مقدمه:

بیانیه “کشتار مردم غزه را بی درنگ متوقف کنید و هجمه ها و حمایت های پیرامون آن جدای از تلخی و شرمساری از موضع اتخاذ شده یک بزنگاه تاریخی دیگر برای سره و ناسره شدن کسانی که خود را سوسیالیست می خوانند به حساب می آید.

صادر کنندگان بیانیه مزبور گمان می کردند با صدور چنین بیانیه ای لبخندی ملیح به بورژوازی سازشکار ایران می زنند و به آن ها یادآور می شوند سزاوارند در قامت نماینده جریانات چپ در زمان مقتضی از جانب اربابان به رسمیت شناخته شوند.اما آگاهی و واکنش فوری بدنه چپ و برخورد مناسب بسیاری از افرادی که امضایشان پای بیانیه آمده بود در تکذیب یا بازپس گیری امضاهای گانگستری اجازه نداد چنین مواضعی در آرامش و سکوت برای خود نشیمن گاهی بیابند.

اکنون که به قول یکی از صادر کنندگان و امضا_ها_کنندگان این بیانیه گرد و خاک فرونشسته و به زعم ما صاحبان غش سیه روی شده اند دو وظیفه مبرم و چه بسا در هم تنیده بر دوش کسانی است که نسبت به جریان چپ احساس مسئولیت می کنند.

نخستین وظیفه خروج از فضای حاشیه ای پیرامون بیانیه و بررسی دقیق و علمی مسئله فلسطین و رژیم اشغالگراست و وظیفه دوم(وظیفه کلان)بررسی ریشه های انحرافی یا به عبارت بهتر ارتدادی این نگرش و منش چه در مورد مسئله فلسطین و چه در باب دیگر رویدادهایی است که در جهانی پیرامون ما به وقوع می پیوندد.

اپیزود اول:

کدام غزه،کدام طبقه کارگر

برای درمان یک بیماری می توان نسخه های مختلفی پیچید . به عنوان مثال اگر پای کسی شکسته باشد می توان صرفا مسکنی برای تسکین درد تجویز کرد یا می شود به شیوه سنتی پا را با زرده تخم مرغ و نمک به دستمالی بست و به امید بهبود نشست.حتی می توان پای شکسته را از زانو قطع کرد یا … اما هر کس مختصر آشنایی با علم پزشکی داشته باشد می داند استخوان شکسته را باید جا انداخت و گچ گرفت و این راه منطقی و موثر برای درمان شکستگی عضوی از اعضای بدن است.مقولات اجتماعی هم از لحاظ ارائه تزها و نسخه های رنگارنگ شبیه به همین شکستگی هاست با این تفاوت که در علم پزشکی به دلیل خروجی مشخص که در کوتاه مدت قابل راستی آزمایی است کلاهبرداری های فاحش به سرعت لو می رود و رسوا می شود اما در مقولات اجتماعی می توان خود را صاحب نظر نامید و به مدد بازی با واژگان،ناکارآمدترین و خطرناک ترین نسخه های ممکن را به خورد مخاطبان داد.

یکی از مقولات اجتماعی که در ماه های اخیر نسخه های رنگارنگی مقابلش نهاده اند مسئله تهاجم رژیم اشغالگر به غزه است.از فتوا برای خیزش مردم فلسطین علیه حماس تا درخواست خاتمه بی قید و شرط منازعه و محکومیت دو طرف درگیر،راه حل های مشعشع گوناگونی به مردم غزه تجویز شده است.یکی از این فتاوی که در ظاهر هم خیلی مارکسیستی و مبتنی بر سوسیالیسم علمی است چنین می گوید:

“اگر کارگران آگاه غزه سیاست طبقاتی مستقل خود را داشتند،روی پای خود ایستاده بودند و در شوراهای خود بر ضد هرگونه نظام سرمایه داری متشکل شده بودند اکنون وضعیت مردم غزه به گونه دیگری رقم می خورد.”

لذا این نگرش خواهان سازمان یابی تشکل های کارگری و ایجاد قطبی متشکل و ضد سرمایه داریست.

صد البته این فتوا در یک نگاه گذرا و البته سطحی از همه اجزای یک تحلیل و سمت گیری مارکسیستی برخوردار است.ایجاد تشکل کارگری و شوراها ، برساختن قطب ضد سرمایه داری و مبارزه طبقاتی اجزای ایده آل یک مبارزه سوسیالیستی است و چنین موضعی قابل دفاع و سزاوار تحسین است.اما پیش از ذوب شدن در این مواضع و برخاستن به احترام صاحبانش باید سوال کرد تا چه حد شرایط واقعی برای تحقق این اجزا فراهم است؟

وقتی روشنفکران پاسیفیست سخن از بورژوازی حماس و طبقه کارگر غزه به میان می آورند در واقع از یک شیوه تولید سرمایه دارانه مبتنی بر انباشت سود و استثمار گسترده طبقه کارگر حرف می زنند.این دوستان توضیح مفاهیم به کار برده را الزامی نمی دانند اما ما معتقدیم که این مفاهیم تنها در مناسبات اجتماعی واقعی است که معنای اصلی خود را می یابد و مستقل از این مناسبات واقعی ، واژگان تبدیل به عبارت های دهان پرکن،متظاهرانه و بی محتوا می شود.

تا جایی که ما می دانیم بورژوازی،طبقه کارگر،انباشت سود،استثمار و … از آسمان به زمین فرو نمی آید بلکه تمامی این اصطلاحات در چارچوب گونه خاصی از مناسبات اقتصادی و شرایط تولیدی است که عینیت می یابد و در روند تکامل این فرآیند هاست که مبارزه طبقاتی شکل گرفته و معنا و اعتبار پیدا می کند.پس در گام نخست برای بررسی مبارزه طبقاتی در یک منطقه باید ساختار اقتصادی و شرایط تولید در این منطقه را در نظر گرفت.

تا پیش از محاصره غزه در سال ۲۰۰۷، ۳۹۰۰ کارخانه و ۴۰ هزار کارگر در این منطقه مشغول به کار بودند.به گزارش مرکز حقوقی صیهیونیستی دفاع از آزادی رفت و آمد در فاصله کوتاهی پس از محاصره ۲۹۰۰ کارخانه به دلیل عدم دسترسی به مواد اولیه تعطیل و بیش از ۳۰ هزار کارگر از کار بی کار شده اند.شهرک صنعتی غزه که برای سهولت در تامین مواد اولیه و قطعات و ماشین آلات صنعتی نزدیک گذرگاه المنظار احداث شده بود.پس از آن که رژیم اشغالگر این گذرگاه را در چارچوب محاصره غزه تعطیل کرد و آن را در اوایل سال ۲۰۱۲ به طور کامل برچید به سبب فقدان مواد اولیه ، ابزار تولید و فقدان منابع انرژی شهرک صنعتی تماماً تعطیل شد.

دیگر تکیه گاه اقتصادی غزه کشاورزی است که به سبب فقدان تاسیسات زیر بنایی عمدتا به شیوه سنتی و خرده مالکی کشت و بهره برداری می شود.با تشدید محاصره غزه صادرات و واردات به طور کلی ممنوع شده است و صرفا مواد غذایی ، سوخت ، دارو و علوفه آن هم تحت نظارت شدید از گذرگاه رفح به غزه منتقل می شود.صادر کردن هیچ کالایی از غزه به خارج امکان پذیر نیست.تنها راه آهن شمال به جنوب غزه و فرودگاه این منطقه در حملات سال ۲۰۰۱ رژیم اشغالگر کاملا نابود و ساخت تنها بندر غزه به دلیل فقدان منابع مالی متوقف شده است.در نتیجه هیچ مسیری برای مبادله محصولات کشاورزی وجود ندارد و می توان گفت محصولات کشاورزی این منطقه تقریبا فاقد ارزش مبادله ای هستند و صرفا ارزش مصرفی دارند.

شیلات بخش دیگری از اقتصاد غزه را تشکیل می دهد که تا پیش از آتش بس اخیر به سبب ممنوعیت ماهیگیری وجود خارجی نداشت و اکنون هم با توجه به حریم دریایی تنها پاسخگوی بخشی از تقاضای مردم غزه است.

اما اقتصاد غزه امروز به چه شکل می گذرد؟

جان کینگ رئیس آژانس کار و رفاه سازمان ملل متحد می گوید:”در غزه تنها یک نوع اقتصاد وجود دارد و آن هم اقتصاد زیر زمینی است،زیرا در نواحی مرزی تحت کنترل اسرائیل صادرات و واردات صفر است و تنها به کمک های بشر دوستانه اجازه ورود داده می شود و عملا هیچ فعالیت اقتصادی در منطقه انجام نمی شود”

پس از محاصره همه جانبه اسرائیل در سال ۲۰۰۷ و بستن مرزهای زمینی و دریایی غزه مردم این منطقه برای دستیابی به کالاهای مورد نیاز خود ناچار به حفر و استفاده از تونل های زیر زمینی شدند.البته تونل های شهر رفح نخستین بار در دهه ۸۰ میلادی حفر گردیدند و محل انتقال اسلحه از مصر به غزه بودند اما طی محاصره سال ۲۰۰۷ این تونل ها علاوه بر اهمیت تسلیحاتی شاهرگ حیاتی تامین کالاهای مورد نیاز مردم غزه به حساب می آمد.اسرائیل در تهاجم سال ۲۰۰۸ بخش عمده ای از تونل ها را ویران کرد اما مردم غزه بار دیگر آن ها را از نو ساختند چرا که برای ادامه حیات خود به کالاهایی جزئی که از این مسیر وارد یا در مواردی خارج می شد نیازمند بودند.کالاهای مورد انتقال این گذرگاه از پیچ و مهره و طناب گرفته تا ژنراتور و شیرخشک بخش مهمی از زندگی مردم غزه را در بر می گیرد.

آری مدعیان خودخوانده سوسیالیسم علمی اگر می خواهند از یک صنعت در غزه سخن بگویند می توانند صنعت حفر تونل را عمده کرده و با ذره بین به جستجوی مناسبات طبقاتی موجود در آن بپردازند!

با افزایش هر روزه فشار رژیم اشغالگر و متحدان منطقه ای اش بر غزه روز به روز نرخ بیکاری مطلق در این منطقه افزایش می یافت.در دوران محمد مرسی که ظاهرا متحد نزدیک حماس هم به حساب می آمد به هدف خوش رقصی برای صیهیونیست ها ۱۰۰ گذرگاه زیر زمینی بسته شد و نرخ بیکاری مطلق به مرز ۴۰ درصد رسید.این رقم تا پیش از تهاجم اخیر از مرز ۵۰ درصد هم عبور کرده بود.همانطور که بالاتر ذکر شد در غزه نه از صنعت خبری هست نه از ساخت و ساز نه از ماهیگیری و نه از کشاورزی صنعتی ، .بخشی از جمعیت غزه در ساختارهای بوروکراتیک دولت مشغول به کارند.کشاورزی سنتی و خرده مالکی هم هنوز در قسمت هایی از غزه ممر درآمد مردم است.بسیاری از مردم این منطقه با عبور دادن بسته ای سیگار یا چیپس از آن سوی مرز به این سو و بردن یکی دو گونی میوه به آن سمت از طریق گذرگاه هایی به ارتفاع کمتر از یک متر و طولی بیش از یک کیلومتر زندگی می گذرانند . در کنار این موارد مانوفاکتورهای کوچکی وجود دارد که ابزارهای اولیه مانند ژنراتور برق یا میزو صندلی تولید می کنند.در چنین شرایطی حتی کارگر فلسطینی ریشه اصلی وضعیت فلاکت بار خود را نه در استثمار طبقاتی بورژوازی ملی بلکه در ستم ملی ای می بیند که از جانب رژیم اسرائیل و متحدانش به کل ملت فلسطین تحمیل می شود.یک بررسی ساده ولی واقع بینانه تجربی نشان می دهد که این کارگر فلسطینی در قضاوت خود کاملا محق است و ابدا خطا نمی کند ، .بلکه این روشنفکران پرمدعا و هپروتی هستند که در آسمان سیر می کنند و هیچ کاری به شرایط واقعی فلسطین و وضعیت سخت زندگی کارگر فلسطینی ندارند.

در چنین شرایطی مسئله ملی اولویت می یابد و سازمان یابی طبقاتی ذیل این مبارزات ملی امکان تحقق دارد.این راهی است که مارکسیست هایی چون جورج حبش،احمد جبرئیل و … و سازمان های چپ گرایی مانند جبهه خلق برای آزادی فلسطین در این ۵۶ سال پیموده اند.

با توجه به مطالبی که در بالا آمد حال می توان پرسید عامل اصلی فروپاشی اقتصاد،فقدان امنیت،مرگ یکباره و تدریجی مردم و هزار و یک فاجعه بزرگ و کوچکی که در غزه جریان دارد کیست؟مقاومت فلسطین(به قول علما ، بورژوازی حماس)یا رژیم اشغالگر؟

به گزارش پایگاه خبری فلسطین الیوم برآورد اقتصادی موسسات فلسطینی حاکی از آن است که از آغاز محاصره غزه در سال ۲۰۰۷ هر ماه ۲۰۰ میلیون دلار به اقتصاد غزه زیان وارد می شود.در حالی که میزان تولید ناخالص داخلی غزه در شرایط پیش از جنگ نزدیک به ۱.۴ میلیارد دلار تخمین زده می شد . این بدان معناست که فقط تحریم اقتصادی نزدیک به دو برابر تولید ناخالص داخلی این منطقه به اقتصادش آسیب می رساند و ۲ برابر درآمد سرانه مردم غزه را از آن ها می رباید.

تاسیسات زیربنایی در تمام این سال ها با موشک های اسرائیلی نابود شده اند نه بورژوازی حماس!مرزها را دولت اشغالگر بسته است،آن ها اجازه ورود مواد اولیه و صدور کالای تولید شده را نمی دهند.از بین بردن صنعت غزه به دست اشغالگران منجر به مهاجرت بخشی از کارگران این منطقه به سرزمین اشغالی و به کار گیری آن ها در پروژه های شهرک سازی و بنا نهادن دیوار حائل گردیده است.جالب این جاست که کسی به این کارگران پیشنهاد تشکیل شورا نمی دهد بلکه برنامه اصلی متوقف کردن مقاومت با شعار ها و اطوار خیلی سرخ است.

این دوستان کت و شلوار شیک و شایسته ای به تن می کنند،چشم نواز می شوند ؛ اما یا نمی دانند یا پنهان می کنند که این تن پوش برای عبور از عرض رودخانه خروشان دوخته نشده.مجلسی است اما به کار نمی آید.

جدای از این موارد باید گفت اگر مدعیان خودخوانده سوسیالیسم علمی واقعا خواهان انسجام،آگاهی،تشکل یابی،مبارزه و قدرت گیری طبقه کارگر در غزه هستند دست بر قضا باید بیش از هر نگرش دیگری بر مطالبات مقاومت فلسطین پافشاری کنند.چرا که از بین رفتن محاصره،باز شدن مرزها،ورود مواد اولیه،شکل گیری صنعت و مبادله کالا باعث می شود شکل و وضعیت طبقه کارگر به گونه ای درآید که این علما بتوانند برایش فتوا صادر کنند.در صورت عقب نشینی بی قید و شرط مقاومت فلسطین مناسبات تولیدی تغییری نمی کند که منجر به شکل گیری مبارزه طبقاتی شود.به نظر می رسد دغدغه این نگرش نه وضعیت مردم غزه که خوشامد قدرت های امپریالیستی و ایادی داخلی آن هاست.

اپیزود دوم:

اسرائیل وارث پیراهن قهوه ای ها

یوری اونری از اعضای سابق کنست(پارلمان اسرائیل) و طرفداران امروز روند صلح می گوید:

“هیستری جنگ که اسرائیل را غرق کرده است در طی این جنگ موج نفرت انگیز فاشیسم را به همراه آورده است.اوباش لینچ عرب ها را در اورشلیم شکار کرده اند.روزنامه نگارانی چون گیدئون لوی به محافظ نیاز دارند.استادهای دانشگاه که جرات کردند از صلح حمایت کنند سانسور شدند،.هنرمندهایی که اختلاف عقیده ملایمی ابراز داشتند برکنار گشتند.برخی افراد اعتقاد دارند که این مرحله برجسته ای در پوسیدگی دموکراسی اسرائیل است.من هنوز امیدوارم که موج شیطانی فرو خواهد کاست اما برخی چیزها قطعا باقی می ماند.فاشیسم در گفتمان جریان اصلی به رسمیت شناخته شده است”

این جملات یوری اونری مرا یاد سخنان چندی پیش آیلیت شاکد نماینده حزب خانه یهود در کنست می اندازد که می گفت:”مادران کسانی که در حملات اسرائیل کشته شده اند نیز باید به قتل برسند،خانه های فلسطینی ها لانه پرورش دشمنان ماست و باید به آتش کشیده شود.”

البته می توان گفت جملات یوری اونری صرفا موجی از احساسات است که به وسیله این واژگان بیان شده است یا شاید او هم مثل روشنفکران!سرزمین ما از هرچه خوشش نمی آید با واژگانی چون فاشیسم و ارتجاع و …یاد می کند بی آن که به تعاریف این واژگان و وزن اقتصادی سیاسی آن ها بیاندیشد.واژگانی که آنقدر تکرار می شود بیشتر شبیه فحش است تا یک ترم و اصطلاح سیاسی برآمده از مناسبات سرمایه داری.

برای بررسی رژیم اشغالگر پیش از هر چیز باید روند تاریخی شکل گیری و تکامل این موجودیت سیاسی را مورد مطالعه قرار داد.

دکتر ناصر زرافشان در مقاله ای تحت عنوان “واقعیاتی چند از تاریخ یهودیان”به بررسی روند تاریخی شکل گیری اسرائیل می پردازد که ضمن ارجاع خواننده به این مقاله اشاره ای اجمالی به کلیت مباحث ارائه شده خواهم داشت.

صیهیونیسم مذهبی بسیار پیش از صیهیونیسم سیاسی و در عصر میانه رواج یافت و بر پیش گویی تورات بر این پایه که سرزمین فلسطین روزی به فرزندان آینده اهای قدیم آن_نسل یهود_تعلق خواهد گرفت استوار شده بود.صیهیونیسم مذهبی که آمیزه ای از انگاره های خرافی و موهوم و عناصری از ناسیونالیسم تنگ نظرانه یهودی بود دستاویزی برای تحمیق توده فقیر و ستمدیده یهودیان به حساب می آمد تا آن جا که به آن ها باورانده بود نجات قوم یهود تنها منوط به اسکان در سرزمین موعود است.

اما صیهیونیسم سیاسی از سال ۱۸۹۶ و با کتاب دولت یهود تئودور هرتسل و تغییر صیهیونیسم از یک انگاره خرافی به یک مشی عینی ناسیونالیستی پای به میدان نهاد . هرتسل مسئله یهود را پیش از هر چیز یک مسئله ملی می دانست و می گفت یهودیان یک خلق یکپارچه و متحد هستند.در میان نوشته های هرتسل ماهیت توده ای صیهیونیسم_به عنوان یکی از مهمترین عناصر فاشیسم_به روشنی قابل مشاهده است.او معتقد بود:” مسئله یهود آن گونه که انسان دوستان گوناگون معتقدند فقط مسئله یهودیان فقیر نیست.یهودیان ثروتمند مانند همه یهودیان دیگر در شرایط غیر عادی زندگی می کنند.باید به یاد داشت یهودی ستیزی بیش از همه علیه آن ها اعمال می شود مسئله یهود به همه یهودیان صرف نظر از جایگاه اقتصادی یا اعتقاد مذهبی آنان مربوط می شود زیرا “ما یک خلق یکپارچه و متحد هستیم”

صیهیونیسم با مطرح کردن این انگاره که تفاوتی میان یهودیان فقیر و ثروتمند وجود ندارد با انحراف کارگران یهودی از مبارزه طبقاتی و حواله دادن سعادت آن ها به سرزمین موعود به دنبال شکل دادن به توده ای یکدست و متشکل از یهودیان بود.

پس از جنگ جهانی اول و فروپاشی عثمانی متفقین علی الخصوص انگلستان و فرانسه توانستند مستملکات عثمانی به ویژه کشورهای عربی را میان خود تقسیم کنند که این فاکتور عامل مهمی در صدور اعلامیه بالفور به حساب می آمد.انگلستان و فرانسه در نظر داشتند با شکل دادن به یک دولت صیهیونیستی مطیع در خاورمیانه از منافع خود در این منطقه محافظت کنند.مجموعه این عوامل مقدمات شکل گیری رژیم اشغالگر در خاور میانه بود.

پس از شکل گیری اسرائیل در خاورمیانه شاهدیم صیهیونیست ها به عنوان یک ملت_مانند آلمان هیتلری_خود را با ویژگی های نژادی از دیگران متمایز می کنند و همه عوامل از جمله فرهنگ را به یک مقوله بیولوژیکی تقلیل می دهند.همواره سخن از قوم برگزیده و حقوق و سزاواریشان به میان می آید.تاکید بر اسطوره قوم برگزیده نه تنها بیان تمایز،برتری و حق سلطه این قوم بر اقوام دیگر است بلکه سرپوشی است بر نظام کاستی که همواره در این کشور وجود داشته است.

نژادهای مختلفی از یهودیان در سرزمین های اشغال شده اسکان دارند که بنا بر تقسیم نژادی از جایگاه و حرمت متفاوتی برخوردارند.

اشکنازی ها در زبان عبری به یهودیان آلمانی اطلاق می شود اما به تدریج یهودیانی که از اروپا ، آمریکا و شوروی به سرزمین های اشغالی می آمدند اشکنازی محسوب می شدند.

اشکنازی ها معتقدند به سبب عدم تداخل با نژادهای دیگر اصیل ترین بخش قوم یهود به حساب می آیند و مقامات ارشد سیاسی نظامی غالبا در اختیار آن هاست

سفاردی ها دیگر نژاد یهودی به حساب می آیند که از آفریقا عراق سوریه ترکیه و یونان به اسرائیل مهاجرت کرده اند

یهودیان عرب (یهودیانی که پیش از تشکیل اسرائیل در سرزمین های اشغالی می زیستند)یهودیان کرد،ایرانی،سامری و … دیگر نژادهای اسرائیل هستند که از لحاظ مذهبی تابع سفاردی ها هستند.

این تقسیم نژادی منجر به تحمیل یک سلسله نابرابری از سوی اشکنازی ها بر سایر نژادها گردیده است از جمله:

تبعیض در زمینه اسکان؛اسکان مهاجران اشکنازی در قسمت های برخوردار از امکانات مطلوب در حالی که سایر نژادها به شهرک های دورافتاده فرستاده می شوند.

هدایت تسهیلات اجتماعی به نفع اشکنازی ها

دشواری حضور نژادهای دیگر در بالای هرم سیاسی-نظامی

تاسیس نهادهای ویژه اشکنازی(در راس آن ها سازمان صیهیونیسم جهانی)که متولی امور داخلی و خارجی اشکنازی های اسرائیل است

و …

در یک تقسیم بندی خلاصه می توان گفت اشکنازی ها در راس هرم اقتصادی سیاسی نظامی اسرائیل قرار دارند.در میانه رو به پایین هرم سفاردی های اروپایی و در پایین هرم اعراب و سایر نژادها قرار دارند.اما تمامی این تحمیلات ساختاری زیر پرده قوم برگزیده ستمدیده پنهان می شود.

در منظومه صیهیونیسم قوم برگزیده در طول تاریخ همواره از جانب گروه ها و اقوام دیگر در معرض خطر قرار داشته است.از ۷۲۱ سال پیش از میلاد مسیح که پادشاهی اسرائیل به دست آسوری ها ویران شد تا گتوی قرون وسطی و هلوکاست عصر مدرن؛از این رو مقوله امنیت اصلی ترین عنصر این منظومه به حساب می آید. امروز هم قوم یهود در منطقه ای مستقر است که همه همسایگان دور و نزدیکش از لحاظ فرهنگی،نژادی،مذهبی،زبانی و … دشمن موجودیت این نظام به حساب می آیند یا به صورت بالقوه تهدید محسوب می شوند.ظاهرا برای مقابله با این تهدیدها چاره ای جز بسط قدرت نظامی وجود ندارد.اما حتی اگر موجودیت اسرائیل را هم مشروع قلمداد کنیم و تهدید های موهوم و خود ساخته صیهیونیست ها را واقعی بدانیم باز هم باید گفت قدرت نظامی اسرائیل و شیوه به کار گیری آن نه یک تاکتیک تدافعی بلکه همواره یک استراتژی تهاجمی بوده است.

یکی از اسطوره های صیهیونیسم سیاسی که همواره بر رویای تحقق آن پافشاری کرده شعار گسترش مرزهای قوم یهود از نیل تا فرات است.این شعار یک عنصر وحدت بخش ملی صرف یا یک انگاره ذهنی نیست بلکه نمودی است روشن از توسعه طلبی اسرائیل از ۱۹۶۷ تا امروز که در قالب این شعار تجسم می یابد.سراسر تاریخ رژیم اشغالگر از جنگ اعراب و اسرائیل تا تهاجم وحشیانه ۲۰۱۴ تمایل توسعه طلبانه اسرائیل را آشکار می سازد.در واقع تحقق رویای نیل تا فرات نه یک وظیفه نظامی و نه یک وظیفه سیاسی یا اجتماعی بلکه یک وظیفه نژادی است که هر یک از افراد قوم یهود موظف است برای تحقق این رویای دیرین در خدمت صیهیونیسم باشد.از این روست که دولت اسرائیل یک دولت پادگانی است یعنی تمامی شهروندان آن نیروی نظامی اند و هر آن دولت اراده کنند موظفند در خدمت ارتش باشند.نکته جالب تر این جاست که همه شهروندان اسرائیل دارای درجه نظامی هستند.

اجمالا باید گفت صیهیونیسم سیاسی با تکیه بر مفهوم قومیت و توسعه طلبی ارضی در منطقه به واسطه قدرت سخت افزاری نظامی اش توانسته بسیاری از تضادهای اقتصادی،اجتماعی،سیاسی موجود را سرپوش نهاده و مانند دیگر نظام های کلاسیک فاشیستی وحدت درونی خود را با تکیه بر همین توسعه طلبی ارضی حفظ نماید.

ناگفته پیداست که مطالب فوق به خودی خود نمی تواند مهر تاییدی بر ماهیت فاشیستی رژیم اشغالگر باشد بلکه باید با بررسی کارکردهای این رژیم در مناسبات سرمایه داری بیش از نیم قرن گذشته از یک سو و تحلیل مارکسیستی فاشیسم از سوی دیگر نقطه تلاقی این دو را نشان داد.

از زمان ظهور پدیده فاشیسم تا به امروز تحلیل های متعددی از آن میان نحله های مختلف راست و چپ صورت گرفته است.برخی از لیبرال ها و محافظه کاران فاشیسم را واکنشی به پیچیده شدن زندگی ساده اجتماعی در پی پیشرفت صنعت،علم،خردگرایی و … می دانند.گروهی دیگر اسطوره ای به نام توتالیتاریسم بنا نهاده اند و فاشیسم را گونه ای از آن قلمداد می کنند؛عده ای هم مانند هانا آرنت تا آن جا پیش می روند که فاشیسم را خواهر دو قلوی کمونیسم می خوانند.آن چه در میان تحلیل راست گرایان از فاشیسم مشترک است تقلیل آن به یک پدیده صرفا سیاسی و بررسی پوسته بیرونی و عملکرد های جزئی است.آن ها می کوشند تا با کنار هم قرار دادن کارکردهای غالبا سیاسی فاشیسم به یک منظومه دست یابند و از این روست که در دیدگاهشان اصولا فاشیسم چیزی بیشتر از گونه ای دیکتاتوری نیست و مسائلی از این قبیل که پدیده فاشیسم از کجا آمده،نماینده چه منافعی بوده،چه پایگاه طبقاتی داشته و ضرورت ظهور و حضورش در چه بوده است را بی پاسخ می گذارد.

در میان نحله های فکری چپ هم هر چند برخوردها ریشه ای تر است و سعی در آن است که به هسته این پدیده نزدیک شوند اما باز هم ارای متعددی در مورد چیستی فاشیسم وجود دارد.کمینترن معتقد بود فاشیسم صرفا ابزار دیکتاتوری ارتجاعی ترین،شوونیستی ترین و امپریالیستی ترین عناصر سرمایه مالی است.کمینترن می گفت: فاشیسم جنبشی تروریستی و ارتجاعی است در حالی که در همان زمان افرادی چون کلارا زتکین بر جنبه های توده ای جنبش فاشیستی تاکید می کردند و معتقد بودند این جنبش دارای ریشه های عمیق اجتماعی است.میهالی وایدا از پیروان لوکاچ و مکتب بوداپست در کتابش به نام “فاشیسم به مثابه جنبش توده ای” نقش توده ها در فاشیسم را مفصلا تشریح کرده است.پولانتزاس با نقد موضع کمینترن در باب فاشیسم بر نقش خرده بورژوازی به مثابه یک طبقه مستقل تاکید می کند و فاشیسم را قدرت گیری این طبقه می داند که با کسب قدرت و سرکوب تمامی نیروهای رقیبش در نهایت منافع سرمایه کلان را تضمین می کند…

در میان نحله ها و متفکرین چپ قرائت های گوناگونی از فاشیسم وجود دارد که هرکدام بازکننده گره ای کوچک یا بزرگ برای تحلیل این پدیده است.اما در این میانه باید یک نکته مهم را در نظر گرفت که برای تحلیل فاشیسم نمی توان آن را در یک لحظه تاریخی متوقف و منجمد کرد و در آن ایستگاه به بررسی ابعاد و زمینه هایش پرداخت بلکه لازم است در مسیر تاریخ روند تکامل،افول و دگرگونی چهره فاشیسم را مورد بررسی قرار دهیم.

یکی از متفکرینی که با بررسی روند پیدایش و تکامل فاشیسم در بستر تاریخ به بررسی آن پرداخته جان وایس است.از نظر وایس برای شناخت فاشیسم باید از محتوای ایدئولوژیک آن فراتر رفت و به مطالعه شرایط اجتماعی،سیاسی و اقتصادی موجد آن پرداخت.

او معتقد است فاشیسم در جوامعی رشد می کند که طبقات و نیروهای محافظه کار در معرض دگرگونی های اجتماعی که موجب رشد و قدرت گیری نیروها و طبقات رادیکال می شود مورد تهدید قرار می گیرند و در واکنش به این وضعیت بحرانی محافظه کاری سنتی جای خود را به محافظه کاری افراطی می دهد تا از منافع کلانش دفاع کند.

وایس می گوید:

“پیش از جنگ جهانی اول سوسیالیست ها،رادیکال ها و جمهوری خواهان در پارلمان ایتالیا جبهه واحدی برای محافظت از دولت مشروطه در برابر راست رادیکال نظامی گرا و خودکامه به وجود آورده بودند.اما پس از جنگ قطب بندی جامعه ایتالیا به گونه ای بود که موجب بحرانی شدید تر شد و منجر به این شد که محافظه کاران محاصره شده،در جستجوی منجی پایدارتر و تندروتری برآیند”

وی در ادامه می آورد:

“جنگ جهانی اول این روند دیالکتیکی دو قطبی شدن را از هر دو سو تشدید کرد.این جنگ برای همه اروپا به طور اعم و برای ایتالیا و آلمان به طور اخص به منزله ضربه مصیبت باری بود بر پیشرفت مداوم لیبرالیسم دموکراتیک . فضاحت ، فساد و کشتار بیهوده جنگ ، ظاهرا نشانه حد اعلای ورشگستگی تمدن بورژوازی غربی بود و سبب پیدایش نگرش های انقلابی در هر دو جناح راست و چپ شد.محافل محافظه کاری میانه رو اکنون تسلیم رادیکالیسم راست شده و علنا خواهان مجازات آن دسته از خائنین و صلح طلبانی بودند که پشتیبانی خود را از سیاست های جسورانه امپریالیستی دریغ می داشتند…”

وایس در ادامه با بررسی روند پیروزی فاشیسم در آلمان و ایتالیا و شکست آن در اسپانیا انگلستان و مجارستان نشان می دهد به هر میزان که قدرت نیروهای محافظه کار سنتی در یک جامعه بیشتر باشد امکان تسلیم این نیروها در برابر راست افراطی کمتر است و بر عکس هر قدر محافظه کاران سنتی ضعیف تر باشند بیشتر ناچارند دفاع از منافع خود را به راست افراطی واگذارند.

جان وایس به دلیل دید تاریخی که دارد بر اساس رویداد های تاریخی تک فاکتور به بررسی فاشیسم می پردازد.باید به یاد داشت که با گذشت نزدیک به یک قرن از ظهور فاشیسم بسیاری از مفاهیم و مناسبات تغییر کرده است و این تغییرات در دگرگونی ماهیت و نقش فاشیسم تاثیر گذار بوده است.

تروتسکی می گوید:

“عبارت هایی چون لیبرالیسم،بناپارتیسم و فاشیسم ویژگی تعمیم پذیری دارند.پدیده های تاریخی هرگز به طور کامل خود را تکرار نمی کنند.اثبات این نکته مشکل نیست که حتی حکومت ناپلئون سوم در مقایسه با ناپلئون اول بناپارتیست نبود نه فقط به این خاطر که خود ناپلئون از نظر خون بناپارت مشکوکی بود بلکه به این دلیل که رابطه اش با طبقه ها به ویژه دهقانان و لومپن پرولتاریا به هیچ وجه شبیه ناپلئون یکم نبود.”

در اکثر تحلیل های ارائه شده از فاشیسم توسط متفکرین چپ به سبب الگوسازی از عینیت آن چه فاشیسم به وجود آورده و کارکردهایی که در دوران حیات خود بروز داده است آن را به مناسبات درونی دولت-ملت محدود می کنند و صرفا تامین منافع نیروهای محافظه کار درون یک کشور و چگونگی شکل گیری و قدرت یابی فاشیسم در قالب مناسبات ملی را مورد بررسی قرار می دهند.در نمونه جان وایس می بینیم به رغم این که او از نظر زمانی نسبت به متفکرین کمینترن یا افرادی چون تروتسکی،زتکین،پولانتزاس و … فاصله بیشتری با عصر ظهور فاشیسم دارد و به سبب این فاصله زمانی می تواند پدیده فاشیسم را در قالب یک فرآیند و روند تاریخی بررسی کند اما در نهایت با همان انگاره های اولیه چنین حکمی می دهد که آینده فاشیسم در کشورهای عقب افتاده جهان خواهد بود که صنعتی شدن آن ها منجر به تضعیف گروه های تثبیت شده سنتی و قطبی شدن جامعه می گردد و دراین میان فاشیسم جهت یاری این گروه های سنتی برای حفظ منافعشان قدرت می گیرد.

البته وقوع چنین تحولی در جهان سوم محتمل است اما نمی توان فاشیسم را به عنوان پدیده ای صرفا سیاسی و در حوزه کارکردی دولت-ملت در نظر گرفت.

پس از پایان جنگ های ۳۰ ساله مذهبی (۱۶۱۸-۱۶۴۸)در اروپا عهدنامه ای میان کشورهای اروپایی به جز انگلستان و لهستان امضاء شد که بر اساس آن استقلال کنفدراسیون سوئیس و کشورهای هلند،فرانسه،اسپانیا،پرتقال و نیز ۳۵۰ واحد سیاسی آلمان به رسمیت شناخته شد.این استقلال شامل حوزه های سیاسی،مذهبی،روابط خارجی و بین المللی می شد و حق تنظیم امور داخلی هر کشور بدون مداخله خارجی و خواست امپراطور روم و پاپ را به رسمیت می شناخت.در واقع معاهده وستفالی مقدمه شکل گیری واحدی تحت عنوان دولت-ملت(چیزی که ما امروز به اسم کشورها می شناسیم)شد.

هنوز جوهر معاهده وستفالی خشک نشده بود که هوهوی ماشین بخار از آسمان انگلستان به هوا برخاست.به مرور زمان عصر جدیدی آغاز شد،عصر صنعت؛با شیوه تولید مختص خود،شیوه تولید سرمایه داری.این تحول بزرگ منجر به پیدایش نیروها و طبقاتی گردید که این بار مالکیت بر ابزار تولید یا فروش کار(کار مزدی) وجه ممیزه شان بود.در این میان دولت های جدید برآمده از معاهده وستفالی تبدیل به بازوی اجرایی بورژوازی و ابزار آن برای اعمال قدرت و تحمیل اراده این طبقه بر زحمتکشان جامعه شد.در بسیاری از کشورهای سرمایه داری این طبقه خود قدرت سیاسی را هم در اختیار گرفت اما در کشورهایی که نبرد طبقاتی شدت و حدت بیشتری داشت وقایع به گونه دیگری رقم خورد.

یکی از نخستین نمونه های فوق بناپارتیسم فرانسه بود.مارکس و انگلس بناپارتیسم را فرآورده موقعیتی می دانستند که در آن جامعه سرمایه داری دیگر قادر نیست حاکمیت خود را از طریق وسایل قانونمند و پارلمانی حفظ کند اما در عین حال طبقه کارگر نیز قادر نیست حکومت بر کشور را به دست آورد.

از این رو دولت با ادعای وساطت میان طبقات و برقراری دیکتاتوری موجب می شود”جامعه بورژوایی فارغ از ناملایمات و نگرانی های سیاسی به پیشرفتی دست یابد که حتی خود نیز انتظارش را نداشت”

همانطور که پیشتر به بررسی تاریخی جان وایس از ظهور فاشیسم در ایتالیا و آلمان اشاره شد تاریخ نشان می دهد فاشیسم این دو کشور دقیقا در شرایطی پای به صحنه نهاد که فضا قطبی شده و محافظه کاری به واسطه افول قدرت برای مقابله با جریانات رادیکال ناچار شد نمایندگی خود را به راست افراطی و باز هم با همان وعده فراطبقاتی واگذارد.

اما فراموش نکنیم فاشیسم نیمه نخست قرن بیستم زمانی پای به میدان نهاد که هنوز شرایط حاکم بر جهان شرایط پسا وستفالی بود و دولت-ملت ها همچنان اساسی ترین واحد سیاسی جهان به حساب می آمدند و مهمترین حوزه مبادله و بسط سرمایه حوزه ملی بود.از این رو فاشیسم عمدتا در جهت مهار جنبش های رادیکال ضد سرمایه داری و ضد محافظه کاری توسط سرمایه داران و محافظه کاران ملی سازماندهی و تجهیز شد.وقتی هیتلر سخن از فضای حیاتی به میان می آورد در واقع می خواهد حوزه نفوذ بورژوازی آلمان را بسط دهد و مرزهای جدیدی برای این طبقه بگشاید نه این که بورژوازی را از مرزهای آلمان فراتر برد.

همانگونه که همه ما می دانیم سرمایه جهت بازتولید خود و انباشت سود همواره به بازارهای گسترده تری هم برای تامین منابع اولیه و نیروی کار و هم برای فروش محصول نهایی اش نیازمند است.پس از جنگ جهانی دوم قدرت های سرمایه داری دریافتند برای بازتولید سرمایه خود نیازمند بسط حیطه فعالیت و سلطه و تغییر شکل این سلطه تا حد ممکن از تهاجم نظامی به سیادت اقتصادی است.

دیگر دولت-ملت ها و بورژوازی اشباع شده آن ها نمی توانست اصلی ترین کانون انباشت سرمایه باشد.جنگ برای کسب فضای حیاتی هم بی سرانجام بود،حتی در میان مستعمرات فریاد استقلال خواهی روز به روز بلند تر به گوش می رسید و امید بسط مرزهای ملی-استعماری کمرنگ تر می شد.از طرف دیگر مسئله شروع جنگ سرد و گسترش نفوذ شوروی و نزدیک شدن قدرت نظامی شرق به غرب امکان سیادت نظامی را محدود می ساخت . قدرت های سرمایه داری دریافته بودند برای نجات از نرخ نزولی سود و شبح کمونیسم باید شکل دهی به اقتصاد جهانی را به صورت متمرکز تر و اراده گرایانه تری سامان دهند.

در نخستین گام طی کنفرانس برتون وودز در سال ۱۹۴۴ ساختار اقتصادی جهان بر پایه نظام لیبرال آمریکایی شکل گرفت و به تبع آن صندوق بین المللی پول و بانک جهانی به وجود آمدند که حکمرانان جدید اقتصاد جهان و تحمیل کننده ساختارهای مورد نظر سرمایه داری جهانی بر کشورها گردید.به مرور قدرت سیاسی اقتصادی دولت های محلی به نهادهای بین المللی و شرکت های فراملیتی(همان صاحبان سرمایه کلان)واگذار شد.از این پس کودتاها،جنگ ها و فشارهای قدرت های امپریالیستی نه برای کسب فضای حیاتی و بسط مرزها که جهت تحمیل ساختارهای اقتصادی-سیاسی خود در کشورها بود.

یکی از پیامد های فرآیند جهانی شدن تغییر بسیاری از مفاهیم و واژگان اقتصاد سیاسی بود.به عنوان مثال اگر بخواهیم در مورد امپریالیسم قرن ۲۱ سخن بگوییم باید نقش،جایگاه و کنش آن در فرآیند اقتصاد جهانی را مورد بررسی قرار دهیم و از امپریالیسم اوایل قرن ۲۰ متمایزش کنیم.حال سوال اینجاست که آیا فاشیسم در عصر جهانی ساختار و کارکردهای پیشین خود را حفظ کرده است؟

جهانی شدن اقتصاد ، عرصه منافع و حوزه نفوذ صاحبان سرمایه و نیروهای محافظه کار را تغییر داده است حتی مفهوم محافظه کاری هم در این عصر با تغییر مواجه شده است.در دوره پیشین بخشی از محافظه کاری نیروهایی بودند که منافعشان در شیوه تولید پیشاسرمایه داری بود.نقش این نیروها چه در بناپارتیسم،فاشیسم و نازیسم و چه در محافظه کاری انگلستان ، اسپانیا و … کاملا مشهود است.اما محافظه کاران عصر جدید پایبند به نهادها و سنت های موجود در سرمایه داری هستند.محافظه کاران پیشین در صدد حفظ و تثبیت منافع خود در چارچوب مرزهای ملی بودند اما محافظه کاران جدید به منافعی در جای جای جهان چشم دارند.از طرف مقابل هم جنبش ضد سرمایه داری هرچند پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی انسجام خود را از دست داده است اما شکل های مختلف آن در سراسر جهان قابل مشاهده است.

امروز می بینیم در قسمت هایی از جهان که امپریالیسم قدرت خود را در معرض خطر می بیند به ناگهان نیروهایی سر از زمین بیرون می آورند که مانند موسولینی سال ۱۹۱۹ کسی خواب ظهورشان را نمی بیند.باید به یاد داشت فاشیسم یک شبه پدید نمی آید، گرایشات فاشیستی همواره به میزان متفاوتی در جوامع مختلف وجود دارند ولی این گرایش ها زمانی امکان عرض اندام می یابند که قدرت های امپریالیستی از پیشبرد منافع خود به وسیله ابزارهای کلاسیک ناتوان باشند.در چنین وضعیتی کارکرد فاشیسم نه یک کارکرد ملی که یک نقش منطقه ای و جهانی است.

شکل گیری رژیم صیهیونیستی پس از جنگ جهانی اول در واقع سپر محافظی بود برای نگهبانی از منافع متفقین در سرزمین های به دست آمده آن ها پس از جنگ و افول امپراطوری عثمانی در خاورمیانه.اگر بنا به منطق عصر استعمار سرزمین های مستعمره را بخشی از خاک کشور اشغالگر بدانیم،نقش رژیم صیهیونیستی به عنوان یک رژیم توسعه طلب،نژاد پرست و تروریست آن بود که با بهره گیری از تهاجم نظامی وقدرت نمایی وحشیانه مداوم از منافع و نظم شکل گرفته قدرت های امپریالیستی در برابر جریان های مبارز عرب نگهبانی کند.در واقع نقش اسرائیل در منطقه همان نقشی بود که پیراهن سیاه ها و پیراهن قهوه ای ها در کشورهایی که محافظه کاری قدرت مقابله با جریانات معترض را از دست داده بود،ایفا می کردند.

پس از جنگ جهانی دوم و گذار از عصر دولت-ملت ها به عصر جهانی شدن رژیم صیهیونیستی همین نقش را به شکلی دیگر و این بار برای حفظ منافع سرمایه کلان و قدرت های امپریالیستی به عهده گرفت.

با فرارسیدن عصر جهانی شدن و تقسیم دیگر گونه جهان به وسیله قدرت های امپریالیستی به مناطق و حوزه های منافع چندگانه یکی از حوزه ها خاورمیانه بود.

در سال ۲۰۰۲ طرحی با نام طرح خاور میانه بزرگ توسط کالین پاول و بنیاد ENTERPRISE تدوین شد و در گام نخست مدعی بود هدف از این طرح پیش و بیش از هر چیز انجام اصلاحات سیاسی،استقرار دموکراسی،ترمیم نظام آموزشی،حمایت از شهروندان منطقه برای کسب آزادی های سیاسی و در پی این موارد تلاش برای الحاق کشورهای خاورمیانه به سازمان تجارت جهانی،گسترش تجارت و بازار آزاد و نیز اعمال سیاست های صندوق بین المللی پول در این کشورها بود.

این طرح در سال ۲۰۰۴ با چالش هایی مواجه شد.یکی از این چالش ها را فرید زکریا مطرح کرد و گفت اگر نظام های دموکراتیک در خاورمیانه مستقر شود احتمال قدرت گیری جنبش های ضد غرب مانند حماس در فلسطین یا حزب الله لبنان بسیار زیاد است که این امر خود به وجود آورنده آسیب های جدی تری برای منافع آمریکا و متحدانش در منطقه است.نسخه پیشنهادی فرید زکریا شکل دادن به نظام های میانه رو و غرب گرا در خاورمیانه و ایجاد جنبش های اعتراضی طرفدار غرب در این منطقه است.از طرفی اعتراض کشورهای منطقه باعث شد در فاز اقتصادی هم این طرح با اندکی ملایمت لحن مطرح گردد.

طرح خاورمیانه بزرگ و اعمال جسته و گریخته سیاست های آن در کشورهای منطقه نه تنها نتوانست ساحل امنی برای قدرت های امپریالیستی فراهم آورد بلکه بیش از پیش بر مشکلات و مصائب آن ها افزود.یکی از موانع تحقق طرح خاور میانه بزرگ محور مقاومت به شمار می آمد و جالب این جاست که عمده ترین دشمنان و تهدیدهای اسرائیل هم جریانات مقاومت منطقه محسوب می شدند.در واقع راست افراطی صیهیونیسم وظیفه دارد با از بین بردن جریان های ضد غرب در منطقه با هر شکل و بهانه ای زمینه تحقق طرح های محافظه کاری جهانی در منطقه را فراهم کند.در مورد خاص فلسطین می توان از مقایسه رابطه اسرائیل با تشکیلات خودگردان از یک سو و سایر جریان های مقاومت از سوی دیگر به زوایای مختلف کار رژیم اشغالگر پی برد.

آری آقای اونری فاشیسم اسرائیل را به خوبی دیده است اما خیلی دیر متوجه ماهیت فاشیستی صیهیونیسم شده است.

تردیدی نیست که فاشیسم یک پدیده طبقاتی و نابودی آن نیز منوط به یک مبارزه طبقاتی است.اما این مبارزه طبقاتی نه در شهرک صنعتی ویران غزه بلکه در سطح جهانی جریان دارد.تجربه تاریخی جدال با فاشیسم به ما آموخته است که شیوه مبارزه با فاشیسم مبارزه جبهه ایست.زمانی کمونیست های آلمانی اصرار به اتحاد نیروهای ضد فاشیست داشتند و امروز نیاز است که نیروهای ضد صیهیونیسم و ضد سرمایه داری چه در درون فلسطین چه در سطح منطقه و چه در سطح جهان رویاروی امپریالیسم جهانی و سگ قلاده به گردنش دست در دست یکدیگر مبارزه کنند و اجازه ندهند پلمیک های سیاسی میان آن ها جبهه ضد فاشیسم را تضعیف نماید.

خلق فلسطین هیچ بدیلی برای ادامه حیات و حفظ امنیت خود ندارد مگر این که دست در دست یکدیگر به مقاومت در برابر صیهیونیسم ادامه دهند.تجربه ۵۶ ساله مقامت فلسطین نشان می دهد این سازمان ها و گروه های مقاومت نیستند که ماهیت و اصالت آن را تعیین می کنند بلکه بر عکس مقاومت است که در دوره های مختلف بنا بر جدیت گروه های مبارز نمایندگانش را بر می گزیند.

در پایان بد نیست به علت مقاومت دولت اسرائیل در برابر خواست بازگشت به مرزهای ۱۹۶۷ اشاره ای موجز داشته باشیم.تحقق این شعار آغازی است بر مرگ تدریجی صیهیونیسم سیاسی و فاشیسم در منطقه.همانطور که پیشتر ذکر شد رویای نیل تا فرات و تحقق آن به مثابه یک وظیفه نژادی ابزاری است برای سرپوش نهادن بر تضادهای کاستی-طبقاتی درون اسرائیل؛رژیم اشغالگر مانند هر نظام فاشیستی دیگر بخش عمده ای از موجودیت خود را مدیون همین توسعه طلبی ارضی است.اگر تابوی امنیت اسرائیل و طمع توسعه طلبی ارضی از بین برود تمامی جدال های طبقاتی و نژادی و مبارزه با سلطه بورژوازی نژادپرست صیهیونیست سر باز می کند و احتمال این که اسرائیل به سرنوشت نظام آپارتاید آفریقای جنوبی دچار شود دور از ذهن نیست و از این روست که مقاومت فلسطین با طرح مداوم این شعار_که طبیعتا مورد مخالفت و بی اعتنایی دولت اشغالگر واقع می شود_ماهیت تجاوزکارانه و جنگ طلبانه صیهیونیسم را در انظار جهانیان (از جمله ساکنان اسرائیل) رسوا می سازد و این امر برای پیشبرد آگاهی بخشی طبقاتی در خود اسرائیل هم بسیار حائز اهمیت است.

 

 

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)