مدرسه فمینیستی: مطلب زیر، متن کامل سخنرانی آرمان ابراهیم زاده است که در مراسم روز جهانی زن در سیدنی استرالیا ایراد شده است. گزارشی از این مراسم را می توانید در لینک زیر مشاهده کنید:

 

 

http://feministschool.com/spip.php?article7693

 

نور است که شکوفایی گل ها را سبب می شود. نور است که به گل ها غذا می دهد و آن ها را می پروراند. به گل ها مدد می رساند تا رشد کنند و به کمال خود برسند. مادر من چنین نوری بود و بچه هایش چنین گل هایی. روح مادرم و خاطره اش به زدودن این ظلمت و ترکتازی بیدادی که بر ما رفت، کمک می کند.

در همین شروع صحبتم، مایلم مراتب احترام و قدرشناسی خود را به صاحبان سنتی زمینی که ما امشب این برنامه را در آن برگزار می کنیم ابراز دارم. میراث فرهنگی آنان، باورها و پیوندشان به زمین مورد احترام من است. فردا مصادف است با  هشت مارس، روز جهانی زن، و من در عین حال مایلم از فرصت استفاده کرده، به تمامی زنانی که قربانی خشونت مردان بوده اند، به ویژه آنانی که در این خشونت ها جان خود را از دست داده اند، ادای احترام کنم.

خانم ها و آقایان، برای من نهایت افتخار است که امشب در حضور شما هموطنانم قرار دارم. اگر اجازه داشته باشم مایلم امشب به اجمال قصه خود، قصه مادرم را با شما در میان بگذارم  این که چه شد که او به سبب نقص سیستم قضایی ما، به تاریخ پیوست.

آنچه از کودکی به یاد دارم، چیزی نیست جز خشونتی که به صورت مداوم و مستمر در خانواده ما اعمال می شد. مادرم، خواهرانم و خود من همگی پیوسته قربانی خشونت های لفظی، عاطفی، مالی و جسمی پدرمان بودیم. با گذشت زمان، این تحقیرها و توهین ها و نیز خشونت ها، به ویژه بین والدین مان افزایش می یافت. این خشونت ها تا بدانجا کشید که ما دیگر در خانه احساس امنیت نمی کردیم؛ تا بدانجا پیش رفت که من ناگزیر باید آن وسایل و اجسامی را که پدرم از آنها برای تنبیه ما استفاده می کرد از دسترسش دور می کردم یا به عبارت دیگر او را خلع سلاح می کردم. کار بدانجا کشیده بود که همگی با تهدید مرگ و  زنده زنده سوزانده شدن در خانه خودمان روبرو بودیم.

هیچ کس، هیچ انسانی نباید از کسی که دوستش دارد هراسان باشد. ما در جستجوی مکان امنی، پناهگاهی یا خلاصه بگویم جایی امن برای زندگی مان بودیم. مگر نه این که زندگی بدون ترس و خشونت از حقوق اساسی انسان است؟ همانگونه که نلسون ماندلا زمانی می گفت: “انکار حقوق بشری افراد، به معنی به چالش کشیدن انسان بودن آنان است.” باری ما به منظور دستیابی به حقوق اساسی زندگی مان از خانه مان گریختیم. باید سکوتی که به مادرم تحمیل شده بود شکسته می شد. به یاد دارم که پس از گزارش تهدیدات و خشونت ها در اداره پلیس، احساس سرگردانی می کردم. نمی دانستم بعد چه می شود. حالا گذارمان به کجا خواهد افتاد؟ چهار نفری، خانه مان را با چهار بسته لباس ترک کرده بودیم. آن خانه ای که زمانی مأمن و جایگاه امن مان بود دیگر وجود نداشت. دیگر بی خانمان شده بودیم.

پس از گذراندن چند شب در مهمانسرایی و یکی دو ماهی پنهان شدن در خانه امنی که از طرف یک سازمان مرتبط به خشونت خانگی در اختیارمان قرار داده شده بود، رفته رفته در مسیری افتاده بودیم که روی پای خود بایستیم. یک سالی می گذرد و مادرم بر آن می شود که نوروز ایران را جشن بگیرد. 21 ماه مارس، عید ایرانیان، روز تولد او نیز هست. در همان روزی که پا به جهان گذارد، در همان روز هم با جهان وداع کرد، همان روز 21 مارس سال 2010 که پدرم او را با ضربات چاقو در مقابل چشمان سیصد نفر در «مرکز همایش آدلاید»[1] از پا درآورد. از آن زمان است که من مصمم شدم تا صدای مادرم بشوم و نیز صدای زنان و کودکان بیشماری که قربانی خشونت مردان شده اند. من سفیر سازمان «روبان سفید»[2]  شده ام که با افتخار تمام، نه تن به سکوت می دهم و نه هیچ خشونت و تبعیضی را در هیچ شکل و شمایل بر می تابم.

وقتی به این عکس ها می نگرید (اشاره به عکس مادرش و عکس لیلا علوی)، چه چیزی می بینید؟ از شما می خواهم که در مورد آن که فکر کنید و در این فاصله اجازه می خواهم آنچه را که خود می بینم با شما در میان بگذارم.  من در اینجا دو زن زیبا می بینم، من شاهد زیبایی و جمالی هستم که کلمات از بیانش عاجز است. من چنان مهر و محبت دلگرم کننده ای می بینم و حس می کنم که خورشید را ذوب می کند. در آن لبخندهای دلنشین و فراخ، شادی و شعف می بینم. شجاعت و شهامتی را می بینم که در هیچ سرباز عازم جنگی دیده نمی شود. من کبودی ها و جراحاتی را می بینم شبیه به کبودی ها و جراحاتی که یک سوم از زنان استرالیایی با آن دست به گریبانند. من اندوه و اشک هایی را می بینم که نتیجه اعمال بزدلانه و خودخواهانه اند. من نه صرفاَ از جنبه جسمی بلکه از منظر روحی و روانی هم، استحکام و انعطاف پذیری می بینم.

در این بخش از مطلبم، صرفاَ به پرتره مادرم خواهم پرداخت چرا که قصد رنجاند کسی را ندارم و پیشاپیش اگر باعث دلگیری تان می شوم عذرخواهی می کنم چرا که چنین نیّتی ندارم بلکه این را تنها راهی می دانم که بتوانم پیام روشن و روتوش نشده ام را منتقل کنم.

وقتی به پرتره مادرم می نگرم، موجود جنون زده ای را پشت سرش می بینم که منتظر فرصت مناسب است. وقتی که چاقو وارد بدنش می شود صدای فریادش به گوش می رسد. “سوختم”، “سوختم” آخرین کلماتی اند که بر زبانش جاری شده اند. نگاه به این پرتره مرا یاد لحظه ای می اندازد که شاهد جاری شدن خون مادرم از ملافه های سفید بیمارستان بودم. تماشای چکیدن خون روی تخت بیمارستان و روی زمین مرا به این واقعیت بازگرداند که من در حال شناسایی این پیکر بودم. کسانی شاید با تماشای این دو پرتره دو زن مرده ببینند، کسانی شاید دو صحنه اندوهبار را شاهد باشند، برخی هم شاید آماری از نقایص سیستم حقوقی مان را ببینند. من اما در این دو پرتره، دو فرشته می بینم، دو روح زیبا و معصوم، دو عضو محبوب، ستوده و از دست رفته اجتماع.

در بین همه اینها، امشب در میان پرتره برجسته دیگری هم وجود دارد. اگر تک تک شما قرار می شد آینه ای در مقابل خود بگیرید، شاهد پرتره مهمی می بودید که منظور من است. چه بسا شما آن را نبینید اما اجازه بدهید من بگویم که در آن پرتره چه می بینم. آنچه من می بینم چیزی نیست جز امید، نگرش مثبت، قدرتمندی و تغییر به بهبود. همگان در فکر تغییر جهانند اما هیچ کس به فکر تغییر خود نیست. پس خیلی ساده و در پایان، به آن پرتره چشم بدوزیم و خود آن تغییری باشیم که در دیگران انتظار می کشیم.

پانوشت ها: 

[1] Adelaide Convention Center

[2] White Ribbon

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)