وقتی وارد اتاق شدیم،متوجه شدیم که دو نفر دیگر این اتاق، قبل از ما آمده اند.با صحنه های جالبی روبرو شدیم.تخت ها دوطبقه بودند وهر دو تخت پایینی اشغال شده…روی دیوار کناری یکی از همان تخت ها، کاغذی نصب شده بود؛ «این تخت متعلق به احسان.میم.کاف است.» و با فلشی تخت را نشانه گرفته بود.تشک تخت را ملحفه کرده بود و بالش و پتویش را هم به همین ترتیب روی تخت گذاشته بود.زیر تخت هم پر بود از قابلمه و زودپز و ظروف رویی و روغن و اسکاچ و نعنا و سنگ پا و….در تخت اشغالی دیگر نیز،تشک، ملحفه شده بود و بالش و پتوی نونواری روی تخت بود به انضمام یک چمدان غول پیکر زرشکی در زیر تخت…!
بعد از وارسی کامل اتاق و تشکیلاتش توسط من و امیر، هردو لم دادیم روی تخت های بالا و به هم خیره شدیم و غرق در تفکر…تا اینکه با صدای چرخاندن کلید درِ اتاق نگاهمان به سمت درب رفت و منتظر بودیم که ببینیم چه کسی وارد می شود…پسری تپل مپل و عینکی که از چاقی رنج می برد!-البته ناگفته نماند که الان به یک سوم حجم اولیه اش رسیده- وارد شد. پیراهن راه راه به تن داشت و شلواری گشاد و پیله دار به پا…من و امیر با لبخند به یکدیگر نگاه کردیم و در دلمان گفتیم:«مَجازاً شلوار پیله ای ات در حلق جفتمان!» و حدس زدیم که حضرت آقا همان آقای«احسان.میم.کاف» معروف باشند و صدالبته که درست حدس زده بودیم…سلامی عرض کرد و نشست روی تخت سنددارش…!از کرج آمده بود و اصالتاً اهل کَهن استان یزد بود…خلاصه چند ساعتی به صحبت و استراحت گذشت…تا بالاخره نفر چهارم هم از راه رسید.جناب «رضا.جیم» از اسلامشهر آمده بود و اصالتا ترک…!از وجناتش هویدا بود که چند فروند دختر را دلتنگ و لنگ در هوا رها کرده و دل به دریا زده و آمده اینجا…و آغاز دوستی من و امیر با احسان،من و امیر با رضا و احسان و رضا با هم از اینجا شروع شد…
این چند روزه هیچ کلاسی تشکیل نشده بود…ماهم که به عبارتی «ترمکی» به حساب می آمدیم، به صورت گله های 5 الی 15 نفره از صبح تا عصر دانشگاه را متر می کردیم تا هم مکان کلاسهایمان را شناسایی کنیم و هم از مناظر زنده و غیر زنده ی دانشگاه بهره ببریم.بالاخره این راهپیمایی ها هم فال بود و هم تماشا…

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)