برای چشم های یک مرد که در آن هم غم است و هم شادی، هم مهربانی و هم صلابت، هم امید و هم اعتراض و هم آرزو و هم صداقت؛ برای کسی که می ماند و می ماند و می ماند؛ چون می داند که چشم های زیادی را، تنها دیدن اوست که آرامش بخش است؛ حتی اگر زبانی و صدایی و سخنی و گوشی نباشد بازهم: «آیینه های روشن گوش و زبان نخواهد / از راه چشم باشد گفت و شنود ما را». برای میرحسین که تنها کسی است که می توان او را به یک نام به یاد داشت، و در تکرار نامش لکنت زبان نگرفت و در افتخار به دوست داشتنش، همه را همراه دید و در تکرار هم آوای «سبز»ش، سربلند داشت: «به چمش ش همان خاک و هم سیم و زر / کریمی بدو یافته زیب و فر».

میرحسین

با این چشم ها می توان صدای تاریخ را شنید، می توان گذشته را و حال را با هم نگریست، می توان به آینده امیدوار بود، می توان خوش و ناخوش بود، می توان هم درد و هم درمان بود: «گلزار و باغ عالمی، چشم و چراغ عالمی، هم درد و داغ عالمی» و «سرمه کش چشمان ما، ای چشم جان را توتیا» در این نگرانی و غم، در این شادی محزون، در این مستی روزافزون و در این پاکی و معصومیت ذاتی آنچه نهفته است همه و همه سرمایه ملتی است که روزی به داشتن تو و به رای دادن به تو و به دوست داشتن تو افتخار می کند؛

گیرم که چند صباحی بر زبان آوردن نامت سخت و سنگین و هزینه زا هم باشد اما کیست که نداند اگر تو با آن چشم ها حرف می زنی دیگرانی هم هست که برای آن چشم ها اشک ها می ریزند: «ای چشم ابر این اشک ها، می ریزد همچون مشک ها» تو را دیدن و برای تو کار کردن و نام تو را نوشتن و به صندوق رای انداختن و به امید روزی که تو را دیدن شب و روز نداشتن، همه و همه سرمایه یک ملت است که تو آن را با خود داری میرحسین، تو تنها کسی هستی که به این سرمایه سزاواری، این را چشم هایت فریاد می زنند. این را خیلی ها هم خوب می دانند

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)