برگی از دفتر ایام (سی و سه)- موسی محمدنژاد

در میان معلم هایی که در اواخر دهه ی 1340 به «دبیرستان دینی دیانت» در نبش خیابان صالح نیای محله ی جوادیه آمدند، چند نفری چهره ای متمایز داشتند: تقی شهرام، محمد حیاتی و موسی محمد نژاد. هر سه از دانش جویانی بودند که برای مدد معاش ساعت هایی از روز را به معلمی در مدرسه ها می گذراندند.  رسم بچه های سیاسی مدرسه این بود که که به شیوه های خاص معلم های تازه وارد را به معارضه بگیرند و ببینند طرف چند مَرده حلاج است: شاه دوست است، چپ است،یا مذهبی است؟ اگر شاه دوست بود، تکلیفش روشن بود. تاجایی که تیغ مان می برید امان اش نمی دادیم. باید پاسخ گوی فقر و تنگدستی و اعتیاد و فحشا و جهل و هزار درد بی درمانی می بود که چون هوایی بویناک و لزج و سمج پیرامون ما را گرفته بود و هیچ لازم نبود برای او نظریه ببافیم و وقت او و خودمان را بر سر خوب بودنِ خوب و بد بودنِ بد  هدر دهیم. محله ی بزرگ و پر جمعیت ما آیت همه ی این پلشتی ها بود. اما اگر طرف چپ بود، باید می دیدیم چه گونه چپی است.

وای به حال چپی که از تشکیل سلول مطالعاتی برای خواندن جزوه های رنگ ورو رفته ی حزبی و نشستن و سماق َمکیدن  به انتظار ورود ظفرمندانه ی ارتش سرخ دم می زد: باید خدا به دادش می رسید. اگر مذهبی بود، باید می دیدیم از چه سنخ مذهبی هاست:«مرشد خاکی» و ته ریش دار و ریغونه و نماز- روزه ای و «مکتب اسلام»ی است، یاشریعتی خوان و چه بسا رزمنده و چنان که بعدها فهمیدیم از سنخِ مجاهد خلق.

تقی شهرام معلم خوش قد و بالا و خوش سیما و خندان رویی بود که شخصیتی بسیار مجذوب کننده داشت، اما بسیار سفت و بسته بود. کُشیارش شدیم و نَم پس نداد : می خندید و شوخی می کرد، ولی از سنگ حرف در می آوردیم واو رکاب نمی داد که نمی داد و ما را حسابی مَچل می کرد. محمد حیاتی، شاید از هول لشکر سلم و تورِ شاگرد های لاهولُ ولای جنوب شهری، به طورمعمول چهره ای  بسیار ترس خورده و متوحش داشت و کلافه از بد پیلگی های بچه های کلاس، مثل بچه آخوندهایی که چند تایی شان را می شناختیم و هیچ وقت چنگی به دل مان نمی زدند، مدام تکرار می کرد: “شما اول باید به  درس تان برسید، برای پرداختن به سیاست دیر نمی شود”. و ما که از دستش حسابی حوصله مان سر می رفت می گفتیم: “این را که دفعه ی پیش هم گفتید، جز این حرف دیگری ندارید؟” و او به حالتی که انگار همین الان است که بزند زیر گریه لب ور می چید که : “خُب، حالا کتاب های تان را باز کنید. آقای … کجا بودیم؟”. یک بار که احمد کامفر، همشاگردی و هم پرونده ی بعدی من، به ام گفت: “باید به این حیاتی درسی  بدهیم تا مایه ی عبرت معلم های دیگر بشود”، گفتم: “ِولش احمد جان، این بابا را خدا زده است !”.

اکبر-معصوم-بیگی

اکبر معصوم بیگی

 

معلم سوم موسی محمد نژاد بی بهره از هر ُابهتی بود. قدی متوسط، اندامی لاغر و چهره ای اخمو و زیاده جدی داشت، شِندره پوش و کمروبود، به عکس همه ی معلم ها کفش کتانی میپوشید، و ابدا به وضع ظاهرش نمی رسید. بیشتر وقت ها از فرط خجالتی بودن سر به زیر داشت. لهجه ی غلیظ ترکی اش دست در دست خجالتی بودنش، از او آیتی از ناهمگونی ساخته بود. اما عجیب آن که همان روز اول ورود به کلاس، وقتی یکی از بچه های سبک سرْ و ُقلدُر کلاس که قصد مسخره بازی داشت به خیال خودش »تکه»ی خُنَکی پراند، موسی با چنان قاطعیتی او را  بر سر جایش نشاند که بقیه بی استثنا  ماست ها را حسابی کیسه کردند .

داشتم  به احمد و اکبرخانبابا  اشاره می کردم که “این طوری نمی شود، باید ببینیم طرف چه کاره است و حرف حسابش چیست” که محمد نژاد خودش سر رشته ی کار را به دست مان داد. با اخم و تَخم و دهانِ خشکْ زبانی گرداند، ابرو ها را در هم کرد  و رو به مخاطبی در سینه کش دیوار کلاس گفت: “خوب است به جای لودگی ومسخره بازی، کمی فکر کنید و ببینید علت این همه فقر و بدبختی که در آن غلت می زنید چیست، چرا یک عده دزد و غارتگر  بر ما حکومت می کنند و …” که احمد پرید وسط حرفش که: “آقا این ها که گفتید همه اش درست، دم تان گرم، اما نگفتید چه باید کرد، تازه …” که من حرفش را بریدم و دستم را  به نشانه ی معذرت خواهی به طرف احمد تکان دادم که یعنی بگذار بقیه اش را من بگویم و رو به محمد نژاد گفتم: “امیدوارم شما هم از این قماش آدم ها نباشید که ما را به درس خواندن و کلنجاررفتن با جزوه های به اصطلاح آگاه گرانه ی صد تا یک غاز دعوت می کنند، که ما اصلا تو خط این جور بازی های بی مزه نیستیم. داشتیم محمد نژاد را می سنجیدیم، فعلا قصد معارضه نداشتیم. به نظر می آمد  با وجود این ظاهر ناگیرا با بقیه فرق دارد. یک جور سادگی آمیخته به صداقت در رفتار و کردارش موج می زد. اکبر هم گفت: “خب لابد شما راه حلی ، چیزی دارید. خب می دانیم باید کاری کرد، اما چه باید کردش مهم است، هان؟” که محمد نژاد گفت: “نه، من از آن جور معلم ها نیستم، وقتی خانه ای آتش گرفته، نمی شود از کسی خواست بنشیند و درس اش را بخواند. از بابت راه حل هم، راستش باید همه با هم فکر و کار کنیم تا راه حل را پیدا کنیم”. من و احمد و اکبر نگاهی به هم انداختیم: “آهان، این شد یک حرفی، خودش است، پیداست طرف آدم حسابی است”. زنگ راکه زدند و محمد نژاد از کلاس بیرون رفت سه تایی پریدیم رفتیم جلوِتخته سیاه که: “ساکت! خوب گوش کنید! فکر مسخره بازی با این معلم را از سرتان بیرون کنید که با ما طرف اید، مفهوم شد؟”. یکی از گُنده لات های کلاس گفت: “پرسشی داشتم.”. گفتم: ” بفرما !”. گفت:”می خواهم ببینم اگر به فرض، گفتم به فرض ها، خواستیم حال این یارو را بگیرم شما مثلا چه کار می کنید؟”. گفتم: “از پیش که نمی گوییم چه کار می کنیم ولی خیلی دلم می خواهد جگرش را داشته باشی و خُرنشی بکنی، آن وقت ما می دانیم و تو. ما کاری به کار تو و رفقایت نداریم. بهتر است توهم حساب کاردستت باشد، می دانی که شوخی نمی کنیم”. بعد پیروزمندانه در میان سکوت و بهت همشاگردی های کلاس بی آن که منتظر جواب او بشوم با غیظ درِکلاس را دَرَقّی به هم کوبیدم و بیرون رفتم. او و چند نفر دیگر سَری در پخش و توزیع و گاه مصرف  مواد مخدر (عمدتا هروئین )داشتند و بعد ها یکی شان (صادق غ) از پخش کنندگان عمده ی مواد مخدر شد و از راه سوداکردن  با جان جوان های واژگون بختی  چون خودش ثروتی کلان  به هم زد .

 

  گفت و گوی کوتاه و هیجان انگیز اما پر از نشانه ها و معنا های پوشیده و آشکار آن روز کارخودش را کرد. جرقه ای بود ولی جرقه ای که در انبارت باروت در گرفت. از آن پس، با بهانه و بی بهانه، هر وقت محمد نژادکلاس درس را تمام می کرد، به بهانه ی پرسشی درسی پشت سرش ریسه می شدیم و باب گفت و گو را می گشودیم. موسی با معلم های دیگر فرق داشت. معلم های دیگر از جهت رد و بدل کردن کتاب ها و جزوه های «ممنوعه » و «مضرّه» چشم به دست ما داشتند اما موسی حالا تامین کننده ی آخرین خبرها و کتاب های مخفی بود. گاه اعلامیه هایی برای ما می آورد که تا آن موقع از صادرکنندگان شان اطلاعی نداشتیم.جذابیت موسی برای ما علت داشت:او همه ی چیزهایی را داشت که معلم های دیگر نداشتند:به ما میدان می داد، تشویق مان می کرد، روحیه ای انقلابی و جنگی داشت و با هوش و نترس بود.گیرایی ما هم برای اوکم نبود:کم وبیش زمام سراسر مدرسه را به دست داشتیم، لحظه ای از آگاه سازی بچه ها غفلت نداشتیم،تجربه ی عملی ارزشمندی داشتیم و درجریان اعتراض گسترده به گران شدن بلیت ها ی اتوبوس های شرکت واحد از شرکت کنندگان و سازمان دهندگان آن اعتراض در سال 1348 بودیم. چند وقتی که گذشت روزی موسی گفت: “این وضع از نظر خیلی ها مشکوک است و احتمال لو رفتن مان کم نیست. نمی دانم، ممکن است زاغ سیاه مان را چوب بزنند. بهتر است بیرون از مدرسه قرار بگذاریم و سر کلاس به روی مان نیاوریم که با هم ارتباط داریم، حتی توی دفتر هم معلم دیگر مشکوک شده اند. چیز هایی می پرسند. البته آدم های خوبی هستند، ولی مثل هر خرده بورژوایی فضول اند. به هرحال بهتر است اصول مخفی کاری را رعایت کنیم”. من گفتم: “راستی این آقای شهرام و حیاتی چه جورند، منظورم توی دفتر است وگرنه توی کلاس که قربان اش بروم …”. موسی حرفم را برید که:”اصلا توی دفتر بند نمی شوند. زود فِلنگ را می بندند و می روند . نباید بچه های بدی باشند . باید از هم دانشکده ای هاشان بپرسم”. گفتم: ” چرا می گویی که هم مدرسه ای ها مشکوک شده اند؟ ما که چیزی را جار نمی زنیم.”. موسی گفت: “راستی؟ خب، بد نیست عوض این حرف ها عادی سازی کنید. با این سبیل و ریخت و قیافه توی این محله ی به این بزرگی با دست نشان ات می دهند که’اونو ببین! کمونیست است‘. چند بار خودم شنیدم. تازه چند نفری هم به خودِ من گفته اند”. من خجالت کشیدم و حس کردم خون توی صورتم دوید. حسابی خیط کرده بودم.گفتم: “باشد، این سبیل را یک کاریش می کنم”. فردا سبیلم را تراشیدم. ولی پکر بودم، مثل مرغ پرکنده. اما خیلی زود عادت کردم. خوب است که عادت هست.

 

حمله به پاسگاه ژاندارمری سیاهکل در نوزده بهمن 1349 همه چیز را به هم ریخت. قرار بود موسی را با هوشنگ نیری آشنا کنیم. به این ترتیب دیگر حرفش را نمی شد زد. اواخر سال 49 وقتی «سیاهکل»ی ها را اعدام کردند به موسی گفتیم “این هوشنگ که می گفتیم جزو اعدام شده هاست.”. چند وقتی برای احتیاط فاصله ی قرار ها را طولانی تر کردیم و فقط من و احمد با موسی تماس داشتیم و در قهوه خانه های پرت و چرکین که محل بیتوته ی وامانده ترین معتاد ها بود. پس از مدتی همه چیز به روال عدی برگشت. رفته رفته عکس های «صد هزار تومنی ها» پشت در مغازه ها و بانک و سینما بر اثر تابش آفتاب از رنگ و رو افتاد. دو سه نفر از «صد هزارتومنی ها» در درگیری مسلحانه کشته شدند اما بقیه داشتند ادامه می دادند. قطار به راه خود می رفت. در مدت کوتاهی رابطه مان با موسی مستحکم شده بود.

روزی موسی 2 هزار برگ اعلامیه به ما داد با عنوان «انتخابات فرمایشی شاه را تحریم کنیم». منظور انتخابات مجلس شورای ملی بود. گفت: “ببینید! محض رعایت مسایل امنیتی لازم است پخش اعلامیه ها در یک ساعت معین شروع بشود و درست در یک ساعت معین پایان پیدا کند، هرکدام ساعت دارید که هیچ، اما هرکس ندارد بگوید تا به او ساعت امانت بدهم”. اعلامیه ها را بین بچه ها تقسیم کردیم. اما پیش از آن منطقه ها را میان خودمان بخش بخش کردیم و هر بخش را به یکی سپردیم. موسی یک نفر را هم به ما نیروی اضافی داد که تا آن روز ندیده بودیمش و بعد از آن هم هرگز او را ندیدیم. همه ی محله های خزانه ی قلعه مرغی، خزانه ی فرح آباد، جوادیه، نازی آباد و چهار صد دستگاه، مختاری، امیریه، محله های بسیار فقیر نشین وَسْفِنارد و حتی «شهر نو» را زیر پوشش اعلامیه هابردیم. با آغاز و پایان معین زمانِ پخش اعلامیه ها امکان دسترسی پلیس به ما کاهش می یافت. عملیات با موفقیت کامل به انجام رسید. موسی گفت: “بچه ها کارتان حرف نداشت، کار را کامل و بی نقص انجام دادید و تا جایی که اطلاع دارم تاثیر خوبی داشته. به جرئت می گویم حتی دو برگ اعلامیه هدر نشده” و ما حسابی ذوق کردیم؛ اگربه درس و مشق نمی رسیدیم، در عوض سیاسیْ کار های حرفه ای خوبی بودیم !

 

اواخراسفندسال 1349 بودیم که موسی در قنادی سمت غرب میدان راه آهن، طرف خیابانی که اندکی دورتر به سینماپرسپولیس می رسید، قراری با من گذاشت. سر قرار که رفتم درکنار او آدم متوسط قامت خوش چهره ای ایستاده بودکه بارانی نخودی رنگ چرکتابی پوشیده بود که بعد ها فهمیدم بهروز نابت بود. سه قطعه شیرینی «رولت » خوردیم و راه افتادیم به طرف شمال به سمت خیابان امیریه، بعد منیریه تا سینما داریوش و سرانجام تا «باشگاه سعدیان». با قدم های تند می رفتیم. موسی به طور نامحسوسی دائم دور و بر را می پایید و گاه با سر اشاره می کردکه آهسته تر حرف بزنیم و گاه نیز برای محکم کاری و «ایز به گربه گُم کردن» تکه های خوشمزه ای درباره ی سر در سینماها و لِنگ و پاچه ی بازیگران زن و مرد می پراند. تنها بهروز (که به عنوان یکی از رفقا و بی نام معرفی شده بود) حرف می زد و گاه که برای من پرسشی پیش می آمد و میان سخن اش می دویدم سریع حکم به سکوت می کرد و هر بار می گفت: “سئوال ها را بعدا از موسی بپرس. جوابت را می دهد”. بهروز از طرح مصادره ی بانکی در ایام خلوت عید نوروز سخن به میان آورد. با سر به موسی اشاره کرد: “موسی در جریان است. شماها را آدم قابلی می داند. گفته است خوب امتحان پس داده اید. خب، آمادگی دارید؟”. من لبخندی فاتحانه زدم: “معلوم است. هرکاری از دستمان بر بیایدکوتاهی نمی کنیم. اصلا خیلی وقت است همچین روزی را انتظارمی کشیم” و نگاه تاییدطلبانه ای به موسی کردم. موسی رو به بهروز گفت: “گفتم که … “. داشتیم از «باشگاه سعدیان» می گذشتیم که نابت از هر دو ما خداحافظی کرد، تندی پرید توی یک تاکسی و از نظر ناپدید شد. موسی گفت: “تمام ایام عید در دسترس باش. جایی نرو، یا اگر ضرورتی پیش آمد حتما با من تماس بگیر. به احمد هم بگو، خیلی زود بگو، به فردا نگذار، همین امشب به اش بگو. خبرتان می کنم. باید تمرین و شناسایی کنیم. باید آمادگی داشته باشیم. من رفتم”. موسی جدا شد و رفت. من از خوشی در پوستم نمی گنجیدم. همان شب شلاقی خودم را به احمد رساندم و مژده را دادم. خیلی خوشحال شد: “بالاخره قرار است یک عمل درجه ی یک بکنیم”. آن روزها هوای اسفند ماه و بعد فروردین تهران مست کننده بود. بهار با همه ی طراوت و بی رحمی اش از راه می رسید و عطر شکوفه ها و اقاقیا و پیچ امین الدوله درهمه ی شهرمی پیچید. دوم و سوم فروردین را رد کرده بودیم که فضا چنان دیوانه کننده و دلاویز شده بود که یک بار وقتی با اتوبوس به محله ی خزانه ی فرح آباد (محل سکونت احمد) رفتم تا پیغام-پسغام ها را برسانم ناگهان آرزو کردم که طرح مصادره ی بانک به هم بخورد. آناً از این احساس از خودم لجم گرفت، از خودم بدم آمد، اما جوشش حیات با همه ی سرشاری زورآورش در هوا موج می زد و نمی شد کاریش کرد، یا از دست من کاری بر نمی آمد. در جریان مصادره ی بانک هرآن ممکن بود کشته شویم، و در این هوا حیف بود، حیف. وقتی هشتم فروردین موسی اطلاع داد که باید سر قراری حاضر شوم، با خودم گفتم: “تمام شد، بدرود بهار، بدرودشکوفه ها و جوانه ها و برگ های سبز، بدرود بستنیِ نونی فروردین ماه، بدرود ازدحام مردم!”. پکر و تو لب سر قرار حاضر شدم. باورم نمی شد. خود موسی آمده بود. پرسیدم: “خب؟”. گفت: “طرح منتفی است. به وقت دیگری موکول شد. هیچ کاری نمی خواهد بکنید. همین الان برو به بچه هم خبر بده. نباید حتی بین خودتان هم دیگر حرفی از این قضیه باشد”. راستش داشتم از خوشی پر در می آوردم: “خب، پس از مرگ و نیستی خبری نیست، زندگی را عشق است!”. بعد باز از خودم بدم آمد: “مگر کسی ازت دعوت کرده، نامه ی فدایت شوم نوشته؟ پسر خودت داوطلب شده ای، معلوم هست چه مرگت است؟”. احساس خوشی و بیزاری به هم آمیخته بود.

 

موسی در اواخر بهار دستگیر شد. عجیب این که خبر دستگیری او را یکی از غیر سیاسی ترین شاگردان مدرسه آورد. بادی توی گلو انداخت که یعنی: “شما دیگر چه جور سیاسی هایی هستید که از دستگیری سر شاخه تان خبرندارید”. بی خبری ما و خبردار بودن او بی علت نبود. او از دوستان خانوادگی موسی بود. گفت که خانه ی موسی اینها را شخم زده بودند. پنجاه نفر ریخته بودند توی خانه و همه جا را زیر و رو کرده بودند . جایی نبوده که دنبال اسلحه نگشته باشند. و اضافه کرد: “شما هم اگر اسلحه دارید بروید پنهان اش کنید!” که خودمان را تک و تا نینداختیم که: “برو بابا کدام اسلحه، چه کشکی–چه مَشکی. این زِرزِرها را نروی پیش کسی بکنی که ما می دانیم و تو”. که جواب داد: “از من گفتن بود. خود دانید”. اما نگران بودیم. با بچه ها قرار گذاشتیم و من پانصد لوله دینامیت، ده نارنجک دست ساز و مقدارزیادی چاشنی انفجاری را که در گوشه ای از خانه پنهان کرده بودم در چمدان قراضه ای ریختم به خانه ی خاله ام در محله ی خانی آباد منتقل کردیم. یادم هست چمدان به دست دو ساعتی در خیابان ها پرسه زدیم تا سرانجام خانه خلوت شد و من توانستم چمدان را در کمدی پنهان از چشم دیگران جا سازی کنم. در همین اثنا متوجه شدیم که یکی از سمپاتیزان های ما در مدرسه همه ی جزوه ها و کتاب های کم یاب و بلکه نایابی را که به اوسپرده بودیم همراه شوهر خواهرش در بیابان های اطراف چیتگر ریخته است. یقه اش را گرفتیم که: “تو به چه حقی سرِخود رفته ای کتاب ها را دور ریخته ای؟” که گفت: “ببخشید هول شده بودم، نمی دانستم چه می کنم. حالا هرچه بگویید می کنم”. با اوقرار گذاشتیم که با موتور برویم و کتاب ها را پیدا کنیم و برگردانیم. من با او همراره شدم

. موتوری کرایه کردیم و من در تَرکِ موتور و او مثلا راننده. رفتن مان بد نبود. البته هرچه گشتیم خبری از کتاب ها و جزوه ها نبود. ناچار برگشتیم. برگشتن به شب خوردیم. جاده باریک و پر از چاله – چوله و محل رفت و آمد کامیون های بزرگ و ما کلاً پیاده و ناشی. دو بار، دو کامیون محضِ شوخی آمدند طرف ما و ما ناگزیر رفتیم توی شانه ی جاده، و شن و خاک ما را بی اختیار به جلو کشیدند و در نتیجه موتور واژگون شد.  هر بار هر کدام که روی ترکْ بند نشسته بود و بر اثر واژگون شدن موتور به روی زمین کشیده می شد، ویران و زخمی مثل سگِ سوزن خورده فحش را می کشید به هر چه راننده ی کامیون و وانت. به تهران که رسیدیم وّجنات و سر و ریخت مان به آخرین بازماندگان جنگی بزرگ می ماند که فقط محض گواهی تاریخ زنده مانده اند. نرسیده به پل جوادیه از هم جدا شدیم ولی قراری برای فردا گذاشتیم. موتور کم و بیش قُرشده بود. به خانه که رسیم ساعت یازده و نیم بود و مادرم از نگرانی بیدار. وقتی مرا با آن سر و ریخت دید گفت: “خدا مرگم بده ننه ! تیر خوردی؟ اگر تیر خوردی بگو”. گفتم: “نه بابا، کاش تیرخورده بودم. از موتور افتادم. حالا خواهش می کنم برو مِرکوکروم بیاور تا این زخم ها را با گاز و تنزیب ببندیم”. آن شب از زور درد تا صبح خوابم نبرد. فردا رفیقم هم گفت که حال مراداشته. با غیظ گفتم: “دنده ات نرم، تو که حقّت بود. کی گفته بود «اوستا چُسک بازی» در بیاری و سرِ خود بروی این همه مواد باارزش را دوربریزی، هان؟” که گفت: “بابا، من که گفتم ببخشید”.

 

از آن پس خودمان بودیم و خودمان . می دانستم احدی نمی تواند از موسی حرف بکشد . موجودی چِغر تر از او به عمرمان ندیده بودیم. حیف! حالا باید درست مثل زمانی که با موسی آشنا نشده بودیم با همین تیم پنج– شش نفره کارمان را پیش می بردیم: هوشنگ اعدام شده بود و موسی در زندان بود. فعلا باید از فکر پیوستن به «چریک های فدایی خلق» می گذشتیم اما همچنان پیگیر اتصال به آن ها می ماندیم.

 

 

تابستان همان سال انفجار بسیار موفقیت آمیزی در خطوط راه آهن در محله ی بسیار فقیر نشین «وسفنارد» صورت دادیم که چون با جشن های 2500 ساله ی شاهنشاهی مقارن شد، بازتاب گسترده ای داشت ولی رژیم عده ی زیادی رادر منطقه دستگیر و روانه ی زندان کرد. اما عمل های بعدی به علت کنترل بسیار شدید پلیس و نیروهای امنیتی و به رغم تهور و بی باکی ما راه به جایی نبرد (مانند طرح ناموفق انفجاراتوموبیل پلیس پاسگاه قلعه ی «شهر نو» یا انفجار دکل های فشارقوی خزانه ی فرح آباد در بحبوحه جشن های دو هزار و پانصد ساله ی شاهنشاهی). در همین ضمن کار آگاه گرانه ی نوشتن و پخش اعلامیه را هم ادامه دادیم. خط و ربط من خوب بود. در ضمن جاه طلبیِ نویسنده شدن هم داشتم و در اصل از حوزه ی فرهنگ به سیاست راه یافته بودم. یک بار پس از رخداد سیاهکل و به تاثیر از این واقعه ی دوران ساز مقاله ی نسبتا مفصلی نوشته بودم با عنوان «از مونکادا تا سیاهکل» که گُنده گویی و صدور نظریه ی های پُرُطمُطراق از آن می بارید و جای جای آن را به نقل هایی از رژه دبره و چه گوارا آراسته بودم. با سرِبلند و غرور آن را به موسی دادم و آن قدر پررویی کردم که در دیدار بعدی نظرش را پرسیدم. موسی هم نه گذاشت و نه برداشت که:”جالب بود، ولی باید بیشتر بخوانی!” و خب “جالب بود” هم که تعبیر مودبانه ی “احمقانه بود” است.

 

در نیمه ی دوم بهمن 1350 شماری از بچه های مرتبط با ما را گرفتند و رشته ی دستگیری ها در اوایل اسفند به ما رسید. یک هفته ای در «کمیته ی مشترک ضدخرابکاری» بودیم و چون بازداشتیِ ساواک بودیم و نه شهربانی ما را به اوین فرستادند. از ما درباره ی موسی پرسیدند و از موسی درباره ی ما. موسی به مقاومت شهرت داشت. شیوه ای از خودش ابداع کرده بود با عنوان«غیاثوندی» که من هرگز وجه تسمیه ی آن را نفهمیدم و راستش هیچ کس را هم ندیدم که فهمیده باشد. یک بار که بعدتر در قصر شماره ی 3 پی جویی کردم، توضیح بی سر و تهی داد که معنای مُحَصلی نداشت. اما معنای آن هیچ ابهامی نداشت و کاملا روشن بود. «غیاثوندی» در فشرده ترین شرح به معنای آن بود که متهم در برابر بازجو یا بازجویان یکسر منکر اصل قضیه شود. موسی حتی منکر این شده بود که سوادِ خواندن و نوشتن دارد، چه رسد به این که بگوید دانشجوی سال سوم «دانشکده ی فنی» تهران است. اگر بازجویان درجه ی فشار و شکنجه را به حد اعلا و در آستانه طاقت فوق بشری می رساندند موسی چیز های بی اهمیتی را به گردن می گرفت اما می گفت من که سواد ندارم شما بنویسید من انگشت می زنم.

وقتی بازجوهای ساواک می نوشتند از او می خواستند که امضا کند یا انگشت بزند، تازه می گفت من چه می دانم شما چه نوشته اید. سرانجام ساواکی ها خسته مستاصل از این «جرجیسِ» چِغر می گفتند: “بیا برویم پیش زندانی های دیگر، می دهیم آن ها بخوانند، به آن ها که اطمینان می کنی؟”. موسی سری تکان می داد که معلوم نبود “بالاخره آره یا نه”. پیش زندانی های دیگر که می رفتند تازه موسی می گفت:”من چه می دانم این ها کی اند، از کجا معلوم که مامور شما نباشند؟”. موسی گاه با بازجوها بازی می کرد. پُرمی گفت، قصه های صدتا یک قاز به هم می بافت و هیچ نمی گفت، مطلقا هیچ نمی گفت.گاه درباره ی کسانی سخن می گفت که هرگز وجود نداشتند و درباره ی کسانی که وجود داشتند،کلمه ای نمی گفت. بارها ساواکی ها را از فرط خشم وعصبانیت به مرز جنون رسانده بود.

یقین دارم ده سال زندانی که در دادگاه نظامی برای او بریدند فقط از روی کینْ کشی و انتقام جویی بود. پرونده ی اوبرای هر قاضی مستقل و عادل بساکه در خور یک سال زندان هم نبود، چرا که موسی در پرونده اصلا حضور نداشت، «مردنامریی» ایچ. جی. ولز بود. با این حساب، روزی که برای پرونده خوانی به دادرسی ارتش رفتیم هیچ توقع نداشتم که در لابه لای پرونده ام چهارصفحه تک نویسی از موسی درباره ی خودم ببینم: “یعنی چه نوشته است، وای خدا چهار صفحه!”. سراسر این چهار صفحه، کلمه به کلمه، فقط و فقط شرحِ با جزئیات و مفصل سر و شکل و چشم و ابرو و طرز راه رفتن و در پی درس و مشق نبودنِ من و شیطنت هایم در مدرسه و نصایح مشفقانه ی اوکه “باید درس خواند و…” گذشته بود. حتی یک کلمه ی به درد بخور برای ساواک نداشت . شیوه ی مستطاب «غیاثوندی» همچنان به حیات پر بار خود ادامه می داد. تجسم قیافه ی ساواکی ها هنگام خواندن این تک نویسی «صد تومن» می ارزید!

 

پس از مرحله ی پرونده خوانی، تعیین وکیل، انگشت نگاری و عکس برداری مجدد و گذراندن دو سه روزی در قرنطینه ی بازداشتگاه موقت (دایره) ما را راهی زندان قصر شماره ی 3 کردند. آن جا هرسه معلم را دیدیم: تقی شهرام، محمد حیاتی (هر دو از کادر های مجاهدین خلق) و موسی محمد نژاد مرتبط با «ستاره ی سرخ». شش ماهی که گذشت قصر شماره ی 3 چنان انباشته از زندانی شده بود که برای خوابیدن جا برای سوزن انداز نبود. تابستان سپی شده بودو هوا رو به سردی می رفت و دیگر نمی شد در حیاط قصر خوابید. باید تمهیدی اندیشیده می شد. بار ها به رئیس و متولیان زندان نامه نوشته شد. اما ترتیب اثری نمی دادند.

مسئولانِ «کمون بزرگ» که دیدند زندانبانان بی اعتنایی می کنند اعتراض را به چند مرحله تقسیم کردند و از همان اول حرف آخر را نزدند. قرار شد بازی هایی در حیاط راه بیندازیم که به خصوص در روزهای ملاقاتی  با سر و صدای سرسام آور زیادی همراه باشد و صدای اعتراض ما را به خانواده ها برساند و در مرحله ی بعدی نامه بنویسیم و اعلام اعتصاب غذا کنیم. اما همان تمهید مرحله ی اول گرفت و نیمه های آذر سال 1351 زندانیان را به سه دسته تقسیم کردند: عده ای را در قصر نگه داشتند، عده ای حدود صد نفر را به عادل آباد شیراز و عده ای دیگر را به دیزل آباد مشهد فرستادند: موسی را هم همراه دو تن هم پرونده های من، ماشاالله عزالدین و اکبر خانبابا، راهی شیراز کردند.  دو تن دیگر از هم پرونده های ما، احمد معصومی و احمد کافر، را به مشهد فرستادند.

 

   در شیراز فصل دیگری از زندگی ما آغاز شد. زندان مدرن بود. البته به حکم شکل و قواره ی ساختمان و اجزای تشکیل دهنده ی آن و یکدستی سلول ها گرما و صمیمیت خانگی قصرِقَجری را نداشت. جان می داد برای با خودبیگانگی و دیگرنَخواهی. اما در عوض در هر اتاق سه تختخواب سه طبقه داشت، وبرای همه ی ما جای استراحت و مطالعه وجود داشت. ملاقاتی کم داشتیم. بیشتر خانواده ها ناچار بودند از راه های دور به شیراز بیایند. در مورد خودِ من، با آن که خانواده ای گرم و به هم وابسته داشتم، ولی به سبب وضعیت مالی نامساعد خانواده، در سراسر دوره ی زندان بیش از دوسه بار ملاقات نداشتم. پدرم هرگز فرصت نکرد به دیدارم بیاید. در این دو سه بار فقط مادرم آمد، و یک بار که در محوطه بیرونی با مادرِ فرج (سرکوهی) آشنا شده بود، مادرِ فرج محبت کرده بود و با اصرار از مادرم خواسته بود که قیدِ مسافرخانه را بزند و به خانه ی آن ها برود. زندان، خاصه با ورود تبعیدی های زندان برازجان و گرما و جنب و جوشی که به فضای نیم مرده و نیم ساکن زندان بخشیدند، به روالِ عادیِ دلچسبی می گذشت که شورش 26 فروردین ماه 1352پیش آمد و همه چیز را به هم ریخت. در ماجرای شورش، موسی از فعالان خط مقدم بود، هم در زد و خوردهای آن روز و هم در رویدادهای بعدی. موسی روحیه ی سلحشورانه و جنگی و پیگیرانه ی کم مانندی داشت. درباره ی چیزی جز مبارزه نمی اندیشید و زمانی که مبارزه نبود، حضور محسوسی نداشت. دیده نمی شد. چون سایه ای می گذشت و نظری را به خود نمی کشید. در جریان اعتصاب غذای نُه روزه، او قهرمانی ها و دلاوری های حماسی از خود نمود. هرگز حاضر نشد زیر سخت ترین و توان فرساترین شکنجه ها اعتصاب غذای خود را بشکند. آیتی از مقاومت بود اما به جان سختی خود هیچ نمی نازید. تنها هنگامی لب به غذا زد که رفیقانش از او درخواست عاجزانه کردند. رئیس گارد، سرگردی مامور سرکوبی تمام عیار و نهایی زندانیان، به یکی از بچه ها گفته بود: “مردم ایران باید به داشتن چنین قهرمانی به خودافتخارکنند”. در ماجرای «سر به شیشه زدن»، موسی پیش گام بود و نخستین کسی بود که برای اعتراض به سرکوب های هرروزه و بی وقفه ی ساواک و شهربانی، اعلام کرد که تا شکستن جوطاقت فرسای سرکوب به این کار ادامه خواهد داد.

 

از هنگام آزادی درآخرهای سال 1355 دیگر موسی را ندیدم، حتی در روز های انقلاب. گاه چیزهایی درباره ی او می شنیدم ولی خودِ او را هرگز ندیدم. می دانستم که شکنجه های سخت و طاقت بُر و مداوم، خاصه بدترین شکنجه ی روی زمین، زدن کابل بر کف پا، کار خودش را کرده و او تحت مداو است. اما آگاهی من از حال و هنجار موسی تنها در همین حد بود.

 

بیستم مهرماه سال 1361، مانند صدها زندانی سیاسی رژیم پیشین، باردیگر، و این بار درنظام اسلامی، دستگیرشدم و به زندان افتادم. جز یکی دو بازجویی در همان روزهای نخستِ بازداشت، روزها پشت سر هم می گذشت اما نه خبری از آزادی بود، نه از بازجویی و نه تعیین تکلیف. یک روز صبح برطبق معمول، چندنفراز بچه های اتاق ما را هم برای بازجویی صدا زدند. عصری که بچه ها برگشتند، یکی ازبچه ها، به گمانم تیمورگوگوشْویلی، از بچه های «اتحادیه ی کمونیست ها»، آمد کنارم نشست و آهسته و با لبخند شیرینی گفت: “یکی از هم پرونده یی هایت را توی مینی بوس دیدم”. اول حسابی جا خوردم ولی خیلی زود خودم را جمع کردم وگفتم: “من… من این جا هم پرونده ای ندارم”. گفت:”مالِ حالا نه، زمان شاه را می گویم”.

کنجکاوپرسیدم:”خب، حالا کیست این هم پرونده یی؟”. تیمور گفت: “موسی محمدنژاد. با هم توی مینی بوس بودیم. آقا چه آدم جیگرداری ست. جلو پاسدارها بدون هیچ ملاحظه ای تندتند حرف می زد …”. دیگر طاقتم طاق شده بود: “بعدش؟” که تیمور گفت: “هیچی دیگه، از بچه های اتاق ما پرسید. گفت از هم اتاقی هایش شنیده است که تو هم اینجایی و وقتی من گفتم که تو در اتاق مایی خیلی ذوق کرد. گفت’من در بازجویی گفته ام که ما اصلا از بیخ سیاسی نبوده ایم. زمان شاه از دستِ فساد و دزدی و هایده و مهستی و فریبا خاتمی و گوگوش عصبانی بودیم، به رژیم حمله کردیم، حالا که این ها نیستند دیگر کاری به کارکسی نداریم! ‘”. پرسیدم: ” همین؟”. تیمور گفت: “آره همین، فقط همین را گفت”. لبخندی زدم وگفتم: “خیلی خب، پس این طور”. در دل گفتم:”عجب! «غیاثوندی» همچنان می تازد، کشتی «غیاثوندی» در آب های انکارِ مطلق هم چنان به راهش ادامه می دهد. خدا چه کارت کند موسی، دست بردار نیست”.

 

چهار روز بعد، پس از سالی در گوشه ی اتاق عمومی سر کردن، سرانجام مرا برای بازجویی صدا زدند. وقتی با مینی بوس به ساختمان 209 رسیدیم، دریکی ازاتاق های بازجویی، «اکبری» نامی (و لابد اسم مستعار) که بازجوی من به حساب می آمد ورقه ای جلوِ من گذاشت که به شیوه ی ورقه های زمان شاه بالای آن نوشته بود: «هویت شما محرز است»، هر اطلاعاتی که در باره ی موسی محمدنژاد دارید بنویسید”. بزرگْ زعیمِ «غیاثوندی» قبلا خط را داده بود. این بود که به نثری فصیح آغازسخن کردم: “ما، راستش از هایده و مهستی و فریبا خاتمی و فروزان و گوگوش دلخور و عصبانی بودیم و می خواستیم رژیم شاه را سرنگون کنیم و حالا که…”. بازجو بالای سرم ایستاده بود و داشت نوشته ی مرا می خواند. به این جا که رسیدم تَپوکی به پشتم زدکه : “بس است دیگر، به خودت زحمت نده، باز هم هایده و گوگوش؟ بابا دست خوش، یالا چشم بندت را بزن!”. با خودم گفتم زیر زمین و کابل روی شاخ اش است. بازجو دستم را گرفت و مرا به راهرو برد. بعد دست راستم را روی شانه ی کسی قراردادکه او هم دستش را روی شانه ی نفرجلویی خود گذاشته بود. دیدم نفر جلویی باآرنج زد به شکمم و ریز ریز گفت:”اکبرمن گفته ام ما از گوگوش و هایده …” که اکبری باآمیزه ای از خشم و خنده گفت: “بازهم گوگوش و هایده؟ بابا بگذار این رفیقت از راه برسد. صبرکن، این قدرعجله برای چی. روی نیمکت که نشستید هرچه دلتان خواست از گوگوش و هایده حرف بزنید”. رفتیم روی نیمکتِ انتظار برای انتقال به بند نشستیم و از هر دری یک دل سیر حرف زدیم . در 209 احدی حق حرف زدن نداشت، اما به قول بازجوها اطلاعات «سوخته» بود و بنابراین موردی برای رعایت این قانون آهنین وجودنداشت. موسی گفت: “چیزی از من ندارند، یکی از اهل محل که بسیجی است مرا لوداده . گفته که این آدم زندانی سیاسی زمان شاه بوده. البته این ها پرونده ی زمان شاه ام را در آورده اند. اولش تهدیدکردند که مرا به کابل می بندند. بهشان گفتم اگرمرا تهدید کنید، دیگر یک کلمه هم حرف نمی زنم”. با خنده و کنجکاوی پرسیدم: “خب؟”. موسی گفت: “یارو گفت خب، خب، حالا عصبانی نشو!”. گفتم: “موسی گمانم پرونده های زمان شاه کارخودش را کرده! دیگر پاپی نشده اند!”. موسی پرسید: “تو چه طوردستگیرشدی؟”. گفتم: “راستش بی شباهت به موردتو نیست. از من هم چیزی ندارند، جز این که در زمان شاه زندانی بوده ام”.

 

سه ربع ساعت بعد مینی بوس آمد و سوار شدیم و زیرِ هشت تقسیم شدیم و هر یک به اتاق خود رفتیم. یک هفته ی بعد باز مرا صدا زدند. و این بار برای به نمایش گذاشتن من و نُه نفر دیگر برای «شناسایی». رسم آن سال ها این بود که هر چند گاه چند نفری را که چیزی از آن ها نداشتند به حسینیه ی اوین می بردند، آن بالا روی صحنه می نشاندندو از حاضران در حسینیه می خواستند که هرکس اطلاعاتی در مورد این کسان دارد بنویسد و به مسئول جلسه که در پایین صحنه نشسته بود برساند. موسی هم درمیان ما بود. موسی و من هم چنان به شیوه ی «غیاثوندی» به پرسش ها پاسخ  دادیم و کسی که پرسش می کرد (و او را تا آن زمان در حسینیه ندیده بودیم و به جای لاجوردی و قدوسی نشسته بود)، در جایی در میانه ی ماجرا تشخیص دادکه قضیه بیش از آن صورت کمدی پیدا کرده است که بتواند ادامه دهد. تنها آدم جدی جمع کسی بود از سمپاتیزان های سابق گروه مصطفی شعاعیان که گفت :”من مارکسیست ام” و در پرسش و پاسخ های بعدی گفت: “آقا من می گویم مارکسیست ام، هیچ کس را قبول ندارم” و انگشت اشاره اش را  رو به پایین به طرف پرسشگرگرفت: “شما را هم قبول ندارم، لنین و مائو را هم قبول ندارم و چین و شوروی و آلبانی را هم سوسیالیستی نمی دانم، و آن وقت شما هِی سئوال های حاشیه ای می پرسی”. پرسشگر که معلوم بود آدم بی اطلاع و پرت و پیاده ای است و حسابی گیج شده و چنین موجودی را به خواب هم نمی دیده، تصور کرد ما ها دستش انداخته ایم و خطاب به او گفت: “تو دیگر کی هستی، پس کی را قبول داری؟” که طرف بی درنگ گفت: “رفیق مارکس را”. پرسنده هاج و واج گفت: “او که مرده !” و سمپاتیزانِ شعاعیان گفت: “عجیب است، مرده باشد، خب محمد هم مرده، علی هم مرده، که چی ؟” که شلیک خنده ی نزدیکِ به هزار نفر حاضران در حسینیه به هوا رفت. فردای آن روز باز همان ده نفر «شناسایی» را به دادگاه بردند. با خوش خیالی گمان می کردیم حالا که کسی پیدا نشده حرفی درباره ی ما بزند ما را برای آزادی آورده اند. دردادگاه همان پرسشگر عصبانی و از جا در رفته رو به من و موسی و سمپات شعاعیان گفت: “شما دیروز تبانی کرده بودیدکه مرا اسباب خنده کنید، خواهید دید نتیجه ی کارتان را، مسخره بازی در می آورید؟”. وبعد از دو ساعت انتظار ما را برگرداندند به سلول های مان .

 

این آخرین باری بود که موسی را دیدم. دو ماه بعد موسی آزاد شد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)