کیستی مان را می گردانیم و می چرخانیم در کرانۀ میشیگان دوری و غربت. دم دست معماری شهری شگقت انگیز که از خاکستر خود برخاسته است همچون ققنوس. به خیابانهایش که پرتاب می شوی ارتفاع و بلندی، دوره ات می کند. اندوه گیلگمش درونمان به ما می گوید که گل های جاودانگی در پیج وتاب بلندیهای این شهر سحرآلود گمشده است.
راستش را بخواهید متن هستی ما در تبریز جا مانده است و حاشیه های هستی مان را داریم می گردیم و می چرخیم و رنگ می کنیم. داریم معنا ی هستی مان را می آفرینیم. شاید شیکاگو معنای هستی و هویت ما نیست اما دارد معنا و هویت ما را جذب معانی مکتب خویش می کند. شیکاگو به آرایش تقابل معانی و هویت ها فکر می کند و من و همفکرهایم در ازدحام و هیاهوی این تقابل معناها به بازبینی و بازیابی جدیدی از خلاقیت و هویت و دموکراسی می رسیم.
داریم تقابل ترک های شیکاگو اعم از ترکیه ای و آزربایجانی را روبروی ارامنه ای که به بهانۀ به اصطلاح نسل کشی، جلوی کنسولگری ترکیه جمع شده اند تماشا می کنیم. تلاش برای معنا بخشی به زندگی و مهمتر از آن حفظ معنای هستی و هویت خویش آن هم در دل شیکاگو، خرده روایت هایمان را برایمان زمزمه می کند. همۀ این تقابل ها، همۀ این شهرها، همۀ این اعلام موجودیت ها خرده روایت هایی هستند که در بطن کلان روایت ما جا می گیرند. حتی این کلان شهر معماری و فلسفه و …در متن روایت ما معنا بخشی هستی ما نیست بلکه جزئی از سطور روایت است برای رسیدن به معنای هستی و هویتمان.
دوست عزیزم روایت خاص خودش را دارد. اشاره اش به بنای عظیم تامسون سنتر که معماریش فضایی است و اصلن انگار از جنس معماری زمینی نیست حکایت از افول اقتدار تفکر دینی است که کمی پایین تر در هیبت کلیسایی قدیمی دارد جان می کند. بهشت مخدوش شدۀ مبانی و مفاهیم کلاسیک در برابر مدرنیسم کیهانی معانی، بد جوری حال آدم را به هم می زند. اما همین مدرنیسم کیهانی نیز خرده روایت ماست. ما کلان روایت خویش را در گسترۀ شرقی معنا گسترانیده ایم. آنجا که سهند و سبلان و خزرش خلاقیت بکر هویت و مفاهیم را در خود می پرورد.
اینکه مدام از اصل و وصل حرف می زنیم و ساز فراق می نوازیم در حقیقت فراز و فرود شعر هستی و زندگی خویش را می سراییم. اصل چیست؟ اصل کجاست؟ وصل کو؟ رجعت ما به جغرافیای اصل که در قالب کلام و تصویر و گفتمان و مجادلۀ لفظی با دیگری اشغالگر، صورت می گیرد در کجای کلان روایت ما جای دارد؟ این قالیچۀ آویزان بر دیوار رستوران دوست عزیزم در قلب شیکاگو، تکۀ بریده شده از کدام اصل انسانی است؟ ما آزربایجانی ها داریم جنوب اصالت را به غرب ترقی و تکنولوژی و اکتشاف می آویزیم. اینکه ما نیز هستیم و بر کلان روایت مدرن جهان امروز، سطوری برای اضافه کردن می آفرینیم خودش وصل به اصل است. گیرم که متون اشغالگر تسلط و تحریف، خاک و خاکستر می پاشد بر آتش این عشق.

DSC_0600

کشیش بد دل و بد طینت، یعنی رنگ کلان روایت دینی بر پیراهن اصلی که اصل و اصالت کرم بود طلسم تسلط و مرگ دوخت. و آتش رادیکالیسم فکری را بر جان کرم انداخت که بسوزد. اما مگر معنا را می توان آتش زد؟ معنا خودش آتش می زند. بعدش جان سوزان و شعله ور کرم بزرگ شد و بزرگ شد و خریطۀ آتش و جانسوزی و دلسوزی را بسط داد و شد سرزمین آتش، آزربایجان. اصل ، آتش می شود و نور. و ما پروانه هایی که میل ساختن داریم تا سوختن. یعنی می سوزیم و می سازیم!
هر نگاه سیگنالی است از اعماق معنایی که ما خود می سازیمش. ما زندگی نمی کنیم. زندگی معنایی برایمان ندارد. ما برای زندگی معنا داریم و یا داریم معنا می سازیم برایش. معنای ما اما اکنون و در این نقطۀ حساس تاریخی رستگاری و رهایی انسان ترک، به خصوص ترک آزربایجانی را در بر می گیرد. انسان آزربایجانی را در قلمروهای رهایی و آزادی و سعادت دیدن اگر چه همۀ معنای زندگی نیست اما زندگی ما همۀ آن است. ما ( منظورم همۀ آنهایی هستند که برای این معنا جان بر کف نهاده اند ) خواهان ارتقای قلمروهای رهایی انسان مدرن به علاوۀ انسان مدرن سرزمین خویش هستیم. انسان اگر بخواهد و اگر نخواهد و یا اگر حکومت های مستبد نخواهندش، در مدار ناگزیر مدرنیسم قرار گرفته و این جریان او را با همۀ رغبت ها و داشته هایش از آن خود خواهد ساخت. و مهم این است که در اندرون این مدار خسته دل اما لجوج و مصر مفاهیم خود را بگنجانیم تا آن جایی که می توانیم. امپراطوری هویت و هستی هر انسانی اکنون به عرض نمی اندیشد، بلکه طول دارد و طولش می دهد.
مثل همین آسمان خراشهای عظیم شیکاگو ارتفاع معنا و هویت مهمتر از عرض آن است. اعتقاد دارم که ما باید بر ارتفاع حرکت ملی که همان ارتفاع معنا و شکل آن است بیفزاییم. در قدیم انسان هر چه حیاط و خانۀ عریض تری داشت به چشم می آمد اما در اکنون تاریخ و تفکر هر چه بنای تو مرتفع تر باشد نگاه ها را به بالا خواهد کشید. دشمنان ما پیوسته از قدیم الایام از کوه های اویغوری ما تا قبرس ترکی مان بر عرض ما تاخته اند اما ارتفاع معنای ما پیوسته دست نخورده باقی مانده است. چون قد و قامت فرهنگ متجاوز به قد و قامت مبانی و ساختارهای فرهنگی ما نمی رسد. اکنون هم می تازند و دیگران را نیز می تازانند. اما باید بیاموزیم که هر چه مرتفع تر، عمیق تر.
به آن بخش از هنرمندان و فعالان آزربایجانی که خسته اند و دلشکسته و نا امید باید یادآوری کنم که بعضی وقت ها ما شاید در ارتفاعات و اعماق گم شویم اما ارتفاعات و اعماق گم شدنی نیستند. ارتفاعات و اعماق معنای هستی و هویت انسان ترک گم نمی شود بلکه گم می کند. البته ما خود بخشی از این ارتفاعات و اعماق هستیم. پان فارسیسم و پان ارمنیسم و یا هر متجاوز به معنای هویتی و زندگی و رهایش، در این ارتفاعات و اعماق گم خواهد شد و گورش را گم خواهد کرد.
تصور کن که در اوج برج ویلیس تاور شیکاگو، در ارتفاع مکتب شیکاگو ایستاده ای و داری طول و عرض جهانی را که در آن هستی با طول و عرض خودت تجزیه و تحلیل می کنی. معنای تو در کجای این تجزیه و تحلیل قرار دارد؟ شما را نمی دانم اما من می خواهم خودم را از همین ارتفاع به عمق تبریز مدرن خودمان پرت کنم و شناور گردم در معنای روایت خویشتن خویش.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)