نقدی بر نظریه دانشمند بزرگ استیون هاوکینگ

دوزخ است آن خانه کان بی روزن است اصل دین ای خواجه روزن کردن است

استیون هاوکینگ شخصیتیست گرانقدر که الحق علم نوین حقی بزرگ بر گردن وی دارد ایشان اگر بزرگترین فیزیکدان حال حاضر نباشد قطعا از بزرگترین هاست.معروفیت استیون بیشتربدین دلیل است که وی مفاهیم سنگین فیزیک را در قالب درک عامه به رشته تحریر درآورد به گونه ای که شخص حتی اگربا دانش فیزیک آشنایی نداشته باشد با خواندن مطالب استیون درک جدیدی از این علم حاصل میکند..وی که بخاطر ابتلا به بیماری ای ال اس سالهای مدیدی میشود که قادر به هیچ حرکتی حتی سخن گفتن نیست؛ اما با ذهن پویای خود جهان هستی را موشکافانه کنکاش میکند و همیشه به چرایی ها می اندیشد
ایشان در آخرین نظریه خود که شاید بتوان آن را نظریه جنجالی هم خواند ابراز داشته که {این جهان خود از هیچ بوجود آمده و خالقی ندارد}
این نظریه با کنش ها و واکنش های زیادی روبرو شده و در مدح و ذم آن قلم فرسایی بسیار صورت پذیرفته .نگارنده در این مختصر سعی در نقد این تئوری داشته و میخواهد بکوشد بود یا نبود وجود چیزی بنام خدا را در زندگی بسنجد؛امید است حق مطلب ادا گردد

خدا چیست؟
این سئوال گرچه ازترکیب دو واژه درست شده ولی در طول تاریخی که ما بدان آگاهی داریم همواره یکی از بزرگترین و پیچیده ترین سئوالهاییست که مطرح شده و متفکرین بسیاری سعی در جواب آن نموده اند.شاید خالی از لطف نباشد که بدانیم در ظرف ۸هزار سال تاریخ بشریت که برای ما شناخته شده بیش از ۴هزار خدا به انحاء مختلف در شکلها و تعاریف مختلف پرستیده شده است .
این سئوال مطرح میشود که آیا انسان برای جبران خللی در زندگی خود اقدام به خلق موجودی بنام خدا کرده و به دلیل ترس از بلایای طبیعی و مخصوصا مرگ برای خود جهان دیگری ساخته و پرداخته و موجودی ماوراء قدرت متصور شده و به دیگر سخن آیا خدا مخلوق ذهن انسان است؟یا اینکه این ذات انسان است که تمایل به پرستش موجودی برتر بنام خدا را دارد و به سخن دیگر ذات انسان تمایل به تعالی دارد؟انتخاب هریک از این دو سئوال وجه افتراق بین خداباوری و خداناباوری است ؛؛
اگر بخواهیم به سبقه خداناباوری رجوع کنیم متوجه میشویم که از اوایل صده ۱۶ میلادی و با پدید آمدن علم نوین متفکرین بسیاری قدم در این وادی گذاشتند البته باید گفت کلیسا تا آن زمان که میتوان گفت پرچمدار دین در مغرب زمین بود جور و جفای بسیاری بر مردم راند به گونه ای که کم کم پایه های محبوبیت خود را دچار تزلزل کرد؛علم نوین البته بی تاثیر نبود و با تبیین مسائل مثل نظریه تکامل ؛زیست؛فیزیک شناخت ویروس و غیره سعی در شناخت دنیا کرد و جواب بسیاری از مسائل را که در قدیم بر ذمه موجودی با نام خدا بود را داد؛برای نمونه مردم فهمیدند که مرگ و میر ناگهانی قهر خدا نیست بلکه عاملی مثل طاعون یا وباست و زمین بخاطر خشم خدا نمی لرزد بلکه با جمع چند عامل زلزله رخ میدهد…البته این شناخت از هستی که تا آن زمان سابقه هم نداشت به نظر نگارنده بسیار میمون و مبارک هم هست چرا که در یک سو یک کلیسای قلدر قدرت را قبضه کرده بود و در سوی دیگر علمی نوشکفته ولی مغرور عرض اندام مینمود که البته سرشاخ شدن آنها با یکدیگر شاخهای نخوت و غرور هر دو را شکست و بساط نقد و چرایی جویی را نسبت به هردو پهن کرد و اتفاقا نوزادی با نام روشنفکری حاصل این سرشاخی بود و مبارکی ماجرا هم همین است.بعد از ذکر این مقدمه برمیگردیم به ماوقع و نقدی که نگارنده در مقام بیان آن است؛گفتنیست خدا تنها چیزی نیست که نیست! ولی ما بدان معتقدیم در دنیای ما چیزهای دیگری هم هستند که در واقع نیستند اما برای رسیدن به آن تلاشها میشود به عنوان نمونه آزادی جزو این مقوله است؛آزادی در عالم واقع وجود ندارد و از قوانین فیزیک مبرا است اما ساخته ی ذهن انسان نیست بلکه حاصل شناخت ذات انسان است؛ذات انسان میل به آزادی دارد…اگر آزادی را یک کانسپت یا همان مفهوم در نظر بگیریم یک وجه اشتراک با خدا میان آن دو قائل شویم به این مهم دست پیدا میکنیم که اثبات وجود امری یا چیزی با نام خدا در آزمایشگاه متصور نیست و اساس اشتباه آن مرد بزرگ نیز همین بود..او قانون جاذبه را عامل پیدایش بیگ بنگ یا همان مه بانگ میداند و اتفاقا در اینجاست که ما انگشت نقد را میگزاریم با این توضیح که قانون عبارت است از کشف رابطه بین علت و معلول یعنی قانون در مقام بیان این رابطه است نه خالق آن..در نظر بگیرید که من با پای خود یک توپ را شوت میکنم.یک فیزیکدان با محاسبه ی نیروی وارده مقدار فاصله ای را که توپ قرار است طی کند حساب میکند و دقیقا هم توپ همین فاصله را طی میکند..ما قبول داریم که در این مثال به قانونی دست یافتیم که مثلا اگر نیروی ایکس را به این توپ وارد کنیم فاصله ی زد را می پیماید؛اما نکته اینجاست که صرف شناخت این قانون توپ حرکت نمیکند و در واقع این پای من است که عامل حرکت توپ بوده؛پس قانون جاذبه خود در مقام بیان رابطه های فیزیکی است نه عامل این نتیجه ها؛؛نکته دیگر در باب قانون جاذبه این است که این سئوال را در مقابل آن میتوان داشت که قانون جاذبه می تواند نباشد پس چرا هست؟اساسا این سئوال در تمام عالم هستی جاریست؛همه ی هستی میتواند نباشد پس چرا هست؟؟؟؟ در جواب این سئوال تنها پاسخی که عقلی و منطقی و قابل قبول است این است که سلسله هستی متناهی است و در نهایت به چیزی ختم میشود که ضروری الوجود یا همان واجب الوجود است چون فی الواقع ما در این هستی روی هرچیزی دست بگذاریم میتواند نباشد الا وجود مبارک خداوند تبارک و تعالی…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)