تاریخ بگیر و ببند

چهارشنبه, ۲۷ام اسفند, ۱۳۹۳

منبع این مطلب دودینگ هاوس

نویسنده مطلب:
 

مطالب منتشر شده در این صفحه نمایانگر سیاست رسمی رادیو زمانه نیستند و توسط کاربران تهیه شده اند. شما نیز می‌توانید به راحتی در تریبون زمانه عضو شوید و مطالب خود را منتشر کنید.

تاریخ بگیر و ببند

دعوت خوابگرد برای نوشتن از تاریخ شخصی وبلاگ‌ها، شاید بهانه خوبی باشد برای دوباره نوشتن در صفحه‌ای که انگار هزاران سال است خبری در آن نبوده و نخواهد بود. خوابگرد، ایمایان، تمت، اینجا؛ این مسیری است که مرا وارد بازی کرده و چه خوشحالم که بعد از نمی‌دانم چند وقت بهانه‌ای برای نوشتن دوباره پیدا کرده‌ام. خوابگرد اما خواسته ترجیحا از تاریخ شخصی وبلاگ‌مان بنویسیم، تاریخی که برای من، تاریخ شکست است و امروز بیش از هر وقتی کم‌میل به نوشتن آنم.

۱- سال‌های دوم و سوم دبیرستان را در مدرسه‌ای گذراندم که شبانه‌روزی بود. سال سوم، به همراه چند نفر دیگر، نشریه‌ای داشتیم که چون می‌دانستیم نمی‌توانیم منظم آماده‌اش کنیم، اسمش گاهنامه بود. اگر اشتباه نکنم، گاهنامه پیام صادق. مطمئن نیستم پیام داشت، اما صادق حتما بود، چون اسم مدرسه‌مان دبیرستان امام صادق بود.

در آن روزها، مدیریت مدرسه، سختگیری بسیار زیادی بر غیبت و تاخیر و اینطور مسائل داشت و به تازگی تصویب شده بود که هر دانش‌آموز با ارتکاب بیش از سه بار تاخیر، و یک بار غیبت، باید به همراه «ولی» به مدرسه بیاید. آوردن «ولی» به مدرسه گرچه برای همه ترسناک است، اما برای دانش‌آموز شبانه‌روزی خیلی ترسناکتر است. در همین روزها، دبیر بینش اسلامی ما، همان کسی بود که مدیریت مدرسه را هم بر عهده داشت. این آقای مدیر اما معمولا یا با نیم ساعت تاخیر می‌رسید، یا بعد از نیم ساعت، خبرش می‌رسید که امروز در اداره جلسه دارد و نمی‌آید.

از نشریه می‌گفتم. مطلبی برای همان نشریه نوشتم و اشاره‌ای به قانون تازه تصویب شده کردم و به طنز نوشتم که اگر دانش‌آموز باشید، به محض سه بار تاخیر و یک بار غیبت، باید به همراه ولی به مدرسه بیایید، اما این قانون‌ها شامل حال مدیر و معاون و بزرگان و اینها نمی‌شود و آنها می‌توانند هزاران سال تاخیر یا غیبت کنند و کسی هم جرأت ندارد حرفی بزند. مطالب آماده شده نشریه را پیش از چاپ به معاون مدرسه می‌دادیم تا محرمعلی‌خان‌وار آن را تایید کند. معمولا هم بی‌کم و کاست تایید می‌شد. بالاخره آن روزها روزگار آزادی بیان بود و همانطور که می‌دانید، مردی که این روزها آوردن نامش هم ممکن است خطراتی به همراه داشته باشد، رییس جمهور بود.

آن مطلب سانسور شد، اما ما که آخر روزنامه‌نگاری بودیم، آن بخش نشریه را سفید چاپ کردیم و چقدر ذوق و سرخوشی داشتیم که اینچنین واکنش هنرمندانه‌ای نشان داده‌ایم. گمان می‌کردیم قلب روزنامه‌نگاری جهان در اینجا می‌تپد.

۲- در مدرسه معصومیه قم، بازار روزنامه‌های دیواری هفتگی گرم بود و من از همان ابتدای ورود به حوزه، علاقه ویژه‌ای به نوشتن در این روزنامه‌دیواری‌ها داشتم و یکی از علایقم همین نوشتن‌ها بود. داریم در میانه سال ۸۱ راه می‌رویم. بسیج مدرسه نشریه‌ای داشت به نام گام آخر، و من هم از روی علاقه، در آن همکاری می‌کردم.

به کمک یکی دیگر از دوستان بسیج معصومیه گزارشی آماده کردیم که مبتنی بر چند سوال از مردمی بود که در اطراف مدرسه زندگی می‌کردند. پرسیدیم آیا به نظر شما روحانیت چه وظایفی دارد؟ و آیا توانسته وظایف خود را به انجام برساند؟ آن گزارش منتشر شد و به محضر مدیر مدرسه رسید. من به دفتر پر جلال و شوکت ایشان احضار شدم و حضرت ایشان فرمودند که به خاطر گل روی فلانی، از اخراج من صرف‌نظر می‌کند.

۳- دو سه سال بعد، مدرسه دچار بحرانی بزرگ شد و با تلاش بخشی از طلاب مدرسه، بسیج مدرسه و برخی نیروهای خارج از مدرسه، مدیر پیشین تعویض شد و مدیر جدید آمد. مدیر جدید، برخلاف آنکه رفت، علاقه ویژه‌ای به حضور در مدرسه و حتی سر زدن به حجره‌ها و نشستن با طلاب داشت. و آنچه من از نزدیک می‌دیدم، این بود که به تمامی انتقادپذیر و شنوا بود و شاهد آنکه یکی از نوشته‌هایی که در انتقاد صریح به شخص او بود و در روزنامه دیواری هفتگی‌ای که داشتم هم منتشر شده بود، برایش خواندم و او جز اظهار شادمانی کاری نکرد.

این نوشته‌ها ادامه پیدا کرد و شاید چند هفته‌ای نگذشت که برادران بسیج که در زمان مدیر قدیم، در برابر مدیر بودند و با آمدن مدیر جدید، به هواداران سینه‌چاک او تبدیل شده بودند، اینجا و آنجا از آن روزنامه‌دیواری نیم‌متر مربعی چنان یاد می‌کردند که امروز برخی برادران دلسوز از من و تو. چرا؟ چون نوشته بودم بلوکه کردن پول‌های طلبه‌ها در صندوق مدرسه، آن هم بی اجازه آنها، درست نیست. و انتقادهایی از این دست.

چاره چه بود؟ بستن. در همان ایام بود که اینترنت آهسته آهسته به ما نزدیک می‌شد، و یا شاید ما به او. و من چند وقتی بود که با وبلاگ آشنا شده بودم. اما اولین جرقه ساختن وبلاگ و جدی گرفتن آن، شاید از همان زمانی بود که ترجیح دادم برای رها شدن از دردسر نگاه‌های چپ و حرف‌های بی‌حساب برادران، از خیر و شر نشریه در مدرسه معصومیه بگذرم و به وبلاگ پناه ببرم. و گمان می‌کردم در وبلاگ‌نویسی دیگر این حرف‌ها و فشارها و غیره نیست. و چه گمان باطلی. نوشتن و گفتن از تاریخ شخصی وبلاگ‌نویسی، بماند برای روزگاری دیگر.

دعوت می‌کنم از دوستان عزیزی که در این سال‌ها نوشتن‌شان مایه دلگرمی بوده است، یا سخنی نو گفته‌اند، و یا بر وبلاگستان چیزی افزوده‌اند، و یا صدایی برای شنیده شدن حرف‌های جماعتی بوده‌اند، تا به پاس دعوت خوابگرد و دیگران، چند کلمه‌ای درباره تاریخ شخصی وبلاگ‌شان یا هر چه می‌خواهند بنویسند:

غبار، اسحاق رهنما، ابوذر منتظرالقائم، بهاره آروین، گزاره‌ها، حسام مطهری، دانشطلب، سرطان ذهن،آینده از آن حزب‌الله، ۴دیواری، تی‌لم، بامدادی، هابیل و …

از بعضی دیگر مثل کورش علیانی و محسن کریمی هم دوست دارم دعوت کنم، اما انگار خانه‌ای ندارند.

***

اجابت‌کنندگان دعوت:

تی‌لم: روایت‌های خوبی می‌نویسم این روزها.

حسام مطهری: عصر وبلاگ‌نویسی من گواه دوران گذارم است؛ از بنیادگرایی تا کشف تعادل و انصاف‌گرایی.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)

مطلب را به بالاترین بفرستید

این مطلب خلاف آیین نامه تریبون است؟ آن را به ایمیل tribune@radiozamaneh.com گزارش کنید
Join

دسته‌بندی‌ها: اجتماعی, تمام مطالب

برچسب‌ها: | |

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.