Farrokh-Heidari-2015

ایران زمین، این کهن دیار، پس از پشت سرگذاشتن سده ها و هزاره های پر فراز و نشیب تاریخی، و در پی استقرار و انقراض صدها سلسله از سلاطین و شاهان و خلفا و زنجیره بی پایانی از حکومتهای موروثی – سرانجام پس از «سقوط ۷۹» در یک نابهنگام تاریخی – برای اولین بار شاهد پیدایش نظام حکومتی غریبی شد که نام «جمهوری اسلامی» بر خود نهاد ولی بسرعت به ظهور پدیده مهیبی بنام «فاشیسم مذهبی» انجامید.

اولین انتخابات ریاست جمهوری که در بهمن ۱۳۵۸ در این نظام تازه به دوران رسیده برگزار شد، تبعات و تاثیرات خاص و اجتناب ناپذیری در این روند داشت که همچون یک سرفصل، نقش انکار ناپذیری در سرنوشت میهن و مردم و بخصوص نسل من ایفا کرد. سرفصلی که چه بسا میتوانست شاهین ترازوی عدالت و سیر حوادث را در جاده تاریخ به سمت دیگری بچرخاند و باعث این سقوط فاجعه بار نشود… و این روایت من است بعنوان فردی متعلق به «نسل انقلاب» از آن انتخابات، که در آن روزهای پر هیاهو در همه صحنه ها و رویدادها حضور مستقیم داشت. روایت یک رویداد در چند پرده…. و برخی اضافات!

آخرین کاندیدا در لیست اولین انتخابات

یکی از روزهای سرد و یخبندان اواسط دی ماه سال ۱۳۵۸ بود که با یک اتوبوس شرکت “ایران پیما” از تهران عازم اصفهان میشدم. در واقع تعطیلات چند روزه ی پیش از شروع امتحانات نهایی ترم دانشگاه، برای ما دانشجویان شهرستانی فرصت مناسبی برای تجدید دیدار با خانواده هایمان نیز بود… برف سنگینی میبارید و از پشت شیشه پنجره، رقص جادویی دانه های درشت برف در فضای ترافیک آن نیمروز پایتخت، بخصوص از داخل اتوبوس با آن گرمای مطبوع بخاری دولوکس اش، خیلی دل انگیز و جالب می نمود.
بلندگوی داخل اتوبوس طبقِ معمول، برنامه سراسری رادیو ایران، تنها رسانه شنیداری کشور را پخش میکرد که البته در آن ایام بطور مستمر مشغول پخش سخنرانی های بلند و کوتاه «امام امت» و دیگر سران با عمامه و یا بی عمامه نظام نوظهور اسلامی بود. همان باصطلاح «علما و بزرگانی» که طی یکی دو سال قبلش در نسیم جهانی «جیمی کراسی» جان گرفته بودند و با امواج «بی بی سی» به اوج رسیده بودند و سرانجام با یک هواپیمای دربست «ایرفرانس» بر سر ملت ایران نازل شده بودند.

تازه از دروازه جنوبی تهران بزرگ عبور کرده بودیم که اخبار ساعت دو بعداز ظهر، برای اولین بار شروع به خواندن اطلاعیه وزارت کشور در مورد کاندیداهای اولین انتخابات ریاست جمهوری کشور کرد. لیست بلند بالایی بود شامل نام بیش از یک صد نفر کاندید…. اولش با اشتیاق گوش میکردم ولی بعد از شنیدن اسامی کاندیداهای معروف و آشنا و البته قابل انتظار، دیگر توجه چندانی نمیکردم و با بی تفاوتی بقیه اسامی را فقط می شنیدم… یکدفعه در انتهای آن لیست طولانی، آخرین اسمی که خوانده شد نام «مسعود رجوی» بود.Masoud-1358-

 

طعم تلخ انتخابات در پستوی یک مغازه
غروب شده بود و من و دوست عزیزم حمیدرضا حسن پور در یکی از محله های شمال اصفهان مشغول شعار نویسی برای اولین دور انتخابات ریاست جمهوری بودیم. تقریبآ همه اهالی آن محل ما را میشناختند. هر دو دانشجو و از فعالین سیاسی شناخته شده بودیم و بخاطر برخی ویژه گیهای اخلاقی و رفتاری، اکثرآ احترام و اعتماد خاصی به ما داشتند… من چون قد بلندتری داشتم به کمک حمید روی دیوار سر کوچه رفته بودم و بر روی دیوار مشرف به خیابان اصلی، با یک اسپری رنگی در حال نوشتن چند شعار بودم:

«برابری زن و مرد – آزادی برای همه – کاندید نسل انقلاب مسعود رجوی»

یکدفعه یک موتور سیکلت بزرگ با سه سرنشین در سر همان کوچه ایستاد و بعد از درنگی کوتاه موتور را روی جک گذاشتند و هر سه نفر با هیبت لمپنی به سمت ما آمدند و آمرانه گفتند: جمعش کنید! بناچار از دیوار پائین پریدم و همراه حمید سعی کردیم با خونسردی و اعتماد بنفس و از موضع قانونی برخورد کنیم و باصطلاح کار توضیحی کنیم: حق تبلیغات برای همه کاندیداها…. دستور وزارت کشور… قانون انتخابات…. ولی اونها خیلی عوضی تر از این حرفها بودند. معلوم بود از چماقداران حرفه ایی حزب الله هستند و حالا یا بطور عبوری و یا با گزارش یکی از جاسوسان محلی، برای انجام ماموریت آمده بودند. در نگاهشان چیزی جز نفرت و بلاهت و وقاحت دیده نمیشد. وسط کار یکیشون با لهجه کوچه باغی اصفهانی گفت: شما جنبشی ها مادر فلان و اون رجوی فلان فلان شده هیچ حقی ندارین…
حمید با متانت و آرامی گفت: چرا توهین میکنی، ما هم مثل همه حق داریم و اصلآ شما توی محله ما چیکار دارین …

ناگهان یکیشون پنجه بکسش را از جیب درآورد و اون دیگری یک تسمه پروانه مستعمل ماشین از جیب شلوار گشاد و کثیفش بیرون کشید… من و حمید هنوز با خونسردی سرجایمان جلویشان ایستاده بودیم که دیدیم نفر سوم بطرف موتورشان رفت و دست در خورجین کرد و چیزی شبیه کارد یا ساطور قصابی درآورد. ما فقط برق آن شئ را در زیر نور چراغ سرکوچه دیدیم… هوا تاریک و محیط خلوت بود، درنگ جایز نبود. در یک چشم بهم زدن من و حمید به هم نگاهی کردیم و بلافاصله مثل فشنگ پا بفرار گذاشتیم.
هر دو چابک و تیزپا بودیم و با کوچه پس کوچه های آن محل هم کاملآ آشنایی داشتیم. سر یک پیچ در یک نقطه کور کوچه، بسرعت پریدیم داخل یک بقالی کوچک محلی و نفس زنان به خانم صاحب مغازه گفتیم چماقدارها دنبالمان کردند و از او خواستیم ما را پنهان کند. درجا گفت بروید توی پستوی پشت پیشخوان…. و خودش با چادری که بر سر داشت برای عادیسازی و احیانآ حفاظت از ما جلوی در بقالی ایستاد.

در فضای تنگ و نیمه تاریک پستوی آن بقالی محقر، اولین چیزی که پیدا کردیم چند وزنه ترازو بود که من و حمید هر کدام دوتا وزنه چدنی یک کیلویی و نیم کیلویی در دستهایمان گرفتیم که اگر آن اراذل حزب الله ما را پیدا کردند لااقل بتوانیم از خودمان دفاع کنیم! صدای گروپ گروپ پای آن لات و لمپن های تیغ به کف که در جستجوی ما درحال دویدن در همان حوالی بودند و گاهآ عربده میکشیدند و ناسزا میگفتند هرازگاهی شنیده میشد. همزمان صدای کوبش و ضربان تند قلب خودمان را نیز میشنیدیم.
آن بقالی کوچک متعلق به یک خانواده زحمتکش و کم درامد بود که در واقع بخشی از حیاط خانه قدیمی شان را دیوار کشیده بودند و تبدیل به یک مغازه خواربار فروشی محلی کرده بودند… آنها ما را خوب میشناختند، بخصوص که من و حمید قبلآ برای پسرشان و بعضی دیگر از بچه های آن محل بطور داوطلبانه تدریس خصوصی مجانی میکردیم. آن خانم مهربان هروقت آن چاقوکشهای ولگرد که حدود یکساعت محله را قُرق کرده بودند، از جلوی آن مغازه رد میشدند، به آرامی میگفت: نگران نباشید نمیتوانند شما را پیدا کنند.

حالا دیگر چشمانمان به تاریکی پستوی مغازه عادت کرده بود و میتوانستیم خطوط چهره همدیگر را ببینیم. دلهره اولیه را دیگر نداشتیم و نفس زدنها و ضربان قلبمان نیز عادی شده بود. البته هنوز آثارغافلگیری و بَهت اولیه را تا حدودی داشتیم. تا قبل از آنشب در چندین مناسبت مشت و لگدهای چماقداران را بطور جمعی تجربه کرده بودیم ولی این دفعه کارشان خیلی نامردی بود! حمید معصومانه و با لهجه شیرین اصفهانی گفت: «پسر اینا دیگه کی هستن!؟ این جوریش رو تا بحال ندیده بودیم!» و بعدش طبق معمول شوخی هایمان شروع شد… هرچند احساس تلخ گزنده ی را که اینجور مواقع درون سینه مان چنگ میانداخت نمیتوانستیم کتمان کنیم.

این همان کوچه ی بود که یکسال قبلش، من و حمید و تعدادی دیگر از جوانان محل، جلودار تظاهرات و جنگ و گریزهای شبهای حکومت نظامی اش بودیم… آن شبهای طولانی و تاریکی که خیابان اصلی را با سطلهای زباله می بستیم و با کوکتل مولوتف لاستیک های اسقاطی اتومبیل را آتش میزدیم و بعد کامیونهای ریوی ارتشی با سربازان سرلشکر ناجی از راه میرسیدند… هنوز صدای صفیر گلوله هایی که از سر همان کوچه شلیک میشد و از بالای سر ما و از لابلای شاخه های درختان تنومندی آن کوچه عبور میکرد، در گوشمان بود. همان درختانی که ما پشت تنه آنها مخفی میشدیم. اتفاقآ در یکی از همان روزها بود که مادرم نیز تصادفی تیر خورد…. واقعآ چه امیدها و چه آرزوها و چه تصوراتی از آینده انقلاب و زندگی بهتر برای مردم محبوب کشورمان در سر داشتیم و حالا با حسرت میدیدیم تمام آن رویاها بدست ملاهای بی آزرم و مفتخور و مشتی چماقدار تبهکار، چقدر بیرحمانه و جفاکارانه غارت میشود و برباد میرود….

صدای پای فاشیسم
طی حدودآ سه هفته زمان تبلیغات انتخاباتی، صدا و سیمای جمهوری اسلامی دربست در اختیار همان حلقه مریدان امام و صاحب منصبان نظام بود. بی انصافها تمامی جراید و روزنامه های حکومتی و خصوصی را هم قبضه کرده بودند. تمام منابر و مساجد و تریبونهای رسمی و دینی و اداری را نیز در اختیار خودشان داشتند. تازه روی دیوارها و معابر عمومی و بالای تیر چراغ برقها و کف خیابانها را هم که معمولآ در همه دیکتاتوری های کلاسیک دنیا، اپوزیسیون استفاده میکند آنرا هم به مدد چماق و دشنه و ژ-ث به نفع «اسلام عزیز» مال خود کرده بودند…. از همه اینها که بگذریم، باندهای سیاه چماقدار که عمدتآ توسط حزب جمهوری اسلامی و مشخصآ بهشتی و بادامچیان سازماندهی میشدند، همه جا جولان میدادند و هرچقدر که میتوانستند تراکتها و پلاکاردها و برگه های تبلیغاتی اپوزیسیون را پاره میکردند و تا تیغشان میبرید، میزدند و دستگیر میکردند.

در میان کاندیداهای مطرح، ابوالحسن بنی صدر حرف اول را میزد و شانس اصلی انتخابات محسوب میشد. او نه تنها از محرمترین و نزدیکترین افراد به خمینی و ملازمش از پاریس تا قم بود بلکه بعنوان تئوریسین جمهوری اسلامی کتب و مقالات متعددی در این رابطه منتشر کرده بود. همه جا درحال سخنرانی بود و حتی بیشتر از خود «حضرت امام» در رسانه های داخلی حضور زنده داشت. به همین خاطر برخی از طنزپردازان به طعنه او را بنی حرف مینامیدند. او هم دکتر بود و اقتصاد دان و فرنگ رفته، و هم سیّد بود و مقلد امام و از خانواده روحانی و روضه خوان… حتی نام روزنامه اش هم «انقلاب اسلامی» بود. بخش اعظمی از روحانیون و امام جمعه های ریز و درشت و نهادهای باصطلاح انقلابی مثل سپاه و جهاد و دانشجویان خط امام… از کاندیداتوری او حمایت میکردند.

جلال الدین فارسی بعنوان کاندید حزب جمهوری اسلامی و جامعه روحانیت که قرار بود رقیب اصلی بنی صدر باشد در همان روزهای اول معلوم شد که اساسآ افغانی است و بنابراین طبق قانون اساسی حق کاندیداتوری نداشت و بناچار کنار کشید. هرچند که در صورت حضورش در انتخابات هم نمیتوانست تهدید جدی برای بنی صدر باشد. دکتر حسن حبیبی هم که از طرف طیف مزبور بعنوان کاندید جایگزین و رقیب معرفی و حمایت شد، در هیچ زمینه ایی کوچکترین برتری نسبت به بنی صدر نداشت.

سه صادق نیز در زمره کاندیداها بودند که در فرهنگ سیاسی رایج آن دوران بطور طنزآمیزی صادق خرخالی (خلخالی)، صادق طومارزاده (قطب زاده) و صادق خوشگله (طباطبایی) نامیده میشدند. از بین این سه نفر فقط کاندیداتوری صادق قطب زاده تا حدودی جدی به نظر میرسید. او که گویا از زمانهای زندگی در فرنگ و بعدآ در رکاب خمینی در نوفل لوشاتو رقابتهای فردی نیز با بنی صدر داشت، آس تبلیغاتیش عکسی بود که در کنار «امام خمینی» داخل هواپیمای ایرفرانس نشسته بود. اتفاقآ او در حین سخنرانیهای انتخاباتی اش گاهآ در معرض این سوال قرار میگرفت که چرا مانند دکتر بنی صدر دارای تالیفات و نوشته جات مطرحی نیست که قطب زاده با رندی خاصی میگفت: « حضرت علی هم در زمان حیات پیامبر هیچ خطبه و خطابه ی ایراد نمیکردند و خطبه های نهج البلاغه مربوط به دوران بعد از پیامبر است. من هم با حضور حضرت امام نیازی به این کارها نمی بینم….»

شوربختانه او نمیدانست آن «امام فرومایگان» که نسبت به ملت و کشور بزرگ ایران «هیچ» احساسی نداشت، نه تنها فرصت خواندن خطبه به او نخواهد داد بلکه قبل از “رحلت جانگدازش” خود او را هم خواهد کشت.

برخلاف جو ضد مذهبی دوران کنونی، در آن روزگاران چنان فضای مذهبی غلیظی بر صحنه سیاسی کشور حاکم بود که خیلی از سیاست مداران تازه از راه رسیده و یا روشنفکران با سابقه و سکولار و حتی بعضآ چپ هم برای پرهیز از انزوا و یا تکفیر شدن، در ادبیات گفتاری و یا نوشتاری و همینطور معرفی مختصات جدید خود، بنوعی با فضای موجود همنوایی میکردند. بطور مثال دریادار دکتر سید احمد مدنی که متاسفانه مدتی نیز بعنوان استاندار خوزستان در رابطه با هموطنان عرب زبان آن خطه، با سیاست های سرکوبگرانه جمهوری اسلامی همراه شد، در یک برگه تبلیغات انتخاباتیش، درخت پر شاخ و برگی رسم شده بود که نشان میداد ایشان در راس آن درخت بعد از پشت سر گذاشتن ۲۰ – ۳۰ نسل قبلی (که هرکدام با یک شاخه و یا برگ و با نام یکی از اجدادشان مشخص میشد) نهایتآ در ریشه آن درخت، به آل محمد و خود پیامبر اسلام میرسد!

ولی در عین حال در همان ایام، اپوزیسیون واقعی و اصیلی همچون مجاهدین خلق، فدائیان خلق، جبهه دموکراتیک ملی، احزاب و سازمانهای کُردی، چپ های مستقل و … در مقابل سونامی خمینیسم و ابوداعش شیعی کرنش نمیکردند… به همین دلیل بطور مثال شیخ عزالدین حسینی روحانی برجسته کُرد بدلیل مخالفتش با حاکمیت، در تبلیغات حکومتی «ضدالدین یزیدی» خطاب میشد، مجاهدین خلق بخاطر مواضع ضد ارتجاعی و بکار بردن واژگانی همچون انقلاب دموکراتیک، یا جامعه بی طبقه توحیدی و یا خلق قهرمان، اتهام منافق و التقاطی میخوردند… همچنان که برای از میدان بدر کردن دیگر نیروهای دموکراتیک و ملی گرا، چماقداران حزب الله شعار میدادند: دموکراتیک و ملی، هر دو فریب خلق است…

در چنین فضا و شرایطی بود که مجاهدین خلق در آخرین روز و ساعات مهلت کاندیداتوری، برجسته ترین کادر خود را بعنوان نامزد آن انتخابات به وزارت کشور معرفی کردند. پیشاپیش هم تاکید کرده بودند که به قانون اساسی جمهوری اسلامی رای نداده اند ولی با رعایت قوانین مصوب کشور و در چهارچوب قواعد یک زندگی مسالمت آمیز سیاسی، از حقوق دموکراتیک خود برای مبارزات انتخاباتی استفاده خواهند کرد. حتی شناسنامه “مسعود” که مهر انتخابات قانون اساسی را نداشت ارائه کرده بودند و تصمیم گیری برای قبول این کاندیداتوری را به مسئولین کشور سپرده بودند. ظاهرآ آنها نیز در آن مقطع با توجه به اینکه میدانستند حذف آن چهره شناخته شده اپوزیسیون در همان ابتدای کار، مشروعیت و جاذبه انتخابات را کاهش میدهد و تبعات سیاسی سنگین تری برایشان خواهد داشت، نام مسعود رجوی را بعنوان آخرین نامزد انتخابات معرفی میکنند.

واضح بود که شرکت مجاهدین در اولین انتخابات ریاست جمهوری، بخاطر رسیدن به بالاترین منصب اجرایی کشور نبود چرا که در آن تعادل قوای سیاسی و جو تبلیغاتی، ارزیابی اولیه خودشان در آن زمان از پایگاه اجتماعی شان، حدود ۱۵ درصد بیشتر نبود. هدف اصلی اما، حضور فعال در صحنه سیاسی کشور و پشتیبانی از روندهای دموکراتیک و قانونی و بخصوص تقویت قطب آزادی و ترقی خواهی در مقابل قطب استبداد و ارتجاع بود که مستمرآ سیطره بیشتری بر ارکان کشور پیدا میکرد. بدیهی بود که فرایند این پروسه از مبارزات سیاسی و انتخاباتی مادامیکه حداقلهای دموکراتیک رعایت میشد، چیزی نبود جز ارتقا آگاهی های اجتماعی و انزوای جریانات واپسگرا و ارتجاعی و در رأسش خود خمینی شیاد.

برخلاف تصور اولیه سران وقت رژیم و ارزیابی برخی ناظران و صاحب نظران، حضور “مسعود” بعنوان یک چهره خوشنام و با سابقه از اپوزیسیون و بخصوص برنامه انتخاباتی ۱۲ ماده ای که او از طرف مجاهدین ارائه میکرد، بطور روز افزونی مورد استقبال اقشار و لایه های مختلف اجتماعی بویژه بخش بزرگی از طبقه متوسط شهری قرار میگرفت. این حمایت بسیار فراتر از هواداران و طیف خانواده بزرگ مجاهدین، دربرگیرنده طیف وسیعی از هموطنان مبارز و ستمدیده کُرد و بلوچ و عرب و ترک و ترکمن، شیعه و سنی و ارمنی و آشوری و کلیمی… بود و تقریبآ اکثریت قریب به اتفاق روشنفکران و گروههای سیاسی اپوزیسیون که بدلیل سیاست های انحصارطلبانه جمهوری اسلامی، چه بسا پیشاپیش قصد تحریم انتخابات را داشتند به حمایت کامل و یا مشروط از کاندیدای مجاهدین و برنامه مترقی ۱۲ ماده ای مسعود برخاستند.

در این میان دهها هزار تن از هواداران جوان و پرشور مجاهدین که نه رادیو و تلویزیون داشتند و نه مسجد و منبر و تریبون نمازجمعه، به اتکاء تشکیلات و شبکه اجتماعی منضبط شان، مشعلدار این کارزار انتخاباتی و منادیان همبستگی و آزادی شده بودند، البته با تحمل یک کشته و صدها زخمی و زندانی… فقط طی سه هفته.

خمینی و دیگر سران نظام همچون بهشتی و رفسنجانی و خامنه ای که شاید در ابتدا تصور میکردند چند صد هزار رای کاندید اپوزیسیون را در مقابل آرای «ارتش بیست میلیونی» محو و تبدیل به آرای باطله خواهند کرد، بناگاه با این حقیقت خطرناک روبرو شدند که چندین میلیون رای اپوزیسیون در سراسر کشور، همچون یک بهمن غلطان، آینده سیاسی «نظام نوپا» را به مخاطره جدی میاندازد. بنابراین او برخلاف قول اولیه اش که قرار بود دخالت نکند و صریحآ گفته بود: « این جانب امر صلاحیت و انتخاب را به ملت واگذار نمودم» و بعد از استفاده ناموفق از چماقداران حزب الله تحت نام «امت همیشه در صحنه» برای جارو کردن و از صحنه خارج کردن شبکه اجتماعی مجاهدین، بناچار خودش مستقیم وارد شد و در آستانه شروع انتخابات، فتوی داد کسی که به قانون اساسی رای نداده صلاحیت رئیس جمهور شدن را ندارد….

بدین ترتیب با حذف کاندید مجاهدین و اپوزیسیون سیاسی جمهوری اسلامی، میلیونها نفر در سراسر کشور از شرکت در اولین انتخابات ریاست جمهوری در بهمن ۱۳۵۸ سر باز زدند… در آن ایام بطور روزافزونی صدای پای فاشیسم از هر سوی بگوش میرسید. البته قابل انکار نیست که در آن انتخابات، طیف وسیعی از تمامی افراد و جریانات داخل سیستم و سهیم در مناصب حکومتی با گرایشات متفاوت حضور داشتند که طبعآ در هیچ کدام از انتخابات بعدی ریاست جمهوری رژیم، این تنوع و گستردگی وجود نداشت، ولی قطعآ نمیتوان آن انتخابات را دمکراتیک نامید. چرا که همه کاندیداهای مجاز بهرحال خودی و حکومتی بودند، و تنها کاندیدای اپوزیسیون سیاسی و غیرحکومتی آن انتخابات، از همان اولین مراحل شروع تبلیغات از هیچ حق و امکان مساوی تبلیغی و رسانه ای برخوردار نبود، همه جا محدود و سانسور شد و نهایتآ نیز کاملآ حذف شد.
متاسفانه در آن شرایط و مقطع حساس، هیچکدام از کاندیداهای موجود و از جمله بنی صدر هیچ اعتراض علنی و حتی فرمالیستی به اقدامات انحصارطلبانه خمینی و سیاست حذف غیرخودیها نکردند…. با این اوصاف بدیهی بود که برنده آن انتخابات، در واقع «منتخب» طیف وسیع اجتماعی حامیان نظام که در انتخابات شرکت کردند میشد، ولی طبعآ نمیتوانست منتخب جمهور مردم یا «منتخب ملت» محسوب شود…

ماجرای اشعه موی سر زنان و ….
بهرحال اولین انتخابات ریاست جمهوری ایران، در فقدان حضور یک رقیب جدی از طیف اپوزیسیون، همانطور که پیش بینی میشد با پیروزی بلامنازع ابوالحسن بنی صدر به پایان رسید. این درحالی بود که بنا به ارزیابی برخی کارشناسان سیاسی و تحلیل داخلی مجاهدین بعد از انتخابات، بدنبال استقبال میلیونی هموطنان در سراسر کشور از کاندیدای اپوزیسیون، در صورت عدم حذف وی، به احتمال زیاد آن انتخابات به دور دوم رقابت بین بنی صدر و رجوی کشیده میشد. بهر روی فارغ از همه این فرضیات و گمانه زنی ها، این خمینی و حزب چماق بدستان بود که روز به روز ارکان بیشتری از قدرت اجرایی و قانونی را حتی بطور غیرقانونی تصاحب میکرد و استبداد و فاشیسم را نهادینه میکرد. در این راه البته از هیچ خدعه و خیانتی نیز دریغ نمیکرد.

فردای روز انتخابات، روزنامه «انقلاب اسلامی» متعلق به بنی صدر، عکس منتشرنشده ای از ایشان را که در کنار خمینی همچون پدر و فرزند نشسته بود در صفحه اولش چاپ کرد و از این طریق نزدیکی خاص او را با «رهبر انقلاب» به رخ رقیبانش در داخل حاکمیت کشید. واقعیت هم چیزی جز آن نبود… بسیاری از امام جمعه ها و نمایندگان ولی فقیه که در واقع حکم والی را داشتند و همه کاره استانها بودند علنآ حامی بنی صدر بودند. امام جمعه و نماینده پرقدرت ولی فقیه در اصفهان، آیت الله طاهری، رسمآ در پشت تریبون از کاندیداتوری بنی صدر حمایت کرد… خوب بیاد دارم یکبار که بهمراه تعداد دیگری از هواداران مجاهدین بخاطر دفاع از یک مرکز توزیع کتاب و نشریات اپوزیسیون، در برابر یورش چماقدارها، توسط سپاه اصفهان برای ۲۴ ساعت بازداشت و بدون دادن اسم آزاد شدیم، پاسدارهای نگهبان ما بطور مضحکی شعار میدادند: بنی صدر صد درصد، رجوی خاک بر سر!
البته حدود یکسال و نیم بعد و در فردای سی خرداد شصت، سیر شتابان تحولات و قطب بندی سیاسی کشور کار را بجایی رساند که رژیم شقه شد و همان پاسدارهای سرکوبگر و کودتاچی شعار میدادند: ابوالحسن پینوشه، ایران شیلی نمیشه!

یکی از مواردی که طی سه دهه گذشته، بارها مطرح شده، موضوع بحث برانگیز «اشعه موی سر زنان» به نقل از دکتر بنی صدر میباشد که شاید بیجا نباشد در همین جا روایت مستقیم خودم را نیز نقل کنم. واقعیت این بود که چنین سخنی توسط یک دانشجوی دختر در جریان سخنرانی بنی صدر (فکر میکنم در دانشگاه صنعتی اصفهان که من از تلویزیون مشاهده میکردم) مطرح شد و گفته مستقیم خود او نبود. تا اینجای بحث را، بعنوان نیمی از حقیقت، بنی صدر و وابستگانش راست و درست میگویند. ولی نیمه دیگر حقیقت یعنی چیزی که معمولآ توسط ایشان مخدوش و یا تحریف میشود سخنانی است که ابوالحسن بنی صدر در مقام پاسخ به سوال آن دختر دانشجو در مورد «اثبات علمی بودن وجود اشعه در موی سر زنان که باعث تحریک مردان میشود» بیان کرد و نه تنها این مسئله را رد نکرد بلکه بنوعی سخن آن دختر دانشجو را بطور اصولی تائید هم کرد. شاید بهتر باشد بخشی از پاسخ بنی صدر به موضوع علمی بودن اشعه موی سر زن را با نقل قول مستقیم از خودش در همان جلسه بیاورم:

«…. چنین چیزی ممکن است. زیرا اگر قراربود این گونه تأثیرات نباشد که زن و مرد با هم جمع نمی‌شدند و اصلا بشری به وجود نمی‌آمد. ناچار باید جاذبه‌ها باشند و برهم اثر بگذارند و این نظریه علمی علی الاصول صحیح است…. »

بعد از انتخابات، مراسم تفویض حکم ریاست جمهوری در بیمارستان قلب تهران برگزار شد. آن ایام بعد از اشغال سفارت امریکا و مسئله گروگانگیری و متعاقبآ استعفای دولت موقت بازرگان، و بستری شدن خمینی بخاطر ناراختی قلبی بود که اتفاقآ او با سواستفاده از همان فضای رقت انگیز «قلب امام ناراحت است» در بین توده های متوهم و مفتون، قانون اساسی جمهوری اسلامی را نیز از تصویب گذرانده بود. بهرحال چون خمینی هنوز تحت نظر پزشکان متخصص در بیمارستان بود مراسم در همان جا برگزار میشد. خمینی در حالیکه روی صندلی نشسته بود با یک دست حکم رئیس جمهوری را به وی داد (عکس شماره یک). ولی پس از تفویض حکم، در صحنه بعدی «رئیس جمهور منتخب» با تعظیم در مقابل «امام عظیم الشآن» دست مبارک ایشان را گرفته و میبوسند.

Banisadr-1358-newمن اولین رئیس جمهور ایران خواهم شد!
جدای از موضوعات و گفته های بحث برانگیزی همچون اشعه موی سر زن، مشارکت در سرکوب مردم کردستان، تدوین اصل ولایت فقیه، موضعگیری در مورد انقلاب فرهنگی در دانشگاهها…. یک مورد بسیار قابل تامل دیگری نیز بود که چه بسا تا کنون به آن پرداخته نشده است….

مدت کوتاهی بعد از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری، روزی همچون همین ایام کنونی، جناب بنی صدر طبق معمول مشغول سخنرانی بود. در حین سخنرانی، ایشان سرمست از باده پیروزی و کسب بالاترین کرسی و مقام اجرایی کشور بناگاه به نقل خاطره ای پرداخت که مضمون آن تا جائیکه بیاد دارم چنین بود:
«… سالها پیش من با تعدادی از دوستان در فرنگ صحبت و بحث میکردیم… آن روزگار کسی انقلاب اسلامی و چنین روزهایی را نمی دید ولی من به آنها گفتم (یا شرط بستم) من اولین رئیس جمهور ایران خواهم شد…»
(حتمآ خود ایشان زمان و مکان و مناسبت این سخنرانی شان را بیاد دارند و توضیح تکمیلی آنرا به خودشان واگذار میکنم.)

هنوز حالت چهره فاتحانه و فرم خاص گونه ها و لبان غنچه شده او را در حین بیان آن خاطره بیاد دارم… آنروزها بسیاری از ما بچه های نسل انقلاب، ضمن فاصله گرفتن هرچه بیشتر از قطب ارتجاع یعنی خمینی و حزب چماقدارانش، و نزدیکی هرچه بیشتر به مجاهدین خلق به عنوان قطب آزادی و نیروی محوری ضد ارتجاع، در عین حال نظر چندان منفی نسبت به رئیس جمهور بنی صدر به مثابه قطب میانه نداشتیم. واقعیت صحنه سیاسی هم همین بود. حتی مجاهدین خلق در تحلیلهای درونی شان تاکید داشتند که تقویت دکتر بنی صدر در مقابل بهشتی و حزب جمهوری اسلامی، باعث جداشدن هرچه بیشتر اقشار اجتماعی از ارتجاع و پیوستن به قطب میانه یعنی رئیس جمهور نظام میشود و این پروسه به نفع اپوزیسیون دموکرات و منجر به تقویت قطب آزادی میشود… کمااینکه همین سیاست بسیار هوشیارانه و ضد ارتجاعی نهایتآ باعث تضعیف و شقه رژیم خمینی شد.

منظورم این است که در آن ایام با وجودیکه کاندید مطلوب من و ما بناحق حذف شده بود، با این وجود وقتی آن خاطره بنی صدر را برای اولین بار از زبان خودش می شنیدم، در لحظات اول از اعتماد بنفس و آینده نگری او خوشم آمد و به او حق دادم که حالا این چنین با شور و شعف بعد از سالها انتظار جام پیروزی را بالای سرش ببرد…. ولی لحظاتی بعد بناگاه یک احساس متناقض از درونم سرکشید و سخت به فکر فرو رفتم.

ناخوداگاه در حالت «فلاش بک» به پشت سرم نگاه کردم و یاد تظاهرات مختلف دانشگاه و شبهای حکومت نظامی و جنگ و گریزها و زندگینامه های مجاهدین و فدائیان تیرباران شده… افتادم. صحنه های بعد از ۱۷ شهریور میدان ژاله و مراجعات سراسیمه چند روزه مان همراه با دوست دردمندم عباس پوراشراقی به سردخانه بیمارستانهای جنوب شهر برای یافتن جنازه برادرش رضا، و رویدادهای آن بعد از ظهر خونین ۱۳ آبان دانشگاه تهران … از جلوی چشمانم رژه میرفتند. همان احساس تلخ درونی که یک ماه قبلش در پستوی آن مغازه تجربه کرده بودم دوباره در وجودم سر بر آورد.

پیش خودم میگفتم: ما را باش، مملکت ما را ببین! این آخوندهای مفتخور و بزدل که از اول تکلیفشان معلوم بود، این هم از لیدرها و سران باصطلاح روشنفکر نظام و تئوریسین های انقلاب اسلامی! … یک روزگاری نخبه های سیاسی جامعه و معدود روشنفکران انقلابی کشور، بی نام و نشان خودشان را به آب و آتش میزدند و همچنان که گفته میشد عمر متوسط یک چریک شهری (قبل از دستگیری یا کشته شدن) بیشتر از شش ماه نبود، آنوقت حالا رهبر و وارثان «انقلاب» مردم، یک ملاّیی میشود که در آن سالها در نجف مشغول موشکافی در باب غسل و طهارت و آداب بیت الخلا … بود و یا چنین افرادی که در فرنگ و در شرایط امن و امان، برای رسیدن به پست و مقام و رئیس جمهور شدن، بحث و شرط بندی میکردند!

اشرف رجوی، سودابه سدیفی، و حکایت ناتمام یک نسل

حدود یکماه بعد از انتخابات ریاست جمهوری، کارزار انتخابات «مجلس شورای ملی» شروع شد. بخش اجتماعی مجاهدین حالا با تجربیات بسیار از انتخابات ریاست جمهوری، یک سر و گردن بالاتر و البته منسجم تر و محبوبتر از انتخابات قبلی، با تمام قوا وارد این پراتیک سیاسی شده بود. سهمیه نمایندگان مجلس شورا برای تهران بزرگ ۳۰ نفر بود که مجاهدین ۲۴ کاندید زن و مرد معرفی کرده بودند و از طریق کانالهای تشکیلاتی به شبکه اجتماعیشان رهنمود داده بودند که برای ۶ نفر باقی مانده لیست تهران، به کاندیداهای لیست فدائیان خلق رای بدهند.

علاوه بر رهبران برجسته و شناخته شده مجاهدین، نام یک زن در لیست نامزدهای انتخاباتی، بخصوص برای طیف هوادارانشان بسیار مورد توجه قرار گرفته بود. نام او در لیست کاندیدها چنین بود: اشرف ربیعی (رجوی) – و بدین ترتیب همه دریافته بودند که او همسر “مسعود” است. اتفاقآ اولین سخنرانی انتخاباتی اشرف در دانشگاه ما یعنی علم و صنعت تهران برگزار میشد. اسفند ۱۳۵۸ بود و سالن آمفی تئاتر دانشگاه لبریز از جمعیت شده بود. وقتی دوست و مسئول ارشدمان ساسان سعیدپور در پشت تریبون شرح کوتاهی از زندگی و زندان و حادثه انفجار و شکنجه او میداد همه میخکوب و مشتاق دیدن آن چریک دلاور و زن مجاهد خلق بودند.

اشرف سبکبال با چهره ای زیبا و لبخندی دلنشین پشت تریبون قرار گرفت. تمام سالن به احترامش ایستاد. با تواضع و متانت و با تسلط صحبت میکرد. بی ادا و افتاده و صمیمی بود مثل بچه های نسل انقلاب… هروقت که میخواست اشاره ای داشته باشد به جریان انتخابات ماه قبل که مسعود را حذف کرده بودند، با همان شرم زنان شرقی سعی میکرد از او با عنوان «کاندید ما» یاد کند. با عشق عمیق به مردم و همدلی صادقانه با درد و رنجشان سخن میگفت. وقتی از انگیزه شرکت مجاهدین در پروسه انتخابات میگفت و اینکه هدف نه کسب کرسی بلکه تضمین آزادی و عدالت برای مردم و محرومان است، با ظرافت خاصی گریزی زد به همان انتخابات ریاست جمهوری و با اشاره تلویحی به رئیس جمهور منتخب، بدون اینکه از کسی یا جریانی اسم ببرد چنین گفت: « اگر کاندید بعضی ها سالها در انتظار رئیس جمهور شدن بود کاندید ما سالها در زیر اعدام و در انتظار شهادت بود…»

اواخر بهار شصت بعد از دستگیری اول و بازداشت یکماهه، از زندان اوین آزاد میشدم. هنوز فاز سیاسی بود و طوفان حوادث هولناک در راه …. یکی دو روز قبل از آزادی، مرا از انفرادی به اتاقی منتقل کردند که یک نفر دیگر از بچه های مجاهدین نیز منتظر آزادی بود و یک نفر دیگری هم بود که گویا مسئول «دفتر همکاری مردم با رئیس جمهور» در همدان بود. متاسفانه بعد از ۳۳ سال دیگر نامش به خاطرم نمانده ولی جوان مقاوم و با اراده ی بود که مدتها قبل توسط سپاه همدان دستگیر شده بود. البته او بعد از مدتی بخاطر اعتراض به این دستگیری غیرقانونی دست به اعتصاب غذا زده بود و لبانش را دوخته بود. آن روز که من دیدمش چندین روز بود که به اوین و زیردست لاجوردی فرستاده شده بود. فقط میتوانست مایعات را با لوله خودکار بنوشد. قصد کوتاه آمدن نداشت و بسیار به رئیس جمهور بنی صدر وفادار بود. علاوه بر همه این جزئیات یک پیام خصوصی هم داشت که من بهش قول دادم در اولین فرصت به دفتر آقای بنی صدر برسانم.

موقعی که از در بزرگ زندان اوین خارج شدم با همان موتوری که دستگیر شده بودم، حتی پیش از اینکه بروم سراغ بچه های تشکیلاتی خودمان در شرق تهران، یک ضرب رفتم دفتر مرکزی همکاری مردم با رئیس جمهور و گفتم از اوین برایتان پیغام دارم. در یک اتاق خانمی به دیدارم آمد که خودش را سودابه سدیفی و از مسئولان دفتر رئیس جمهور معرفی کرد. اسمش را قبلآ در روزنامه انقلاب اسلامی دیده بودم. شرح ماجرا و ماوقع را برایشان با جزئیات گفتم.

در هنگام صحبت کردن با ایشان وقتی ماجرای اعتصاب غذا و بخصوص دوختن لبان آن جوان را تعریف میکردم بخوبی علائم ناباوری در چهره خانم سدیفی نمایان بود. بطوری که خود من از حالت او دچار تعجب شده بودم. نمیدانم شاید این جور مسائل، فقط برای ما بچه های نسل انقلاب که روزانه چوب و چماق و دشنه و ژ-ث حزب الله و پاسداران روح الله را تجربه میکردیم امری عادی و معمولی شده بود …. اتفاقآ تا چندین روز بعد روزنامه انقلاب اسلامی را مرتب چک میکردم که خبری در این باره ببینم و نهایتآ آن خبر با چند روز تاخیر منشر شد و من نفس راحتی کشیدم.

یکماه بعد، در اوایل تابستان شصت دوباره دستگیر شدم، اینبار اصفهان بودم و اتفاقات پر فراز و نشیبی رخ داد که تا سالها ادامه داشت…. در زندان با برخی چماقداران تبهکار اصفهان مثل جواد خرکُش و فیروز یکدست و تیغ کشهای خیابان کاوه بیشتر آشنا شدیم! همانهایی که روزگاری در هر کوی و برزن با کارد و قمه، بدنبال شکار پرستوهای خونین بال آزادی بودند… حالا همزمان با ما، بعضی از آنها نیز بخاطر ارتکاب خلافهایی همچون دزدی و بی ناموسی و تجاوز… در بند زندانیان عادی بسر میبردند. برخی همچون جواد خرکُش بعدها بعنوان فرمانده در جبهه های جنگ به هلاکت رسیدند. فیروز یکدست هم که در سال ۱۳۵۹ به خاطر قتل عمد یک درجه دار ارتشی حامی مجاهدین در وسط خیابان، با کارد خونی دستگیر شده بود و در زندان همچون یک پاسدارِ مسئول بند کار میکرد، بعد از یک حبس کوتاه و آزادی سریع، گویا توسط یک ماشین عبوری زیر گرفته میشود… البته مهره های اصلی ترشان که زنده ماندند، بعدها سردار و سرتیپ و وزیر و وکیل شدند!

در همان تابستان شصت بدنبال شروع سرکوب سراسری و سیستماتیک خمینی، سودابه سدیفی و همسرش احمد غضنفرپور بعنوان نزدیکترین همراهان ابوالحسن بنی صدر در تهران دستگیر میشوند که متاسفانه تحت فشار زندانبانان به ابراز ندامت و همکاری کشانده شدند… از سوی دیگر اما، دوست بسیار عزیزم حمیدرضا حسن پور بهمراه برادر ۱۶ ساله اش سعید و دهها مجاهد و مبارز دلاور دیگر در مهرماه سال شصت در اصفهان تیرباران شدند… هم چنین دوست هم دانشگاهی عزیزم ساسان سعیدپور، همان نابغه بند ۲۰۹، در دی ماه سال شصت همراه با ۱۲۰ جوان آزادیخواه دیگر در اوین در برابر جوخه مرگ سوراخ سوراخ شدند. عباس پوراشراقی آن جوان زحمتکش نیز که در نهاد کارگری مجاهدین فعالیت میکرد، بدست پاسداران شب به قتل رسید.

در ۱۹ بهمن همان سال شصت، اشرف رجوی نیز در کنار موسی و آذر و دیگر یاران مجاهدش همگی در محاصره کامل دشمن تا نفس آخر جنگیدند و خونین پیکر برخاک افتادند. این همان خانه ی بود که چند ماه قبلش مجاهدین برای حفاظت از رئیس جمهور بنی صدر به او پناه داده بودند و سرانجام جانش را از دست دیو جماران نجات دادند…

بهرحال در ورای همه این فرازها و فرودهای ۳۶ ساله، این حکایت ناتمام نسل ماست. نسلی که با آرمان «آزادی» هویت یافت. همان نسلی که از فردای بهمن ۵۷ در مقابل خدعه و خیانت خمینی و نظام ولایت فقیه ایستاد، چوب و چماق خورد؛ متهم به هر اتهامی شد؛ منافق و مرتد و محارب شد؛ یاغی و باغی و طاغی شد؛ زندانی و تا فراسوی طاقت انسان شکنجه شد؛ در برابر جوخه های آتش برخاک افتاد و توسط کمیسیون مرگ سر به دار شد…. نسلی که هرگز تسلیم نشد، ایستاد «نه» گفت، سوخت ولی با ستم نساخت. نسلی که در گذر زمان نیز با آرمان و سنّت «مقاومت در مقابل فاشیسم مذهبی» در سیمای دختران و پسران جوان و جلودار ایران زمین تداوم یافته است. نسلی که به پشتوانه «رزمندگان آزادی» شایسته و سزاوار آزادی است. آری آزادی! همان رویای نیمه تمام هر ایرانی!

فرخ حیدری
بهمن ۱۳۹۳
HeidariFarrokh@gmail.com
www.farrokh-heidari.blogspot.com

——————————————–
پانویس:
1- یک نابغه در بند ۲۰۹ نمایی از زندگی ساسان سعیدپور – بقلم مینا انتظاری
http://mina-entezari1.blogspot.com/2013/02/blog-post.html

2- رحلت جانگوز و یا جانگداز امام امت!
http://youtu.be/kPCjzbgw_nA

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)