خیلی از ایرانیان اکنون و بعد از گذشت چهل وسه سال از انقلاب سال پنجاه وهفت بر این باورند که رژیم پادشاهی گذشته در  مسیر ترقی و صنعتی شدن قرار داشته و اگر تا به امروز بر سرکار می بود ما کشوری صنعتی مانند ژاپن شده بودیم؛ این رقابت کشور های صنعتی پیشرفته غربی بوده که تحمل رقیب پر قدرتی مانند ایران را در جهان و بویژه منطقه خاورمیانه نداشته و عامل اصلی سرنگونی سیستم سابق شده است.

واقعیت ولی  چیست؟

ابتدا مقایسه کردن ژاپن با ایران بدلایل ذیل اساسا بیهوده بوده و متاسفانه در افکار ما ایرانیان به غلط جا خوش کرده است:

انقلاب صنعتی در ژاپن در دوره چهل و پنج ساله امپراتور میجی بوقوع پیوست(۱۸۶۸-۱۹۱۲)؛ دوره ای که در آغاز قرن بیستم ژاپن را بسرعت صنعتی کرده و همراه با یک ارتشی قوی و میلیونی در آستانه تبدیل شدن به قدرتی جهانی بوده است. در مقابل و همزمان در ایران شاهان بی کفایت و نالایق قاجار، عقب مانده و بی خبر از تکنولوژی و وجود مدرنیته در دنیای غرب و با داشتن توهم  قدرت، مشغول بزرگتر کردن حرمسرا های خویش و از دست دادن بخش های بزرگی از کشور در جنگ ها و تحت معاهده های مختلف و همچنین از بین بردن وطن پرستان و مردان لایق و کارآمد ایران و گرفتن وام از بیگانگان برای پوشش دادن به مخارج سفر هایشان بودند.

وقوع انقلاب صنعتی در هر کشوری در جهان، مانند نقشه و فنون  ساختن یک ساختمان عمل کرده که اگر ده ها بار هم بدلایل مختلف بنا ویران شود ولی باز هم میتوان آنرا از نو ساخت و پیشرفت کرد. ما نه در آنزمان و نه در دوران پنجاه و سه ساله پهلوی اول و دوم و حتا با  وقوع انقلاب مشروطه قبل از آنها و در اواخر سلطنت قاجارها، قادر به انجام انقلاب صنعتی نبوده ایم. کشور ما برعکس ژاپن بتدریج بیشتر و بیشتر وابسته به واردات و بازار های مصرفی کالا های تولید شده در کشور های صنعتی بزرگ شد. در آنزمان و در مقابل ژاپن که دارای اقتصاد قوی و سیاست مستقل و از هر جهت نیز خودکفا شده بود؛ ایران روز بروز از لحاظ اقتصادی ضعیفتر شده و سیاستمداران وابسته تری را در دامان خود پرورش می داد. بطوریکه نام هر یک از آنان نشانه وابستگی به کشور خارجی حامی او را هم برملا می کرد. این داستان با کمی شدت و ضعف تا پایان دوران پهلوی دوم و انقلاب سال پنجاه و هفت ادامه داشته است. اجازه انتقال تکنولوژی ازکشور های صنعتی به ایران هم در هیچ زمانی تا به امروز داده نشده است و بسادگی هم برای وابسته نگاه داشتن ایران و ایرانی صورت نخواهد گرفت. در زمان پهلوی دوم و از اوایل ده پنجاه، رشد نقدینگی به برکت پول فروش نفت گران و تزریق آن به اقتصاد ضعیف و وابسته کشور و همینطور  وجود کارخانجات مختلف، پیشرفت اقتصادی در ایران را گسترش داد تا جایی که رشد به اصطلاح دو رقمی بسیار بالایی را برای اقتصاد ایران به ثبت رساند؛ موجی مصنوعی که نهایتا به  ضد خود یعنی به یک تورم نسبتا بزرگ در جامعه تبدیل شد (تورم در سال۱۳۵۴ نسبت به سال قبل از آن به بیش از سی درصد رسیده بود)
که خود یکی از عوامل اصلی انقلاب سال پنجاه و هفت گردید. از سویی دیگر غفلت از اینکه این کارخانجات فقط به ایران فروخته شده اند و اساسا  فرایند گذار برای رسیدن به انقلاب صنعتی در ایران صورت نپذیرفته است. نتیجه اینکه ما ماندیم و تعدادی کارخانه که حالا باید وارد کننده پیچ و مهره تا اصلی ترین ابزار یدکی آنها هم باشیم؛ مشابه کاری که با خرید سلاح کرده و هزاران مستشار امریکایی را با هزینه های سرسام آور  و امتیازات خاص به ایران آوردیم.

وقوع انقلاب صنعتی در کشور می توانست علاوه بر  تولید انبوه برای مصرف داخلی و صادرات و تامین نیازمندی های کشاورزی و صنعتی، خود نیز تولید کننده ابزار و ماشین آلات تولیدی بوده و خود کفایی را در همه ابعاد آن پوشش دهد. این دستور  خود کفایی صنعتی و انتقال تکنولوژی همانطور که ذکر شد، هیچگاه از طرف اربابان سرمایه جهانی برای یک حکومت وابسته با بازار های پر سود وارداتی آن صادر نشده و صادر هم نخواهد شد. به باور نگارنده ولی در اینجا صحیح است که اگر ما ایرانیان مطرح کنیم کشور های صنعتی بدلیل حفظ منافع و بازار کالا های مصرفی خود در ایران، با کمک حکومت ها و افراد وابسته بخود، یکی از عوامل اصلی در عقب ماندگی ما و کشور ما بوده اند. 

فرایند وقوع انقلاب سال ۱۳۵۷ در زمان پهلوی دوم:

  انقلاب در جوامع کشور های مختلف همیشه مانند یک موجود زنده رشد کرده و بوقوع می پیوندد.  انقلاب  عظیم مردمی مانند انقلاب ایران، نتیجه سال ها تضاد های حل نشده یک اکثریت بزرگ در یک جامعه  متشکل از تهیدستان و قشر بزرگی از طبقه متوسط و نیمه مرفه است.  احتمال وقوع انقلاب را با رشد شرایط عینی(بحران های اقتصادی و سیاسی) و وجود شرایط ذهنی(وجود آلترناتیو و عنصر رهبری) در یک جامعه می توان حدس زد ولی زمان بوقوع پیوستن آنرا نمی توان دقیق پیش بینی نمود؛ هر اتفاق ساده ای مانند یک خبر مجعول در روزنامه(مانند ایران) و یا اعتراض و خودکشی یک دستفروش ( مانند تونس)، می تواند جرقه شعله ور شدن این دگرگونی بنیادی شود.

بر همین پایه است که باید بپذیریم پهلوی دوم در سال پنجاه و هفت از طرف مردم بزیر کشیده نشد بلکه سقوط وی از خیلی سالهای پیش از آن شروع شده بود؛ از زمانی که او از جلد یک شاه جوان بی تجربه خارج شده و قصد نه سلطنت بلکه حکومت را در سر پروراند.

وی با بستن چشمهایش بروی کشورهای پیشرفته دنیا با سیستم سلطنتی مانند انگلیس و هلندو…، قدرت را بعد از کودتای امریکایی-انگلیسی ۱۳۳۲ در دست گرفت؛ او دکتر محمد مصدق نخست وزیر مردمی و قهرمان نهضت ملی شدن نفت  را دادگاهی و سپس حبس خانگی نموده و وزیر خارجه وطن پرست و پاکدست او  دکتر فاطمی را اعدام کرد. نخست وزیری که خطاب به شاه گفته بود : «اعلیحضرت، شما فقط سلطنت کنید، کار سیاست را به ما واگذار کنید. اگر ما اشتباه کردیم، ما را می توانید عوض کنید، اما اشتباه شما برایتان گران تمام می شود.». او ولی هر روز بیشتر و بیشتر وابسته به بیگانگان شده و از مردم فاصله میگرفت تا جایی که سیاسیون وطن پرست و آزادیخواه را زندانی یا خانه نشین کرده و حتا طاقت تحمل نخست  وزیرانی مانند دکتر علی امینی  که تا حدودی مستقل عمل می کردند را هم نداشت. بعد از قیام سال ۱۳۴۲ او فقط از وجود کسانی که مطیع مطلق بودند مانند هویدا، اسدالله اعلم،معینیان، جمشید آموزگار و شریف امامی و غیره… استفاده کرد. فرایند سقوط دیکتاتوری سلطنت شاه با اتکا به ساواک، نظامیان، وزرا  و نخست وزیران  “بله قربان گو” و مجلس فرمایشی با نمایندگان “صحیح است احسنت” گو… شدت گرفته بود؛ و حتا کسانی مانند بختیار و مهندس بازرگان را که خواستار سلطنت و نه حکومت فردی او بودند را در حبس خانگی و زندان نگه داشت. مهندس بازرگان که  اطلاع از مقاومت و آمادگی مبارزه قشر آگاه جامعه را داشت سال ۱۳۴۷ در دادگاه نظامی آخرین اخطار را به اطلاع شاه و حکومتش رساند: « “ما آخرین کسانی هستیم که با شما قانونی و مسالمت آمیز مبارزه می‌کنیم ، بعد از ما کسانی به مبارزه با شما برخواهند خاست که به کمتر از نابودی شما رضایت نخواهند داد “».

شاه که قبضه کردن قدرت را نه در حمایت مردم از او و نه سعی در مشروعیت بخشیدن به حکومتش بعد از کودتای خارجی ها می دید؛ با اتکا به نیروهای سرکوبگرش بسیار  مغرور شده و رعب و وحشت عجیبی در سراسر کشور حاکم کرده بود. در آن شرایط حکومت خفقان و وحشت بود که نیروهای مسلح چریک های شهری شکل گرفته و  با از خود گذشتگی و دلیری، مبارزه بی امان خود برای شکستن جو  ترس و بی اعتبار کردن و نشان دادن ضربه پذیر بودن قدرت دیکتاتوری سلطنت پهلوی را آغاز کردند.

زمانی هم فرایند سقوط شاه در سرازیری قرار گرفت که مبارزات دانشگاهیان و روشنفکران در زیر پوست جامعه در قالب مسلحانه و دیگر اشکال مقاومت شکل گرفته و به همان نسبت هم خفقان و ترس در جامعه حاکم شده بود. وقتی درسال ۱۳۵۰ جشن های دوهزار پانصد ساله شاهنشاهی ایران با هزینه های فوق نجومی از جیب مردم و بدون حضور ایرانیان که صاحبان اصلی جشن بودند، برگذار شد، موجب خشمی فرو خورده همراه با نفرت در جامعه  ودر بین مردم  گشت. در سال ۱۳۵۳ حکومت پهلوی آن چند حزب دولتی و وابسته به خود را هم منحل کرده و عضویت اجباری مردم فقط در حزب رستاخیز را  اعلام کرد؛ همچنین مانند اینکه بخواهند کسی را از خانه اجدادیش بیرون کنند، شاه با خودپرستی و تکبر اعلام کرد که: « ما تنها یک حزب می‌زنیم. هر کس هم نمی‌خواهد از ایران برود!«. این شکل تک حزبی شدن کشور، مانند تیر خلاصی بود که بر پیکر خاندان سلطنت پهلوی شلیک شده باشد. در این مرحله، هویت واقعی شاه که فرزند یک قزاق قلدر بود، با نداشتن متانت و شخصیت در سخن و عمل وی بیشتر و بهتر برای ایرانیان روشن شده و نشان داد که او لیاقت شاهنشاهی ایران و ادامه سلطنت پهلوی را همانند خاندان های چند صد ساله اروپایی ندارد.  

پهلوی دوم که از قرار به دو زبان انگلیسی و فرانسه هم تسلط داشت گویی از تاریخ  این دو کشور از لحاظ اقتصادی و سیاسی بی اطلاع بوده است.  چه کسی می تواند ادعای سیاسی بودن و رهبری یک کشور را داشته و خود نیز در سویس به  دبیرستان رفته باشد ولی از اولین  انقلاب صنعتی دنیا  در انگلستان و قدرتمند کردن این جزیره به کشوری که  آفتاب در  مستعمراتش غروب نمی کرده است، بی اطلاع باشد و “سلطنت” و نه حکومت کردن  یک سیستم حکومتی را که  عامل ثبات و استمرار خاندان سلطنتی آن بوده و هست را نبیند.

چطور می شود یک انسان سیاسی در رهبری یک کشور به زبان فرانسه مسلط بوده ولی انقلاب فرانسه که با شعار: آزادی- برابری-برادری  بوقوع پیوست را درک نکرده باشد. بطوری که وقتی صدای انقلابیون را در کاخ سعد آباد  می شنود از دکتر نهاوندی می پرسد: «اینها چه می گویند؟»  نهاوندی جرئت  کرده و می گوید قربان آزادی می خواهند.  شاه در جواب می گوید «مگر ما به آنها آزادی نداده ایم؟». گویا وی سالها حاکم یک کشور دموکراتیک  بوده است؟ که اگر هم اینچنین بوده…وی نه تنها از وجود تظاهر کنندگان نمی بایستی تعجب میکرده، بلکه باید پلیس خود را هم برای حفاظت از آنها که فرضا یک اقلیت مخالف وی بوده اند،  موظف می کرده است. این نیز مانند همان عکس العمل و جواب ملکه ماری آنتوانت در انقلاب فرانسه(۱۷۸۹) است که وقتی در کاخ ورسای با تعجب  پرسید: «آنها که بیرون شعار می دهند چه می خواهند؟» کسی گفت که نان می خواهند. ملکه از هم جا بی خبر فکر کرد که بخاطر کمبود گندم است که نان در دسترس مردم نیست و در جواب گفت: « چه مشکلی است!؟ اگر نان ندارند کیک بخورند!»

بله….شاه دارای یک زندگی تجملاتی با ظاهری مترقی بود  ولی ابدا درکی از انقلاب صنعتی و مدرنیته نداشت؛  او در سودای ساختن کشوری مدرن بود بدون آنکه به ابتدایی ترین الزامات مدرنیته یعنی به مشارکت سیاسی مردم  پایبند باشد. اگر وی مطالعات علمی و تاریخی هم میداشته  ولی میل و اراده اش به اداره کشور با یک حکومت دیکتاتوری و تمامیت خواه بوده است. او شخصا هم دارای افکاری متضاد بوده و ظاهرا درک مشخصی نیز از فلسفه و یک جهان بینی مشخص نداشته است. او خود را عمیقا یک مسلمان سنتی می دانست و به مردم نشان می داد (و البته بعدا هم ثابت شد که این ادعا واقعی بوده)؛ وی ولی از نوشیدن مشروبات الکلی و قمار و شرکت در مجالس آنچنانی و…که در تضاد با عقاید و رفتار یک مسلمان معتقد بود نیز پرهیزی نداشت. در سخنرانی هایش هم مرتب هواداران “ارتجاع سرخ و سیاه” را خطاب قرار داده و  تهدید می کرد.

به باور من پهلوی دوم هم مانند پسرش رضا پهلوی کنونی، کلا اهل سیاست و کشور داری نبود. او دقیقا کسی بود که دشمنان ایران می خواستند که باشد و اختیارش را هم تا آخرین لحظه  و تا پایان یافتن تاریخ مصرف حکومتش، در دست داشتند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)