هدف از این نوشتار بررسی مختصر تاریخچه فلسفه و علل دوری فلسفه از جایگاه خود و نحوه بازگشت به فلسفه است. همچنین سعی شده است بحث در حوزه فلسفه و اندیشیدن بماند و با امور دیگر درنیامیزد  تا تمرکز روی مطلب ادا شود .

Gloeden,_Wilhelm_von,_n._0027,_Socrate_alla_fonteطرح موضوع

انسان همواره به دنبال جستجوی حقیقت از طرق مختلف و به هر بهانه ای بوده است تاریخ فلسفه گویای پوشاندن انواع لباسها و چه بسا لباس مبدل بر نیازهای بشر بوده است .

هدف انسان آگاهی ، آزادی ، رهایی ، خلاقیت ، کمال و نو آوری بوده است و این هدف از طریق اندیشیدن قابل دسترسی است . فلسفه به عنوان بنیاد علوم راه اندیشه را با پذیرش خطاپذیری ، طرح پرسش ، خرد ورزی  و نقادی می گشاید .

در ایران فلسفه به عنوان دانش مستقل و بنیادین پا نگرفته است . پس از مشروطیت و شروع آموزشهای نوین، فلسفه پالایش شده مطرح شد ولی بعلت اینکه شرایط اجتماعی مناسب نبود مجددا به وابسته شدن به سایر علوم بخصوص تحت سیطره دین قرار گرفت . چالشهای عظیم و عمیق جهت جدا نشدن علوم بخصوص علم قضاء و امور مردم که در دست علمای دینی بوده با جایگزین شدن علوم روز نیز راه را  بر رهایی فلسفه بازنکرده است.

تسلط بر فلسفه بخصوص توسط دین امور را به فرا سو می فرستد و مطلق می کند و بعضا آنها را تقدس می بخشد . در این فرآیند پرسش گری از ذهن انسان رخت بر می بندد و کلیه امور را باید به صورت حکم که بعضا با امر مقدس همراه است بپذیرد . لذا اندیشه ورزیدن که زیر بنای ساختار وجود انسان است تعطیل می شود . پیشرفت دنیای مدرن و ظهور عصر روشنگری مدیون فلسفه ناب است و آزادی انسان محصول آنست .

کانت ، دکارت، هگل ، نیجه ، هایدگر ، هوسرل و پسا ساختار گراها همه پایه گذاران دوران روشنگری و پسامدرنینه بوده اند و رمز موفقیت و پیشرفت مدرنیته امکان طرح پرسش فلسفی ناب بوده است.

فلسفه اگر در انحصار افراد ، اقشار ، و دولتها بخصوص حوزه های دینی و الهیاتی قرار گیرد وارد فضای مطلق می گردد و اندیشیدن را حذف نماید و این شروع فا جعه وبستن باب فلسفه ناب و اسارات انسان است.

دانشگاه که باید مهد فلسفه باشد بعلت ستیز دین و بعضی تحصیل کرده ها با مدرنیته در ادوار مختلف بخصوص پس از انقلاب اسلامی اسیر سلطه شد و راه را برای بالندگی و خرد ورزی باز نکرد . دانشگاه و تحقیق در هر علمی بخصوص فلسفه پایه و بنیان رشد و پیشرفت انسان و جامعه است ولی متاسفانه روند آموزشهای فلسفه در ایران به دور از روند پیشرفت در دنیا بوده است . منابع نیز نقش مهمی در ترویج علوم دارد و در زبان فارسی فقط کتاب سیر حکمت در اروپا وجود داشت . بعدا کتب فلسفی به فارسی ترجمه شد . ترجمه های داریوش آشوری با توجه به  اینکه فقط ترجمه نبود بلکه شناخت واژه ها بخصوص واژه های فلسفی و یافتن یا خلق واژه های مناسب برای آنها با توجه به علم زبان شناسی بود بسیار موثر بوده است . ولی فلاسفه غربی اساسا به زبان یونانی و یا یک زبان اروپایی آشنا بوده اند و این دسترسی به فلسفه ناب و توسعه آنرا بهتر می کرده است ولی در ایران این امر به ندرت یافت میشده است و اصولا آموزشهای فلسفه با کمک ترجمه ها صورت می گرفته است .

زبان فارسی زبان غیر فلسفی است و توانایی لازم برای انتقال مفاهیم انتزاعی اندیشه

ورزی مدرن را بدست نیاورده است .

از دیگر کمبودها در آموزش فلسفه در ایران نا آشنایی با بنیانهای اندیشه در یونان و غرب و عدم تسلط به یکی از زبانها و آموزش از طریق فیلسوفان بعضا مسلمان بوده است . بعلاوه شناخت متدیک و پژوهش در فلسفه چندان رواج نداشته است . شروع فلسفه با چالش بین بینش مبتنی بر قداست خدایان با بینش مبتنی بر لوگوس زمینی شده بوده است که به ظهور سقراط می انجامد و سپس افلاطون و فلسفه متولد می شود .ولی فلسفه در ایران بجای دسترسی به منابع اصلی یونانی و غربی ، ترویج ترجمه مناسب،  انجام پژوهش و تحقیق و مهم تر از همه  آنکه فلسفه را زمینی کند و مبنای اندیشیدن قرار دهد به خطابه و موعظه نزدیک شد . از طرف دیگر ضدیت با دانش فلسفه در قالب ستیز با مدرنیسم ، آموزش دانشگاه را بدست کسانی داد که با دوری از دانش ناب فلسفه و ستیز با مدرنیته طرح بازگشت به سنت و تلفیق فلسفه با دین را اجرا کرده اند.

لذا نه تنها چالشی بین فلسفه و دین در محافل علمی دانشگاهی صورت نگرفت بلکه با ترکیب فلسفه با دین و سایر علوم، فلسفه از نقش ناب بنیادین خود باز ماند و اسیر فراسو ، مطلق نگری ، عدم پرسش گری ، اطاعت پذیر کردن مردم و صدور حکم گردید . ناپرسیدن رواج یافت و پرسش گر به زندان رفت و انسان اسیر گشت و مرگ اندیشه فرا رسید .

مصیبت بزرگتر آنست که بعضی اساتید بجای پرورش اندیشیدن گفته اند ما نمی توانیم پرسش فلسفی طرح کنیم و نباید بکنیم زیرا ایرانی و مسلمان و متعهد هستیم .

ایدئولوژیک کردن فلسفه نیز مصیبت دیگری بوده است که توسط نخبگان و اساتید صورت گرفته است . در ایران و در محافل دانشگاهی تا قبل از انقلاب فارغ التحصیلان فلسفه تعداد محدودی بوده است و فلسفه کمتر مطرح بوده است و پس از انقلاب این دستاورد حداقل نیز با فلسفه دینی / شیعی ترکیب شد و از مسیر اندیشیدن خارج شد . دوری فلسفه از دنیای جدید نیز فلسفه دانشگاهی ایران را منزوی کرده است .

آموزش فلسفه در ایران در سال ۱۳۰۰ شمسی با دارالمعلمین و سپس در سال ۱۳۱۳ گروه فلسفه در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران آغاز شد .آموزش فلسفه و فلسفه اسلامی هر دو  انجام میشد و تا سال ۱۳۴۰ادامه داشت . در سال ۱۳۱۷ میرزا نصرالله خان مشیر الدوله مدرسه سیاسی را تاسیس کرد و فروغی در آن به تدریس و تدوین دروس پرداخت . فروغی نخستین کسی است که فلسفه مدرن غربی را به روش متدیک وارد عرصه فکری ایران می کند و به پالایش فلسفه دست زده و کتب مهمی را ترجمه کرده است .

از اواخر ۱۳۳۰ شمسی آموزش فلسفه دانشگاهی بخصوص در دانشگاه تهران از روش معمول اندیشه درسی جدا میشود و با دیانت در می آمیزد و گفتمان دینی وجه غالب بر گفتمان خردمندی پیدا می کند.

فلسفه بنیاد علوم است ، زندگی است ، تغییراست و راه آزادی انسان را بر او می گشاید ولی با حذف خردورزی ، پرسش گری و مطلق نگری نقش فلسفه ناب را کم رنگ کرد .

فلسفه از یونان به صورت متدیک شد شروع شد و به دوران روشنگری وصل شد . علت پیشرفت اندیشه جدا سازی قلمروهای شناخت و ابهامها از خرد ورزی بوده است. یعنی فلسفه در روند پیشرفت ، خود پالایش پیدا کرده است تا بتواند اندیشه را محور قرار دهد و انسان را آزاد کند . فرستادن امور به فراسو و ورود آن به فلسفه باعث سلطه بر فلسفه و محصول آن اطاعت پذیری صدور حکم و عدم پرسش است .

یهودیت یکبار فلسفه را اسیر و به سلطه خود در آورده بود ولی اروپا توانست طی دوران سخت اندیشه را به جایگاه خود باز گرداند . ذات و جوهر ابتدا در نزد فلاسفه مسیحی و سپس مسلمان مبدل به جوهر و امر متعالی یعنی خداوند می شود در حالیکه جوهر نزد ارسطو و افلاطون معنای خداوند را نمی دهد . فردید و اطرافیان وی در حوزه آموزشی دانشگاهی با تفسیر و تاویل برخی مفاهیم فلسفه غربی و آمیختن آنها با مفاهیم دینی به ایجاد نوعی فلسفه اسلامی دست زدند که آغاز بزرگترین انحراف در آموزش فلسفه در دوران اخیر است .

این جریان با تفسیر تک بعدی وجه سلطه تکنولوژیک مدرنیسم بر دنیا و برداشت غلط از درک نیهلیسم اول و دوم که نیجه در رابطه با خدای دگم و مجرد مسیحیت و سلطه تکنولوژی مدرنیسم طرح کرده بود وتفکرات هایدگر، راه نجات فلسفه را در تلفیق آن با دین بخصوص شیعی آن داشته و پروژه های ” بازگشت به خویشتن ” یا ” کاوش هویت تاریخی ” را طرح کرده اند .

ایدئولوژیک شدن فلسفه نیز مسیر دیگری است که اندیشیدن را تحت الشعاع قرار داده است و خرد ورزی را کمرنگ کرده است . در حالیکه در جهان مدرن پروژه های انسان به عنوان سوژه ، فاعل شناسا، هرمنوتیک ، پدیدار شناسی ، ساختار گرایی و پسا ساختارگرایی در به اوج رساندن اندیشه در حال پیشرفت هستند . ولی در ایران با به ” بن بست رساندن سوژه” و و ” طرح پدیدار شناسی تاویل گرا ”  فلسفه به معنای آزادی ، زندگی ، اندیشیدن ، تحول و تغییر توسط انسان را به محاق برده اند .

تعریف و چیستی فلسفه

در لغت نامه ها کلمه  Philosophia از Philosophos می آید که در آن به Philo  به معنای دوستدار و Sophos  به معنای ماهر و هوشیار است . در ترکیب این دو کسی را می گویند که جستجو گر باشد .

فلسفه مرزهای اندیشیدن را از نااندیشیدن تعیین می کند و به عبارتی روشن کردن مرزهای اندیشه ها است . هدف فلسفه روشن کردن منطقی اندیشه ها است.

فلسفیدن همان اندیشیدن است  گزاره ای که گفتمانی باشد ، دارای معنا باشد ، مصور باشد ، در فضای منطقی بتوان آنرا متصور کرد و ممکن باشد می توان آنرا اندیشید . پس برای اندیشیدن به شناخت ، منطق ، و متد نیاز می باشد . منطق برای کاهش خطا و متد برای دریافت بهتر برای فلسفه مناسب است .

فلسفه ذاتا راه و روش عقلانی است که از فلسفه یونان کهن آغاز و در دوران مدرن به صورت مستمر ادامه یافته است . مشخصه های این فلسفه عقل گرایی ،بنیاد شناخت و فرآیندی است که همیشه حضور دارد و به تجارب انسان و جوامع را اعتبار می دهد و در دوران مدرن تبدیل به یک سیستم فلسفی شده است .

فرآیند شناخت

در تعامل بین عین و ذهن که باز نمایی در ذهن صورت می گیرد و فعل و انفعالاتی صورت می گیرد که منجر به باز تآب این فعل و انفعالات به بیرون و شکل گیری عینیات مجدد خواهد شد . این فرآیند به طور خلاصه عبارتست از:

– تجربه : کسب تجربه در تعامل با عین و رخدادها

– انتزاع : باز نمایی تصویری در ذهن ، تجزیه و ترکیب ، تعمیم ، انتزاع و کشف عناصر مشترک به صورت مفهوم ذهنی

– انتقال : تلاش جهت انتقال مفاهیم به دیگران با استفاده از حرکات دست ، زبان و اعضای بدن و شروع شکل گیری اصوات ، کلمات و سخن با تحریک تارهای حنجره، زبان و دو لب.

– نشانه سازی : اسم گذاری ، سنبل سازی روی مفاهیم انتزاعی.

– تصویر سازی : واژه یک سنبل و نشانه است که اطلاعات و تجلیاتی از اشیاء و پدیده های واقعی و مفهوم مربوط را با خود دارد .

– تصویر سازی پیشرفته : ساختن واژه ، کلمات و سنبل هایی که از واژه های غیر ملموس است و روابط یا نسبتهای بین پدیده ها را نشان می دهد مانند گرمی ، سردی ، بدی ، خوبی ، کوچکی و بزرگی .

– تصدیق: حمل کردن و ارتباط دادن مفاهیم تصویری ملموس و غیر ملموس با هم مانند خورشید گرم است . این فرآیند تفکر و زبان است که در یک تاریخ طولانی شکل گرفته است که به علت استعداد بیولوژیکی است که قبلاً ذکر شد.

بتدریج قواعد دستور زبان شکل گرفت که به آن علم فیلو لوژی می گویند و همینطور قواعد فکر کردن پیدا شد که به آن علم منطق می گویند که به صورت طبیعی کشف شده اند و قوانین درست صحبت کردن و فکر کردن هستند .

– تئوری : با تجربه در تجربیات انسان به بررسی روابط و خواص دریافتها پرداخته و به طرح قضایائی می پردازد .

– ماهیت فرآیندی شناخت :مجموعه این جریان حالت فرآیندی داد که پدیده ها ، رخداد ها و گفتمانها با ” شدن ” در تعامل با هم متناسب نیازها ، تفکر و باورهای انسانها هدایت می شود .

­ – توسعه و سازندگی شناخت : اگر چه این جریان تاریخی فرآیند شناخت است ولی انسانها با انتقال تجربیات باعث می شوند که این تجارب به همه نسلها منتقل شود و افراد جامعه سریعتر و راحتر به توسعه و سازندگی دستاوردهای شناخت برسند و کار تکراری نکنند .

– ماهیت شناخت ذهنی : ادراکات ذهنی محصول تعامل با واقعیات ، رخدادها و گفتمانهای بیرونی است و ماهیتی غیر مادی دارند ولی واقعیت دارند و وجود و شخصیت و اکتسابات انسان را تشکیل می دهند . این واقعیات ذهنی غیر مادی قابل تغییر و تحول هستند .

– ماهیت فاعل شناسا : این یکی از اصلی ترین سوالهاست که ماهیت من شناسا که این فعل و انفعالات را در ذهن انجام می دهد و عامل تغییرات اساسی در خود، طبیعت و اجتماع است چیست ؟

– معیار سنجش تئوریها : این تئوریها باید معیاری برای سنجش داشته باشد وگرنه هر محصول ذهنی نمی توان به طور نسبی کامل باشد .

مراتب شناخت

ترتیب و مراحل شناخت به صورت عام بشرح زیر است:

– مشاهده : از طریق شناخت حسی

– تجربه و انتزاع : تشکیل مفاهیم

– استدلال : تجزیه ، ترکیب ، تعمیم ، استقرار ، قیاس ، و غیره که توسط روش منطقی اندیشه به صورت انتزاعی در ذهن صورت می گیرد .

– طراحی فرضیه

– تجربه و آزمایش

– تعمیم

– تدوین تئوری

– توسعه شناخت

به غیر شناخت ذکر شده تاکنون انواع شناختهای دیگر از قبیل هنری ، عرفانی ، و وحی نیز داریم که نوعی درک و کشف واقعیات و رخدادهای جهان ، انسان و اجتماع است .

هنرمندان با درک روابط بین پدیده ها یک زیبایی ، تقارن ، هماهنگی ، لطافت و هارمونی در آنها می بیند و حس می کند که حالت آن با فرآیند شناخت معمولی تفاوتهایی دارد .

عارف از این زیبایی ها به نوعی وحدت می رسد و ماحصل این نوع شناختها بسیار خلاقانه و وسترگ است که اگر در زمان خود درک نشود ولی ماندگاری طولانی تری از شناختهای معمولی دارد و برای زمانهای دیگر کاربرد دارد . پاکسازی و خود سازی درونی در این گونه دریافت ها بسیار موثر است .

 

تاریخچه مختصر فلسفه در رابطه با جایگاه فلسفه

افلاطون

در رساله ضیافت افلاطون به رابط بین خدایان و انسانها اشاره می کند که نقش انتقال پیام را بعهده دارند . در این رساله وی خرد ورزی را تعریف نمی کند و می گوید حالتی استعلایی است . او خدایان را خردمند می دانست و دیگران از این کار غافلند . در رساله جمهوری او نقش فلسفه را در اندیشیدن حقیقت می داند .

افلاطون معتقد به خیر مطلق و بنیان گذار عالم مثل بود. افلاطون می گفت بشر در عالم مجرد به صورت روح بوده است و پس از زمینی شدن این روح به بدن او می آید و با مرگ به عالم مثل بر می گردد .

اصالت انسان به علت اتصال روح بر بدن است و انسان در این عالم دارای شناخت نمی شود و بلکه تمام شناخت در عالم مثل است و در این عالم شناخت یاد آوری میشود.این روح ازلی و ابدی است ولی افلاطون به معاد اعتقادی ندارد . مسئله ” شناخت خیر مطلق ” در فلسفه افلاطون بعد ها در مسیحیت و توسط اندیشه اوگوستین با کلیسای کاتولیک متصل میشود و همین ایده در فرهنگ دینی نیز توسط فارابی انجام می شود .

افلاطون معتقد بود پیدایش عالم هستی از نیستی مطلق بوده است و از نیت مطلق اراده خدایی ربوبی به هستی نمی رسد زیرا ازلی بوده است .

در اندیشه یونانی کهن میان ابژه (عین) و سوژه (ذهن انسان) تفکیکی وجود ندارد . در این اندیشه بنیان خلقت را از ماده که به صورت ازلی موجود است می داند . ولی در کتب مقدس دینی ایده خلقت مطلق توسط مبدا قدرتمندی که ربوبی است و از مخلوق به طور مطلق جداست طرح می نمایند .

این تجرد نگری بعدها در تاریخ فلسفه باعث صدمات زیان باری در تفکرات فلسفی می شود و انسان را از اصل حرکت ، فرآیندی بودن و تغییر و تحول دور کرده و به تجرد اندیشی وا می دارد . علمای دینی بعضا با توسل به این اندیشه فلسفی انحرافی عمده امور را به فرا سو می برند و اندیشه را از انسان گرفته و زمینه های سلطه را از طریق اطاعت و صدور احکام فراسویی فراهم کرده اند .در خلقت یونان کهن در طرح ماده ازلی فرایند ملحوظ شده بود ولی در ادیان دینی این امر به صورت امر مطلق ربوبی و بدون فرآیند طرح شده است .

ارسطو

مبنای اندیشه ارسظواز معلم خود افلاطون بسیار فاصله دارد . ارسطو به ازلیت و ابدیت روح باور نداشت و معتقد بود روح در جنین از بیرون وارد رحم میشود و تکوین می یابد و با مرگ از بین می رود .

ارسطو امر متعالی را خردمندی می داند و ” من ” انسان را ذهن و شعور او می داند  که عامل تصمیم و سعادت اوست . بنابراین ارسطو سعادت فرد و جمع را در ادراک عقلانی می داند . در صورتی که بعد از قرون وسطی با آمیزش مسیحیت و افلاطون مسئله ” حقیقت ” مرکز فکر مسیحیت می شود و ایمان قدسی وارد فلسفه می شود . اهمیت کار ارسطو محور قرار دادن عقل برای معرفت شناسی است و حوزه عقل را دنیای عینی می دانست که در نحوه زندگی نیز موثر است . ارسطو جوهر و ذات تمام هستندگان ( موجود) را ماده ( Substanc ) می نامد که اساسا از تجربه حاصل میشود که بعد ها توسط کانت در ” نقادی خرد ناب ” بدست آمد و مسائل فرا حسی و فراسویی را تئولوژی می نامد که با تئولوژی دینی تفاوت بنیادی دارد . با تلفیق فلسفه با الهیات و دین از قرون وسطی فلسفه با ” حقیقت ” و ” وجود ” پیوند می خورد . بعدها بحث ” حقیقت ” مورد بازخوانی عمیق نیچه قرار می گیرد و در ارزیابی ارزشها ماهیت آنرا روشن می گرداند و هایدگر مسئله ” موجود ” ” نه وجود ” را با توجه به پایه های بحث نیچه در ” طرح دزاین ” توضیح می دهد . در فرآیند اندیشیدن “وجود ” به عنوان بنیان پدیده ها از فلسفه یونان کهن در قرون وسطایی و پیدایش یهودیت و مسیحیت به ” جوهر ” و نهایتا به ” وجود قدسی یا استعلایی ” تبدیل میشود و وقتی هویتی جدید پیدا کرد ” تئو لوژی ” نامیده میشود.

فلاسفه دینی عموما ” وجود” ارسطویی را به طور “مفهوم مطلق ” و ” امر استعلایی و قدسی ” در نظر گرفته اند و مبنای کار خود قرار داده اند . پس از عصر کهن عصر هلنی و سپس تفکر دنیای رومن و بعداعصر مدرن است فلسفه نو افلاطونی د ردوران روم در آمیزش فلسفه با امر قدسی مسیحیت نقش مهمی داشته است . در تفکر نو افلاطونی مبنای اندیشیدن و خردورزی یونانی رسالت پرسش گری خود را از دست می دهد و رسالت رستگاری را برای خود تعیین می کند که همانا فلسفه دینی است . در دوران رواقیون فلسفه با اخلاق پیوند می خورد .

بنابراین فلسفه در یونان توسط سقراط از تفکر ” ارسطوه ای ” فاصله می گیرد و ” انسان ” را کانون خود قرار می دهد و به دلیل همین تفکر و دوری از ” اراده خدایان ” محاکمه می شود و جان خود را می د هد .

سپس در گفتمان دینی ( یهودیت و مسیحیت ) با ارسال امور به فراسو و استعلایی کردن آن اندیشه را تعطیل و بجای فرآیندی و عقلانی کردن اندیشه به تجرد نگری ، معجزه و انتصاب روی می آورند . فلسفه اگر بخواهد همواره در متن زندگی انسان باشد و تغییر و تحول ایجاد کند باید اندیشیدن سیال را مبنای کار انسان نماید و ضرورت اینکار پرهیز از مطلق انگاری  و  ایجاد پرسش ، بررسی و نقد نظریات می باشد .

جای ذکر دارد که داستان ” عرفان نظری ” با فلسفه دینی فرق دارد . در فرهنگ ایران و اسلام عرفان نظری نوعی اندیشیدن است که با فلسفه فرق دارد. همانطور که در فرآیند اندیشیدن آمد  مراحل متکامل تجارب اندیشیدن است که افراد در اثر تجربه و زلال بودن درون به دریافتهای ناب دست پیدا می کنند .

دوران مدرن

زیربنا عصر روشنگری در غرب بازگشت به بنیاد اندیشیدن و خرد ورزی بر اساس ارسطو بوده است .یکی از موانع مهم اندیشیدن که گفتمان مسیحیت بوده است به کنار میرود و خرد ورزی ناب و نقادی به میدان می آید .گرایش به جهان عینی و تجربه باعث شکل گیری فیزیک نوین می شود و بعلاوه خرد ورزی ناب توسط دکارت پایه گذاری می شود و سوژه و فاعل شناسا محور می گردد . بجای فراسوی متعالی ، انسان متعالی می شود و به جایگاه خود که اندیشیدن و تولید گفتمان است دست می یابد .و بعدا با کانت عصر روشنگری فلسفه ناب را حاکم می کند . با آزادی فلسفه  پیشرفت همه امور توسط انسان جهش می گیرد با نیچه و سپس پیدایش پدیدار شناسی به اوج می رسد .

نیچه

صحبت در مورد نیچه بسیار دشوار است و هنوز خوانش آثار او توسط انواع اندیشمندان ادامه دارد و دستاوردهای او مورد استفاده فلاسفه ، روانشناسان و هنرمندان در دورانهای پس از خود قرار دارد .

در ایران ترجمه های ارزشمند داریوش آشوری کمک بسزایی در اینمورد کرده است و برای شناخت نیچه باید نه تنها آثار نیچه شناسان را خواند بلکه باید آثار او را بطور جامع مد نظر قرار داد . در این قسمت بررسی نظریات نیچه مد نظر نیست بلکه سعی می شود به عنوان یکی از اثر گذاراندن مهم در فرآیند اندیشه به سرفصلهایی از تفکر او اشاره کرد .

شیوه نگارش

  • ضد سیستم – به کتاب افول بتها توجه شود . نیچه می گوید نوشتن مانند زندگی است و سیستماتیک نیست.
  • ضد نظام – نقطه مقابل هگل ، کانت ، فیشر
  • گزیده گویی – ترکیبی از طنز ، گفتار عالمانه و انتقادی
  • کاراکتر سازی – در عمده گفتارها طراحی و تولید شخصیتها و بیان تمثیلی بسیار صورت گرفته است . به همین دلیل مطالب او هنوز مورد خوانش قرار می گیرد و خمیر مایه فلاسفه ، روانشناسان و جامعه شناسان است .
  • علاقه به به تراژدی

روش

  • تبار شناسی – نیچه خواننده را به چشم انداز باوری و نوعی تردید می برد .
  • تاریخ ایدئولوژیک و هدفنمد نیست بلکه حوزه هرمنوتیک ، تفسیر و تاویل است .
  • مفاهیم حتی مفاهیم اخلاقی ثابت نبوده و سیال هستند و در دست انسانهاست و از بیرون به انسانها عطا نمیشود.
  • دید نقادی – حتی نقد خود و نوشته های خود
  • دید ساختار شکن – نیچه با تفکر نقادی به نقد همه چیز می رود . او می گوید تاریخ فلسفه و اخلاق پر از جعلیات است و مفاهیمی خود را حقیقت مطلق جا زده اند ولی ابطال پذیرند . او می گوید ما در یک بالماسکه هستیم که حقایق پنهان هستند و باید نقابهای مختلف و کارناوالها را کنار زد و با بنیادها روبرو شد .
  • رفتن به ریشه
  • به سیالیت وفرآیندی انسان و همه امور معتقد است و معتقد است سفر مهم است نه مقصد .
  • پارادو کسیال یک روش برای نیچه است
  • فیلسوف حاشیه ای است و همین توان و امکان نقد و ساختار شکنی به او می دهد .
  • پرسش گری – او همه چیز را مورد سوال قرار می دهد .
  • روش تبار شناسی اخلاق او ضد افلاطون )مدینه فاضله( ضد ارسطو)فصیلت خواهی و در جستجوی سعادت( ضد کانت )عقل جمعی( ضد سودمندگرایان) استوارمیل( ضدشو پنهاور)اخلاق شفقت(  می باشد و او بدنبال حل مسائل اصلی اخلاق است .
  • نفی ” نفی گرایی “
  • مخالف جهان مشمولی
  • با شناخت متدیک می توان خطا را کم کرد
  • نیچه زبان شناس است و مفاهیم را خوب بجا و بکار می گیرد .
  • نیچه به سنت گرایی و یا لیبرالیسم بر نمی گردد بلکه یک رادیکالیسم    فکری را طرح می کند .

اومانیسم نیچه

  • اصالت به فعلیت یافتگی ، عاملیت انسان و درونی بودن انسان
  • مهم نیت و عمل است
  • انسان مالک اعمال خود با اندیشه و غرایز و اراده است
  • مسئولیت – انسان مسئول است زیرا آزادی اراده دارد ، خود مختار است و عمل می کند لذا مسئول است و کسی که مسئول است حق وعده دادن دارد .
  • اخلاق خود بنیاد است ، خود تحقق یافتگی است لذا ارزش فی نفسه دارد . پس نباید واکنشی و کینه توزانه عمل کرد بلکه باید مسئولیت داشت .
  • تمام سوژه ها / انسانها متفاوت هستند و سرشت و بنیاد انسانها اینطور است (از این تفاوت نگری نیچه نازیها سو استفاده کردند )
  • ملاک بهترین شدن بر اساس توانایی ها می باشد
  • خود آگاهی ، عاملیت ، اراده
  • مسئله ” شدن ” ، ” شوندگی ” ، ” گردیدن ” مستمر
  • نیچه برای تاکید روی اومانیسم تمثیلی می آورد . انسان طنابی است که بین یک حیوان درنده و یک دره قرار دارد و باید روی طناب حرکت کند با تفکر زاهدانه نمی توان روی طناب زندگی حرکت کرد بلکه باید اصالت را به انسان داد .( ابر انسان و زرتشت نیچه روی این  طناب راه می روند ) انسان باید مانند پل باشد نه مقصد ( بحث صراط المستیقم در قرآن ) سرنوشت فاعل دست خودش است همه انسانها اراده دارند ولی قوی یا ضعیف است .
  • همه چیز عقل نیست بلکه اراده ، غرایز ، خلاقیت و انگیزه نیز مهم است.
  • رشد انسان بر اساس خود رنجی و زجر درست نیست (زهد گرایی ) و پشت نقاب زهد ترس قرار دارد آرمان زهد گرایی نوعی احترام و قدرت را به دست عالمان بخصوص دینی آن می دهد و برای اندیشیدن فلسفی و طرح پرسش فلسفی زهر است .
  • اخلاق گله ای وبردگان را خوب نمی داند .
  • انسان تماشاچی نیست بلکه خود آفریننده و خود خلاق است .
  • منظور نیچه از ” ابر انسان ” فرا رفتن فراسوی خویش است .
  • مرگ خدای مسیحیت ( یعنی نفی تجرد اندیشی و فرستادن همه اختیار و اراده انسان به فراسو ) به منزله نفی اقتدار تحمیلی خارج از انسان و سپردن اقتدار انسان به خودش است . این یعنی ظهور ” ابر انسان ” . در این فرآیند ابر انسان به زمین ” هبوط ” می کند .
  • انسان باید راه و مسیر باشد نه مقصد که به معنی ” شوندگی ” مستمر اوست . زرشت نیچه پیام آور این ابر انسان است نه خطیب و واعظ ( تمثیل عقاب ، مار و حلقه دورانی )
  • حقیقت چیزی ایستا و ساکن در جایی نیست که باید آنرا یافت بلکه حقیقت را انسان خلق می کند و ارزش گذاری می کند .
  • ابر انسان یعنی عبور کردن ولی نه با کینه خواهی و نه با آرمان زهد گرایانه بلکه با اراده که در توانائیها ی انسان قرار دارد .

محتوای مطالب

  • نقادی بنیاد های فلسفه از آغاز تا زمان خود
  • ارائه تصویری کامل تر از انسان /سوژه دکارتی
  • مسئله اصلی نیچه بحث” حقیقت ” است و لذا بحث ” ارزش و ارزش گذاری ” را طرح می کند .
  • برای توسعه بحث فوق به جستجوی حقیقت ، بازگرداندن توانایها و قوای انسان به خودش می پردازد و سپس با طرح ” اراده معطوف به قدرت ” ، ” “بازگشت همیشه جاودان ” و ” ابر انسان ” پروژه خود را تبین می کند .
  • نیچه می گوید ارزشها را از دنیای انسانی برداشته و به فراسو پرتاپ کرده اند و پس از مقدس سازی به صورت اطاعت و حکم به انسان باز گرداننده اند .
  • نوک تیز حمله نیچه به فلسفه افلاطون و طرح دنیای مثل اوست
  • ” حس گناه ” ایجاد یک نوع بدهی و شور بختی در انسان ایجاد می کند و همواره منتظر وعده و حکم از دنیای فراسو و خارج از خود است .
  • برگشت انسانها به زندگی از طریق عاملیت ، فعلیت و اراده خویش امکانپذیر است واین یعنی برگشت به ارزش گذاری. لذا بحث تنبیه، تادیب و مراقبه پیش می آید که بعدها میشل فوکو آنرا به صورت سیستماتیک در رابطه معرفت و قدرت بخوبی توصیف کرده است .
  • نیچه سرمایه دارای مدرن را که می گوید ما به شما خوشبختی داده ایم و همواره خوشبخت هستیم را نقد می کند و پیام پیشرفت بدون نقد ، سلطه علم و تکنولوزی و قبول قانون به صورت زور را درست نمی داند .
  • چون حرکت مستمر است ، بازگشت دورانی همیشه جاویدان و تصحیح اندیشه و عمل نیز مستمر است و فرآیندی است که هستی تبدیل به یک ” شوند ” می شود .(بحث توبه، اواب ، منیت به طور مستمر ) .
  • ” مرگ خدا ” برای نیچه مرگ دنیای فرا حسی و فرا پدیداری است . طرح نهلییسم اول ( مرگ خدای مسیحیت ) و نهلییسم دوم ( سلطه علم و تکنولوژی ) طرحهای فر آیندی مستمر است که انسان باید دریابد .

هایدگر

هایدگر پس از نیچه هم خوانش بسیار خوبی از او ارائه می دهد و هم ” بحث شوندگی ” انسان نیچه را کامل تر می کند . بسیاری از طریق هادیگر به نیچه باز گشته اند ( فوکو ، دریدا، …)

او از نخستین کسانی است که آمیزش  بحث ” وجود ” و ” موجود ” را در می یابد و به طرح ” هستی شناسی بنیادن انسان ” می پردازد و هستی انسان و بودن او را به خوبی تبین می نماید . در پدیدار شناسی نیز از دستاوردهای هوسرل بهره می جوید .

ساختار دزاین هایدگر

  • الهیاتی نیست .باید توجه داشت برداشت الهیاتی توسط فردید و اطرافیانش صحیح نبوده است .
  • طرح سوال اینکه “انسان چیست” درست نیست بلکه ” انسان به چه شیوه ای است” می باشد .
  • دزاین در خود و بیرون خود است .
  • مرکز و محور دزاین اگزیستانسیال یا خود است .
  • بدون خود چیزی نیست .
  • سوژه و ابژه ، با هم هستند و تقابلی ندارند . ( باید به روند تکاملی بحث سوژه از طرح بحث بخصوص سوژه دکارتی ، پدیدار شناسی روح هگل و بحث سوژه –ابژه و ابرانسان نیچه توجه کرد )
  • بحث ” در حال بودن ” انسان مطرح است
  • سوژه منفرد نیست ( فرق با سارتر )
  • مسئله ” بنیادین هستی ” مطرح است و با ” هستند ه ها ” تفاوت دارد .
  • اصالت با ” شدن ” است لذا ” ارتباط ” مهم می باشد و در بحث ارتباط مسئله توجه به دیگری نیز مطرح می شود . ” هستند ه ها ” مقوله ای هستند و وقتی در ارتباط با دزاین قرار گیرند دارای معنا می شوند .
  • انسان از قبل نیست هرچه هست ” شدن ” است
  • دکارت در جمله ” من فکر می کنم پس هستم ” به فکر کردن جواب می دهد ولی به ” من هستم ” جواب نمی دهد . هایدگر دنبال پرسش هستی انسان است .
  • مسئله هایدگر پرسش هستی است . ارزشها وقتی ارزش گذاری شوند دارای معنی می شوند . در ارزش گذاری بحث نگرش و بینش مطرح است . نگرش ارزش برای پیشبرد ارداه است .
  • هادیگر دو نوع اندیشه حسابگرانه و اندیشه تاملی را طرح می کند و اندیشه تاملی به دنبال گشودن رمز در جهان است .
  • هایدگر با کلمه ” سوژه ” مخالف است و عبارت ” در جهان بودگی ” را طرح می کند .
  • انسان باید وارسته از اشیاء گردد وگرنه به نگرش حسابگرانه روی می آورد .
  • اندیشه همان ” سکنی گزیدن ” در جهان است و این انسان را ریشه دار می کند .
  • انسان به دنبال دستیابی سریع و ارزان به همه چیزاست و اگر چه دارای اندیشه است ولی با بی فکری آنرا رها می کند .
  • ریشه دار شدن انسان را با سکنی گزیدن در جهان ، شخم زدن ، کاشتن و برداشتن امکانپذیر می داند . .
  • گریز از اندیشه و روزمره گی رواج یافته بطوریکه بشر منکر گریز از تفکر می شود و فکر می کند این وضع طبیعی اوست .
  • ولی تفکر تاملی سکنی گزیدن در جهان و ارتباط است مانند رابطه کشاورز با زمین ، آسمان ، آب، شخم زدن ، بذر پاشی ، انتظار و برداشت .
  • و اگر انسان از تفکر تاملی دست بردارد نفی انسانیت می شود و آغاز زوال ریشه داری اوست .
  • وارستگی از اشیاء و رمز گشایی از جهان باهم امکان زیستن را فراهم می کنند و نباید بنده تکنولوژی شد و تفکر حسابگرانه را پیش گرفت .

پدیدار شناسی

نگرش پدیدارشناسانه جریان مسلط نگرشهای  فلسفی معاصر است و بدون شناخت آن شناخت عمده تفکرهای معاصرنظیر هایدگر هرمنوتیک ، گادامر ، دریدا، میشل فوکو، لونیاس، مرلوپونتی ، لیوتار و غیره ممکن نیست . پدیدار شناسی عرصه تحلیل ناب و انتزاعی مفاهیم است . بررسی پدیدارها می باشد  یعنی چیزی که به آگاهی در می آید و معلوم ذهن باشد ( لیوتارد).

پدیدار شناسی نگاه خود را به روی تجربه های مفهوم متمرکز می کند که انسان طی زمان آنرا به دست می آورد و مفاهیم کلی و مطلق برای آن بی اعتبار است .

هگل و هوسرل در پدیدار شناسی کار عمده ای کرده اند لذا به منظور روشن شدن پدیدار شناسی به فهرستی از تفکرات آنها اشاره می شود .

هگل

کتاب ” پدیدار شناسی روح هگل ” از معروفترین کتابها در این زمینه است . پیشگفتار آن را پس از تکمیل کتاب می نویسد که بسیار کامل است . او پدیدار شناسی را سیستماتیک ارائه می دهد . هگل یکی از فیلسوفان مهم مدرینته است  زیرا تحت تاثیر زمان خودش است ( هابرماس ). او دوران روشنگری ، مسیحیت و انقلاب فرانسه را طی کرده است و آماده طرح پدیدار شناسی است . هگل از فیلسوفان پسا کانتی و تحت تاثیر شلینگ است و بحث ” نظام علم ” شامل علم و منطق ، فلسفه طبیعت و فلسفه روح را طرح می کند .

هدف هگل از نگارش این کتاب :

  • تدوین مبانی تاریخی – اجتماعی عقلانیت بشر می باشد . و دارای سه متدلوژی است .

-۱روش آموزشی – تاریخ را برای اولین بار وارد فلسفه می کند .

-۲روش شناسی تاریخی

-۳روش شناسی منطقی – معرفتی

هگل در این روش شناسی با تمام فلاسفه قبلی حتی با کانت مرز بندی کرده و متدلوژی جدیدی می آورد . او می گوید تاریخ فلسفه رابطه بین عین و ذهن است بطوری که واقعیت عقلانی شده و عقلانیت تحقق یافته میشود .

هگل اولویت عین را از افلاطون ، اولویت ذهن را از دکارت تا کانت گرفته است و خود او اولویت ذهن و عین را با هم یکی می کند که قصد تغییر و آزادی انسان را دارد .

رئوس کلیات قطریات هگل را بشرح زیر می توان لیست کرد :

  • از مطلق نمی توان بازنمایی داشت .
  • پایان در فلسفه معنی ندارد زیرا دوباره از اول است .
  • فلسفه بخشی از فرآیند فلسفی اندیشیدن است .
  • ” غایت ” خودش بخشی از فرآیند است .
  • فلسفه علم مفهومی است نه باز نمایی و نباید در فاز بازنمایی بماند .
  • فلسفه جزء را از کل جدا نمی کند و پدیدار شناسی می خواهد این دو را در یک نقطه که تاریخی ، منطقی و فلسفی است بهم برساند .
  • روشنگری زمان می برد و این زمان یک دوره تجربی است ، دوره پرورش آگاهی است و نیاز به پرسش گری و نقادی دارد .
  • آگاهی یک روند تاریخی است و لحظات ضروری محصول یک فرآیند است.
  • منفعیت و غیریت با هم هستند و صرف تفاوت چیزی نمی گوید .
  • نتیجه از کلیت جدا نیست و کلیت حیاتی و زندگی است نه بی جان مانند مسیحیت
  • ” تحقق یافتگی ” یک فرآیند است و متد لوژی این فرآیند را در نظر می گیرد
  • فلسفه بحث تفننی نیست بلکه باید تحقق پذیر شود و مراحل را طی کند .
  • فلسفه برای کشف حقیقت به صورت پدیدار شناسانه باید خود را در” نظام دانش ” نشان دهد .
  • فلسفه نباید تقدیس گونه باشد زیرا ” اندیشیدن ” است .
  • فلسفه دانش بلا واسطه نیست و بدون عبور از فرآیند آگاهی اندیشیدن صورت نمی گیرد .
  • فلسفه ضرورت درونی واقعیت را به مفهوم تبدیل می کند . حقیقت هر چیز درون مفهوم آن است . دانش به معنی حقیقت به صورت نظام مند است . نظام فلسفی قاطعیت عقلانی به اندیشه می دهد .
  • منظور هگل از ” روح ” اشاره به کلیتی است که تمام ویژگیهای انسان را در بر می گیرد و از مراتب آگاهی عبور می کند . منظور از روح یک ذهن کل منفرد ، نفس و مقوله ای جدا از اشکال منطقی – تاریخی و پدیدار شناختی نیست .
  • موضوع اصلی پدیدار شناسی روح هگل شناخت است لذا با شناخت آغاز و پایان می گیرد .
  • شناخت با تجربه از واقعیت جهان بیرون آغاز می شود ، از راه عقل عبور می کند و مفهومی می شود . این فقط آگاهی نیست بلکه خود آگاهی هم هست . در هر” آگاهی در خود” و “اگاهی برای خود ” وجود دارد .
  • سوژه تفاوت ها و غیرت ها با هم در نظر می گیرد و منفعیت سوژه را باز شناسی دیگری می کشاند .
  • از نظر هگل دین در جهان اندیشه قرار می گیرد و نه در دنیای وحی . ذهنیت در دین بیرونی عمل می کند .
  • پدیدار شناسی هگل خود تعلیم یافتگی بشریت است که منفعیت محرک آن است که باعث عبور آگاهی از یک تجربه ذهنی – تاریخی به تجربه ذهنی – تاریخی دیگر می شود .
  • پدیدار شناسی علم تجربه آگاهی بشر است و ذهن متفکر موضوع تفکر نیز می باشد . بنابراین سوژه هگل بی حرکت نیست بلکه سیال است .
  • برای هگل ذهنیت حرکتی دیالتیکی است و آگاهی منفعیت محض است . از طریق آگاهی ، عین و ذهن وارد گفتمان دیالتیکی می شوند . لذا پدیدار شناسی خود آگاهی هگل هم در سطح فرد و ذهن و هم در سطح جامعه تاریخ جریان دارد .

ادموند هوسرل

پدیدار شناسی با هوسرل در قرن بیست رشد می یابد . مرکز تفکر او آگاهی و ذهن اندیشیده است که آنرا با روانشناسی گره می زند و شناخت را بررسی می کند . (از استاد خود برنتاتو )

هوسرل پدیدار شناسی را مدیون کانت می داند ( مقدمه تاملا ت کارتزین) که با روش و متد فلسفه را کاملا دگرگون می کند و از نوع سنتی آن گذر کرده و اندیشه فلسفی آزاد می شود . پدیدار شناسی هوسرل تحت تاثیر شوپنهاور، نیچه ،و هرمنوتیک دیلتای است . هدف هوسرل تعین بخشیدن به حدود شناخت و کار و عمل آگاهی و رسیدن به شناختی معتبر و نقادانه هست .

دیلتای برای شناخت سوژه از قوانین علوم طبیعی عبور می کند و شناخت سوژه را تابع آن نمی داند و در ا ین نقطه فلسفه به تجربه شیوه ای از زیستن تبدیل می شود که بعدا قابلیت ورود را نیز دارد . دیلتای با این روش به فلسفه رومانتیکی قرن نوزده پایان می دهد .

هرسرل می گوید با این کار دیلتای امکان دیگری از فلسفه به وجود خواهد آمد که بر پایه پدیدار شناسی پایه ریزی خواهد شد . فلسفه جهان نگری و فلسفه علمی به شکل گسترده تقسیم می شوند و هوسرل مخالف اثبات گرایی (پوزسیتویسم ) و تجربه باوری ( آمپریسم ) است . منظور هوسرل این است که سنجش و دقت را نباید به ذهنیت حاکم بر علم های موجود عمدتا اثبات گرایی گذاشت .

در پایان قرن نوزده فلسفه زبان بر فلسفه حیات غالب می شود و جریانهای جدید یا متد نو کانتی ها پیدا می شوند ( پل ریکور ، کاسیرو و هرمان کوهن ) که به روش استعلایی تکیه می کنند . این جریان تجربه گرایی را با گرایش روانشناسانانه شکل می دهند . هوسرل در مسیر تحقق شناخت تجربی به بررسی پدیدارها یعنی ” چیزی ” یا ” آن ” که به آگاهی در می آید یا ” معلوم ” آگاهی است می پردازد و سعی در تعین آن دارد و می گوید ” روی آوردن به خود شی ” و یا به روشنی رساندن امر به مشاهده درآمده .

البته این روش با تجربه گرایی (آمپریسم) تفاوت دارد و پدیدار شناسی با هر نظر یه ای که با ماهیت شناخت اقدام می کند مخالف است .

هوسرل معتقد است که در عمل آگاهی دو وجه وجود دارد . یکبار ماده ، عمل ادراک را فراهم می کند و یکبار هم خود عمل آگاهی است که موضوع خود را هدف می گیرد که در حقیقت او آنرا به چگونگی شکل گیری ادراک در آگاهی بیان می کند .

پدیدار شناسی ترکیبی از مفاهیم انتزاعی منطق و ساخت روانشناسانه ادارک یا آگاهی است .

 

فرآیند شناخت

در تعامل بین عین و ذهن که باز نمایی در ذهن صورت می گیرد و فعل و انفعالاتی صورت می گیرد که منجر به باز تآب این فعل و انفعالات به بیرون و شکل گیری عینیات مجدد خواهد شد . این فرآیند به طور خلاصه عبارتست از:

تجربه : کسب تجربه در تعامل با عین و رخدادها

انتزاع : باز نمایی تصویری در ذهن ، تجزیه و ترکیب ، تعمیم ، انتزاع و کشف عناصر مشترک به صورت مفهوم ذهنی

انتقال : تلاش جهت انتقال مفاهیم به دیگران با استفاده از حرکات دست ، زبان و اعضای بدن و شروع شکل گیری اصوات ، کلمات و سخن با تحریک تارهای حنجره، زبان و دو لب

نشانه سازی : اسم گذاری ، سنبل سازی روی مفاهیم انتزاعی(

–    تصویر سازی : واژه یک سنبل و نشانه است که اطلاعات و تجلیاتی از اشیاء و پدیده های واقعی و مفهوم مربوط را با خود دارد .

تصویر سازی پیشرفته : ساختن واژه ، کلمات و سنبل هایی که از واژه های غیر ملموس است و روابط یا نسبتهای بین پدیده ها را نشان می دهد مانند گرمی ، سردی ، بدی ، خوبی ، کوچکی و بزرگی .

تصدیق

حمل کردن و ارتباط دادن مفاهیم تصویری ملموس و غیر ملموس با هم مانند خورشید گرم است . این فرآیند تفکر و زبان است که در یک تاریخ طولانی شکل گرفته است که به علت استعداد بیولوژیکی است که قبلاً ذکر شد.

–    تئوری : با تجربه در تجربیات انسان به بررسی روابط و خواص دریافتها پرداخته و به طرح قضایائی می پردازد .

–    ماهیت فرآیندی شناخت :مجموعه این جریان حالت فرآیندی داد که پدیده ها ، رخداد ها و گفتمانها با ” شدن ” در تعامل با هم متناسب نیازها ، تفکر و باورهای انسانها هدایت می شود .

­-توسعه و سازندگی شناخت : اگر چه این جریان تاریخی فرآیند شناخت است ولی انسانها با انتقال تجربیات باعث می شوند که این تجارب به همه نسلها منتقل شود و افراد جامعه سریعتر و راحتر به توسعه و سازندگی دستاوردهای شناخت برسند

ماهیت شناخت ذهنی :

ادراکات ذهنی محصول تعامل با واقعیات ، رخدادها و گفتمانهای بیرونی است و ماهیتی غیر مادی دارند ولی واقعیت دارند و وجود و شخصیت و اکتسابات انسان را تشکیل می دهند . این واقعیات ذهنی غیر مادی قابل تغییر و تحول هستند

ماهیت فاعل شناسا : این یکی از اصلی ترین سوالهاست که ماهیت من شناسا که این فعل و انفعالات را در ذهن انجام می دهد و عامل تغییرات اساسی در خود، طبیعت و اجتماع است چیست ؟

معیار سنجش تئوریها : این تئوریها باید معیاری برای سنجش داشته باشد وگرنه هر محصول ذهنی نمی توان به طور نسبی کامل باشد . معیار سنجش آن قبلاً ذکر شده است

مراتب شناخت

ترتیب و مراحل شناخت به صورت عام بشرح زیر است

مشاهده : از طریق شناخت حسی

تجربه و انتزاع : تشکیل مفاهیم

–    استدلال : تجزیه ، ترکیب ، تعمیم ، استقرار ، قیاس ، و غیره که توسط روش منطقی اندیشه به صورت انتزاعی در ذهن صورت می گیرد .

طراحی فرضیه

تجربه و آزمایش

تعمیم

تدوین تئوری

توسعه شناخت

به غیر شناخت ذکر شده تاکنون انواع شناختهای دیگر از قبیل هنری ، عرفانی ، و وحی نیز داریم که نوعی درک و کشف واقعیات و رخدادهای جهان ، انسان و اجتماع است .

هنرمندان با درک روابط بین پدیده ها یک زیبایی ، تقارن ، هماهنگی ، لطافت و هارمونی در آنها می بیند و حس می کند که حالت آن با فرآیند شناخت معمولی تفاوتهایی دارد .

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)