دمکراسی یک فرایند است که بطور طبیعی درنهاد بشر موجود نیست، میباید تمرین و فراگیری شود. کوچکترین واحد هراجتماعی خانواده است، تمرین دمکراسی را باید ازخانواده آغازکرد.

در گذشته معادل فارسی دمکراسی را مردم سالاری گذاشتند که درست نیست. سالار بمعنی سردار، رئیس ورهبر، اشاره ایست به فرد و حکومت فرد نه حکومت مردم.

واژه دوقسمتی یونانی “دموس” یعنی قدرت، حاکمیت، “کراتوس” یعنی مردم یا ملت، قدرت و حکومت را متعلق بمردم میداند.

حکومت مردم به یک فرد تعلق ندارد وجمیع مردم در آن سهیمند. تعصب دینی-مذهبی-ایدئولوژی، خود خواهی و خود محوری دشمنان دمکراسیند.

چند دوره دمکراسی درایران توسط متعصبین سیاسی که راه رسم حفظ ونگهداری آنرا نمیدانستند نابود شد وازدست رفت. دوره اول با انقلاب مشروطه آمد. دوره دوم ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۲ودوره سوم سال ۱۳۵۷ بدست آمد که خمینی آنرا با کمک متعصبین سیاسی ومذهبی به ولایت فقیه مبدل ساخت.

پیشینه دمکراسی به شهرباستانی آتن وسولون شاعر، سیاستمدار و قانونگذار آتنی میرسد. ۲۶۰۰ سال پیش اواولین کسی بود که درکنار فرهنگ وادب، اندیشه دمکراسی را با قانون ‌گذاری برای آن، بصورت دمکراسی آتنی برپا کرد. با مرگ سولون قوانین واصلاحاتش فراموش شد، ولی نام او بعنوان بنیانگذار دمکراسی بثبت تاریخ رسید.

صد سال بعد ازسولون، پریکلس سردار و سیاست مدار برجسته آتنی، (۴۶۱ـ ۴۳۱پیش ازمیلاد مسیح) “دموکراسی شهر آتن” را که بآن”حکومت مردم” میگفت، دوباره احیا کرد. بعد از چند دهه شیوع حصبه به مرگ پریکلس ونیمی ازمردم انجامید (۴۳۰ق م) ودمکراسی برای مدت مدیدی ازتاریخ حذف شد.

۲۳۰۰ سال پیش روم باکپی برداری ازمدنیت یونان، بدون اینکه ازدمکراسی بمنای واقعیش استفاده کند جمهوری روم باستان را تشکیل داد و آنرا به دیکتاتوری گره زد. “دیکتاتور” مقامی قانونی بود که زمان بحران سیاسی با پیشنهاد سناتورها به فردی واگذار میشد. حکومت وارتش تا پایان بحران دراختیار دیکتاتور بود ودر خاتمه کار اگر خود دیکتاتورکنار نمیرفت کشته میشد.

دردوران جمهوریت روم، دمکراسی آئینی نمایشی، مردم فریب وفاقد رسمیت بود. بعدازخاتمه جمهوریت روم، با ایجاد امپراطوری، تظاهر به دمکراسی هم منتفی شد. روم بعد ازپذیرفتن مسیحیت بمرور در استبداد دینی فرورفت و پاپ های کاتولیک جانشین امپراطورها شده و مذهب کاتولیک بنام قوانین الهی دنیای مسیحیت را با جهل و فساد و خرافات، تفتیش عقاید، شکنجه واعدام، قرن ها تحت سلطه خود گرفت.

ازطرفی احتمالا بخاطر حاکمیت و قوانین باصطلاح الهی، پایین ترین طبقات تا عالی ترین مقامها، تابع سلسله مراتب قانون کلیسا بودند وقوانین الهی برهمه حکومت میکرد. شاید آن مشروطیت و محدودیت قدرت، یک مقام در مقابل مقام دیگر در محدودیت و مشروطیت قدرت حاکمان، باتفاق فساد وستمکاری کلیسا، درپیدایش قوانین مدنی وحقوق بشری اروپا مؤثر بودند.

اواسط قرن پانزدهم میلادی، اختراع دستگاه چاپ، یک تحول فرهنگی برای بیان اندیشه، انتشار افکار وعقاید را ایجاد کرد. بدنبال آن اوائل قرن شانزدهم اصلاحات دین ومذهب مارتین لوتر، بعنوان جنبش مذهبی وفرهنگی اروپا همراه با نوزائی افکارواندیشه، گشود وتحول بزرگی در پیشرفت علم، هنر، دانش (رنسانس) رستاخیز بزرگ قرن پانزدهم میلادی را آغازکرد.

واژه رنسانس (رستاخیز) را فرانسویها درقرن ۱۶ میلادی، بکار بردند. رنسانس، یک تحول ۳۰۰ ساله اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بود که درایتالیا شروع شد ودربریتانیا به انتها رسید.

درنتیجه انقلاب های سالهای ۱۶۲۴ و ۱۶۸۸ مردم بریتانیا، صدور یک ” قانوننامه حقوق اساسی” در سال ۱۶۸۸ به تحقق انجامید، که در آن پارلمان بعنوان دستگاه قانون گذاری تعین شده بود. درآن قانوننامه، آزادی بیان اندیشه و آزادی انتخابات حقوق مسلم افراد شناخته شد و حرف آخربا پارلمان بود، حتی فرامین شاه بدون تصویب پارلمان ضرورت اجرائی نداشت. پادشاهی بر پایه مشروطیت و محدودیت قرار گرفت ، حکومت اشرافی زمین داران بتدریج به حکومت طبقه متوسط مردم تبدیل شد. تحول سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بریتانیا، حاصل دموکراسی طبقه متوسط بود که اصول لیبرالیسم انگلیسی رو رایج ودردراروپا پخش کرد. بنابراین بعد از یونان قدیم مبانی اولیه دموکراسی دربریتانیا مهیا شد.

تقریبا یک قرن بعد، این اصول را موسسان انقلاب فرانسه در اعلامیه حقوق بشر مدون کردند که دراعلامیه استقلال آمریکا (۱۷۷۶) تکمیلتر شد. اعلامیه جهانی حقوق بشر یادگار جاویدان رستاخیزاروپاست. افکار آزادیخواهی و جدائی قوانین کلیسا ازحکومت (سکولاریسم) از فرانسه به آمریکا رفت وموثرترین عامل طغیان مردم استعمارزده برعلیه حکومت انگلستان بود. آمریکائی ها با بهم پیوستن ۱۳ منطقه توانستند ازانگلستان جدا شده و حکومت آزاد و مستقلی (۱۷۷۶) بنیان نهند.

درقرن هجدهم، گذارازقرون وسطی بخاطر تحول سریع فرهنگی واقتصادی اروپا، شتاب بیشتری گرفت وبمرورمحدود یت اختیارات پادشاهان و استبداد مذهبی را متروک کرد. انقلاب کبیر فرانسه ۱۷۸۹ بر اساس اصول اندیشه روشنفکرانی چون منتسکیوٍ، روسو، بوفن، کندیاک، مورلى، ولتر و دیدر، در واقع برعلیه فساد حکومت استبدادی شاه و قدرت کلیسا بر پا شد و بنیان استبداد و سلطه کلیسا را بکلی در هم شکست و سکولاریسم را نهادینه کرد.

درسال ۱۸۴۶ میلادی درکتابی بنام “سکولاریسم انگلیسی” نویسنده آن؛ جورج ژاکوب هالیواک بریتانیایی، برای اولین بارواژه سکولاریسم را این چنین تعریف کرد: “سکولاریسم شیوه و قانونیست برای بیآلایش زیستن انسانها، وتنها ویژگی برای بهبود روند زندگی اجتماعی بشر”.
باید توجه داشت که سکولاربودن ضدیت با دین ومذهب نیست. سکولاریسم قلمرویست برای خردمندی، معرفت، عقلانیت، ارزش‌ها و کنش ‌هائیکه از نفوذ دین ومذهب مصون میمانند وآلوده بخرافات نیستند. سکولاریسم میگوید: دانش‌ ودانستنی‌ها سکولارند وموجب روشنائی ذهن واندیشه ورشد وسعت دید میشوند. نقطه مقابل سکولار، توهم و خرافه گرائی، درارتباط با دین و مذهب است. خرافه گرائی،ازنادانی، ترس ازناشناخته ها، درک نادرست رابطه علت ومعلول، از باور داشتن به امداد هاغیبی، سحرو جادو، جن وارواح برمیخیزد. افراد متدین معمولا، متوهم، خرافه گرا وپایبند به قوانین ومحدودیت های واپسگرای دین ومذهب، بی بهره ازحمایت ازآزادی برای خود ودیگرانند.
جامعه شناس بسیار توانای آلمانی “ماکس وبر”میگوید سکولاریسم بهترین راه برای توهم‌ زدایی از جهان است”.

بهرحال منظوراز سکولاریسم، عدم دخالت دین ومذهب وقوانینش درامورمدنی، سیاسی وحکومتیست. بعبارت دیگر؛ جلوگیری از نفوذ دین ومذهب وقوانین مطلقش در امور و قوانین جامعه انسانی. درگذشته تبهکاریها، جنایات، صدمات و مضرات ادیان، مذاهب وبانیانشان بمراتب افزونتراز فوائد آنها بوده است.935529_10200987297389719_901273105_n

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)