مدرسه فمینیستی: قتل فجیع چند کاریکاتوریست در فرانسه توسط سه تروریست وابسته به القاعده و داعش، بحث های مختلفی را در جوامع کنونی و از جمله میان ایرانیان در مورد «آزادی بیان»، «روابط بین اقلیت های مسلمان با کشورهای میزبان»، «رابطه حقوق اقلیت های مهاجر و دموکراسی» و… دامن زده است. بی شک این گفتگوها و تضارب آراء که به گسترش زوایای گوناگون و گشودن پنجره های تازه در مورد یک واقعه منجر می شود، در نهایت می تواند به تعمیق و بسط عقاید گوناگون و گاه متضاد و تعدیل و نزدیکی آراء میان نیروهای مختلف یاری برساند (البته تا وقتی این گفتگوها به سطح انگیزه کاوی و پرونده سازی و برخوردهای شخصی تنزل نیابد). به همین مناسبت، این یادداشت سعی می کند با طرح دو پرسش درباره همین موضوع، در این گفتگوی جمعی مشارکت کند:

1 – برخی صاحبنظران، ظهور تروریسم افراط گرای اسلامی را نشانه ای از بحران درونی اسلام در جهان امروز دانسته اند، از این رو «نواندیشان دینی» را به اصلاحات درون دینی برای سازگاری اسلام با حقوق بشر فراخوانده اند. تفویض این مسئولیت سنگین به نواندیشان دینی این پرسش را بوجود می آورد که اگر این بحران درونی «اسلام» که سبب ساز رشد افراط گرایی و تعصب کور مذهبی تلقی می شود، نه تنها زندگی «معتقدان به اسلام» بلکه زندگی کل ساکنین جوامع چندفرهنگی مانند ایران را نیز تحت تأثیر قرار می دهد، فراخوان دادن برای عده ای محدود (مثلا نواندیشان دینی) به منظور آستین بالا زدن و مسئولیت عظیم و تاریخی اصلاح دینی را به تنهایی بر دوش کشیدن، آیا منطقی و راهگشاست؟ آیا همه ما شهروندانی که احساس مسئولیت در قبال جهان و به ویژه جامعه مان داریم و خواهان دموکراسی هستیم، موظف نیستیم که برای تلطیف و اصلاح قرائت افراطی از اسلام اقدام کنیم تا زندگی را برای کل مردم در جامعه مان (که یکی از هویت هایش چه بخواهیم و چه نخواهیم «اسلامی» است) آسان تر سازیم؟

اغلب ما مردم ساکن این سرزمین، «مسلمان زاده شده ایم» و خواه ناخواه در جامعه ای مسلمان، زندگی مان تحت تأثیر قرائت های بنیادگرایانه از اسلام قرار می گیرد حتا وقتی به کشورهای اروپایی یا آمریکا و کانادا هم مهاجرت می کنیم یکی از هویت هایمان یعنی «مسلمانی» از قضا پررنگ تر هم می شود، به طوری که ایرانیانی که در اروپا زندگی می کنند حتا اگر روزی هزاربار فریاد بزنند «ما شارلی هستیم» باز هم هنگامی که قرار باشد بر مبنای اقدامات تروریستی عده ای افراطی (یا به بهانه آن)، قوانین را برای «اقلیت ها و مهاجران از جمله اقلیت های مسلمان» محدود سازند، زندگی شان چه «مسلمان زاده» باشند و چه «اسلام ستیز»، خواه ناخواه تحت تأثیر این محدویت های حقوقی قرار می گیرد. بنابراین این که بگوییم فقط یک عده که «دغدغه اسلام» دارند وظیفه پیشبرد جنبش اصلاح دینی را بر عهده دارند و مسئولیت را از شانه خودمان خالی کنیم، تأثیری نه به حال جامعه مان و نه به حال زندگی شخصی مان دارد. مگر اصلاحاتی که در مسیحیت طی قرن ها برای انطباق با جهان جدید اتفاق افتاد، صرفاَ حاصل تلاش «متفکران نواندیش مسیحی» بود؟ آیا همه اندیشمندان جوامع غربی به سهم خود تلاش نکردند تا دینی را که با آن به دنیا آمده اند و بخشی از فرهنگ و نهادهای جامعه شان را تحت کنترل داشته (و هنوز هم کم و بیش دارد) در حد امکان، تلطیف و انسانی و برای رعایت حقوق بشر و دموکراسی، قابل پذیرش کنند؟ پس به طور مشخص سوآل این جاست که آیا به راستی برای مهار افراط گرایی اسلامی و پروژه ی عصری کردن دین (اصلاحات مذهبی)، فقط «اندیشمندان اسلامی» هستند که باید تلاش کنند یا همه اندیشمندان جامعه ما؟ آیا همین که ما به عنوان یک شهروند ایرانی، در فضای جامعه ای مسلمان چه در نسبت مان با شهروندان کشورهای غربی و چه با هموطنان خودمان، قرار داریم به اندازه کافی به ما مشروعیت نمی دهد که به عنوان یک «مسلمان زاده» یا فردی دین باور، در مورد «اسلام» و تغییراتی که در اسلام باید صورت گیرد تا برای زندگی یک مسلمان در جهان امروز عملی باشد به متخصصان و متفکران اسلام شناس یاری دهیم؟

2 – برخی تحلیل گران، حملات تروریستی اخیر در فرانسه را با توجه به بحران اقتصادی گریبانگیر اروپا و نیز گسترش جریان های ناسیونال فاشیستی در این کشورها، طبعاَ نگران کننده دانسته و آن را برای آینده دموکراسی، خطرآفرین و مرگ آور تلقی کرده و از این رو هر نوع موضع گیری که به قطب بندی موجود در فضای فعلی کمک کند را محکوم می کنند. بی شک این نگرانی ها به جا و قابل توجه است. اما مسئله آن است که برای کاهش قطب بندی های موجود، هر کدام از نیروهای اجتماعی و نیز بخشی از جامعه بین المللی در برابر چنین بحران هایی چه می توانند بکنند؟ آیا برای تلطیف فضای بحرانی کنونی که می تواند دستمایه مناسبی برای گسترش ناسیونال فاشیسم غربی و تروریست های بنیادگرا باشد، می توان «کشتار و جنایت» را با طرح انواع دلایل با ربط و بی ربط توجیه کرد؟ یا آن که هر نیرویی بسته به توان تاثیرگذاری اش می تواند برای جلوگیری از کشتارهای آینده اقدام کند؟

همانطور که «آنگلا مرکل»، در مقام صدراعظم آلمان، با هوشمندی بسیار برای کاهش تاثیرگذاری «پگیدا» بر جامعه و سیاست های افراطی علیه اقلیت ها و مهاجران، به تظاهرات «اقلیت ها و مسلمانان» می پیوندد، هوشمندی ما هم می تواند این باشد که به عنوان «مسلمان» یا «مسلمان زاده» مسئولیت خود را در قبال چنین فجایعی عملا نشان بدهیم و با مواجهه و برخورد انتقادی با فرهنگ و سنت های دینی مان که می تواند سبب ساز بروز چنین خشونت هایی شود، دست به اصلاحات در مذهب جامعه خودمان بزنیم؟

متفکران و اندیشمندان غربی، خود به متون سنتی «شرق شناسی» شان نقد کرده اند و از دل آن تئوری های جدیدی تولید کرده اند تا بتوانند مواجهه یکجانبه و استعماری خود را در تعامل با «شرق» بهبود بخشند. حال آیا وظیفه متفکران و اندیشمندان «شرقی» این نیست که به جای «مصرف و تکرار اندیشه های نقادانه غربیان به شرق شناسی»، آستین بالا بزنند و اندیشه های «غرب شناسی» خود را نقد کرده و به این وسیله مواجهه خود را با «غرب» از مرزهای تقابل به تعامل سوق دهند؟ به نظر می رسد غربی ها حداقل مشکل را شناسایی کرده اند و توانسته اند اساس و بنیاد اندیشه های «خود» را زیر سئوال ببرند و سوژه نقدشان قرار دهند، اما هنوز «غرب شناسی» ما «شرقیان»، نتوانسته است اساس و اندیشه «خود» را به تمامی، سوژه نقدش سازد و مسئولیت خودش را در قبال تعامل بهتر با بخش های مختلف جهان به انجام برساند. از همین روست که همچنان از «تلاش زنان برای بهبود زندگی شان» تا «گران شدن گوچه فرنگی» و «معتاد شدن جوانان» را به پای «دیگران» و «غرب» می اندازد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)