بالاخره شب حرکت فرا رسید…از صبح داشتم خرت و پرت هامو جمع و جور می کردم.مادرم مدام حرص می خورد که چیزی را از قلم نیندازم.من هر کتابی دستم می رسید، برمی داشتم.از کتاب 504 و انگلیسی در سفر گرفته تا کتاب مفاتیح الجنان و آموزش نماز شب و استخاره به زبان ساده….آخه شنیده بودم اوقات بیکاری آنجا زیاد است.باید یک جوری وقتم را پر می کردم…خانوادگی رفتیم ترمینال…همگی یک جور دلتنگی و نگرانی داشتیم…خانواده ی امیر هم بودند.آنها هم دلتنگ و نگران و مطابق معمول همه ی مادر ها، مادرش دلتنگ تر و نگران تر…خلاصه دل کندیم و رفتیم…
صبح که رسیدیم عین دفعه ی قبل هوا سرد بود و ما از شرش به مسجد پناه بردیم.و همان صحنه ها؛ هرکسی در گوشه ای با شکل و استایل خاص و پاهای باز و بسته خواب بود و مشخص بود که از شب قبلش تا الان چند باری حول محورش گشتاور ایجاد کرده….!!!ما هم با استایل خاص خودمان خوابیدیم…صبح شد و بیدار شدیم.تازه باید میفتادیم دنبال شناسایی خوابگاه و محل دانشکده و غیره و ذلک…با بار و بندیلمان زدیم بیرون…بعد از پرس و جوهای فراوان سوار سرویس شدیم که برویم پردیس…دانشگاه شاهرود به سه بخش؛ به اصطلاح صنعتی، پردیس و دامغان! تقسیم می شود.قسمت صنعتی جاییست که بنای قدیمی دانشگاه است و تعدادی از دانشکده ها در آن قرار دارد و چون این دانشگاه تا همین پارسال صنعتی بود به آن صنعتی گویند…پردیس هم جاییست که دانشکده های فنی مهندسی در آن قرار دارد که با فاصله از صنعتی قرار دارد…دامغان هم نام دیگر دانشکده ی صنایع و مدیریت است که در انتهای دانشگاه قرار دارد و از جهت نزدیکی اش به شهر دامغان به آن دامغان گویند….بگذریم…خلاصه که به پردیس رسیدیم.منطقه ای بی آب و علف که زیستگاه بسیاری از جانوران و خزندگان شاهرودی است.مانند: دانشجوی شاهرودی که….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)