پاییز را فصل غمین دانسته اند

حرارتش را مقصر به انجماد احساسش
بوی باغچه هایش را سپید
و دلفریبی برگ هایش را به حقارت نگریسته اند
بیخبر از اینکه پاییز مملوست از رازها وشگفتی ها

پاییز برخاست
صبحگاه
تا که دل شاد کند در باغچه ها
لرزه ای در تن و اندام دلش سخت پیچید
با یاد سردی ها

عهد بست
تا رنگ های دل انگیز بهار نقش کند در برگ ها
عهد بست
که ز آن نور شفق کام بگیرد با صفا

در میان هدف شاد دلش
از فضای تنگ بستان لرزید
با نوای زشت طوفان چمن
که در حضورش با یک خشم غرید

تو ای پاییز
که کرختی چو سنگ
ز این دامان حَسین رخت بربند
راهي دشت فنا شو بیباک
که دیگر از تو نبینم چو کلاغ

پاییز خندید با یک رمز اصیل
که تو ای ناسپاس دوست حزین
من که هستم چه حاصلخیز با غرور
در دل راز طبیعت ز سرور
جزی گردش زمانم
ای دوست
تو مرا قدر نما، بهره بجوی
چون که هر فصل برازنده ست با عشق
هیچکدامش نه حقیر است و نه زشت

شهلا لطیفی
۱۰-۱۵-۲۰۱۴

شهلا لطیفی

شهلا لطیفی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)