در آستانه ی چهل وچهارمین سالگرد انقلاب ایران و استقرار نظام مبتنی بر”ولایت فقیه” جمهوری اسلامی، در این نوشتار مروری خواهد شد به جنایات و کشتارهای چهل واندی سال با تاکید بر”نه به جمهوری اسلامی” با قدمتی به اندازه ی عمر نظام، و گستره ای به اندازه ی تک تک بازماندگان و داغداران و سوگوارانِ دگراندیشان و منتقدین و مخالفان کشته شده‌ی این نظام.

گستره ای به تعداد تمام زنان مخالف حجاب اجباری که دو هفته پس از پیروزی انقلاب، دفتر خمینی با لغو “قانون حمایت خانواده” تصمیم به اجباری شدن حجاب را برای زنان، مطرح کرد و در روز ١٧ اسفند ۵٧( ٨ مارس ١٩٧٩) در زیر بارش بی وقفه ی برف در تهران و شهرهای سنندج، اصفهان، ارومیه، بندعباس و کرمانشاه، تظاهرات کردند و مخالفت خود را با چنین حکم ارتجاعی ابراز کردند، تا به ٢ اسفند ١٣٧٢ و خودسوزی منجر به مرگ “دکتر هما دارابی” به نشان اعتراض به حجاب اجباری تا به تمام سالها و روزهایی که زنان و دختران با امتناع از زیر بار پوشش و حجاب برگزیده ی حاکمان، توسط گشت های ارشاد و با عنوان امر به معروف و نهی از منکر با ضرب و شتم و خشونت فیزیکی و کلامی و توهین و اهانت، دستگیر و جریمه شدند. تا به صدور حکم ۵۵ سال حبس برای سه زن فعال مدنی و معترض به حجاب اجباری ( یاسمن آریانی ،منیره عربشاهی، مژگان کشاورز) و حکم ٢۴ سال زندان برای زنی ٢١ ساله که هفت سال آن قابل اجرا شده ( صبا کرد افشاری) و بسیار زنان محبوس و آسیب دیده ی معترض به این اجبار در پوشش، و با مطالبه گرانی که اندک اندک به جمع “نه” گویان به جمهوری اسلامیی اضافه شدند. تا به اکنونی که این “نه” شکلی از مطالبه ی جمعی چهار نسل را شامل می شود. 

از همان زمان که به دستور روح الله خمینی، دادگاه انقلاب اسلامی ایران، شکل گرفت و حاکم شرعش، شد سفاکی تشنه به خون، با نام صادق خلخالی،  که ابتدا می کشت و سپس کیفر خواست می نوشت*(از خاطرات ابراهیم یزدی)، از همان زمان که بر خلاف وعده ی بزرگْ خدعه گرِ زمان، که در بدو ورودش در بهشت زهرا، به سران ارتش نظام پیشین اعلام کرده بود: «اگر می خواهید آقایی کنید با ما باشید. آن‌ها (مقصود رژیم پهلوی) به شما می‌گویند که اگر با ما بیایید اعدام می‌شوید، اما ما اعدام نمی‌کنیم»”، و در ٢٧ بهمن ١٣۵٧ تعدادی از آنها را در پشت بام مدرسه رفاهی تیرباران کردند! و پس از آن، به امامت همان امام خدعه گر، براین کشتار، نماز شکر خواندند. *( از اعترافات داوطلبانه حسین بروجردی در کتاب پشت پرده انقلاب) 

اولین اعدام ها انجام و پس از آن موجی از اعدام های گسترده آغاز شد، برای گروهی از مردمانی که به امید رسیدن به جامعه ای بنابر موازین بدیهی حقوق بشر، آزادییبیان، آزادی سیاسی، نبود سانسور، اختلاف طبقاتی و رسیدن به آزادی به معنای تامین حقوق فردی و اجتماعی مردم ایران، ساختار نظام پیشین را، ناکارآمد می دیدند، این اعدام ها، حکم نقش بر آب شدن آنچه را داشت که برای رسیدن به آن، بها داده بودند، بهایی گاه به قیمت جان عزیزانشان و یا به بهای گذراندن سالهایی از عمرشان در حبس و زندان و تبعید. در این بین سازمان انقلابی فداییان خلق، یگانه سازمان انقلابی ای بود که در رفراندوم شتابزده ی ” آری یا نه به جمهوری اسلامی” شرکت نکردند و ” نه به جمهوری اسلامی” را در پیشینه ی مبارزاتی خود به جا گذاشتند و پس از آن بهایی دادند بس گزاف، که خاوران شاهد همیشه زنده ای است بر آن بهای خونین.

تابستان سال ١٣٨۵ که این یگانه حاکم شرع برایی سرکوب مردمانی که در رفراندوم ١٢ فروردین ۵٧، آشکارا اولین “نه” به جمهوری اسلامی را سر داده بودند، راهی کردستان شد و پس از آن به سرکوب مردمان گنبد کاووس، عازم آنجا شد و حکم اعدام ٩۴ نفر را صادر و اجرا کرد. حاکم شرعی که با سبعیت تمام طی یک سال ( از بهمن ۵٧ تا به اسفند ۵٨) بنا بر گزارش سازمان عفو بین الملل ۴٣٨ نفر را اعدام کرد.

“نه” به جمهوری اسلامی در آن سال ها به گستردگی آنچه اکنون بیان و مطرح می شود، نبود؛ که زمانه، زمانه ای به مانند امروز نبود که به لطف رسانه ها و شبکه های اجتماعی، این روزها کوچکترین اتفاق، در کمترین زمان ممکن به سرعت خبررسانی می شود و اذهان عمومی را درگیر خود می کند. 

با پیروزی انقلاب اسلامی و با بازگشایی دانشگاه ها، بخصوص در فاصله ی سالهای ١٣۵٩ تا ١٣۶٢ و در میانه ی جنگ، با هدف اسلامی کردن دانشگاه ها، و نزدیک کردن فاصله ی میان حوزه و دانشگاه، حذف و پاکسازی بسیاری از استادان و دانشجویانی که از نظر سرکردگانِ سارق انقلاب، حضورشان خطر و مانع برای اسلامی کردن دانشگاه ها بود، آغاز شد؛ چرا که جدی ترین نهاد منسجمِ اندیشیدن، تفکر و انتقاد، دانشگاه بود و دانشگاهیان.

دانشگاه اصلی ترین کانون مخالفان جمهوری اسلامی شد و اصلی ترین کانون شکل گیری “نه به جمهوری اسلامی”. ترس و واهمه از همه گیر شدن جو انتقادی و راه یابی مخالفت به فضای خارج از دانشگاه و عمومی شدن مخالفت با نظام تازه شکل گرفته ای بر پایه ی ساختاری مرتجع، به آنجا رسید که در اواخر فرودین ١٣۵٩، شورای انقلاب، با تایید روح الله خمینی، ضرب العجلی سه روزه برای بستن و تخلیه ی دفترهای گروه های دانشجویی سیاسی مختلف را صادر کرد که با صدور این ضرب العجل، درگیری در دانشگاه های مختلف صورت گرفت و به کشته و مجروح  شدن تعدادی از دانشجویان و مخالفان، انجامید و پس از آن با دستور صریح خمینی، دانشگاه ها به مدت بیش از دو سال تعطیل و صدها استاد و هزاران دانشجوی دگراندیش و مخالف نظام، اخراج شدند. با آغاز جنگ ایران و عراق در ١٣ شهریور ١٣۵٩( یک سال و هفت ماه بعد از پیروزی انقلاب) که طی هشت سال به طول کشید، حذف و اعدام و کشتارها، به بهانه های واهی شدت بیشتری یافت.

در حافظه ی جمعیِ نسلی که انقلاب کرده بودند و در حافظه ی آنهایی که دهه ی شصت، دوران کودکی و آغاز نوجوانی را گذرانده اند، اوج جنایات دهه ی آغازین استقرار جمهوری اسلامی، را در تابستان ١٣۶٧ می توان بازخوانی کرد. پخش برنامه های تلویزیونی با اعتراف های اجباری و افرادییکه تواب می نامیدنشان، جای خالی دانش آموزان و دانشجویان محبوس و یا اعدام شده در کلاس های درس، روایتهای دهشتناک بازمانده ها و داغداران از آنچه در زندان ها گذشته بود مانند گرفتن پول تیر تا تجاوز به دختران باکره ی محکوم به اعدام و خشونتهای جنسی و جسمی و روحی  و غیره، خبرهای آن روزها و سال های سیاهی  بود که بر مخالفان نظام جمهوری اسلامی، می افزود.

 دورانی که در تاریخ جمهوری اسلامی با نام “سازندگی” از آن یاد می شود که سازندگی و آبادانی اش نصیب مافیای خانواده ی رفسنجانی و اعوان و انصار آنها شد و تاراج و چپاول و رانت و رانت خواری از آن مقطع آغاز و فقر و فلاکت و کشتار میراث ادامه داری که  نصیب مردمان شد.اما هنوز تا رسیدن به نقطه ی کنونی “نه به جمهوری اسلامی” سالها و روزهای پر آشوب دیگری را بایست که تجربه می کردیم.

دهه ی هفتاد و دسیسه ای با نام “اصلاحات” به سرکردگی فردی که کنش و واکنش هایش در گذر زمان و در خلال فاجعه ها و جنایاتی که چه قبل از دهه هفتاد و چه در تمام دوران هشت ساله ی ریاست جمهوری اش و چه در سال های پس از آن، به صریح ترین و واضح ترین شکل ممکن، تزویر، ریا و عوام فریبی اش در قِبال مردم و  محافظه کاری و سرسپردگی اش در برابر پاسداشت ولایت فقیه و حفظ ساختار نظام را عیان کرد. دورانی که بسیاری از قدّاره کشان دهه ی قبل، رنگ و رُخ عوض کرده و زیر قبای خاتمی، نام اصلاح گران را بر خود نهادند، بی هرگونه قصد و هدف اصلاح واقعی، که اصلاحات برای آنها رقابت و بُرد در عرصه ی قدرت و چپاول با رقیبان بود!

دوران یورش نیروی انتظامی و لباس شخصی های چماق دار به کوی دانشگاه در ١٨ تیرماه ١٣٧٨ و سخنرانی رهبر اصلاحات چی ها در ۵ مرداد ١٣٧٨ در دیدار با مردم همدان که چنین گفت:

«بعد از حادثهٔ کوی دانشگاه، شورش پیش آمد. شورش و بلوا در تهران، حادثهٔ زشت و نفرت‌آوری بود که ملت عزیز و مقاوم و صبور و منطقی ما را مکدر کرد. آنچه در تهران پیش آمد، لطمه به امنیت ملی بود؛ تلاشی بود برای برهم زدن آرامش مردم شریف و تخریب اموال عمومی و خصوصی و بالاتر از آن، اهانت به نظام و ارزش‌های آن و مقام معظم رهبری. 

آنچه پیش آمد، حادثهٔ ساده‌ای نبود؛ تلاشی بود برای مرزشکنی و برای ابراز کینه‌توزی علیه نظام که نه رابطه‌ای با این ملت شریف داشت و نه نسبتی با دانشگاه و دانشگاهیان. حادثهٔ شورش، یک حرکت کور، یک بلوا، یک حرکت ضد امنیتی، با شعارهای منحرف‌کننده بود که به نظر من برای مخدوش کردن شعارهای مطرح‌شده در دوران جدید ریاست‌جمهوری به وجود آمد. تحریک احساسات مردم متدین و دل‌سوز و وطن‌خواه که تاب تحمل حمله به ارزش‌ها، رهبری، و مقدسات خود را ندارند، فقط از آن جهت صورت گرفت که ملت به خشونت واداشته شود. در واقع این شورش، نه تنها یک اقدام ضد امنیتی بود بلکه اعلام جنگی بود به رئیس‌جمهور و شعارهای او. 

به یاری خداوند این بلوا خاموش شد».

(* سید محمد خاتمی به کوشش سید محمدعلی ابطحی،مردم‌سالاری، نشر طرح نو   تهران،۱۳۸۸، ص ۱۰۵).

آری! آنچه از دید خاتمی اهمیت داشت، حفظ ارزشهای نظام، و حفظ حرمت مقام معظم رهبری اش بود و آنچه در این میان همچنان از آن فاجعه غایب ماند، معرفی و مجازات آمران و عاملان آن یورش و سرکوب است و تعداد واقعی کشته شده ها و سرنوشت “سعید زینالی” که چنان نیست و ناپدیدش کردند که نه ردی از او مانده و نه نشانی برای خانواده اش، و سالهاست که در قاب عکسی در آغوش مادر دادخواهش آرمیده! بی  هیچ دادرسی.

دهه ی هفتاد و کارد آجین کردن منتقدان، دهه ی هفتاد و کشتن نویسندگان و دگر اندیشان، دهه ی هفتاد و روانه کردن اتوبوس نویسندگان به اعماق دره، که البته ناکام ماند، دهه ی هفتاد و سرکوب و سانسور و واگویه ی شعار “گفتگوی تمدن ها” در دوران اصلاحات چی هایی که قلدران دست نشانده اشان با چماق و چاقو و طناب و سیم با هر معترضی به سخن نشستند و زدند و کشتند و خفه کردند و هرگز هیچ کدام از جنایات، نه آمرانش و نه عاملانش مشخص و مجازات نشدند و در هاله ای از ابهام ماند که مبهم گذاشتن و شفاف نبودن از جمله شگردهای جمهوری اسلامی است.

اما از دل این روزها و سال های پر آشوب و سرکوب و التهاب، دادخواهانی چون پرستو فروهر قد علم کردند و شدند خار چشم نظام. این دهه در حافظه ی جمعی بسیاری از کسانی که دل در گرو تغییر و اصلاح ساختار مرتجع نظام داشتند، به تلخ ترین شکل ممکن تجربه ای از شکست و قطع امید از وعده و وعیدهای عوام فریبانه بود. اما همچنان بایست محک تجربه برای بخش دیرباور و یا متعصب به معیارهایی که برایش انقلاب کرده بودند، به کار می آمد. این بار دل در گرو اصول گرایان، به پای صندوق های رای رفتند و شد دهه ی هشتاد، و دوران اصول گرایی احمدی نژاد، خرداد ٨٨ و اعتراض های گسترده به تقلب در انتخابات و خس و خاشاک خواندن معترضین از سوی کسی که با تقلب به ریاست جمهوری مجدد رسید. دوران اصولگراها به سرکردگی فردی که نظر ولی فقیه با نظر او نزدیکتر بود و در نماز جمعه ی٢٩ خرداد ٨٨، اعتراضات مردم را با “اردوکشی” و “زورآزمایی” خیابانی توصیف کرد و صراحت به هشدارش شد، سرکوب و ضرب و جرح و بازداشت و کشتار و کهریزک! و بار دیگر داغداران و سوگواران و دادخواهانی که به جمع دیگر بازماندگان جنایات و کشتارهای دهه های قبل پیوستند.

طی دو دوره ریاست جمهوری کسی را که جرثومه ی تمام جنایات و پلیدی های چهل و سه سال نظام جمهوری اسلامی بود را از سر گذراندیم . دولتی که با شعار “تدبیر و امید”، تمام تدبیرش را در سرکوب، خفقان، بازداشت و کشتار هر دگراندیش و منتقد و مخالف خرج کرد. از فعالان محیط زیست تا به دراویش، از ورزشکار تا زنان معترض به حجاب اجباری تا به نویسنده و خبرنگار و تا به معترضین به گرانی بنزین و آبان سیاه ٩٨ و ١۵٠٠ جان زن و مرد و کودک و پیر و جوان و نوجوان که با شلیک گلوله در خیابان و کوی و برزن، ستاندند، تا به غرق خون کردن نیزار و کشتار در سراوان و کشتن کولبر و سوختبر تا به ١٨ دیماه ٩٨ و شلیک دو موشک سپاه به هواپیمای مسافربری اوکراین و کشتن ١٧۶ انسان بی گناه و بی پناه در آسمان پایتخت ایران و تا به رها کردن مردمان در بحرانِ فراگیر کرونا و به کام مرگ کشاندن کادر درمان و مردمان.

دورانی که رییس دولتش امنیتی ترین فرد نظام بوده و تمام تلاشش دمیدن “امید” به کالبد پوسیده ی نظام بود برای ماندگاری، که با تزویر و فریب و نیرنگ و دروغ، وعده ی اعتدال را نه برای جامعه که برای حفظ ساختار نظام به کار برد. دولتی که تدبیرش در گروگان گیری بود و تبادل شهروند استرالیایی گروگان گرفته شده با سه بمبگذار زندانی در تایلند. دولت اعتدالیونی که دیپلماتش تروریست است و وزیر امور خارجه اش با چندش آورترین خنده ها منکر زندانی سیاسی در ایران بود و امید و تدبیرش در قرارداد تاراج و حراج ایران به چین با عنوان “سند همکاری ٢۵ ساله با چین”!

با پایان دوره ی هشت ساله ی دولت تدبیر وامید، با برپایی سیرکی به نام انتخابات و با عدم استقبال چشمگیر مردم از نمایش مضحکی که چهار سال یک بار به نام انتخابات آزاد برگزار می شود، از مرداد ماه ۱۴۰۰ تا به اکنون دولتی بر سرکار آمده که زمامدارش از اعضای هیات مرگ است. دولتی که با شعار “دولتی مردمی برای ایران قوی” بی اعتبارترین دولتی است که با شعار مردمی ” نه به جمهوری اسلامی” با کمترین میزان مشارکت مردم در انتخابات رقم خورد و معنای قوی بودن ایران را با سفر به روسیه و دیدار خفت بارش با پوتین چنان بی اعتبار و خالی از معنا کرد که نوای ناله های حزن انگیز اقلیت سینه چاک این نظام جنایتکار را هم درآورد.

سید ابراهیم رییسی، رییس دولتی که با نسبت داماد علم الهدی، بر خوان گسترده ی مرتجع ترین مردی که حکمران بلامنازع آستان قدس رضوی است، نشسته و با مرامی هیاتی وار، بی خبر از درد دردمندان، تنها راه رسیدگی به گلایه مندان را در پرسش از خوردن “ناهار” می بیند! سید ابراهیم رییسی، هشتمین رییس جمهور نظامی مبتنی بر حکم و نظر مطلق “ولایت فقیه” از اعضای ” هیات مرگ” که جز حکم به ستاندن جان انسان سبقه ای ندارد. مردی که به توصیف قریعالفرس:

نه همی بازشناسد عبیر از سرگین

نه گلستان بشناسد ز آبشتنگاه

 

 

 

پروانه رصدی

بیست و یکم بهمن ماه هزار و چهارصد

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)