صحبت بر سر پیام ویژه‌ی داستان­های شاهنامه بود، و این که این داستانها – فی‌المثل داستان رستم و سهراب – هر کدام می‌خواهند چه پیامی را به خواننده‌ی خود منتقل کنند؟ دوستان هر کدام به فراخور، نظرشان را بیان می‌کردند و از جمله این که اینها همه حماسه و اسطوره و تراژدی است، و برخی نیز بر نقش اخص حکیم ابوالقاسم فردوسی با سرودن شاهنامه، در حفاظت از برج و باروی زبان و فرهنگ پارسی تاکید می‌گذاشتند. بحت ادامه می‌یافت و در خلال نمونه‌ها و نشانه‌ها، داستان فرود سیاوش، از داستان‌های درس آموز و عبرت انگیز شاهنامه، مطرح گشت. آنچه در آن محفل تقریبا ادبی گذشت، اینجا و حالا بهانه‌یی است برای نگاه کردن، خواندن و دانستن داستان فرود سیاوش. فردوسی نیز خود در مورد داستان فرود می‌گوید، چو این داستان سر به سر بشنوی ، ببینی سر مایه­ی بد خُوی.

قبل از این که به اصل داستان بپردازیم، اجازه بدهید مختصرا اشاره‌یی بکنیم به موضوع متن و معنای متن. امروزه تقریبا پذیرفته شده که هر متنی – اعم از متون کهن، متون مقدس و حتی متن­های تاریخی – تنها یک معنای یگانه، فراگیر و رسمی و به ثبت دادنی ندارد. نباید ترسید و باید گفت اگر متنی در پی معنایی نوشته شده باشد، می‌تواند به اندازه‌ی شمار خوانندگان خود، معنا و مفهوم داشته باشد. با پدید آمدن فلسفه‌ی ساختار شکنی که ژاک دریدا بنیاد گذاشت، حالا دیگر نمی‌توان در هیچ متنی، به معنایی نهایی و مستقل دست یافت. همواره گمان می‌کنیم که به ژرفای معنا رسیده‌ایم، اما همچنان فراتر از معنا و فراتر از فراتر می‌رویم.

در واقع بند و گرفتاری از همآنجا آغاز می‌شود که بخواهیم یک معنا و یک برداشت از متن را به عنوان معنای معتبر و تعمیم یافته بگیریم و دیگران را برآن داریم تا آن را بپذیرند. این همان اتفاق دردسر سازی است که متاسفانه در میهن ما افتاده و حاکمیت واپسگرا به طور غیر معقولی به خود اجازه می­دهد تا معناها و دریافت‌های خود را در غالب زمینه‌ها با زور و جبر به خورد مردم بدهد و به ناروا در سطح جامعه اعمال نماید.

شاهرخ مسکوب نیز در پیوند با این موضوع می‌نویسد که “هر اسطوره یا حماسه، اگر جوانمرگ نباشد، تاریخی دارد که سرگذشت اوست و دستخوش تبدّل است و به یک حال نمی‌ماند.” او تاکید می‌کند “مردی که قرآن عجم (یعنی شاهنامه) را از دیدگاه نظامی عروضی می‌بیند، هم کتاب را می­‌کُشد و هم خود با چشمهای مُرده می‌بیند و با دست‌هایی که از آن او نیست، در تاریکی‌ی گذشته کورمالی می‌کند. مرد آن است که مرد روزگار خود باشد”.

بنابراین باید پیام داستان و معنای متن را کاوید و دانست؛ و به آنچه گفته شده – حتی اگر بخش عمده‌یی از بزرگان نیز گفته باشند – نباید بسنده کرد. می‌گویند اگر یک خشت لق در ساختار یک متن پیدا کنید و بتوانید آن خشت را بیرون بکشید، تمام آن ساختار فرو می‌ریزد و دیگر هیچ چیز چنان که می‌نماید نخواهد ماند. به روشنی گفته شده که “معنا، اساسا به وسیله‌ی خواننده آفریده می‌شود”. از این رو، شما هم می‌توانید داستان فرود سیاوش را بخوانید و درک و دریافت و برداشت خود را از آن داشته باشید. لازم به ذکر است که اشعار داستان در اینجا گزینش و کوتاه شده و شما می‌توانید اگر مایل باشید تمام آن را از شاهنامه‌ی فردوسی بخوانید و از ساختار و لحن و بیان آن لذت ببرید.

فرود، فرزند سیاوش است و سیاوش فرزند کیکاووس، شاه ایران. سیاوش، شاهزاده‌یی به کمال و خشونت پرهیز است و از دو همسر تورانی خود، دو پسر دارد به نامهای فرود و کیخسرو. مادر کیخسرو، فرنگیس دختر افراسیاب، شاه توران است و مادر فرود، جریره، دختر پیران، از بزرگان و سپهسالاران توران زمین. کیخسرو شاه ایران می‌شود، فرود فرزند بزرگتر سیاوش اما، از قهرمانان گمنام و غریب شاهنامه است.

سیاوش در توران به سبب حسادت، در توطئه‌یی کشته می‌شود و کیخسرو که در ایران به شاهی می­رسد، به کین خواهی پدر اقدام می‌کند؛ فرود اما دژبان مرزی توران زمین است؛ هرچند از تورانیان دل خوشی ندارد و همواره به دنبال فرصتی برای کین خواهی پدر از تورانیان می‌باشد.

با نگاهی به داستان فرود، اشکار می­گردد که چگونه خطاهای پدربزرگ های فرود، یعنی کیکاووس و افراسیاب، دامن فرود را نیز همچون پدرش سیاوش می‌گیرد. شجاعت فرود در صحنه‌ی نبرد و تراژدی کشته شدن مظلومانه‌ی او، بازخوانی این حقیقت است که فرود، کشته‌ی دیگاهی دگم و رفتاری کور از میلیتاریسم و نظامی­گری احمقانه­ی برخی از به اصطلاح پهلوانانی است که در دربار شاه گرد آمده‌اند.

نظامی‌گری­ی افسار گسیخته و حداکثری که در داستان فرود در شاهنامه موج می­زند، و موجب کشته شدن تراژیک و جگرسوز فرود پهلوان می‌شود؛ از قضا در روزگار کنونی نیز به ویژه با پیدایی جانورانی چون طالبان و داعش و مشتی از دیگر گروههای تروریست و جنایتکار و نیز برخی از جریانهای سیاسی خشونت­گرا و معتقد به جنگ مسلحانه، بلای جان بسیاری از ملتها و انسانها شده است. بگذارید همینجا بگوئیم که نظامی‌گری یا میلیتاریسم، به مثابه‌ی ایدئولوژی، معتقد است، نیروی نظامی، سرچشمه و منبع همه‌ی امنیت‌هاست. نظامی‌گری در ملایم‌ترین شکل خود به این گزاره باور دارد که «آشتی فقط از راه توانمندی نظامی» میسر می‌شود و آمادگی نظامی بهترین یا تنها راه دستیابی به صلح است!

انتخاب و بازخوانی داستان فرود سیاوش از شاهنامه‌ی فردوسی نیز به این سبب بوده تا زشتی و سترون بودن عنصر نظامی‌گری کور و ابلهانه را تصویر کند. اگرچه روشن است که استحراج وظیفه و دستور روز، از حماسه و اسطوره و تراژدی، برای قلمرو سیاست و امورات روزمره‌ی زندگی به غایت سخت و دشوار خواهد بود.

برفتند یکسر چو کوهی سیاه ، گرازان و تازان، به نزدیک شاه

چو لشکر همه نزد شاه آمدند ، دمان با درفش و کلاه آمدند

بدیشان چنین گفت بیدار شاه ، که طوس سپهبد، به پیش سپاه

بپایست با اختر کاویان ، به فرمان او بست باید میان

بدو داد مُهری به پیش سپاه ، که سالار اویست و جوینده راه

به فرمان او بود باید همه ، کجا بندها زو گشاید همه

بدو گفت مگذر ز پیمان من ، نگه دار آیین و فرمان من

نیآزرد باید کسی را به راه ، چنین است آیین تخت و کلاه

گذر زی کلات ایچ گونه مکن ، گر آن ره روی، خام گردد سخن

روان سیاوش چو خورشید باد ، بدان گیتیش جای امید باد

پسر بودش از دخت پیران یکی ، که پیدا نبود از پدر اندکی

برادر به من نیز ماننده بود ، جوان بود و همسال و فرخنده بود

کنون در کلات است و با مادرست ، جهانجوی با فر و با لشکرست

نداند کسی را ز ایران به نام ، ازان سو، نباید کشیدن لگام

سپه دارد و نامداران جنگ ، یکی کوه بر راه دشوار و تنگ

همو مرد جنگ است و گرد و سوار ، به گوهر بزرگ و به تن نامدار

به راه بیابان بباید شدن ، نه نیکو بود راه شیران زدن

بدین ترتیب کیخسرو در انتقام خون پدر، فرمان حمله‌یی را صادر می‌کند و طوس را به فرماندهی آن برمی‌گمارد. فراوان به طوس اندرز می دهد به خصوص این که از راه کوهستان نرود و از مسیر بیابان برود، چرا که می‌داند برادرش فرود، دژبان مرزی توران است، از این روی فرمان می‌دهد که طوس به سوی فرود نرود چون ممکن است جنگی میان این دو، روی دهد و فرجام چنین جنگی جز بدبختی نباشد.

چنین گفت پس طوس با شهریار ، که از رای تو نگذرد روزگار

به راهی روم کم تو فرمان دهی ، نیاید ز فرمان تو جز بهی

و زآن روی منزل به منزل سپاه ، همی رفت و پیش اندر آمد دو راه

ز یک سو بیابان بی آب و نم ، کلات از دگر سوی و راه چرم

بماندند بر جای پیلان و کوس ، بدان تا بیاید سپهدار طوس

کدامین پسند آیدش زین دو راه ، به فرمان رود هم بر آن ره سپاه

چو آمد بر سرکشان طوس نرم ، سخن گفت از آن راه بی آب و گرم

به گودرز گفت این بیابان خشک ، اگر گرد عنبر دهد باد مشک

چو رانیم روزی به تندی دراز ، به آب و به آسایش آید نیاز

همان به که سوی کلات و چرم ، برآنیم و منزل کنیم از میم

بدو گفت گودرز پرمایه، شاه ، ترا پیشرو کرد پیش سپاه

بر آن ره که گفت او ، سپه را برآن ، نباید که آید کسی را زیان

نباید که گردد دل آزرده شاه ، بد آید ز آزار او بر سپاه

بدو گفت طوس ای گـو نامدار ، ازین گونه اندیشه در دل مدار

کزین شاه را دل نگردد دژم ، سزد گر نداری روان جفت غم

همان به که لشکر بدین سو بریم ، بیابان و فرسنگها نشمریم

بدین گفته بودند همداستان ، برین بر نزد نیز کس داستان

برآندند از آن راه پیلان و کوس ، به فرمان و رای سپهدار طوس

پس آگاهی آمد به نزد فرود ، که شد روی خورشید تابان کبود

ز نعل ستوران و ز پای پیل ، جهان شد به کردار، دریای نیل

چو بشنید ناکار دیده جوان ، دلش گشت پر درد و تیره روان

باری، طوس در ظاهر، سخنان کیکاووس را می پذیرد و با سپاهی گران به سوی توران به راه می‌افتد .اما هنگامی که به دوراهی کوهستان و بیابان می­­رسد ، سر به نافرمانی برمی‌دارد و با بهانه‌های گوناگون، پهلوانان سپاه را همداستان می‌کند که امکان رفتن از راه بیابانی نیست و باید از همان راه کوهستانی برویم که فرود سیاوش نیز آنجا ساکن است. پهلوانان ایران از جمله گودرز در برابر طوس می ایستند و فرمان کیخسرو را یادآوری می کنند اما طوس بی توجه به آنان، سپاه را به راه کوهستانی می راند . طوس در راه هر آنچه را که دید از میان بُرد تا سپاه به نزدیک دژ فرود سیاوش رسید.

ملاحظه می‌کنید که طوس فرمان شاه – نه فرمان فرمانده‌ی گردان یا فرمانده‌ی لشگر – یعنی فرمان فرمانده‌ی کل قوا را زیر پا می‌گذارد و بر اساس همین خطا، اشتباهات وحشتناک بعدی یکی بعد از دیگری رقم می‌خورد. ظاهرا بزرگی یلان و پهلوانان در شاهنامه، ناشی از خردمندی آنها نیست، و در ادامه می‌بینیم که طوس سخت مورد عتاب نیز واقع می‌شود.

بر مادر آمد فرود جوان ، بدو گفت کای مام روشن روان

از ایران سپاه آمد و پیل و کوس ، بپیش سپه در، سرافراز طوس

چه گویی، چه باید کنون ساختن ، نباید که آرد یکی تاختن

جریره بدو گفت کای رزمساز ، بدین روز هرگز مبادت نیاز

برت را بخفتان رومی بپوش ، برو دل پر از جوش و سر پر خروش

به پیش سپاه برادر برو ، تو کینخواه نو باش و او شاه نو

چنین گفت از آن پس به مادر فرود ، کز ایران سخن با که باید سرود

که باید که باشد مرا پایمرد ، از این سرفرازان روز نبرد

کز ایشان ندانم کسی را به نام ، نیآمد بر من درود و پیام

بدو گفت زی در برو با تخوار ، مدار این سخن بر دل خویش خوار

کز ایران که و مه شناسد همه ، بگوید نشان شبان و رمه

ز بهرام وز زنگه‌ی شاوران ، نشان جو ز گردان و جنگ آوران

از این هر دو هرگز نگشتی جدای ، که نارنگ بودند و او پادشای

نشان خواه ازین دو گــو سرفراز ، کز ایشان مرا و ترا نیست راز

سران را و گردنکشان را بخوان ، می و خلعت آرای و بالا و خوان

چون فرود دانست که آن سپاه فرستاده‌ی برادرش می‌باشد که به کین خواهی پدرش روانه هستند، گفت من نیز با آنها همراه خواهم شد و حتی آماده بود که پذیرای آنها باشد و از آنها پذیرایی کند. فرود، سپس با تخوار به بالای کوه رفت که سپاه را ببیند. تخوار، یک به یک پهلوانان را از روی درفششان برشمرد و به فرود معرفی کرد.

چو ایرانیان از بر کوهسار ، بدیدند جای فرود و تخوار

برآشفت از ایشان سپهدار طوس ، فروداشت بر جای پیلان و کوس

چنین گفت کز لشکر نامدار ، سواری بباید کنون نیک یار

که جوشان شود زین میان گروه ، برد اسپ تا بر سر تیغ کوه

ببیند که آن دو دلاور کیند ، بر آن کوه سر بر، ز بهر چیند

گر ایدونک از لشکر ما یکیست ، زند بر سرش تازیانه دویست

وگر تُرک باشند و پرخاش جوی ، ببندد کشانش بیآرد به روی

وگر کشته آید سپارد به خاک ، سزد گر ندارد از آن بیم و باک

ورایدونک باشد ز کارآگهان ، که بشمرد خواهد سپه را نهان

همانجا به دو نیم باید زدن ، فروهشتن از کوه و باز آمدن

به سالار، بهرام گودرز گفت ، که این کار بر من نشاید نهفت

روم هرچه گفتی بجای آورم ، سر کوه یکسر بپای آورم

طوس، فرود و تخوار را بالای کوه دید و گمان کرد که جاسوسند. خشمگین شد و شتابزده و ناسنجیده به پهلوانان بانگ زد، کسی برود و آن دو نفر را بیاورد و اگر نیامدند آنها راهلاک کند. بهرام فرزند گودرز بر اسب زد و بالای کوه رفت. بهرام به تندی سخن آغاز کرد، ولی وقتی نشان سیاوش، خال سیاه را به روی بازوی فرود دید او را شناخت و از اسب به زیر آمد و در برابرش سر بر خاک نهاد . فرود نیز از اسب به زیر آمد و به بهرام گفت: دوچشم من ار زنده دیدی پدر، همانا نگشتی از این شادتر.

بهرام به فرود گفت: ای شهریار، طوس، انسان خردمندی نیست و با خاندان شما سر یاری ندارد و خود درهوای شاهی بود. این را بدان هرکس بجز من به سوی تو آمد، بر او اطمینا نکن. دروازه‌ی دژ را ببند و مواظب باش. وقتی بهرام سوار اسب شد که برگردد،

یکی گرز پیروزه دسته به زر ، فرود آن زمان برکشید از کمر

بدو داد و گفت این ز من یادگار ، همی دار تا خود کی آید به کار

بهرام به نزد طوس بازگشت و به او گفت آن شخص، فرود است و یادآور شد که کیخسرو گفته بود کسی مزاحم برادرش فرود، نشود.

چو بهرام برگشت با طوس گفت ، که با جان پاکت خرد باد جفت

بدان کان فرود است فرزند شاه ، سیاوش که شد کشته بر بی گناه

ترا شاه کیخسرو اندرز کرد ، که گِرد فرود سیاوش مگرد

چنین داد پاسخ ستمکاره طوس ، که من دارم این لشکر و بوق و کوس

ترا گفتم او را به نزد من آر ، سخن هیچگونه مکن خواستار

گر او شهریارست پس من کیم ، برین کوه گوید ز بهر چیم

یکی ترک زاده چو زاغ سیاه ، برین گونه بگرفت راه سپاه

نبینم ز خودکامه گودرزیان ، مگر آنک دارد سپه را زیان

بترسیدی از بی هنر یک سوار ، نه شیر ژیان بود بر کوهسار

سپه دید و برگشت سوی فریب ، به خیره سپردی فراز و نشیب

وزان پس چنین گفت با سرکشان ، که ای نامداران گردنکشان

یکی نامور خواهم و نامجوی ، کز ایدر نهد سوی آن تُرک روی

سرش را ببرد به خنجر ز تن ، به پیش من آرد بدین انجمن

طوس انگاری فاقد این بضاعت معرفتی است که بتواند شرایط را به درستی درک کند و چنان که می‌بینید سخت گرفتار تفرعن و کُرسی خواهی نیز هست و از تحقیر نژاد پرستانه‌ی فرود نیز فرو گذار نمی­کند. و بدا که همه­ی اینها نیز خلاف رسم پهلوانی و سالاری است. معلوم نیست بهرام چه باید می‍گفت و می­‌کرد تا این تراژدی اتفاق نیافتد و فرود کشته نشود. بهر رو، ریونیز، داماد طوس آماده می‌شود تا به بالای کوه و به مصاف با فرود برود.

میان را ببست اندران ریونیز ، همی زآن نبردش سرآمد قفیز

بدو گفت بهرام کای پهلوان ، مکن هیچ برخیره تیره روان

بترس از خداوند خورشید و ماه ، دلت را به شرم آور از روی شاه

که پیوند اویست و همزاد اوی ، سواری است نام آور و جنگ جوی

که گر یک سوار از میان سپاه ، شود نزد آن پُر هنر پور شاه

ز چنگش رهایی نیابد بجان ، غم آری همی بر دل شادمان

سپهبد شد آشفته از گفت اوی ، نبد پند بهرام یل جفت اوی

بفرمود تا نامبردار چند ، بتازند نزدیک کوه بلند

ز گردان فراوان برون تاختند ، نبرد ورا گردن افراختند

بدیشان چنین گفت بهرام گرد ، که این کار یکسر مدارید خرد

بدان کوه سر ، خویش کیخسروست ، که یک موی او به ز صد پهلوست

هران کس که روی سیاوش بدید ، نیارد ز دیدار او آرمید

چو بهرام داد از فرود این نشان ، ز ره بازگشتند گردنکشان

بیامد دگرباره داماد طوس ، همی کرد گردون بر او بر فسوس

ز راه چرم بر سپدکوه شد ، دلش پرجفا بود نستوه شد

فرود با یک تیر سر و کلاه ریونیز را بهم دوخت و پهلوان از اسب فرو افتاد و اسبش شتابان به اردوگاه بازگشت.

چو از تیغ بالا، فرودش بدید ، ز قربان کمان کیان برکشید

چنین گفت با رزم دیده تخوار ، که طوس آن سخنها گرفتست خوار

که آمد سواری و بهرام نیست ، مرا دل درشتست و پدرام نیست

ببین تا مگر یادت آید که کیست ، سراپای در آهن از بهر چیست

چو از تیغ بالا فرودش بدید ، ز قربان کمان کیان برکشید

بدو گفت، بر مرد بگشای بر ، مگر طوس را زو بسوزد جگر

بداند که تو دل بیاراستی ، که بااو همی آشتی خواستی

چنین با تو بر خیره جنگ آورد ، همی بر برادرت ننگ آورد

چو از دور نزدیک شد ریونیز ، به زه برکشید آن خمانیده شیز

ز بالا خدنگی بزد بر برش ، که بر دوخت با ترگ رومی سرش

بیفتاد و برگشت زو اسپ تیز ، به خاک اندر آمد سر ریو نیز

ببالا چو طوس از میم بنگرید ، شد آن کوه بر چشم او ناپدید

طوس این بار فرزند خود، زرسپ را روانه کرد ولی هیچ سودی نداشت، فرود دلاور، اسب او را نیز برانگیخت:

چنین گفت پس پهلوان با زرسپ ، که بفروز دل را چو آذرگشسپ

سلیح سواران جنگی بپوش ، بجان و تن خویشتن دار گوش

تو خواهی مگر کین آن نامدار ، وگرنه نبینم کسی خواستار

زرسپ آمد و ترگ بر سر نهاد ، دلی پر ز کین و لبی پر ز باد

خروشان باسپ اندر آورد پای ، بکردار آتش درآمد ز جای

چنین گفت شیر ژیان با تخوار ، که آمد دگرگون یکی نامدار

ببین تا شناسی که این مرد کیست ، یکی شهریار است یا لشکریست

چنین گفت با شاه جنگی، تخوار ، که آمد گه گردش روزگار

که این پور طوس است نامش زرسپ ، که از پیل جنگی نگرداند اسپ

که جفتست با خواهر ریونیز ، بکین آمدست این جهانجوی نیز

چو بیند بر و بازوی و مغفرت ، خدنگی بباید گشاد از برت

بدان تا بخاک اندر آید سرش ، نگون اندر آید ز باره برش

بداند سپهدار دیوانه طوس ، که ایدر نبودیم ما بر فسوس

فرود دلاور برانگیخت اسپ ، یکی تیر زد بر میان زرسپ

که با کوهه زین تنش را بدوخت ، روانش ز پیکان او برفروخت

آه از نهاد طوس برآمد، خروش از سپاه ایران برخاست، توس با دلی پرخون و چشمانی گریان، خود زره پوشید و روانه کارزار گشت. نظامی‌کارها معمولا باید که خود به میدان بیآیند و دست به قتل و کشتار بزنند و گرنه غریزه‌ی نظامی گری در آنها آرام نمی‌گیرد. البته نوع ترسو و جبون آنها هم مشاهده شده است که همه چیز را از راه دور و بیرون از صحنه رصد می‌کنند!

نشست از بر زین چو کوهی بزرگ ، که بنهند بر پشت پیلی سترگ

عنان را بپیچید سوی فرود ، دلش پر ز کین و سرش پر ز دود

تخوار سراینده گفت آن زمان ، که آمد بر کوه ، کوهی دمان

سپهدار طوس است کآمد به جنگ ، نتابی تو ، با کار دیده نهنگ

برو تا در دژ ببندیم سخت ، ببینیم تا چیست فرجام بخت

چو فرزند و داماد او را به رزم ، تبه کردی اکنون میندیش بزم

فرود جوان تیز شد با تخوار ، که چون رزم پیش آید و کارزار

چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان ، چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان

بجنگ اندرون مرد را دل دهند ، نه بر آتش تیز بر گل نهند

چنین گفت با شاهزاده تخوار ، که شاهان سخن را ندارند خوار

تو هم یک سواری اگر ز آهنی ، همی کوه خارا ز بن برکنی

از ایرانیان نامور سی هزار ، به رزم تو آیند بر کوهسار

تخوار به ارائه‌ی رهنمودهای جنگی ادامه می‌داد و فرود نیز خود را برای رویارویی با طوس مهیا می‌کرد

فرود از تخوار این سخنها شنید ، کمان را به زه کرد و اندر کشید

خدنگی بر اسپ سپهبد بزد ، چنان کز کمان سواران سزد

نگون شد سر تازی و جان بداد ، دل طوس پرکین و سر پر ز باد

فرود، اسب توس را نشانه رفت و سپهبد را از اسب سرنگون کرد. طوس در حالی که زنان فرود، از بالای دیوار دژ به او می خندیدند پیاده، و سپر بر گردن روانه اردوگاه شد. گیـو اما از کار فرود به خشم آمد:

بپیچید زان کار پرمایه گیو ، که آمد پیاده سپهدار نیو

چنین گفت کین را خود اندازه نیست ، رخ نامداران برین تازه نیست

اگر شهریارست با گوشوار ، چه گیرد چنین لشکر کشن خوار

نباید که باشیم همداستان ، به هر گونه ای کو زند داستان

اگر طوس یک بار تندی نمود ، زمانه پر آزار گشت از فرود

همه جان فدای سیاوش کنیم ، نباید که این بد فرامش کنیم

زرسپ گرانمایه زو شد بباد ، سواری سرافراز نوذرنژاد

بخونست غرقه تن ریونیز ، ازین بیش خواری چه بینیم نیز

گرو پور جمست و مغز قباد ، بنادانی این جنگ را برگشاد

گیـو ابایی ندارد که تقصیر برپایی این جنگ احمقانه و بیهوده را که تماما طوس برپا کننده‌ی آنست، به گردن فرود بیاندازد!

همی گفت و جوشن همی بست گرم ، همی بر تنش بر بدرید چرم

نشست از بر اژدهای دژم ، خرامان بیامد به راه چرم

فرود سیاوش چو او را بدید ، یکی باد سرد از جگر برکشید

همی گفت کین لشکر رزمساز ، ندانند راه نشیب و فراز

همه یک ز دیگر دلاورترند ، چو خورشید تابان بدو پیکرند

ولیکن خرد نیست با پهلوان ، سر بی‌خرد چون تن بی‌روان

تخوار از گیو و نجات کیخسرو برای فرود گفت. فرود که نمی‌خواست آسیبی به گیو برسد، اسب اورا نشانه رفت و گیو را مجبور کرد پیاده به اردوگاه برگردد:

کمان را به زه کرد جنگی فرود ، پس آن قبضه‌ی چرخ بر کف بسود

بزد تیر بر سینه‌ی اسپ گیو ، فرود آمد از باره، برگشت نیو

ز بام سپد کوه خنده بخاست ، همی مغز گیو از گواژه بکاست

برفتند گردان همه پیش گیو ، که یزدان سپاس ای سپهدار نیو

که اسپ است خسته تو خسته نه‌ای ، توان شد دگر بار بسته نه‌ای

در این هنگام، بیژن فرزند گیو چون رنج پدر را دید گفت که زین از پشت اسب برندارم تا مگر کشته شوم یا فرود را بکشم.

بر گیو شد بیژن شیر مرد ، فراوان سخنها بگفت از نبرد

بسوی سپد کوه بنهاد روی ، چنان چون بود مردم جنگجوی

چنین گفت شاه جوان با تخوار ، که آمد بنوی یکی نامدار

نگه کن ببین تا ورا نام چیست ، بدین مرد جنگی که خواهد گریست

به خسرو تخوار سراینده گفت ، که این را ز ایران کسی نیست جفت

که فرزند گیوست مردی دلیر ، به هر رزم پیروز باشد چو شیر

بزد تیر بر اسپ بیژن فرود ، تو گفتی به اسپ اندرون جان نبود

بیفتاد و بیژن جدا گشت ازوی ، سوی تیغ با تیغ بنهاد روی

یکی نعره زد کای سوار دلیر ، بمان تا ببینی کنون رزم شیر

ندانی که بی اسپ مردان جنگ ، بیایند با تیغ هندی به چنگ

این بار فرود اسب بیژن را کشت و بیژن پیاده به دنبال فرود رفت و اسبش را به خاک افکند. فرود به سوی دژ برگشت، به درون دژ رفت و درها را بستند.

فرود گرانمایه زو بازگشت ، همه باره‌ی دژ پر آواز گشت

دوان بیژن آمد پس پشت اوی ، یکی تیغ بُـد تیز در مشت اوی

طوس که گویا منتظر چنین لحظه‌یی است، بیش از این درنگ نکرد و لشکر به کوه راند:

سپهبد بدارنده سوگند خورد ، کزین دژ برآرم بخورشید گرد

بکین زرسپ گرامی سپاه ، برآرم بسازم یکی رزمگاه

تن تُرک بدخواه بیجان کنم ، ز خونش دل سنگ مرجان کنم

بندین ترتیب داستان فرود به اوج تراژیک خود نزدیک می‌شود. طوس، از وضعیت پیش آمده استفاده می­کند و کشته شده‌ها را بهانه قرار می­دهد و با شعارهای حق به جانب می‌کوشد مشروعیتی برای جنگ افروزی‌های بیشتر فراهم کند. همه‌ی جنگ آفروزان نیز نیاز دارند تا رفتار ناموجه خود را در جنگ و قتل و کشتار، با تنفر پراکنی و شعارهایی در انتقام جویی مقبول جلوه دهند.

طوس فرمان داد تا کوس جنگی فرو کوفتند. روز به نیمه رسیده بود که نیمی از سپاه فرود کشته شدند. پهلوان تنها کارزار می کرد. آنقدر جنگید تا بازویش سست شد. پس به سوی دژ شتافت. بیژن همراه رهام به سوی فرود تاختند. پهلوان کلاه بیژن شناخت. دست بر گرز برد و به بیژن در آمد چو شیر دژم. برسر بیژن کوبید و اورا بی تاب کرد. رهام تیغ هندی برمشت، از پشت فرود پیش آمد و تیغ بر کتف او کوفت. فرود ھمچنان اسب می تاخت و چون به دروازه‌ی دژ رسید بیژن به او رسید و با تیغی پای اسب او را قلم کرد. فرود به درون دژ رفت و در را پشت او بستند.

به دربند حصن اندر آمد فرود ، دلیران در دژ ببستند زود

یکی آتشی خود جریره فروخت ، همه گنجها را به آتش بسوخت

یکی تیغ بگرفت زان پس بدست ، در خانهٔ تازی اسپان ببست

شکمشان بدرید و ببرید پی ، همی ریخت از دیده خوناب و خوی

بیامد به بالین فرخ فرود ، یکی دشنه با او چو آب کبود

دو رخ را بروی پسر بر نهاد ، شکم بردرید و برش جان بداد

در دژ بکندند ایرانیان ، به غارت ببستند یکسر میان

بدین سان جریره، مادر فرود نیز زیرفشار هیجانات ناشی از اتفاقاتی که اساسا نمی‌باید رخ می‌داد خود را در کنار فرزند از میان برد.

همان گه بیامد سپهدار طوس ، به راه کلات اندر آورد کوس

چو گودرز و چون گیو کنداوران ، ز گردان ایران سپاهی گران

سپهبد به سوی سپدکوه شد ، وزانجا به نزدیکی انبوه شد ،

چو آمد ببالین آن کشته زار ، بر آن تخت با مادر افگنده خوار

بیک دست بهرام پر آب چشم ، نشسته ببالین او پر ز خشم

به دست دگر زنگهٔ شاوران ، برو انجمن گشته کنداوران

دیری نپائید که ایرانیان دروازه‌ی دژ را گشودند. بهرام خود را به نزدیک جایگاه فرود رسانید و در کنار پیکر او زانو زد و بر پیکر او جامه‌ی پهلوی پوشاند. سپس رو به ایرانیان کرد و گفت:

حال چگونه در روی کیخسرو نگاه کنیم، شما به کین سیاوش کمر بستید، اما در آغاز راه پسر سیاوش را کشتید. پهلوانان همه گرد تخت جمع شدند و اشک بر رخسار طوس نیز دوید.

چنین گفت گودرز با توس و گیو ، همان نامداران و گردان نیو

که تنـدی نه کار سپهبد بود ، سپهبد که تندی کند، بـد بود

که تندی پشیمانی آرد به بار ، تو در بوستان، تخم تندی مکار

این تندی، همان بی خردی و نظامی گری کور و دمیدن در شیپور جنگ غیر ضروری است که خوشبختانه فردوسی نیز را “بـد” می‌داند. معنای این تراژدی تاسف بار این است که طوس صلاحیت رهبری سپاه را ندارد و به دلیل عمده بودن عمل نظامی در ذهنش و دیدگاه دگم او نسبت به کار نظامی، فرمان کیخسرو را زیر پا می‌گذارد و فرود و پسر خود را به کشتن می­دهد و جنگی کاملاً غیر ضروری را بین ایرانیان از یکسو و فرود و یارانش از سوی دیگر پدید می‌آورد. از این رو داستان فرود سیاوش را حتما باید با معنای منفی و ضد قهرمان آن خواند و به ویژه رفتار طوس را چنان که فردوسی نیز آن را ابلهانه و احمقانه و نابخردانه می‌نامد، به شدت مورد نقد قرار داد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)