شش شعر کوتاه / م.سحر
« آی مؤمن»
……………………………..

1

آی مؤمن درازگوش مباش

اهل دینی؟ وطن فروش مباش !

نیست انبار غلـّه بیت المال

مثل شیخان شهر، موش مباش !

دین طرفدار ِ آدمیت بود

پس تو هم تابعِ وحوش مباش !

نیز هیزم کش اجاق فقیه

تا زند دیگِ فتنه ، جوش مباش !

دست ِ ظالم مشو به نام خدا

با رذیلان پیاله نوش مباش !

وطنت را به نام ِ دین غارت

می کنند ای فلان خموش مباش !

عاقلی ناسلامتی نه سفیه

دشمن فهم و درک و هوش مباش !

2/6/2015

2

آی مؤمن ، وطن به دین مفروش!

اسبِ زرّین به بندِ زین مفروش!

بودنت ات را مده به وعدۀ حور

پوستت را به پوستین مفروش!

نغمۀ شور و ذوق ِمستی را

به نواخانۀ حزین مفروش!

بهترین ، عقل و بدترین ، جهل است

بهترین را به بدترین مفروش!

داد در رهگذار باد منه

گوهر عشق را به کین مفروش!

چشمۀ ناب جانِ انسان را

به گذرگاه پارگین مفروش!

مرغ اندیشۀ رهایی را

به قفس های آهنین مفروش!

آفرینِ فریب را مَطَلَب

به فریبنده آفرین مفروش!

اهل دین در کمین غارت توست

هستی ات را در این زمین مفروش!

کودک شادی تورا اشباح

خواستارند در جنین ، مفروش!

3.6.2015

3

آی مؤمن به بندِ دین و مرام

جان خود را مپیچ در اوهام

عقل خود را مده به دست دروغ

بز ِ ریشو مباش و برّۀ رام

دل به منبر مدار و سر به ضریح

تا کند دست ِ جهلت استخدام

واعظان دام راه انسانند

دانۀ دین نهفته در این دام

ندهندت به غیر نادانی

بسته در یاوه ها به سِحرِ کلام

نبرندت مگر به کوی فریب

تا بمانی اسیر جهل مدام

در تو جز بندگی نمی جویند

خرِ بی صاحبی سپرده زمام

نکِشندت مگر به وادی مرگ

نسپرندت مگر به دستِ ظلام

ترکتازان ِ سفرۀ روحند

تا بگیرند از وجودت کام

می ربایند آدمیت تو

تا کنندت به باغ وحش ، غلام

آی مؤمن مگر زعقلِ سلیم

از کسِ دیگری مگیر الهام !

حق و آزادی و عدالت را

هرگز از اهل دین مخواه ! …. تمام !

4.6.2015

4

آی مؤمن ، تخست انسان باش

بعد اگر خواستی مسلمان باش

میهنت را به اهل دین مفروش

بر سر قول و عهدو پیمان باش

کاسهء داغ تر ز آش مشو

حد و اندازه دارِ ایمان باش

وارث ظلمتی ز راه حجاز

روشن از آفتاب ایران باش

نه بساز از خدا و دین خنجر

نه در این شیوه از اجیران باش

روح خود را به اهرمن مفروش

زچنین لغزشی هراسان باش

به سیاست مباز دینت را

زقماری چنین گریزان باش

دین برای رئیس بودن نیست

نیک ازین شیوه روی گردان باش

دین ندادند بهر خان بودن

این به یک سو نه و سپس آن باش

دین محیط قداست است آری

دیو اگر نیستی سلیمان باش

کار مُلک از قداست است بری

دست از دین بدار و سلطان باش

5.6.2015

5

آی مؤمن به بوی کسبِ ثواب

به کمینگاه رهزنان مشتاب !

عقل گوید که تشنگی خوشتر

کز پی جاهلان اسیرِ سراب

وعده هاشان همه فریب فریب

غُرفه ها شان همه خراب خراب

جوی شیر و عسل چه می جویی؟

جامِ زهر است و کوزۀ تیزاب !

حور و غلمانشان دروغ و دغل

باغ و بستانشان سرای عذاب

می ربایند از تو هوش و خِرَد

تا به پشتت نهند زین و رکاب

خر دزدیدۀ تو داغ کنند

تا نوید آیدت زبوی کباب

شوی از رنگِ نقش ها مسحور

گردی از شوقِ وعده ها بی تاب :

حورِ عریان و شاخۀ طوبا

زلفِ غلمان و پرتو مهتاب

تو از آن سوی چشمۀ کوثر

نظر افکن ز روی استصواب

اینطرف شاخ نوبری که : بگیر

آنطرف دست دلبری که : بخواب

خوابت اما در این جهان خواهند

تا به نام مُسبب الاسباب ؛

روزگار ترا کنند سیاه

نقش عمر تو را زنند بر آب !

6.6.2015

6

آی مؤمن به بوی امرِ معاش

در غم دین ، مریدِ جهل مباش

کاسه در دست ، سوی شیخ مرو

گردِ بامش مگَرد چون اوباش !

مرد دین نیست اهل کشتار است

دیده بگشا که بر تو گردد فاش

خطبه و منبرش دنائت و جور

گریه اش دام و خنده اش جماش

چون خران در کفش منه افسار

چون اراذل مرو به زیر عباش

تیغ ساطور او مزن صیقل

دسته از بهر خنجرش متراش

م.سحر
29/6/2015

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)