cfd5

به ظاهر خیلی کار ارزشمندی است که مقاله ی لوفور، مصاحبه با هاروی و کوولاکیس و آلتوسر و غیره و غیره را ترجمه کرد و به انباشت دانش چپ افزود؛ اما در کدام بستر و با چه انگیزه هایی؟ وگرنه اوباما و بوش هم از دمکراسی سخن می گویند و فرانسوا اولاندهم عضو حزب سوسیالیست است.

وقتی اباذری به خودش نهیب می زند که ما جامعه شناس ها با بی تفاوتی مان نسبت به اقتصاد، به نئولیبرالیسم میدان دادیم، می شود برگشت و به تجربه ی نشریه «ارغنون» در هژمونیک کردن چپ فرهنگی نگاهی انتقادی داشت، در حالی که به شدت نیازمند یک سنت قوی نقد اقتصاد سیاسی بودیم.

اینجا می شود دایی جان ناپلئون وار نسبت به اینکه صاحب امتیاز «ارغنون»، وزارت فرهنگ و ارشادبوده هم نگاه کرد: دولت اصلاحات چنین تدبیرهای فرهنگی ای را اعمال کرد تا در سایه ی ژست روشنفکریو گفتمان جامعه مدنی، پروژه ی نئولیبرال سازی ساحت اقتصاد را پیش ببرد فرهنگ در نقش عمله ی اقتصاد.

دوره ای که به بازگشت به مارکس احتیاج داشتیم، اما، مکتب فرانکفورت آمد. این به معنای بازتولید کلیشه ی «فرهنگ / اقتصاد» یا «روبنا / زیربنا» نیست، بلکه یادآوری (به قول مارکس)رفتن به ریشه هاست.

برای مثال نگاه کنیم به روند کار سایت تز یازدهم“: از عنوان سایت تا مطالب اخیر گواهی به آن می دهد که ایشان نیز بی تفاوتی شان به «نقد اقتصاد سیاسی» و «طبقه کارگر» را در دوران فعالیت، ذیل عنوان «رخداد»، به نقد کشیدند و تا حدی خطرات تعمیم مفاهیم رادیکال در جایی را که نسبتی با زمینه ی اجتماعیِ پروریده شدن آن مفاهیم ندارد، را درک کردند. مثلاً مفهوممردم” (در درک و دریافت رانسیر) یا «رخداد» یا «وفاداری» (در درک و دریافت بدیو) که ما به ازاهایش برای علاقمندان به آنها در جنبش سبز شد طبقه متوسط، “۲۵ خرداد، بازگشت به۵۷″؛ اما این رؤیاهای شیرین تئوریک در عمل چه از آب درآمد؟ طبقه ی متوسط بی ریشه و خودخواه شیفته ی ناسیونالیسم که سر آخر هم وفاداری به دوم خرداد را البته این بار با روحانی(به بیان مارکسی کلمه در هیأتی کمیک) ترجیح داد. قشنگ ترین قسمت این اعلام وفاداری هم همزمانیش با فعالیت اصلی سید محمد خاتمی به عنوان نماد دوم خرداد است: خطبه ی عقد خواندن و عکس سلفی گرفتن با عروس و دامادها!

حالا امروز چه باید کرد با «پروبلماتیکا»یی که از جهت فرهنگینظری دقیقاً همان خط را پی می گیرد و از جهت مواضع سیاسی کاملاً یادآور حزب توده و اکثریت است؟ اینجا دیگر نمیشود گفتاین قسمتت خوبه ولی اون قسمتت بده؛ درست مثل نشریه ی مهر نامه“.

مگر بد است که «مهرنامه» یک پرونده درباره هگل گردآوری می کند؟ حالا چه ایراد دارد یکلجن نامههم برای تقی شهرام و شریعتی و چریک های فدایی خلق درمی آورد؟! ما باید خوبی هایش را از بدی هایش جدا کنیم، مگه نه؟!

اما نه؛ به قول رفقا اگه هگلیمارکسی نگاه کنیم ما با یک کل به هم پیوستهطرفیم که همه چیزش به همه چیزش می آید، هرچند که نمی تواند مانع بیرون زدن تضادهایش شود؛ می شود با مارکس و آرنت و لاکلائو و هگل و فوکو یک معجون توپ درست کرد که هیچ ربطی به پروژه های هیچ کدامشان نداشته باشد؛ بعد از فرصت استفاده کرد و در این بی سوادی تاریخی و نظری، خود را حامل یک ایده ی مغفول مانده در چپ وطنی معرفی کرد و اسمش را هم گذاشتچپ دمکرات؛ سپس شروع کنی به تاریخ ساختن که آره، با ظهور ما، چپ به دو تکه ی«تندروهای دیکتاتور زبان نفهم» و «مای دمکرات قشنگ» تقسیم شد“.

چپ ایران، زیاد به خودش از این چیزها دیده، از این دوگانه ی به اصطلاح خودتان دمکرات” (بخوان محافظه کار) / “تندرو” ( بخوان انقلابی):

از رسول زاده/نریمانوفتا هاکوپیان/چلنگریان“.

از حیدر خان/سلطان زادهتا خلیل ملکی/حزب توده ی دهه بیست“.

از حزب تودهجبهه ملی/جنبش چریکیتا تودهاکثریت/خط سه“.

شما اگر به تبارتان آشنا نیستید، ما شما و خودمان را از بریم. جنبش سبز بهترین کلاس درس بود برای چپ های حقیقت جو که تا منتهاالیه برخورد طبقاتی نکردن با مفاهیمی چون «مردم» و«دمکراسی» را به چشم ببینند.

و در آخر سخنی با رفقایی که در مواجهه با چنین جریاناتی در بند ملاحظاتی (به قول خودشان)چون فحش ندادن، حفظ حرمت اندیشهیا دیدن دستاوردهادر کنار نقد هستند و اینکهنباید به جدایی ها و انشعاب در صفوف چپ دامن زد” :

اولاً همان طور که گفتم ما با یک کل طرفیم، نه قطعاتی مجزا از هم.

لنین و لوکزامبورگ در مواجه با شامورتی بازی های تئوریک کائوتسکی و برنشتاین که مدام به مارکس و انگلس ارجاع می دادند، ابایی نداشتند از اینکه بت مارکس و انگلسِ ساخته شده به دست ایشان را بشکنند و به عوضِ شخص، روی ریشه ها بایستند.

امیر پرویز پویان در مقاله ی تاریخ ساز رد تئوری بقا و ضرورت مبارزه مسلحانهبرای اثبات مدعایش و نشان دادن بی عملی حزب توده و جبهه ملی، حتی یک نقل قول هم از مارکس و انگلس یا لنین نمی آورد و بر تحلیل انضمامی اش از وضعیت تکیه می کند (اینجا کاری با درستی و غلطی «چه باید کرد»ی که در آن شرایط او از تحلیلش بیرون می کشد، نداریم).

بله، ما توهین می کنیم، اما توهین ما سیاسی است؛ با شخص کاری نداریم؛ مسئله، یک جریان و طرز تفکر است.

ثانیاً اتفاقاً باید با داشتن وسواس هرچه بیشتر به دنبال پیرایش چپ بود، تا به هنگام گرفتن تصمیمات تاریخ ساز، به سان شخصیتی مضطرب نباشیم که سرگرم ور رفتن با فوبیاهای بورژوا ساخته (نظیر دمکراسی، حقوق بشر، گفتمان) است.

اساساً در تاریخ، این چپ بوده که در اعتراض به فراموشکاری بورژوازی (پس از شیفتگی اش به سرمایه داری) نسبت به معنای این مفاهیم در زمان نبرد علیه فئودالیسم، تا به امروزمتحمل سنگین ترین هزینه ها شده است.

از طرف دیگر به تاریخ نزاع های درون چپ بنگرید؛ چه می بینید؟

آیا مارکس به پرودون و باکونین و لاسال، چون ضد سرمایه داری بودند، رحم کرد؟ آیا لنین در مواجهه با پلخانف (که استادش بود) یا کائوتسکی تسامح به خرج داد؟

امروز دیگر ضد سرمایه داری بودن به هیچ وجه کافی نیست، مسئله کیفیت این ضدیت است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)