رنجنامه ای که در بایگانی ام یافتم!

10924705_10206064054307382_1198314301180947840_n

این نامه را در میان نوشته هائی که به عادت، بایگانی می کنم تا فصلی از تاریخ نانوشته روزگار سپری شده ما باشد پیدا کردم. نمی دانم نویسنده اش کیست و حالا چند سال دارد و بر سر او و پدرش چه آمده، اما میدانم که آنچه را که نوشته رنجنامه چند نسل ایرانی است که با آرزوهای بزرگ زیستند. او برای این چند نسل قلم بدست گرفته و من نیز با همین انگیزه نامه او را با اندکی ویراستاری منتشر می کنم تا در سینه فیسبوک به یادگار بماند.

«من دوست ندارم ترانه مرا ببوس را بار دیگر بشنوم
دوست ندارم وقتی مست با رفقایم نشسته ایم و زده ایم زیر آواز، مرا ببوس را بخوانیم
دوست ندارم وقتی در جاده ی هراز- در ماشین کنار دوست پسرم نشسته ام – دکمه پخش روی ترک شماره ی یک- فولدر شماره چهار- سی دی پنجاه سال موسیقی ایران متوقف شود و مرا ببوس بپیچد با ما در پیچ در پیچ راه
دوست ندارم وقتی صدایش را تا ته بلند کرده ام هیچ کس حتی در اتاق دیگری از خانه باشد
اما باشد- من دوست دارم وقتی مرا ببوس را می شنوم تنها باشم
دوست دارم بنشینم کف اتاق – دستهایم را دور خودم حلقه کنم و همان جور که خودم را بغل کرده ام های های گریه کنم-
دوست ندارم هیچ کس دیگری باشد تا جای او مرا بغل کند-
دوست دارم خودم- خودم را به جای او بغل کنم-
او پدرم است- من پنج ساله ام – تمام طول راهروی سالن ملاقات – راهی که تمامی ندارد را با شور می دوم- حتی اگر جیب های مخفی لباسم یا حتی شورتم پر باشد از بسته های قرص های مولتی ویتامین- شکلات- بسته ای کوچک مغز پسته یا گردو- و…با نامه ای کوتاه در چند خط که- او که مادرم است- نوشته- و بعد از اتاقی کوچک که اتاق بازرسی بدنی است بگذرم- تا دقیقه ای بعد با باز شدن در آخر- دختر بچه ای که با تمام توانش می دود تا خود را به خط پایان برساند و تو- پدرم در آن سوی خط زانو زده ای روی زمین تا هم قد من باشی و دستهایت را از دو طرف باز کرده ای- و دقیقه ای بعد پرنده ای هستم که پرتاب می شود در آغوش تو- محکم بغلش می کنی – محکم بغلت می کنم- روی دست هایت بلندم می کنی- می خندم- در هوا می چرخانی ام- دوگیس بافته شده ام و دامن پیراهن قرمزم هم تاب می خورد در هوا- مرا می بوسی- سفت- مرا هزار بار می بوسی- موهایم را می بوسی- پیشانی ام را- چشم هایم را- گونه هایم را- چانه ام را- دست هایم- را- من چشم هایم را می بندم و دستها یم را روی زبری ته ریش صورتت می کشم- روی جودانه های پولیور طوسی یقه اسکی که زیر لباس آبی فرم زندان پوشیده ای- و بعد دستهایم را قلاب می کنم دور گردنت- چشم هایم را باز می کنم تا نگاهت کنم – و بینایی به کمک لامسه بیاید تا تو بهتر و بیشتر ذخیره شوی- در من- که پنج ساله ام و نمی دانم ملاقات که تمام شود چند تای دیگر باید بخوابم و بیدار شوم تا تو از زندان برگردی- یا حتی اگر بر نمی گردی چند تای دیگر باید بخوابم و بیدار شوم تا بتوانم در همین سالن به جای همه ی روزهایی که نیستی به تو بچسبم و از بغلت پایین نیایم- و حریصانه تو را برای روزهای دلتنگی برای تو ذخیره می کنم- تو- پدرم- که صدایت را دوست دارم وقتی آرام آرام مرا ببوس را در گوشم زمزمه می کنی.
من دوست دارم وقتی مرا ببوس را می شنوم تنها باشم-
دوست دارم یادم بیاید که وقت ملاقات داشت تمام می شد و صورتم را که گم شده بود در شانه های تو و گرمی جودانه های پولیورت- میان دو دستت می گیری و به چشم هایم مستقیم نگاه می کنی و با صدای بلند تر می خوانی:
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
در پیش تو می مانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن گردد یک امشب من

دوست دارم هر بار به اینجای آواز که می رسد خودم- خودم را محکم فشار دهم و با تمام توانم رو به سقف داد بزنم- دوست ندارم دیگری بشنود ناله ام را در وقت همخوانی
برای آخرین بار
تو را خدا نگهدار
که می روم به سوی سرنوشت.

پاسدارها می کوبیدند روی در، که ملاقات تمومه- و بعد نزدیک می شدند و من را از بغل تو بیرون می کشیدند- تو برای بار آخر صورتم را بین دست هایت می گرفتی و به چشم هایم نگاه می کردی- من آن صدا را دوست دارم:
“بابا همیشه تو رو دوست داره، هیچ وقت یادت نره که بابا همیشه تو رو دوست دارد. هر اتفاقی هم که بیفتد- حتی اگه از تو دور باشم- همیشه دختر خوب بابا باش. مواظب خودت و مامانی و سحر هم باش. آدم ها رو دوست داشته باش. با همه مهربون باش. به دوست هات کمک کن. مامان نرگس بهترین آدمیه که میشناسم- به همه چیزهایی که می گه گوش کن. قوی باش و امیدوار- سپیده من هرگز ناامید نمی شه. بابا یه روزی برمی گرده و اون وقت چهار تایی همیشه با هم خواهیم بود. بابا همیشه عاشق توست”
من دوست دارم وقتی مرا ببوس را می شنوم تنها باشم و به این فکر کنم که هربار ملاقات و دیدن دخترهایت – چند شب تو را- در زندان روشن می کرد؟ تا چند روز دلت گرم می ماند؟ من آنقدر از تو پر بودم که راهروی طولانی بازگشت از ملاقات زیر کرت کرت دمپایی های حاج آقا و نور سفید و زننده مهتابی ها هم نمی توانست حواسم را پرت کند- حواسی که جمع تو بود که در من ذخیره شده بود. من دوست ندارم وقتی مرا ببوس را می شنوم کسی آن دور و بر باشد تا بتوانم دستهایم را دور گردن تو حلقه کنم- تو- پدرم- از زمین بلند شوم- و آرام آرام در بغل تو چرخ بخورم و با تو برقصم. دوست دارم حتی وقتی عروس هم شدم، شب که از مهمان ها خداحافظی کردم تنها برگردم خانه و با لباس سپید و تور سپید سرم را روی جودانه های پلیور طوسی ات بگذارم و مرا ببوس را با تو برقصم و تو مرا روی دستهایت بلند کنی و دامن پیراهن سپیدم تاب بخورد روی هوا و من صورتت را در دستهایم نگه دارم و به چشم هایت نگاه کنم و بگویم: سپیده همیشه تو رو دوست داره. یادت نره، هر اتفاقی که بیافتد، حتی اگر تو امشب هم غایب باشی، همیشه عاشق توست.
من دوست دارم وقتی مرا ببوس را می شنوم تنها باشم تا هیچ کلمه ای راجع به قهرمان بودن او- پدرم- نشنوم. یا هیچ جمله ای که با آزادگی، انسانیت، مبارزه، ایستادن تا پای جان در راه آزادی و… شروع می شود نشنوم- هیچ تفسیری- هیچ توضیحی- هیچ توجیهی- تا بتوانم من قهرمان او باشم. قهرمان دونده ی او حتی بی حضور واقعی اش آن سوی خط پایان. من دوست ندارم وقتی مرا ببوس را می شنوم به جای خالی او در همه ی روزهایی که آمده اند و گذشته اند نگاه نکنم و چشمهایم را از دردناک ترین زخم زندگی ام بردارم- و از درد به خود نپیچم- دوست دارم گریه و خنده قاطی شود و به آخرهای آهنگ که می رسد دختر خوب و امیدوار او باشم- او که پدر است- و من جدا از قهرمان بودن اش یا مبارز بودن اش یا اصلا نبودن اش- دوستش دارم.
این یکی از هزاران “من” است. منی که کودکی ام در ترس و اظطراب و دلتنگی و فاصله گذشته- و همه ی این ها در طی سال ها من های متفاوتی از من ساخته .
امروز که این نامه را می نویسم سالهاس که او دیگر نیست- همه ی من هایی که در سال های بی او- پدرم- زیسته ام در “من” امروزم آرام گرفته- منی که غیاب او- و حجم همه ی روزهای زندگی پس از آن سال ها بخشی از هویت ام است که شاید عادات انسانی متفاوتی برایم ساخته باشد- یا کمی خسته ام کرده باشد- اما آرام زیر پوست “من” به حیاتش ادامه می دهد- و دیگر زندگی من نه تنها در جنگ که در صلح کامل با آن به سر می برد- که می دانم آن گره کور نه باز خواهد شد- نه سلول های خاکستری حافظه ام به یاد خواهند آورد- نه هیچ گاه صراحت واقعیت فقدان او را خواهم فهمید- اما خوب می دانم که او قهرمان نیست- تنها انسانی است که حق داشته آن جور که باور داشته زندگی کند- حق داشته انتخاب کند که تا کجای راه مبارزه برای ساختن جهانی که در آن آدم ها برابرند و آزاداند پیش رود. او پدر من است قهرمان من نیست، اما دیگر محکوم ذهن من هم نیست. من هم او را قضاوت نمی کنم. تنها به همه ی آنچه گذشته نگاه می کنم و دستهایش را در دستهایم می گیرم و او را می فهمم- دلتنگی هایش را برای ما عذابی که از دوری ما می کشیده و نگرانی از زندگی تک تک مان بیرون دیوارهای آن زندان. امروز می دانم که چه قدر به او سخت گذشته- و موهای فرفری اش را که امروز حتما دیگر سیاه نیست و خاکستری است نوازش می کنم و با صدایی آرام و مطمئن به او می گویم: تو حق داشته ای که کوتاه نیایی- شاید من هم کوتاه نمی آمدم.
امروز می دانم که مقصر نه او- که سیستمی است که مستبدانه فرصت زیستن را از مخالفانش می گیرد- که فرصت آزادانه زیستن را از همه می گیرد- و کارش سالیان سال تقاص کشیدن و زورگیری از زندگی مایی است که متولد جغرافیای له شده زیر پوتین ها و چماق ها و حکم ها و گلوله های آن هایم – و آن لحظه های تاریخ که هیچ چیزش بشری نمی نماید.»

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)