دکتر سروش

خدایا! از می تو می خواهم مرا ببخشی که به بنده ی نازنین و ناز پرورده و برگزیده اَت؛ سرور بزرگوار، حضرت خیالسوف الدکتر بن شیاد بن فحاش بن دباغ بن السروش بن التازی، کوچکترین باوری ندارم و هرگاه که دهان مبارک را باز می کند یاد خوانده هایم در باره ی مرحوم آرسن لوپن می افتم و هر زمان وی دم از حقوق بشر می زند حالم به هم می خورد. امروز که در نکوهش اسیدپاشی های اسپهان کِلک می رقصاند بیش از همیشه حالم به هم می خورد. خدایا مرا ببخش برای اینکه در گذشته ها هم از دروغ ها و نیرنگ های ملا محمد خاتمی حالم به هم می خورد و او را درست مانند این فحاش بن دباغ بن السروش بن التازی یک ناراستکار می دانستم (و هنوز هم می دانم)، که بر این باورم جنگ آن ملا با دیگر ملاها بر سر لحاف ملا بود و جنگ این خیالسوف با ملاها جنگ زرگری است و برای به گمراهی کشاندن مردم در سر بزنگاه. شاید کژآموزی و کژراهه رَوی باشد این باورهای من، ولی آیا جای آن نیست هر هستی باخته ای که از این ماران بسیار گزَیده شده است دیگر به خوش خط و خال تر از اینان هم اعتماد نکند؟ اعتماد نمی کنم. دست خودم نیست. و باز از تو می خواهم مرا ببخشی که بر پایه ی شناختم از پیشینه ی این خیالسوف او را -اگر کفر نکرده باشم- شارلاتان می دانم. تو بگو، خدایا!، آیا آن کس که بر گذشته ی پر ننگ خود و همداستانان اَش پرده می کشد شارلاتان نیست؟ کفر بر من ببخش اگر باور دارم این دزد با چراغ آمده است و بسان دیگر خود تبعیدی های حکومتی هم از توبره می خورد و هم از آخور. ببخشای اگر برای کرشمه های مثلا آزادی خواهانه ی هیچ یک از ایشان کوچکترین ارزشی ندارم و باورشان نمی دارم.

خدایا! به تازه گی در تهران سر ِ یک مرد بر سر دو دلی اَش بر داستان حضرت یونس اَت، که روشن نیست چند هزار سال پیش می زیسته است (اگر هرگر زیسته باشد!) برباد رفت. به همین ساده گی یک جوان جستجوگر، بسان شیخ سهرودی، بر سر ِ دار جان داد و تو کاری نکردی. نهی از منکر نکردی، که کشتن یک انسان بی گناه، به گناه ایستادن بر باورهایش کشتن انسانیت است. گذاشتی همسری، فرزندی، مادری، پدری داغدار بشوند که چه شود؟

مگر این گونه انسان کشی ها از همان آغاز سر ِ کار آمدن اسلام عزیز آغاز نشد؟ مگر دکتر احمد تفضلی و سعیدی ی سیرجانی گناه و بزه دیگری مگر اندیشیدن کرده بودند؟ آیا این خیالسوف در آن سال ها آن همه آدم کشی ها را ندید؟ چرا هم سکوت کرد در برابر ناراستکاری و هم همکاری اَش را با ناراستکاران ادامه داد؟

ما را باش که این آقای فیلم می خواهد ادای خواجه عبدالله انصاری را در سده ی بیست و یک برایمان در بیاورد! آن چشمه ی خاکساری کجا و این سرچشمه ی نیرنگ کجا؟

ببخشای مرا اگر این حضرت خیالسوف را شارلاتان خواندم. از تو می خواهم از من دل ناآسوده نشوی و کینه ی من به دل نگیری و عقوبتی سخت را بر پیشانی ام مُهر نفرمایی، اگر نتوانستم از ایشان به نیکی یاد کنم. اگر فردا داستانی سر هم کنی برای بزرگ ساختن اَش و بفرمایی در فلان روز حضرت اَش در ساحل های کالیفرنیا شنا می کرد که به فرمان خود اَت کوسه ای او را به دهان کشید و بلعید و در شکم پنهان داشت تا سه روز و دیگر داستان ها، خواهم گفت داستان اَت کشک است. این دیگر چه داستان سر هم کردن است، اگر بگویی به فرمان اَت کوسه ای این شنگول را بلعید که به فرمان شاه کوسه از تهران به فرنگستان هجرت صغرای آبنمکی کرده است؟ خدایا! آن کوسه ی کناره های کالیفرنیا، اگر بخت یار اَش باشد، هر ده، بیست سالی یکی آدم بدرد. ولی آن مغول کوسه ی نشسته بر چاه های نفت ایران هر ثانیه هزاران دریده است. کدام خطرناکتر اَند؟ من این شاگرد آن کوسه را از هر کوسه ای خطرناکتر می دانم. خواهی اَم پرسید: “این همه شک چرا؟”. خود اَت آفریدی و خودت شک را در دلم جای دادی. اگر از روز نخست مرا گرفتار آلزایمر کرده بودی، امروز به یاد نمی آوردم که این حضرت پس از آنکه آخوندها دست به هم دادند و بنی صدر را برکنار کردند، چه آتش ها ریخت در تأیید آن بی قانونی و چه خوش خدمتی ها به دار و دسته ی آخوند بهشتی ی بزه کار و مغول شاه تاراجگر کرد، همه در انقلابی خواندن بگیر و ببند های انقلابی آن سال ها!؟ به گواهی ی گفتگوهای آن زمانی اَش با روزنامه های خودشان، از پَستی هیچ کم نگذاشت. گذاشت؟

کدام سخن این ور دست آخوند بهشتی را باید باور کرد؟ آیا آن روز که از خواندن کتاب ولایت فقیه حالی به حالی می شد و پلوی چرب ولایت فقیه را می خورد و برای نگره ی ولایت فقیه سینه جلو می داد و پبراهن ناباوران را آلوده می کرد، راست می گفت؟ یا امروزه که دین پژوهشی های اسلام پناهانه و نو معتزله بازی اَش را دلارهای شرکت صهیونیستی ی شل هلند پشیتبانی می کند راست می گوید؟

آقای فحاش بن دباغ بن السروش بن التازی امروزه می گوید: “قوّه قضاییه همواره ذلیل و علیل بوده است، و در نظام خواجگی فقیهان، اگر خلاف این بودی، ‌عجب بودی”! اگر ایشان می دانست چه می گوید، این نمی گفت. “قوّه قضاییه همواره ذلیل و علیل بوده است”؟ همواره!؟ ماناک سخن ایشان این است: در دوران زرین امام و دوران خیلی زرین برادر بهشتی هم که ایشان کفش هایش را جفت می کرد، سازمان دادبانی ی کشور (قوه ی قضاییه) زلیل و علیل بوده است! خدایا امیدوارم کفر نکرده باشم، ولی چرا آن هنگام که باید سدای ایشان در نیامد؟ این اسید پاشی ها هم که به تازه گی سدای ایشان را در آورده است کار تازه ای نیست. از همان آغاز ِ سوار شدن آقایان اسلامیان بر خر مراد، اسید پاشی به زنان ایرانی یکی از راهکارهای آخوندها برای برنامه ی تازی سازی ی ایرانیان به کار گرفته شد. یا آن گونه باش که ما اسلامیان می خواهیم یا نباش و بمیر! و این در همه جا جانماز آخوندها را می پیچید و بر سر می گذاشت و به دنبال آنان خانه به خانه می برد. آن بزه ها را در زمان خود ندید؟ در آن زمان ندانست چه کس سینما رکس را به آتش کشید؟ خدایا! خود اَت راهنمایی بفرما، چه جوری به این حضرت الدکتر بن شیاد بن فحاش بن دباغ بن السروش بن التازی بگویم: خودتی؟

پ. مهرکوهی
02. 11 -2014

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)