(متنِ کوتاهِ زیر قسمتی ست از تحقیقی طولانی و وسیع و ناتمام پیرامونِ پدیده «تعصب».
حادثه ناگوار و ناجوانمردانه چند روز پیش در پاریس، که به قتلِ چند هنرمندِ بی دفاع منجر شد، مرا وادار می کند تا این قسمتِ کوتاه را در اختیارِ خواننده علاقه مند قرار دهم، چرا که من شخصاً، ریشه همه این حرکات را در «تعصب» می بینم).

– ما چیزی نمی دانیم. این اولین نکته است.
بنابراین باید بسیار متواضع باشیم. این دومین نکته است.
دیگر اینکه نباید مدعی دانستن باشیم در حالی که چیزی نمی دانیم. این سومین نکته است.
(زندگی سراسر حل مسئله است – کارل پوپر)

– منفور ترین مرام ها آنهائی اند که به تبهکاری و قتل رهنمون می شوند و متعصب می پرورانند.
(ژان ژاک روسو)

۱- واژه شناسی (Terminology)، ریشه شناسی (Ethymology)

واژه ی “تَعَصُّب”:
– مشتق از ریشه ی “عَصَب” است؛
– از زبانِ عربی واردِ فارسی شده است؛
– از نظرِ دستورِ زبان “مصدرِ لازم” می باشد؛
– “عصب” اسم، و “متعصب” صفتِ واژه ی “تَعَصُّب” است.

ارتباطِ کلماتِ “عصبی”، “عصبانی”، و “تعصب”، در همین آغاز براحتی روشن می شود.
“تعصب” در زبانِ عربیِ امروزی، دقیقاً به همان معنای فارسیِ آن بکار می رود. معادل های انگلیسی و آلمانیِ لغتِ “تعصب” را در بخشِ توضیحات خواهید یافت.
در جستجوی مترادف های دقیق یا نادقیقِ واژه ی “تعصب” در زبانِ فارسیِ امروز، به این “معادل ها” برمی خوریم: بنیادگرائی، تندروی، افراطی گری، رادیکالیسم، دُگماتیسم، بسته بودن یا بسته دیدن، بی منطقی، تنگ نظری، جانبداریِ کورکورانه، یکسونگری، حمایتِ بی چون و چرا، غیرتی برخورد کردن؛ و شاید برخی معادل های دیگر.
کسانی که در جستجوی معادل های غیرِ عربی، یعنی فارسی اصیل باشند، چنین واژه هائی را خواهند یافت: خاشه، پُشتی، پشتیبانی، رَگداری کردن، خویشاوندی کردن، سختگیری، یاری دادن، پرخاش کردن، و نظایرِ اینها؛ که به نظرِ من، در فارسیِ فعلی، هیچکدام معادلِ رضایت بخشی نیست. واژه ی “تعصب” جاافتاده تر و گویاتر است.
“تعصب” در زبانِ فارسی، معمولاً بصورتِ “مصدرِ مرکب” و همراهِ “داشتن” بکار می رود: تعصب داشتن. در قدیم با “کردن” هم بکار می رفته: تعصب کردن. همچنین، تقریباً همیشه، به همراهِ ۲ حرفِ اضافه ی “در” و “به” بکار می رود: تعصب داشتن در امری؛ تعصب داشتن به چیزی. اَشکالِ “تعصب گری” و “تعصب ورزی” و “تعصب نسبت به . . .” نیز بسیار متداول اند.
لغتِ “تعصب”، واضحاً، در حالتِ معمول، در تقریباً همه ی فرهنگ های جهان، معنائی منفی و “بد” دارد. در طی تحقیقِ حاضر، تنها و تنها در ۲ مورد، بطورِ نسبی و محدود، برای لغتِ “تعصب” معنائی مثبت و ارزشمند یافت شد: یکی در دورانِ “رایشِ سوم” در آلمان؛ و دیگری در متونِ فِقهیِ اسلامی (این نوشته، از آنجا که هیچ نگاهِ سیاسی یی ندارد و کارش فقط روشنگری در زمینه ی پایه هاست، به هیچ وجه قصدِ مقایسه ی سیاسیِ این ۲ مورد را با یکدیگر ندارد. مقایسه ی من در بالا، صرفاً یک مقایسه ی تاریخی از دیدِ معناشناسیِ یک واژه است. تشابه سیاسی دیدن میانِ ۲ موضوعِ بالا، نه کارِ من و نه علاقه ی من است).
در دورانِ “رایشِ سوم”، گاهاً ایمان و اعتقادِ راسخ به نظامِ “ناسیونال – سوسیالیسم” را – که نامِ تئوریکِ حکومتِ “نازی ها” بود – با لغتِ “تعصب” ذکر می کردند. مثلاً در تجلیل از کسی می گفتند: “او یک متعصبِ ایدئولوژی ماست”. و به این ترتیب سعی می کردند تا این نوع از “تعصب” را مطلوب و فضیلت نشان دهند. البته این، یک کابردِ ویژه در یک دورانِ ویژه بود و اختصاص داشت به مُبلغانِ نظامِ “نازی”. بدین ترتیب هرگز نمی توان گفت که همه ی آلمانی ها این واژه را بدین سان بکار می گرفتند. بازمانده ی این نوع کارگیریِ ویژه از این واژه، هنوز هم بندرت در زبانِ آلمانی یافت می شود، که البته پرداخت به آن، ما را از موضوعِ اصلیِ متن دور خواهد کرد.
در تعلیماتِ فقهی و حوزه ای پیرامونِ مذهبِ اسلام نیز گاهاً تفکیکی میانِ “تعصب” و “غیرت”، یا “تعصبِ مذموم” و “تعصبِ ممدوح”، قائل می شوند و اولی را “منفی” و دومی را “مثبت” می دانند.
هر دو موردِ استثنائیِ بالا، مواردی اند واضحاً ایدئولوژیک، و ایدئولوژی ها گاهاً، تحتِ شرایطِ ویژه ای، زبان را – معمولاً بطور گذرا – تحتِ تأثیر قرار می دهند. نوشته ی حاضر به این ۲ حالتِ استثناء توجهی نمی کند و بر این واقعیتِ آماری می مانَد که: واژه ی “تعصب”، در تقریباً همه ی زبانهای دنیا، معنائی منفی و “بد” دارد.

۲- “تعصب” چیست؟

شناختِ علمیِ پدیده ی “تعصب” تا پیش از جنگِ جهانیِ دوم (۱۹۴۵ – ۱۹٣۹ مسیحی)، و تا پیش از کاوش های علمیِ روانکاوی، مُیسر نبود. چنین است که در متونِ قدیمِ ادبیات و اندیشه، بجز اشاراتی کُلی و عمومی به آن، توضیحی علمی و قانع کننده نمی توان یافت. “جنونِ جمعیِ” جنگِ دومِ جهانی و فجایعِ ناشی از آن از یک سو، و نتایجِ علمیِ تحقیقاتِ روانکاوی و روان_جامعه شناسی از سوی دیگر، باعث شد تا دانشمندانِ علومِ انسانی_اجتماعیِ غرب، فشرده تر به ریشه یابی و تشریحِ چنین پدیده هائی بپردازند.
گرچه واژه ی “تعصب”، نخست تعصبِ مذهبی را به ذهن فرا می خوانَد، اما چنین به نظر می رسد که هر “مفعولی”، چه ذهنی و چه عینی، اعم از فرد و شیئ و مرام و فکر و آرزو و حیوان و گروه و ورزش و غیره، می تواند موضوعِ تعصب قرار گیرد. نیز واضح است که هر انسانی، می تواند به این دام گرفتار آید. چنین است که “تعصب”، در معنای بسیطِ آن، نه منحصر است به یک “مفعول” (مثلاً مذهب)، و نه خاصِ یک قوم یا ملت یا گروه یا قشرِ اجتماعی و امثالِ این است. صرفاً احتمال می رود – با قیدِ احتیاط – که انسانِ “آگاه و تربیت شده” در مهارِ تعصباتِ خود موفق تر باشد تا انسانِ “ناآگاه و تربیت نشده”.

“کارل گوستاو یونگ”، دومین پدرِ دانشِ روانکاوی، “تعصب” را چنین توضیح می دهد: “در تلاش برای دفاع در مقابلِ یک تردیدِ درونی، نظراتِ موجود در ضمیرِ خودآگاه حالتِ تعصب آمیز به خود می گیرند؛ چنین است که تعصب چیزی نیست جز جبرانِ اغراق آمیزِ یک تردیدِ درونی”.

“اریک فرومِ” بزرگ، همین پدیده را چنین بیان می کند: “تعصب، وَجه مشخصه ی خودشیفتگیِ گروهی ست. آدمِ متعصب، شخصیتی به غایت خودشیفته دارد و اغلب در حال و هوای برانگیخته ی خودشیفتگی، گذرانِ عُمر می کند. در تَبَعییتِ تقدس وارِ خویش، پُر شور و شوق است؛ ولی در عینِ حال فردی ست سرد و عاجز در احساس و کششِ واقعی”.

“مولوی”، بزرگ فیلسوفِ شاعرِ ایران، پیرامونِ “تعصب” می گوید:
“سخت گیری و تعصب خامی است / تا جنینی کار خون‌آشامی است”
یا غیرِ مستقیم:
“گوش را بندد طمع از استماع / چشم را بندد غرض از اطلاع”

“خیام” – به استنباطِ من – همین پدیده را چنین بیان می دارد:
“قومی متفکرند اندر ره دین / قومی به گمان فتاده در راه یقین
می ترسم از آن که بانگ آید روزی / کای بی خبران راه نه آن است و نه این”

و “وُلتِر”، متفکر فرانسوی می گوید: “تعصب کورشان می کند. فکر می کنند بر حق اند. همه ی متعصبان خلافکارهائی اند با وجدانی آسوده؛ و جنایت و آدم کشی شان را در راهِ حق و نوعی خدمت می بینند”.

منظورِ من از واژه ی “تعصب” در این متن، مشخصاً آن حساسیتِ فوق العاده به فرد یا فکر یا مرام یا چیزیست که ذهن و بینش و پذیرش را می بندد و قفل می کند. می بندد بروی انتقاد، بروی منطق، بروی علم، بروی عدالت، بروی اعتدال، بروی نرمش، بروی انصاف، بروی آمار، بروی اثبات، بروی اسناد، بروی شواهد، بروی استدلال، بروی عینی گرائی. و نیز اغلب منجر می گردد به برخورد یا مقابله ی “تند” و احساسیِ فردِ متعصب با افرادِ منتقد. و همچنین باعث می گردد تا فرد، اگر حتی از دیدِ عموم و سُنت و عُرف و قانون و ارزشهای عمومیِ جامعه بر”خطا” باشد، و این خطا در عمل مُنجر گردد به آسیب رسانی به جان و آزادی و امنیت و مالِ افرادِ دیگرِ جامعه، قادر به دیدن و دَرک و شناسائیِ این خطا در خود نباشد.
پس ملاک و میزانِ تخریبگریِ “تعصب” در این متن، نخست، جان و مال و آزادی و آسایش و حُرمتِ انسان است.
بنابراین تعصب، در نظرِ من، مطلق کردن، بی عیب دانستن، مظلوم دیدن، عالی پنداشتن، کامل دانستن، مصون دیدن، معصوم پنداشتن، مُنزه دانستنِ یک فرد یا فکر یا مرام یا چیزیست؛ بگونه ای که انتقادات یا خطاهای احتمالیِ وارده، پیشاپیش پذیرفته نمی شوند. یا: تعصب، عدمِ توانائی در دیدن و پذیرفتنِ انتقاداتِ وارده به یک فرد یا فکر یا مرام یا چیزیست.
تعاریفِ بالا را می توان باز هم خلاصه تر “ایده آلیزه کردن” یا “مُطلق کردنِ” آن “مفعول” نامید.
حال تعبیری نیز که «آلبرت آینشتاین» از مقوله «پیشداوری» دارد، به کمکِ ما می شتابد: «شکافتنِ هسته اتم به مراتب آسانتر است تا پاک کردنِ یک پیشدواری در ذهنِ یک انسان».

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)