیگر تنها در اتاقش می خوابید. با اندامی موزون و سینه هایی برجسته، خیلی زود توانست حسادت دختران دانش سرای تربیت معلم را که در آن پذیرفته شده بود برانگیزد. و آنها تا مدت ها پس از مرگش نمی دانستند که جایش را باید با کدام تازه وارد باید عوض کنند.

گرچه توی راه از بوی گازوییل و گرما و تن آدمها و مرغ و خروس حالش بد شده بود امّا همین که پا از مینی بوس    پایین گذاشت خستگی از تنش پرید و از دیدن آن همه آدم در یک محل و صدای بوق کیف کرده بود.

نگاهی به آسمان انداخت و زیر لب زمزمه کرد. جواد پیاده شدنش را تماشا کرده بود. براندازش کرد.سرش را بوسید و یک لحظه چشمانش را بست و بو کشید. شتابی برای رفتن نداشتند. ردیف مغازه ها را می شمرد و گاهی می ایستاد و تماشا می کرد. اتاقش را که پنجره ای رو به خیابان داشت خیلی زود پر از کتاب و مجله کرده بود. و بی امان می خواند و زود با رسم و رسوم شهر آشنا شد و برای رفت و برگشت به مدرسه راهنمایی میان بر می زد

جواد هم داشت همراه جمعیت تظاهر کننده از مراسم خاکسپاری سه جوانی که با رگبار ژاندارمها کشته شده بودند از گورستان بر می گشت، یادش آمد که خیلی وقت می شود که  سرخاک نرفته و چهره اش دارد از خاطره اش محو می شود. هنوز یک سال از آن شبی نگذشته بودکه وقتی نعش را  دید ه بود، دست و پایش را گم کرده بود. کمی هم اشک ریخته بود. اولین باری بودکه گلوله خوردن کسی را می دید. وقتی هم که جیپ جلو مسجد جامع ترمز کرد و شلیک شد، فریاد زده بود: نترسید گلوله ها مشقین. اما خون که پاشید، دوباره ترسیده بود. و مثل دفعه ی پیش صورتش را پوشانده بود.امّا نمی دانست چرا باید گریه کند. نمی شد او را برای ندانستن فاتحه سرزنش کرد، چون یادش نمی آمد کسی بفکر مشق و سواد او بوده باشد. حالا هم پس از ماه ها ، باز تنها بالای قبر ایستاده بود و از بی اعتنایی دورو بری ها، یکه خورده بود. او هم دیگر دل و دماغی برایش نمانده بود تا سر به سرشان بگذارد. خودش گفته بود که:  هیچ چیز مرد را بیشتر از مرگ آدمهای خوب نمی ترساند.

 پایش که به خوش نشین مخمل باز کشیده شد، خیلی زود قلق کارها را یاد گرفته بود؛ فرمان بر فرزی بود. با یک سوت هر وقت که می خواستی می رفت بازار و با دست پر بر می گشت. از پول نسخه و لوازم بهداشتی خانم ها کش می رفت و لی هوای همه اشان را داشت. چند سالی که ماند و آبی زیر پوستش رفت و از رسم و رسوم شهر سر در آورد،داد شیری روی بازویش خالکوبی کردند. و با آنکه جثه ی درشتی نداشت، از بس قلچماق بود و نترس، شده بود، جواد لات. اما خودش وقتی مست می کرد یا می خواست کسی را بترساند می گفت: به من میگن جواد قره بهار. خوش نشین مخمل را شاید بشود کاروانسرای کوچکی نامید که او با مهارت اداره می کرد و از میهمانان با زنان حاشیه نشین و یا روستایانی که برای فروش لبنیات و مرغ و خروس به شهر آمده بودند پذیرایی می شد که خودش در آمدی باد آورده به حساب می آمد . بعضی از دهاتی های خوش بر و پوست و بی قوم و خویش بعد ها آنجا اتراق می کردند و یا کسی دستشان را جایی بند می کرد. از زیر شلیته ی مخمل خیلی ها سر در آوردند که پس از انقلاب،  مثل برادر سرفراز به سرپرستی چند نهاد مردمی رسیدند. یا زینب که مکه رفت و چون شش کلاس درس خوانده بود، سرپرست دانش سرای دخترانه شود. امّا جوادگر چه آن زمان دیگر پر و بالش ریخته بود، با همان لقبی که پیشتر مرد.

 اما نگذاشت پای نرگس به خوش نشین کشیده شود. خانه ای بالای سینمای استاد غریب دیزجانی دور از دانشسرا گرفته بود. ابتدایی را که تمام کرده بود، داده بود بیاورند ش شهر.نرگس گر چه گاهی از اتاق صدای بوق به خصوصی را می شنید و از پنجره هم می دید که جواد سوار جیپ چروکی مشیکی رنگ همیشگی می شود. ،اما هرگز از او نپرسیده بود که چه کاره است و آن مرد  جوان عینکی پشت فرمان کیست. خودش که گفته بود موتور را مرید پیمانکار حمل و نقل شرکت نفت برایش خریده تا برایش اسپکتوری کند.

تا سیکل اش را بگیرد، برای خودش اسم و رسمی پیدا کرده بود . چپ و راست تشویق می شد. می گفتند کتاب را بو می کند، و کلمه ها را می قاپد. به قول شهناز نشانده ی جواد، مورچه ای بود که بال گرفته بود، و سیلی خورده بود. از وقتی به شهر آمده بود، روستایش را بیشتر می شناخت.از وقتی شنید برق به مدرسه آمده بود زوق زده بود. از اینکه خانم معلم صدایش کنند بیشتر زوق می کرد.

در آن آمد شدنهای با بوق بود که راد با عینک و چروکی خاطر خواهش شده بود. گفته بود نمی دانم تو مرا بیاد چه کسی می  اندازی که اینقدر دوستت دارم. و نرگس جواب داده بود: آنکه که شبیه من بود، با آمدنم عمرش را داد به شما. من یک خواهر دوقلو هم داشتم.

راد هر چه بافت تا از دانشسرا رفتن منصرفش کند پنبه شد. قول ازدواج را هم که داد و جواد را جلو انداخت، دختر کوتاه نیامد. دیگر میلی به ماندن در آن خانه نداشت. همه ی هوش و حواسش آنجا بود. راد اما کوتاه نیامده بود و مرتب پاپیش می شد. اواسط اسفند بود. دختر ها شامشان را خورده بودن و به اتاقهای خود بر می گشتند که لشکری سرایدار خودش را به خانم ساری خانی مدیر خوابگاه رساند و گفت: باز هم این چروکی پیداش شده. ساری سرش را هم بر نمی گرداند و می گوید: من هم صدای بوق را شنیدم. شما به کار خودت برس. و راه می افتد و در راهرو با نرگس که او هم صدای بوق را شنیده گفتگویی می کند. و نرگس می گوید: نمی توانم یعنی نمی خواهم.

خودت جوابش کن دختر، از من کاری ساخته نیست.

. دختر که می خواهد راه بیفتد بازویش را می گیرد و می گوید:محض رضای خدا، منو قاطی خودت به درد سر ننداز.  ساواک است و هزار پاپیچ.  منتظر می ماند تا نرگس لباس عوض کند و رفتنش را تا در ورودی و کلید انداختن لشکری و باز شدن درب بزرگ می پاید.

نمی ساعتی نمی گذرد که از بیرون صدای جیغی و بعد گلوله ای و آی سوختم شنیده می شود. به همین  سادگی. و   چروکی که به سرعت در تاریکی گم شد. چراغ خوابگاه روشن شد.همهمه ای و سراسیمه. همه از خوابگاه بیرون آمدن چند دختر با همان لباس خواب و خانم ساریخوانی که  هنوز مانتوی رسمی را به تن داشت و بعد ها تکرار کرد و گفت که من هم با وحشت از خواب پریدم و نمی دانستم چه شده. تا وقتی که از لشکری پرسیدم و گفت:  خانم والله من هم دارم از ترس پس می افتم، نمی دونم اون دختره چی مرگشه بود که از خوابگاه در رفته و گویا این یاغی پاغی ها کشتنش. نزدیک به غش کنم.

پناه بر خدا. راس می گی لشکری؟

آره والله خانوم، اگه یه تک پا بیاین دم در. نعشش وسط جاده است.

ووی نه .ترا بخدا نترسونم. اگه مامورین آمدند و منو خواستند، خبرم کن. اما تا نعشش اونجاست،  من دم در بیا نیسم.

 صدای مردی از خانه های نزدیک خوابگاه شنیده شدکه به همسایه های که دور هم جمع شده بودند حرف می زد  و زنش را صدا کرد تا برگردد توی خانه. چون می ترسیدم بچه سرما بخورن. زن رفت و همسایه پچ و پچ کنان به خانه های خود برگشتند. و  ردیف خانه های که در سیصد یا چهار صد متری محل حادثه بود در خاموشی فرو رفت.

 ژاندارمها آمدند، ژاندارمها  با لشکری و  سرگروهبان با خانم ساریخانی حرفهای زدند و دفترها را بستند و ماندند تا آمبولانس آمد و جسد را که هنوز با دهانی باز و موهایی آشفته کف آسفالت افتاده بود با خود برد.

 لشکری خون را از کف جاده و درب آسایشگاه شست و بعد رفت و خوابید.

  همه ی اهل گچساران نرگس را نمی شناختند، اما همه ی اهل گچساران از مرگش به زودی آگاه شدند، و به همان زودی هم فراموش کردند. سال های  بگیر و ببند و کارهایی که روی دست مقامات مانده بود و  وقت اضافی برای فکر کردن به این جور آدمها را نمی داد.

 

 علی کریمی

 

    Inspector اسپکتور:

سنگ گور نرگس . که امسال یعنی  سال  ۱۴۰  پس از درخواست از دوستان و آشنایان سرانجام یکی از آنها به گورستان قدیمی گچساران رفت و این تصویر را برایم فرستاد.

سنگ نوشته  با خواننده حرف می زند.

زمان تولد نوشته نیست. گویی کسی نمی دانست یا نمی خواست بدانند که نرگس کی به دنیا آمد.

و دروغین و غم انگیز .او دیده از جهان نبست. کشته شد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)