به دور از واقعیت نیست اگر بگوییم امروز زندگی افراد به سه بخش تقسیم می شود. بخش اول نیاز گریز ناپذیر انسان به تامین انرژی فیزیکی خود و مهیا کردن شرایط لازم برای ادامه ی کار ارگان های بدنش از طریق اعمالی مانند خوابیدن و یا غذا خوردن است. بخش دوم کار اجتماعی فرد است( این کار می تواند در دوره ای امر تحصیل باشد). کاری که عملا تنها اختیار و آزادی در آن, اختیار کار کردن و یا مردن است. فرد معمولا هیچگونه کنترلی بر محیط کار خود ندارد و باید بی چون و چرا به دستورات صادر شده, در ازای حقوقی کاملا کنترل شده, عمل کند. این چرخه ی کنترل ناپذیر خواب و کار تنها توسط بخش سوم به هستی خود ادامه می دهد. این بخش سوم جایی است که فرد تصور می کند می تواند نتایج دوبخش دیگر را برای آسایش و مهم تر از آن, لذت خود بکار گیرد. در به اصطلاح جوامع پیشرفته این بخش سوم در نهایت بر یک امر والا استوار است. شادی آفرین یا “فان” بودن. برای بوجود آورد فرصت این سرخوشی توقف ناپذیر و هر روزه نیاز به کانونی از قدرت است که بتواند زندگی را به سه بخش از اجبار تقسیم کند, زمان مورد نیاز برای بازیافت انرژی, کار بی چون و چرای اجتماعی و شادی اجباری.

دو بخش اول این چرخه, کار و بازیافت انرژی های صرف کار شده از مدت ها قبل در زندگی انسان ها جای خود را تثبیت کرده اند. امروز وظیفه ی تبلیغات و ماشین رسانه ای تثبیت بخش سوم و القای سرخوشی است. هرچیزی که خواص شادی آفرین یا “فان” بودن را نداشته باشد به سرعت و شدت (معمولا با نگاهی طنز و تحقیر آمیز چون تمسخر افراد متفکر در کمدی های صنعت فرهنگی یا تزریق سیستماتیک کلماتی مانند “nerd” ) رد می شود و هنگام عرضه ی هر کالا یا محتوایی در بازار, این وجوه شادی آفرین آن ها است که به عنوان نقاط قوت و ارزشمند معرفی می شوند. به زبان ساده معیار بررسی هرچیزی, جز امور مربوط به کار یا تجدید قوا, میزان “فان” بودن آن چیز است.

بحث شاد بودن و شاد زیستن یکی از قدیمی ترین بحث ها در ذهن انسان است, اما باید دید این بحث از کجا آمده است و چه تاریخچه ای پشت خود دارد. شادی, دلیل آن و ارزشش از زمان مرگ سقراط برای انسان پررنگ می شود. افلاطون شادی را امری مثالی می داند که در این دنیا دست نیافتنی است و بیان می کند تنها فلاسفه می توانند به عنوان رابطی بین این جهان و عالم مثال مردم را با شادی حقیقی آشنا کنند. ارسطو پس از او شادی را ناشی از شناخت می بیند و شادی را امری می داند که در این جهان می تواند به دست بیاید. اما بودا شناخت را تنها چیزی می داند که می توان با آن مراقبه را آغاز کرد و سپس به خوشبختی یا شادی نهایی رسید. می توان گفت چیزی که در این سه فلسفه ی بسیار متفاوت برای شادی مشترک است, این امر است که هر سه شادی را امری می دانند که باید بیشک از شناخت و آگاهی سرچشمه گیرد.

امروز اما شرایط دیگری حاکم است. شادی در مقابل شناخت و آگاهی قرار داده می شود. در واقع شاد بودن به واسطه ی مصرف به امری ساده و هرروزه اما اجباری تقلیل پیدا می کند که هیچ نیازی به آگاهی یا شناخت ندارد. سرکوب شناخت و آگاهی در روند شادی به این دلیل اتفاق می افتد که آن ها به راحتی می توانند موجب از بین رفتن جذابیت سرخوشی های خالی از خود باشند. شهروندان به مصرف کنندگانی منفعل تبدیل می شوند. جریان های اقتصادی مختلف بر مبنای نیاز و آگاهی مردم بوجود نمی آیند, بلکه با همرنگ کردن خود با امیال مردم آنها را کنترل می کنند. شادی امروز در واقع یک بی حسی یا یک بی خیالی است که به امری فردی تقلیل داده می شود. هرگونه تصور رستگاری و خوشبختی به عنوان امری جمعی سرکوب می شود و از فرد خواسته می شود به جای همدردی با دیگر اعضای اجتماع خویش, سعی کند تا حد ممکن شاد باشد و از غم دوری کند. رسانه ای که یکی از وظایف اصلی اش نشان دادن شادی به طور مجرد و ثابت کردن شادی همگانی به مخاطبان است, احساسات انسانی را به دو جریان عام و مقابل هم تقلیل می دهد. مفهوم سرخوشی یا شادی و مفهوم انفعالی غمگین بودن. رسانه توسط نسخه ها و چارچوب های خود فرد را یا در دسته خوشبختان و شادان قرار می دهد یا در دسته ی از کارافتادگان غمگین, و این دسته بندی را به وسیله ی قدرت رسانه ای و فراگیری خود به بخش های مختلف اجتماع القا می کند. امری که این رفتار رسانه آن را سرکوب می کند این است که فرد ناشاد به سادگی می تواند در کنار شاد نبودن حس همدردی یا خشم داشته باشد که هیچکدام امری انفعالی و لزوما هم ارز با غم نیستند.

کریسمس می تواند مثالی بسیار مناسب برای این امر باشد. در فرهنگ امروز کریسمس تنها یک عید نیست, کریسمس باید عید تمام مردم جهان باشد. در فرهنگ کریسمس فقط دو گروه از مردم تعریف می شوند. مردمی مهربان و شاد که عاشق آن هستند و مردمی با وجوه غیر انسانی که دشمن آن هستند. این روند تا جایی پیش می رود که برای افراد تصور فردی که از کریسمس خوشش نیاید تقریبا غیر ممکن می شود زیرا از توانایی هضم هر گونه دلیل برای این دوست نداشتن سلب شده اند. توجه به روش ترسیم افرادی که در فرهنگ (از ادبیات و موسیقی تا سینما) کریسمس موافق کریسمس نیستند بسیار مهم است. یکی از معروف ترین روایات این فرهنگ گرینچ است. گرینچ هیولایی سبز رنگ است که تلاش می کند کریسمس را به طور کلی از بین ببرد و در طول داستان از تمام صفات انسانی تهی می شود. بوی بدی می دهد, فیزیکی قناس دارد, یک احمق است و از همه مهمتر از تمدن دنیای روایت به کلی جدا افتاده است. او در نهایت با تمام تفاوت هایش در جامعه پذیرفته می شود, اما به یک شرط, گرینچ باید از این به بعد کریسمس را دوست داشته باشد. تمام گرینچ ها در تمدن پذیرفته می شوند, تنها باید یک امر اساسی را قبول کنند, آنجا که تمدن می گوید باید به گونه ای خاص شاد بود.

در این شرایط همه چیز به یک بیگ مک مک دونالد تقلیل پیدا می کند. کالایی که در چشمان مصرف کننده جذاب است. قیمتی مناسب دارد, دلچسب است و حتی اندکی مفید به نظر می رسد, ولی در واقع چیزی جز آشغال گوشت با قیمتی مشکوک و سودی باورنکردنی نیست. اگر نگوییم مضر است, عملا نقش دیگری جز مدفوع شدن را بازی نمی کند. اما این بیگ مک دو خاصیت بسیار مهم دارد. همیشه خود را در دسترس قرار می دهد. کسی نمی تواند در تمدن زندگی کند و در معرض نمایش مک دونالد قرار نگیرد. و بالاخره تا حدی هم فرد را سیر می کند.این سیر یا ارضا کردن همان توجیه لازم برای ادامه ی روند بخش های دیگر و خارج از کنترل زندگی است. انسانی که دو سوم زندگی خود را صرف کاری می کند که خارج از کنترل اوست, با وجود این مک دونالد, سیری اندک ناشی از آن و مهم تر توهم مصرف یک چیز جذاب, تصور می کند که تلاش هایش نتیجه داده اند. حرکت دوار این جریان بر اساس نیازهای فرد نیست, حتی خود فرد دیگر به نیازهای خود اهمیت نمی دهد. نیازها یا مانند خواب به راحتی و بدون نظارت فرد برطرف می شوند یا مانند نیاز به آگاهی به خاطر عدم “فان” بودن جاذبه ی خود را از دست داده اند. این امیال و علایق از پیش دستکاری شده هستند که این امر را به واسطه ی سرخوشی فردی پیش می برند.

حال باید دید که آیا واقعا تفاوتی میان این شادی و سرخوشی ناشی از افیون های عینی وجود دارد یا خیر. بهترین راه برای مواجه با این پرسش جلو بردن بحث با استفاده از اصول خود این فرهنگ است. فرهنگی که آگاهی و شناخت فلسفی را خسته کننده و زاید می داند و تنها علوم آزمایشگاهی را به رسمیت می شناسد. باید این نوع از شادی در کنار علم گرایی امروزی قرار داده شود تا شباهتش با افیونی مانند حشیش را از درون خودش بیرون کشید. علم گرایی امروزه در شاخه هایی مانند عصب شناسی و روانکاوی تلاشی باور نکردنی دارد تا نقش سابجکتیو انسان را نفی کند ( این که چگونه یک آبژه می تواند به سوژه نبودن خود پی ببرد خود یک تناقض بزرگ در این امر است) و آن را تنها به اتم ها و مولکول های سازنده ی خود تقلیل دهد. اینجا کانون تناقض این فرهنگ است. حال این شادی فردی که قرار است تنها از درون فرد سرچشمه بگیرد و همانجا هم به خود فرد ختم شود نتیجتا چیزی جز چند واکنش شیمیایی پیچیده نخواهد بود.دقیقا هم ارز با تاثیر موادی مانند هرویین یا حشیش بر بدن.

انقراض آگاهی و شناخت( یا اعمال غیر “فان”, آنطور که به تصویر کشیده می شوند) در یک جامعه و پربودن هفتگی بارها و کلاب های سطح شهرها و فتح شدن شبانه ی خیابان ها توسط جوانان مست نه نشانه ی خوشبختی, بلکه نشانه ی انحطاط آن جامعه یا شهر است. افرادی که به وسیله ی انواع افیون های مختلف از واقعیت می گریزند اما نمی خواهند و احتمالا اصلا نمی توانند قبول کنند که ضعفی در خود واقعیت وجود دارد نمی توانند به عنوان اعضای یک جامعه ی خوشبخت در نظر گرفته شوند. افیون هایی عینی مانند قهوه یا سیگار یا قرص های مسکنی که مانند آدامس در سوپر مارکت ها بفروش می روند وظیفه امکان پذیر کردن بخش های کار و تجدید قوا برای بیشتر کار کردن و توانمند شدن برای مصرف بیشتر و در نتیجه خریدن حس خوشبختی را دارند تا میلیون ها افیون از جنس مصرف توانایی القا کردن سرخوشی در شرایطی که تلاش فرد موجب بهبود زندگی اجتماعی او نشده است در بخش سوم زندگی, برای توجیه کردن دو بخش دیگر را داشته باشند. سوالی که اینجا باید از مدافعان میزان شادی این جوامع پرسید این است که فکر می کنند با غیبت ناگهانی ماده هایی مانند کافیین و الکل یا از بین رفتن حس سرخوشی و عطش برای مصرف از روی تصور علاقه (و نه نیاز یا حتی با آگاهی از کالای خریداری شده) چند روز طول می کشد تا این جوامع “شاد” فروریزند؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)