کودکان خیابانی نوازنده

چند روز پیش سوار بی آر تی های ولی عصر شدم تا از ایستگاه آبشار تا ونک را پیاده روی نکنم…دو سه تا ایستگاه گذشت…دو تا پسر بچه ی 8-9 ساله پریدند بالا و شروع به ساز و آواز کردند.یکی دایره می زد و دیگری می خواند….من هدفون تو گوشم بود.یکی از گوشی هایش را درآوردم، ببینم چه می زنند و چه می خوانند…؟!
لب کارون…،
چه گلبارون…،
می شه وقتی که می شینن دلدارون….
دوباره کردم تو گوشم…تو حال و هوای خودم بودم که متوجه شدم کل جماعت تو اتوبوس دارن به من نگاه می کنم…بچه ها هم هنوز داشتند می زدند و می خواندند…مدتی گذشت و ملت ول کن ما نبودند…پیش خودم گفتم: لابد فهمیدند من هم اوایل دوران دانشجویی خیلی این آهنگ را با رفقا تو خوابگاه اجرا می کردیم…یا اینکه شاید می دانند من ارادت خاصی به آغاسی خدابیامرز دارم…یا اینکه شاید انتظار دارند هدفونم را دربیارم و به اجرا گوش کنم…یا اینکه اصلا موهایم شاخ شده یا زیپم بازه؟؟!! ولی نه، شلوارم اصلا زیپ نداره که باز باشه (دکمه خوره!)….
ملت داشتن همینطوری بر و بر نگاه می کردن که رسیدیم ونک و من پیاده شدم….یادم افتاد ساز روی دوشمه و وقتی تو اتوبوس بودم احتمالا این ساز را دیدن و بعد زل زدن به من…شاید می خواستن که من سازم را دربیارم و همراه با اعضای ارکستر شروع به نواختن کنم؟؟!!…یا اینکه شاید می خواستن نقدی کنم یا نظری کارشناسانه ارائه دهم؟؟!!…و یا شاید انتظار داشتن رهبری این اجرا را بر عهده بگیرم؟؟!!…یا اینکه علی الحساب یک قر و قمبیلی از خودم بریزم؟؟!!…..
اینجا بود که یاد کلامی از یکی از اساتید افتادم که می فرمودند:«مردم در این دوره زمونه حوصله ی تکنوازی را ندارند.حوصله ی آواز را ندارند،لکن باید تصنیف زد تا مردم حظ کنن…» و این کلام را آن روز به چشم دیدم…لابد همین مورد مد نظر مردم تو اتوبوس بوده…!نمی دونم!!

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)