این ماکیاولی بود که در بحبوحه نا امنی های ایتالیا در قرن شانزده میلادی، بهترین استراتژی سیاسی را در تامین تضمین بالاترین میزان تداوم امنیت اجتماعی را در پراگماتیزم سیاسی می یابد. به اعتقاد وی والیان محلی برای تامین امنیت اجتماعی مردم شهرهای خویش، با نیروهای والیان و شاهان شهرهای مشابه وارد مناسبات و توافق ها ی لازمه ای گردند تا در مقابل دشمنان کلان تر قابلیت مقاومت داشته و به حیات اجتماعی خویش ادامه بدهند. در شرایط حاکمیت ناامنی ها، هرج و مرج و کیاس اجتماعی، پرگماتیزم سیاسی اجتماعی را مناسب ترین شیوه تامین اجتماعی سیاسی ارزیابی می کند.
به موازات آن، فلسفه نگرش اجتماعی سیاسی در بریتانیا، بر اساس آزادی مالکیت، محدودیت قدرت سیاسی شاهان به شیوه مشروط کردن این قدرت توسط قانون اساسی، تشکیل پارلمان از نمایندگان اشرافیت، موکول کردن قدرت تصمیم گیری های سیاسی به کابینه و دولت و هر چه بیشتر تشریفاتی کردن مقام پادشاهی، تجربه گرائی فلسفی، تفکیک قوای سه گانه و تحکیم حاکمیت قانونی بر اداره امور به موازات بسط هر چه بیشتر ارزش های لیبرالیستی و آزادی های فردی، الگوهای رفتار و مناسبات اجتماعی سیاسی می باشد.
این در شرایطی بود که آزادی های فردی بر بستر تعریف از قراردادهای اجتماعی به قوت و قدرت بیشتری در فرانسه بعد از انقلاب کبیر بر این کشور عمل میکرد. در فرانسه از یک طرف افرادی چون ژان ژاک روسو از اداره خودگردان اجتماعی بر اساس قراردادهای اجتماعی سخن می گفتند، ولتر خروش آزادی فردی از هر نوع قید و بند را فریاد می زد و فساد حاکمه بر نظام جاری زمان خویش و اشرافیت حاکمه را به افشا می کشاند. در همین زمان منتسکیو با وضوح و روشنائی تمام، آرمان های انقلاب فرانسه را بر بستر چگونگی قانونمند کردن مناسبات اجتماعی سیاسی فورمول بندی کرده و با استحکام بیشتری نسبت به بریتانیائی ها، تفکیک سه قوه مقننه، مجریه و قضائیه در اداره کشور را فورمولبندی کرده به بشریت تقدیم نمود. در شرایطی که انگلستان مسیر نظام مشروطه سلطنتی را در پیش گرفته بود، فرانسه مسیر جمهوریت را برای خویش هموار میکرد.
به موازات چنین نگرش های فلسفی سیاسی جاری در دوران رنسانس، از طرف دیگر در آلمان و پراشا، ما با نگرش های دیگر فلسفی سیاسی روبرو هستیم که به ژرفای درونی افکار و ارزش های اندیشه ای و رفتاری بشری می پردازد. از یک طرف امانئول کانت، به دنبال فورمولبندی معیارهای جهانشمول اندیشورزی افکار انسانی بطور مستقل از دنیای فیزیکی خارج و به موازات آموزه های تجربی بشری می باشد، از طرف دیگر وی در تلاش است تا چنان ارزش های اخلاقی جهانشمول انسانی را فورمول بندی نماید تا با اتکا بر آنها و بر بستره های چنین ارزش هایی بشریت بتواند تمامی رفتارهای سیاسی و اجتماعی خویش را محک زده و با معیارهایی جهانشمول به تنظیم آنها بپردازد.
کانت با اتکا بر ماکسیم های اخلاقی خود که جهانشمول بودن انجام رفتاری و کرداری را که درست است و باید به نفع بشریت و تمامی آحاد اجتماعی باشد را آنچه که برای جامعه و فرد درست است معین می نماید. انسان باید همیشه و در همه حال بر اساس چنین ارکان اخلاقی راستی و درستی جهانشمول عمل نماید. بر اساس چنین ارزشمندی های اخلاقی، انسان هدف یک چنین خدمات ارزشی می باشد، نه وسیله ای برای تحقق اهدافی تنظیم شده از طرف دیگران.
رشد فلسفه آلمانی با اندیشه های هگل به اوج نوینی می رسد. گرچه بخش های قابل توجهی از اندیشه های اسپینوزا را میشود در در مفهومی آیدئالیستی “گایست” هگل یافت، ولی هگل با وارد کردن دامنه های بیشتری به فلسفه خویش به آن استحکام و یکپارچی قدرتمندی بخشید. هگل از یک طرف مطرح می کرد که انسان مضطرب، به دنبال ثبات و هارمونی و زیستی توام با امنیت می گردد. بشریت در تلاش برای آگاهی از تحولات هستی که بصورتی دائمی در تغییر و تحول هستند، در تلاش است تا بر قانون مندی تحولات دیالکتیکی چنین تغییراتی آگاهی یابد. گرچه تضاد های درون پدیده های اجتماعی طبیعی هیچگاه پایان پذیر نمی باشند، دیالکتیک این تحولات از هر مرحله ای به فازها و مراحل بالاتری فرا می روید. دانش و آگاهی و تسلط بشر بر قانونمندی چنین تغییراتی در کلیت هستی، در بستر خویش آزادی را به بشریت به ارمغان می آورد.
وی که کل هستی کائنات و انسان را بعنوان بخشی از آن، در درون مجموعه “گایست” قرار می دهد، که خود دائما در حال تغییر و تحول و تکامل می باشد، معتقد است که انسان با آگاهی بر این تحولات نه تنها آزاد می گردد، بلکه این توان را به میزان بیشتری بدست می آورد تا از بی ثباتی و ناامنی شخصی گذر کرده و به ثبات و امنیت نسبی دست یابد. این در حالی است که دور تسلسل تحولات درون پدیده ها بر مبنای دیالکتیک درونی آنها دائما در حال نشو و نما می باشند. این گفته هگل که روح بزرگ در همین طبیعت زیستی اطراف ما یعتی کائنات مستتر می باشد، قبل از هگل توسط اسپینوزا مطرح می گردد. هگل اندیشه های اسپینوزا را تکامل داده و دیالکتیک تحولات درونی پدیده ها در روندی تکاملی را به آن افزوده است. هگل با دخالت دادن دیالکتیک به تحولات تاریخی ، به بررسی فلسفه تاریخ پرداخته و بعد تازه ای به نگرش فلسفی بخشیده است.
فیلسوفان بعد از هگل برای ابراز هویت و نظر خویش ناچار از نقد هگل شروع کرده و به چندین مکتب تقسیم گردیدند. وجه مشترک عمومی اکثر فیلسوفان منتقد هگل، در برجسته کردن نفش انسان و فرد در اجتماع و هستی زیستی تاریخی فردی در محیط اطراف آغاز می گردد. “سورن کیرکیگارد”، با دیدگاهی قوی از زاویه دینی نقش فرد در مناسبات دینی را برجسته کرده و روحانیت مسیحی و کلیسا و خصوصا واتیکان را زیر سوار می برد. وی نقش فرد را در مناسبات خویش با خداوند بدون واسطه گری کلیسا و روحانیت مسیحی تعریف می کند. “شوپنهاور” و سپس “نیچه” نقش فرد و شخصیت را در اراده وی در آفرینش های تاریخی برجسته کرده و اراده انسانی در ایجاد تغییرات و تحولات اجتماعی را عامل شماره اول در تعیین راه آینده وی تعریف می کند. وی نقش تاریخ ساز شخصیت هایی مثل ناپلئون، الکساندر کبیر” و غیره را در استقرار تحولات نظام ها و مناسبات نوین و متعالی تر سیاسی اجتماعی از بابت گذرهای شگرف تاریخی برجسته می کند. نقش ناپلئون در تاریخ فرانسه و اروپا از نظر گذر از نظام اشرافیت پادشاهی به نظام جمهوریت قطعا غیر قابل انکار می باشد.
در شرایطی هم ما با “یوتیلیترینسم” “جرمی بنتم” و یا “جان استیوارت میل” سر در می آوریم که یکی بر محور بیشترین میزان خوشحالی و خرسندی به بیشترین تعداد انسان ها صحبت می کند، دیگری از کمترین میزان درد و رنج به بیشترین میزان انسان ها و بیشترین میزان آزادی فردی که منجر به بیشترین میزان خرسندی روحی روانی بر اساس استفاده از اندیشه های انسانی می گردد.
فیلسوفان قرن بیستم و خصوصا قرن بیست و یکم، از یک طرف فلسفه فردگرائی “اگزیستانشیالیسم”، از جمله فلسفه ژان پل سارتر را در ابعاد متفاوت آن بررسی می کنند، در عین حال به نقد ضعف های فلسفه دوران مدرنیسم پرداخته و از “جینیالوژی” میشل فوکو گرفته تا “دی کانستراکچرالیسم” ژاک دره دا، از “دازاین” یا انسان پرتاب شده در هرج و مرج اجتماعی “هایدگر” ، بر جنبه های سلبی نظام ساختاری حاضر و معاصر استوار می باشند.
***********
هدف از این مقدمه خیلی فشرده، ناقص و البته نارسای مطلب چه می باشد؟ این مقدمه چه ربطی می تواند به پروژه وحدت چپ داشته باشد؟ شاید بصورتی مقدماتی پرسپکتیو فلسفی باریکی به بر پروژه حاضر بخشیده باشد تا از آن طریق زوایای دیگری را روشنائی بخشد. در حالی که چپ ایران خود را نیروی پیشاهنگ آزادی، حقوق بشر و عدالت اجتماعی می شناسد. چپ پیشگام نیروی ضد تبعیض ونماینده و حامی ارزش های تمدن و تجدد فنی، تکنولوژیک، علمی، اجتماعی، طبیعی و فرهنگی می باشد. چپ خود را نیروی جلودار بازسازی جامعه مدنی بدون تبعیض، عادلانه و خودگردان آینده می شناسد که باید از درون و بطن نظام حاکمه سرمایه داری نطفه بسته و متولد شده بیرون بیاید. چپ با اتکا به آخرین دستاوردهای علمی اجتماعی فلسفی روانی و فرهنگی در دنیای متحول امروزی میخواهد به انجام وظیفه تاریخی خویش به نحو احسن نائل آید. چپ ایران در دستیابی به چنین وظایف تاریخی، اجازه ندارد در گذشته ای نزدیک منجمد مانده و با شمشیر های زنگ زده به جنگ معضلات امروزین عصر انقلاب اطلاعاتی برود.
تکرار فورمولبندی های نظری قرن بیستم برای راهگشائی مسیر آینده و مسائل و مشکلات قرن بیست و یکم، هیچگاه کفایت نخواهد کرد. بافت ها و اندام های نظام خودگردانی مردمی آینده از بطن همین نظام سرمایه داری با نفی دیالکتیکی تاریخی آن در روندی طولانی شکل خواهد گرفت. لذا هیچ کس نمی تواند به دنبال آن فورمول معجزه آسا و اکثیر کیمیائی واحدی که یک مسیر و راهکار واحدی را برای رسیدن به مقصودی واحد که ما اسمش را سوسیالیسم می نامیم باشد . هدفها پویا و متغیر و متنوع خواهند بود، همانطور که راهکارها ی رسیدن به آنها و صد البته زاویه های نگرش نظری به چگونگی پویش مسیر آینده مختلف خواهند بود. آنچه که بعنوان گام اول و نقطه آغازین، اولیه و کلیدی مطرح می باشد، پیوستن به کاروان حرکت به سوی خورشید تابان آینده با تمامی رنگین کمان متنوع هویت های نظری و اجتماعی در چهارچوبه ای که ساختار کلی آن را اساسنامه “حزب کار ایران” مشخص خواهد کرد.
“ژاک دره دا” بصورت خیلی برجسته تری از هگل و هایدگر بر این مساله تاکید می کند که زبان انسان در بیان اندیشه ها، نظرات و افکار وی نه تنها قاصر می باشد، بلکه حتی پروسه بیان و دیسکورس اندیشه ها را کند و سست می کند. وی که بر نقش دیسکورس شفاهی بیشتر از جنبه نوشتاری آن بخاطر عریان و زنده بودن آن تاکید می کند، باز این شیوه دیسکورس را هم برای پویایی برخوردهای نظری کافی نمی داند. ممکن است ما با “دره دا” موافق باشیم یا مخالف. آنچه که مسلم است این می باشد که برنامه تدوین شده از طرف فعالین پروژه وحدت چپ همیشه باید بصورت یک پروسه کاری در حال تدوین و تکامل تلقی گردد، نه یک هدف پروژه ای که پس از تکمیل به کناری گذاشته خواهد شد تا بعنوان مرجع به آن مراجعه شود. همین مرجع بعد از گذشت زمانی چند دوباره می تواند خود نسبت به ارزشهای زمانی آینده کهنه گشته، نقشی ترمز کننده یافته و احتیاج به بازنگری و بازسازی مجدد داشته باشد.
پر واضح که برنامه های تدوین شده و پیشنهادی پروژه وحدت چپ همگی بر پنج شش رکن اساسی واحد تکیه کرده و تنظیم می گردند. تفاوتهای آنها تنها در نقاط تاکیدی آنها می باشد. یکی بر مضمون سیاسی برنامه بر پایه های اولویت ها، چگونگی گذر و عبور از جمهوری اسلامی تاکید می کند، بدون اینکه چگونگی زایش اندام های نظری ساختاری نظام آینده از درون نظام سرمایه داری را تعریف کرده باشد. در حالی که دیگری با تاکید بر ساختار و ارزش های مرحله گذر دموکراتیک از طریق بوجود آوردن جامعه مدنی، در برخورد به چگونگی گذر و عبور از نظام ارتجاعی قرون وسطائی جمهوری اسلامی ایران با مماشات غیر قابل توصیفی برخورد می کند. یکی با تاکید بر نقش رهبری طبقه کارگر مضمون سوسیالیستی دوران گذر را تاکید می کند، دیگری به برجسته کردن تحولات امروزین در تعریف از نقش عنصر “کار” در انجام وظایف اقتصادی اجتماعی افراد، تصویر عمیق تری از تعریف کارنسبت به قرون نوزدهم و بیستم را ارائه می دهد. باید وجود چنین تنوع هایی را در حرکت کاروان راهروان پروژه وحدت نیروهای جبهه “کار” پذیرفت.
منشور واحد پروژه وحدت چپ چون بر آرمان ها، آرزوها و اهداف انسانی، اجتماعی نسل کنونی تا آنجائی که بینش تاریخی آنها امکان می دهد استوتر می باشد، به موازات اساسنامه مناسباتی کاروان رهروان کاروان نیروهای “کار” در عبور از نظام فعلی مناسب ترین اسناد ی می باشند که باید توسط این جبهه آماده شده و تدوین گردند. برنامه ای که بخواهد جنبه های اجرائی اهداف مطرح شده در منشور را تنظیم کند، همیشه بصورت کاری در روند تکوین تلقی خواهد شد که همیشه در حال تغییر و تکامل خواهد بود.
آنچه که بیشتر از تنظیم برنامه پروژه وحدت جبهه کارمهم می باشد این است که رهروان این پروژه چگونه خواهند توانست چنان فرهنگ نوینی را بازسازی بکنند تا نه تنها در این راه طولانی و سترگ در بر گیرنده و همگرا باشد، بلکه با نو سازی، نو آوری و پویائی فرهنگی مداوم خواهند توانست نسل های نوین را با خود همراه کرده، با آنها پیوند یافته و آنها را با خود همگام بکنند. چگونه نسل تنظیم کنندگان اسناد پروژه وحدت خواهند توانست بصورتی همزمان خود از فرزندن خود بیاموزند و در عین حال به آنها آموزه های علمی تجربی خویش را منتقل نمایند.
گسست تاریخی میان نسلی از چپ که انقلاب سیاسی پنجاه و هفت را به ثمر رساندند، با نسلی که بعد از انقلاب متولد شده اند و امروزه بطور متوسط سی و چند ساله هستند به دلایل چندی خیلی عمیق می باشد. دستگیری، زندانی کردن، کشتار و قتل عام زندانیان سیاسی و بخش عظیمی از درخشان ترین مغز های متفکر کشور همراه با به انفعال کشاندن بخش عظیم دیگر از یک طرف و مجبور به مهاجرت شدن بقیه فعالین از طرف دیگر، زمینه را برای بیش از سی سال تبلیغات مسموم کننده بر علیه جنبش چپ توسط نظام ولایت فقیه بصورتی سیستماتیک فراهم کرده است.
نظام قرون وسطائی و غیر انسانی جهل و جنایت در جو کنترل شده خفقان و رعب و وحشت از طریق رسانه های تبلیغاتی، سیستم آموزشی مدارس، فیلم های تبلیغاتی و غیره و با هزینه کردن میلیاردها دلار در این راه با قدرت تمام و چندین دهه به مسموم کردن فکری نسل جدید اقدام کرده است. این در شرایطی می باشد که بخاطر حاکمیت ترور و خفقان نسل قدیم چپ ها امکان آن را نیافته اند تا تاریخ خویش را با زبان خویش برای نسل نوین بازگو نمایند. این امر موجب گردیده است نا گسست عمیقی بین این دو نسل حاصل گردد. نسل جوانی که قبل از هر چیز، با یک پیش داوری مسموم و بدبینانه غیر قابل اعتماد و گاها نفرت آمیز با جنبش چپ مواجه می شوند، چگونه خواهند توانست با تاریخچه واقعی این جنبش آشنا گردند. برای این کار بیشتر از تنظیم پلاتفورم، چگونگی همراهی و همگامی و راهبردی ساختاری فرهنگی اجرائی نیروهای این دو نسل در یک کاروان واحد گذر از نظام جمهوری اسلامی ایران با هدفمندی آرمان های محوری جنبش چپ واجد اهمیت می باشد.
از طرف دیگر بخش های قابل توجهی از فعالین چپ در سطح بدنه این جریان ها، نمی خواهند و یا نمی توانند از فورمول های منجمد حفظ شده ذهنی خویش بیرون آمده و با اندیشه های نوین پست مارکسیستی، روان اجتماعی و علمی افکار خود را سیقل داده و زمینه های مشترک دیالوق با نسل نوین را بیابند. پدرانی که فقط می خواهند به فرزندان خود بیاموزند، بعد از مدتی متوجه می شوند که نه تنها فرزندان به حرف های آنها گوش نمی دهند، بلکه آنها در دنیائی با مسائی نوینی در گیر هستند که پدران و مادران آنها از آن بیگانه می باشند. حزبی را که پدران و پدربزرگان راه می اندازند، چگونه خواهد توانست در بازسازی آینده به بازتولید خود از طریق ورود نسل های نوین امروزین موفق گردد؟

دنیز ایشچی

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)