جیرجیرک

فکر می کرد که می تواند راحت از کنار این همه مشکل رها شود اما حقیقتش این بود توانایی درک این همه تکراری شدن در لحظه های ناخواسته را نداشت.
کلنجار رفتن با انبوه سوالات پی در پی عصبیش می کرد و تنها راه گریز فراراز خلوت خودش بود بی آنکه در کورسوی ذهن خاموشش حتی جرقه ای بزند.
مسیر خانه را تا کافی شاپ جیرجیرک به تنهایی رفت و سرجای همیشگیش نشست.
قلم و کاغذ را در آورد و از پشت پنجره دودی به بیرون نگاه کرد.
خط خطی های دیروز و پریروزش را زیرزیرکی نگاهی انداخت و وقتی دختر جوانی همراه پسر قد بلندی درست روبرویش نشستند، دستش را زیر چانه اش گذاشت و فکر کرد دقیقا پنج سال از آخرین باری که همراه دختری که عاشق جیرجیرک بود به کافی شاپ رفته است گذشته است !
سفارشش همیشه قهوه ی تلخ بود با کمی کیک که دیگر می دانست دقیقا پنج دقیقه بعد از ورودش روی میزش آماده است.
بلند صحبت می کردند و او ناخواسته حرفهای آنها را می شنید.
دختر دستش را روی دست پسر کذاشته بود .
دستش را عقب کشید و گفت :برایت جیرجیرک آوردم !
دختر گفت : همه اش میگی امروز فردا!
با ذوق گفت :
ببین این از نوع سبز جنگلیه!
از دیشب تو این قوطی گذاشتمش!
پسر قد بلند قهقهه ی بلندی زد و گفت :
تمومه رفتند !
دختر با خوشحالی گفت :
وای خدای من !عاشقتم !
و. جیرجیرک را توی دستش گرفت.
دستش را از زیر چانه اش در آورد و روی کاغذ نوشت :
کافی جیرجیرک !
کافی جیرجیرک ؟
کافی جیرجیرک !
عکس یک جیرجیرک را همین جوری کشید با جند تا خط. کج و معوج و بعد فنجان قهوه اش را به سمت دهانش برد.سردی قهوه را دوست داشت.
صدای دختر را شنید :
این بار دفعه آخره که باهات میام !
پسر قد بلند گغت :
دفعه قبلم همینو گفتی !
جیرجیرک خاموش توی دستان دختر بود .
– چه قدر من دوست دارم صدای جیرجیرک را بشنوم !
و بعد از روبرو نگاهی انداخت به دختر و پسر که با هم لیوانشان را هم می زدند!
صدای دلق دلق قاشق داخل لیوان عصبیش کرد.
قرصهای آرامبخش دیگر کاری نبود .لیوان را پرت کرد به سمتی و هق هق گریه اش بلند شد در یک شب آرام که او فقط منتظر بود صدای جیرجیرک را بشنود.
اما امشب خبری از جیرجیرک نبود و کلافگیش را بیشتر می کرد.
از صدای گریه اش صدای جیر جیر جیرجیرک را شنید و نگاه کرد به سمتی از پنجره که میدان کوچکی روبرویش بود.
نشسته بود آرام و در خودش بود.
صدایش کرد!
– جیرجیرک من ؟!
نگاهش کرد و زورکی حندید!
حوصله نداشت و او با التماس گفت :
چی شده ؟
دختر نگاهی به او کرد و گفت :جیرجیرک دیشبی مرد !
خندید و گفت :
یکی دیگه شکار می کنم!
روی خط خطی کاغذ نگاهی کرد و صدای پسر جوان را شنید :
آقا شما تنهایی میایید کافی شاپ ؟
دختر نگاهی به مرد کرد .
نگاهشان کرد و گفت :
نه من با جیرجیرک ها میام !
دختر خندید و گفت :
امروز توی خونمون. جیرجیرک تازه ای اومده !
پسر گفت :
جالبه !
دختر نگاهی به ساعت کرد و گفت : دیر شد پاشو بریم !
پسر مکثی کرد و گفت :
یه سری هم باید بریم داروخونه !
و بلند خندید و دختر اخم کرد.
وقتی از جایشان بلند شدند خیلی وقت بود در کنار هم به سکوت گذرانده بودند و هیچ حرفی بینشان زده نشده بود!
دختر گفت :
واقعیت را بپذیر !
هرکاری کنم نمیشه !
از جیرجیرکات مراقبت می کنم !
روی کاغذ دوباره خط خطی کرد و دختر با شوق داد زد :
آقا به نظرت آدم میتونه عاشق جیرجیرک باشه ؟
و این جرقه ی اولین آشنایی بود در همان ایستگاه مترو!
کاغذها را مچاله کرد و روی کاغذ نوشت :
جیرجیرک!
دفعه آخری فقط بگو مگوی تازه ای را مرور کردند برای یک واقعیت !
بلند شد و مثل همیشه کارت کشید و از کافی شاپ بیرون آمد.
در جیغ تند ترافیک خیابان فقط هاج و واج عبور و مرور ماشینها بود که یکدفعه جیرجیرک سبزی را روی درخت کنار پیاده رو دید.
با شوق رفت به سمتش وداد زد : گرفتم !
اما دختر مکث کرد و هیچ هیجانی نداشت.
صداش کرد اما او نشنید.
کلافه گفت :
چی شده ؟
دختر گفت : فقط این بار آخره !
دیگه تمام !
با ناراحتی گفت :
چی میگی ؟
و دختر جوابی نداشت که بدهد.
فقط به بچه ای که در شکمش داشت فکر می کرد. 
پایان از سری داستانهای در یکبار نشست مهران کاظمی 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)