تومور بدخیم بر جان تعصب کور درخصوص فرخنده دختر افغان . نویسنده احمد خلیلی
آفتاب نتابد که بستنی هایمان آب نشود . ( سیمین دانشور )

چشمانم در هیبت وحشتی وحشی به نشانه ی اعتراض به دیدن ویدئوی رفتار آنارشیست های بنیادگرا که با همدستی جارچیان مقلد ره نپیموده به کوی خردورزی بر بانوی دگراندیش افغانی روا داشتند ، دقایقی به نشانه ی اعتراض پشت دروازه ی پلک هایم تحصن نموده و دلیل به خاکستر گرائیدن پیکر نیمه جان فرخنده در سرزمین اسلامیست ها را از ذهنم جویا و با چهار بار پلک روی هم گذاشتن ، جوابی به درازنای تاریخ گرفتند .

پلک اول ؛

استخوان بندی تفکر جوامع بسته ، عمدتا بر دو بخش نامتوازن تقسیم می گردد . گروه نخست ؛ اکثریتی که بعد غرائز شکمی و زیر شکمی آنان بر دیگر ابعادشان سنگینی دارد و تنها موتور محرکه این عده ، لذت است . قاعده ی دوام سیستم این گروه بر تولید کارگر و سرباز استوار است … اما طبقه دوم ؛ تعدادشان بسی کمتر از شمار طبقه ی نخست است . اینان ؛ روشنفکران و دگراندیشان می باشند . این دسته ، معلول و استثناء هستند . نگاهشان به افق های دور دست دوخته می شود . تصاویری از آزادی و عدالت و صلح می بینند که گروه نخست ، عاجز از دیدن آن هستند و لزوما راهی که پدران و جامعه و نظام آموزشی می گوید به آن جا نمی رسند و راهشان را خود برمی گزینند . اینان در نگاه گروه اول ؛ تومور بدخیم طبیعت هستند . رنگ شان سیاه است و از لذت – این تنها پاداش طبیعت – محروم می باشند .

پلک دوم ؛

عضله بندی تفکر جوامع بسته ایدئولوژیک محور با رویه ی افراط گرایانه !! بر این اساس شکل گرفته است که خود را نماینده ی الله روی زمین می پندارند . با داشتن دست غدار قدرت و به و اسطه ی تدوین قوانین غیر دمکراتیک ، زندگی توده ها را به جهنم می کشانند و تلاش می نمایند با سفسطه پردازی ، بهشتی موهوم را در اذهان مردم جای گزین آن بهشت زمینی به یغما برده بنمایند . در راستای توجیه جنایات خود ، به ریشه های پوسیده چنگ می اندازند . اینان نیاز به مغز نداشته و دیالوگ ناپذیرند و همانند گردش بیهوده ی دانه های تسبیح در دیوار محصور به تقلید گرائی روی می آورند . جهت تبیین دیدگاه این گروه ، ترجیح می دهم استناد نمایم به چاپ پنجم از گزارش ضحاک مار دوش از شاهنامه فردوسی – پاورقی صفحات 18 و 19 – با قلم زرین زنده یاد علی اکبر سعیدی سیرجانی که ایشان نیز با اصطکاک نگاه سلبی متحجران خود فروخته ، چراغ پر فروغ عمرش را به خاموشی گرائیدند . ایشان روایت نموده اند ؛

ناصر خسرو وارد نیشابور شد ، ناشناس . به دکان پینه دوزی رفت تا وصله ای بر پای افزارش زند . سر و صدائی از گوشه ی بازار برخاست . پینه دوز کارش را رها کرد و مشتری را به انتظار گذاشت و به تماشای غوغا رفت . ساعتی بعد باز آمد با لختی گوشت خونین بر سر درفش پینه دوزیش . در پاسخ ناصر خسرو که چه خبر بود ، گفت ؛ « در مدرسه ی انتهای بازار ملحدی پیدا شده و به شعری از ناصر خسرو { البته فلان فلان شده } استناد کرده بود ، علما فتوای قتلش دادند و خلایق تکه تکه اش کردند و هر کس به نیت ثواب زخمی زد و پاره ای از بدنش جدا کرد ، دریغا که نصیب من همین قدر شد . » ناصر خسرو ، کفش را از دست پینه دوز قاپید و به راه افتاد ، در حالی که می گفت ؛ « برادر ، کفشم را بده ، من حاضر نیستم در شهری که نام ناصر خسرو ملعون برده شود لحظه ای درنگ کنم . »

پلک سوم ؛

جوامع بسته ایدئولوژیک افراطی محور که رویکرد مردسالارانه دارند ، در رگ های تفکر چنین جوامعی خون چرکین مقدس مآبانه در جریان است . فی المثل می توان لختی از آن بی شمار موارد ذکر شده در قرآن را زیر عدسی میکروسکوپ آسیب شناسانه ی این جستار برد . آیه 33 سوره النساء چنین مجوزهائی را صادر می نماید ؛ « مردان قیم زنان هستند . ترساندن و کتک زدن زنان توسط مردان . تحریم سکسی از جانب مردان . تصمیم بر جدائی و یا برگذاری جلسه ی مشورتی آشتی طلبانه فقط بر عهده مردان و بدون کسب نظر خواهی از زن و یا راه دادن وی در آن جلسه می باشد … » در عین حال فقه اسلامی بر جان و اعضاء بدن انسان ها قیمت گذاری می نماید . دیه ی یک زن مسلمان بسی کمتر از بیضه ی چپ یک مرد مسلمان است ( دیه بیضه چپ مرد مسلمان معادل 66 شتر و دیه کامل زن مسلمان 34 شتر می باشد . ) … اگر شخصی سودای اعتراض یا مخالفت نسبت به اجرای این قوانین بربریت در سر بپروراند ، براساس آیه ی 34 سوره ی بعد از النساء یعنی سوره ی المائده ، قوانین الله بر او جاری می گردد ؛ « سزای کسانی که با خدا و پیامبر او می جنگند و در زمین به فساد می کوشند ، جز این نیست که کشته شوند یا بر دار آویخته گردند یا دست و پایشان در خلاف جهت یکدیگر بریده شود یا از آن سرزمین تبعید گردند . این ، رسوائی آنان در دنیاست و در آخرت عذابی بزرگ خواهند داشت . »

پلک چهارم ؛

روح جریانات یاد شده چونان کرکسی بد سرشت همه وقت بر فراز افغانستان در پرواز است . فرخنده ؛ دگر اندیشی پراگماتیک ( عملگرا ) و تیپیک بود . در پکیج طبقه ی دوم از پلک اول می گنجد . شناخت او از کانون درد از نوع آپارتاید جنسیتی – مذهبی است . و همانند نسخه ی عطار در مورد عقرب گزیدگی که می گوید ؛ « اگر آن عقربی را که نیش زده له کنید و روی « موضع درد » بگذارید ، درد ساکت می گردد . » او درد کهنه را شناخت و دوای آن را گرمای چوب کبریتی برافروخته بر پیکر کاغذی بستنی مضر و تاریخ مصرف گذشته ی ارتجاع سیاه دانست و همین قدر کافی بود تا تلخ کامی نماینده ی الله – ملای خشک مغز – و شحنه ( پلیس ) بی کفایت و بی مسئول در قبال جان آن بانوی بی دفاع در پی داشته باشد و بدون محاکمه و فرصت دفاع از خود ، زیر ضربات چکمه ی تاریک اندیشان ، جان شیرین را بر سر عقیده ی راستین ببازد و شمع آجین گردد .

همانا از خاکستر این جریان مشمئز کننده چیزی نماند جز تعصب کور !! و جالب این جاست فرخنده را نشناختند و به فکر و دردش پی نبردند و با همان شیوه ی اسلامی که مورد احتراز و اعتراض وی واقع گردید ، او را تشییع و بر تابوت خاکستر وی با ادای کلمات تازی نماز بر پا داشتند .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)