در حکایت چشم چرانی

در چراغ قرمز وایستادیم،پشت سر بوق می زنند!تو این کشور(استرالیا) وقتی بوق میزنند که خیال فحش دادن دارند(برای هر اشتباه کوچکی بوق نمی زنند یا اصولا بوق زدن نادر است. )غرق نگاه به سه خانم خوشگل است،دستم را به شانه اش میزنم.گفتم؛بکش کنار نگاه کن!چنان غرق زیبا رویان است که هنوز متوجه نشده و با تعجب میگوید منظورت چیست؟کمی صدامو بلندتر کردم و گفتم مثل اینکه چراغ سبز شده و جنابعالی راهبندان ایجاد کردید،بزن کنار دل سیر نگاه کن!
متوجه شد و کشید کنار،میگه تو هم دیدی؟آن مرد عجب خالکوبی هایی داشت!برمیگردم مردی نیست!خندیدم گفتم بزار واست حکایت پرفسور رابرت هنری دایسون،باستان شناس معروف امریکا که بیشتر عمرش را به تحقیق و حفاری در خاورمیانه گذشت را تعریف کنم.
میگه تو از کجا میشناسی؟
میگم؛ایشان چند سالی را در نقده زندگی و به تحقیق گذرانده و کشف جام معروف حسنلو از تپه حسنلو در سال ۱۳۳۷ محصول تلاش و تحت مدیریت ایشان بود،البته درست است که من سنم نمی رسد ولی مشدی حسن یکی از دوستان مسنم که چند سالی بعنوان کارگر تحت نظر ایشان کار کرده برایم این خاطره را تعریف کرده و البته از چند نفر دیگر هم پرسیدم صحت خاطره را تایید کردند.از این به بعد را از زبان مشدی حسن نقل میکنم.
پرفسور دایسون معروف به مستر دایسون ،یک آسیستان جوان و خوشگل امریکایی داشت به اسم مسیس ماری،خلاصه ما در این تیم شروع به کار که کردیم،چند روز آموزش کار کردن در حفاری را دادند مثلا آهسته کار کنید،و بیل و کلنگ را آهسته به زمین بزنید!چونکه با محوطه باستانی پر ارزش روبرو بودیم که هر لحظه بیل و کلنگ اشیأ باستانی را می شکست!اما وقتی میسیس ماری را میدیدیم از خود بیخود می شدیم،یک چشم به میسیس ماری و یک چشم به بیل و کلنگ بود،خلاصه میسیس ماری فهمید و برای اینکه حواس ما پرت نشود،کمی پوشیده تر می گشت!یه روز که حفاری در مرحله حساسی بود و از شانس بد هم میسیس ماری یک مینی ژوپ کوتاه پوشیده بود و رو صندلی پایش را روی پایش انداخته و نظارت میکرد!ما هم در گودی یک چشم مان به ران و پای میسیس ماری و یک چشممان به بیل و کلنگ!حتی میشود گفت که هر دو چشم مان به میسیس ماری بود!و هر چی در می امد زیر بیل و کلنگ ما درب و داغون میشد!میسیس ماری و مستر دایسون مانند مار زخم خورده به خود می پیچیدند،تذکر میدادند که آهسته کار کنید و حواستان جمع باشد،اما کو گوش شنوا،میسیس ماری عقل از سر همه ما ربوده بود.
یک دفعه میسیس ماری دیگه به سیم اخر زد،هر چی تنش بود داورد،لخت مادر زاد!گفت؛هر چه قدر میخواهید نگاه کنید!من چیز اضافه ای ندارم،اونایی که من دارم خانماتون هم دارند!
مستر دایسون هم در کنار میخندید،بعد از اینکه میسیس ماری لخت به دفتر برگشت،مستر دایسون با خنده آمد و گفت برای امروز کافی است،برید خونه هاتون،هر کاری داشتید بکنید،مسیس ماری را هم که لخت دیدید!چیز اضافی نداشت،هر چیزی که میسیس ماری دارد خانمهاتون هم دارند!از فردا برگردید عوض ران و قمبل میسیس ماری رو کارتان تمرکز کنید!

حیوانات هم از این چشم چرانى مصون نیستند

چشم چرانى

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)