مدرسه فمینیستی: داستان «عادت» به مناسبت روز جهانی ززن توسط فریده شبانفر به نگارش درآمده است:

چشاتو واکن زیور، با من حرف بزن، یه چیزی بگو. اینجا هم که مثل شب تاریکه. چشم چشمو نمی بینه. بذار پرده رو پس بزنم. چه آفتاب خوشی بیرونه… یه درخت اون ته حیاط شکوفه داده. یه حوض بزرگ هم اون پائینه… توی حیاط… گمونم ماهی هم داره. تو خوشت نمیاد؟

پاشو زیور، اقلا به مادرت نگاه کن، به خاطر موی سفید و چینهای صورتش… خودش پشیمونه. میگه کاش زبونم لال شده بود. یه خورده بیشتر جون می کندم. اما زورش نمی کردم. جیگرش این چند روزه له شده از بس غصه تو رو خورده. بس کن، صورتت رو نخراش، نمی خوام سرکوفتت بزنم.

نمی دونم چرا خودتو تو این تاریکی حبس کردی و زانو به بغل چمباتمه زدی؟ تو که دل همه را سیاه کردی! همه خسته شدن از بس تو مویه کشیدی. بس کن و دندون رو جیگر بذار. اگر دست از این اداها ورداری می برمت پائین… دم حوض …زیر آفتاب. بلکه مادرت یه نفسی بکشه و دلش قرار بگیره. پیر زن دق کرد. از بس تخت سینه شو چنگ کشیده آش و لاش شده.

خودتو تکون بده دختر. اصلأ تو یهو چه ات شد؟ تازه وقت خوشی و گشایش زندگیت بود. همه گفتن خوش به حالش، از خاک بلند شد. یه فرش زیرپاش، یه سقف بالای سرش، دیگه از خدا چی می خواد؟ همه فهمیدن بجز تو. تو اصلا لیاقت خوبی را نداری. مگه من چی گفتم؟ چیز بدی گفتم؟ چرا گوشاتو میگیری و صورتتو قایم می کنی؟ خوبه… خوبه … تازه بر فرض گوشاتو گرفتی یا چشماتو بستی… خب که چه؟ فایده اش چیه ؟ دنیا که عوض نمی شه. همینه که هست!

این دیگه چه صدائیه؟ این زنک هم چقدر جیغ میزنه… اونم بدتر از تو… خوبه… خوبه… اگر بخوای سرتو این جوری تکون بدی رگ گردنت پاره میشه. خوب تو جیغ نمیزنی اما از صبح تا شب که بیخودی مویه می کشی… مگر تو زبون نداری زن؟

بیرون آفتاب به این گرمی و روشنی… چرا تو باید خودتو توی این سرما و بوی شاش و گند اطاق حبس کنی! دیشب چه یخبندونی بود. صبح که می آمدم سر راهم همه جا یخ بسته بود. بخار دهنم شیشه اتوبوس را تار کرد و نقش و نگار انداخت… اما انگاری که شکوفه ها روی درخت ها یخ زده باشن. به گمونم ماهی ها هم توی این یخبندون دووم نیارن… بهار و این زمهریر!

زیور پاشو بیا این خونه های اطرافو ببین. همشون پنجره هاشونو چنان پوشوندن که محاله یه شعاع نور ازشون بگذره. صبحی که از اتوبوس پیاده شدم – میدونی ایستگاه اتوبوس دم شهرنوست – سر را هم چند تا از اون بدکاره ها رو دیدم. استغفراله چندبار تُف انداختم. خونه هاشون درست پشت همین دیواره. تو خیابون ولو هستن … حیا که ندارن. یکی از اونا تکیه داده بود به تنه درخت و پشتشو با پوست زمخت اون می خاروند. پیر بود، چادرش از سرش افتاده بود، اما انگار نه انگار. گاهی زنها از دروازه بیرون میآن، نون سبزی و یا گوشتی میخرن، چونه میزنن، بعضی هم دست بچه هاشونو گرفتن و دنبالشون لار می کشن. خدا می دونه باعث و بانیش کی بوده و کی اونارو انداخته اینجا!

حتما تو هم می خواستی با اون بچه جعلق بزنی در؟ … اون که حتی بلد نبود تنبونشو بالا بکشه. آه نداشت با ناله سودا کنه… اما می خواست دنیا رو نجات بده. گمونم تو هم آخر عاقبتی جز اون نداشتی…خوشت نمی آد؟ بازم گوشاتو گرفتی تا نشنفی؟ خوبه خوبه، این اشگا درمون دردت نیس دختر. یادته چه جور عمرش رو فنا کرد؟ آیا سر زندگی تو چی می آورد؟ خدا می دونه کی از اون جهنم دره خلاص می شه؟

گوش کن. دیروز که از پیش تو رفتم، سر راهم پشت دانشگاه صدای شیون شنیدم، یه دختر جوون بود. چهار تا مرد گنده با عینک سیاه دست و پاشو گرفته بودن و هلش میدادن تو پیکان، اما حریفش نمی شدن. دختره همین جور دست و پا میزد و جیغ می کشید و یه چیزایی می گفت. گمونم سیاسی بود، چریکی، چیزی. مردم جمع شده بودن اما جرأت جلو رفتن نداشتن. عاقبت دوتا مأمور رفتن توی ماشین و دختره رو کشیدن تو و سوار شدن و رفتن. اما اون هنوز هم باشون می جنگید . خدا میدونه پشت اون دیوارای بلند چی سرشون میارن؟ مردم هم که پراکنده شدن و هر کسی رفت دنبال کار و زندگی خودش. باور کن کسی ککش هم براشون نمی گزه.

بیا این دستمالو بگیر، دماغتو پاک کن. نمی خواسم گریه ات بندازم. گفتم تا عقلتو بکار بندازی. خب، گریه هم بد نیس… درد آدمو تسکین میده. نمیدونم چرا شما دخترا سر خونه و زندگی خودتون نمی مونین، مثل همه زنای دیگه؟ گذشته، گذشته…این دنیا به هیچ کس وفا نمی کنه.

اصلأ معلومه تو چی میخوای؟ مردم حسرتت را می خوردن. چی به سر خودت آوردی؟ عشق چیه، عاشقی چیه؟ اینا مال قصه هاس، یه ماه هم طول نمی کشه. وقتی آتششون خوابید همشون یکجورن … میذارن میرن. اونم می رفت. میخوای آنقدر منتظر بشی تا موهات هم مثل دندونات سفید بشه؟ اونوقت تو میمونی و ننه ات، زیر طاق خونه ای بی پنجره و روزن.

زیور کاش می تونستی چشاتو واکنی. یعنی بهتره تو تاریکی زندگی کنی؟ وقتی بیرون به این قشنگیه؟ همه آمدن توی حیاط رو نیمکت ها نشستن و زیر آقتاب کیف می کنن. گوش کن زیور، باغچه به همین زودیها به گل می شینه. بذار زهم سرما بریزه … حوض آب از این بالا پیداس، کاش می اومدی خودت می دیدی. گمونم آبشو تازه برای نوروز عوض کرده باشن. مثل آینه می درخشه. یادت می آد چه آینه قشنگی برات آورد؟ همون مرتیکه کله طاس قدرتو میدونه و بس. دیدی چه جوری بالا بالا گذاشتت؟ کلی خرجت کرد. برات کفش خرید با کیف همرنگش… با اون لباس سفید. برات آینه و شمعدون نقره آورد.

چقدر بی تابی می کنی ؟ درست عین همون شب عروسی. اون همه زحمت کشیده بودن. دور حیاط صندلی چیدن، آن همه هم خوراک پختن … دیگ های پر پر گوشه حیاط ردیف بودن… تازه بعد از اون که همه مهمونها چند شکم سیر خورده بودن. بهترین اتاق خونه رو که رو به آفتابه برات چیدن، با پرده های توری … بهت می گفتن زیور خانم آب تو جوب وا میساد. آن وقت یکهو نصف شب تو اون سرما، لخت و عور وسط حیاط چکار می کردی؟ چه سر و صدا و آشوبی که راه نینداختی! چشمم، چشام … مردک که از رو دربایستی مردم پاشو از هشتی بیرون نذاشت. همونجا پشت ستون کز کرد و نشست. داشت از سرما می لرزید. خدا کنه از غلط کردن خودش پشیمون نشده باشه. به گمونم همون زن اول اجاق کورش چشمت کرد. دیدی؟ ازحسادت شب عروسی مثل عزادارها چادر سیاه سر کرده بود؟ خودتو کام دشمن نکن دختر. آدم باید دل به دریا بزنه. تازه عروس که این همه ادا و اطفار نداره. یه ذره دندون رو جیگر می ذاشتی. تا بوده همین بوده. ببین چطور لگد به بختت می زنی؟ مثل اینکه اصلا خوبی به تو نیومده. تو چی از گل و آب و آینه می فهمی دختر!

آخ زیور, هوا داره تاریک می شه. پس کجا رفتن آنهمه آدم؟ دیگه کسی تو حیاط نیس، همشون رفتن تو اطاقاشون به جز تک و توکی پای درگاه . گمونم کسی که داره با اون دکترۀ سبیلو و سفید رو حرف میزنه مادرت باشه. اشگ چشمش از شب عروسی تا حالا خشک نشده. یا دست به دامن خدا و پیغمبره، یا داره به دکترا التماس می کنه. دیروز وقتی داشت مثل اسفند رو آتیش جز جز می کرد همین دکترۀ سبیلو میزد پشتش و بهش دلگرمی داد. بهش گفت، غصه نخور ننه، تقصیر تو نیس، چشماش خوب میشه. اون با من. اما باقیش را نمی د ونم دست کیه یا چی می شه. برو یقه باعث و بانیش رو بگیر.

حالا دیگه دنبال چی می گردی؟ آب؟ طرف راستته… فقط خوبه دستتو یه خورده درازتر کنی، یه خورده آن ور تر، نه، نه. بذار به ات بد م، الان می ریزه، تو که هنوز هم نمی تونی یه لیوان آب را هم خودت پیدا کنی!

آه، این چه بوییه؟ یادم نمیآد امروز زمین را شسته باشن. حموم کردی؟ می خوای حمومت کنم؟ اه چه بویی! خوبه که همه اینجا، بعد از اون همه حَب و قرص، دیگه بوی گند رو هم نمی فهمن. نمی دونی کی روز حمومه؟ به هر حال کاش خودتو تکون می دادی … پاشو صورتتو بشور. باور کن اگر خودتو می جنبوندی دیگه اصلأ دکتر هم لازم نداشتی. باید خودتو بسپری دست قضا و قدر.

باز چرا صورتتو قایم کردی؟ من چیز بدی گفتم؟ از صدای پاها می ترسی؟ چقدر آدم تو این راهرو میآد و میره. من حالا دیگه صدای پای همه را می شناسم. این یکی صدای پای شلختۀ اون زن دیوونۀ اطاق بغلیه. یه دمپایی قرمز پلاستیکی پاشه و اونو رو زمین لخ می کشه. این یکی هم باید همون پرستارجوونه باشه که دلش الکی خوشه و رو پاهاش بند نیس، فقط نوک پنجۀ پاشو رو زمین می ذاره و می پره.

اما این پاها… این صدای بلند و محکم … کفش های سنگین و کلفت کیه که توی راهرو پیچیده؟ گمونم دارن یکی را می برن تو اون اطاقه. اون دیوونه های بدبخت وقتی وسط سیم ها گیر می کنن از وحشت جیغ و ویغ راه می اندازن . من ماتم که بعد از آن که با اون همه قرص و دوا منگشون کردن چطور هنوز حالیشونه!

اوه نگران نباش، این صدای پای آشناس. مثل صدای پای مادرته، صبور و خسته. بذار درو باز کنم. آره مادرته، خودشه… چشاش دو دو میزنه. پشت سر دکتر… و دوتا پرستار قلچماق. خوبه که نمی بینی. آره…گمونم این دفعه برای تو اومدن. اما نباید این قدر بترسی، برای خوبی خودته. راستی هم خیلی اذیتت نمی کنن. این قدر جیغ نزن زیور. همه دیوونه ها ریختن بیرون. خداییش اون قدرها هم بد نیس… یه خرده سیمه… برقش ضعیفه… فقط یه خرده می لرزی… همین. بلکه خدا خواست و درمون شدی. چشمات وامیشه، برمی گردی سرخونه و زندگیت… پیش شوهرت، زندگیتو می کنی. این قدر دست و پای بی خودی نزن…به امید خدا همه چیز خوب میشه… بهش انس می گیری … کم کم عادت می کنی زیور…عادت.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)