مدرسه فمینیستی: اتوبوس داره راه میوفته، با دست محکم به در عقبش می کوبم، راننده متوجه میشه و نگه می داره، سوار میشم و روی یه صندلی خالی می شینم. نفس نفس می زنم، کلی دنبال اتوبوس دویدم، فک کنم بازم دیر برسم.
نفسم جا نیومده، تو ایستگاه بعدی خانم مسنی سوار میشه، یه نگا به دوروبرم میندازم، همه صندلیها پرن، بلند می‌شم و جامو میدم بهش.
– خیر از جوونیت ببینی مادر…
از خونه که میومدم بیرون گفت: «نمیمیری هم که از شرت خلاص شم!»
ایستگاه نشاط پیاده می شم، به ساعتم نگا می‌کنم، چند دقیقه ای از هشت رد شده، به پاهام فشاری میارم و قدمامو تندتر می‌کنم.
دیشب امید باز پیله کرده بود که: چرا برام یه کفش ورزشی نمی خری؟ این دیگه کوچیک شده، پدر پامو در میاره زنگ ورزش. آرزو نذاشت حرف اون تموم بشه گفت: اگه قرار باشه چیزی بخرن، اول باید برا من یک کیف بخرن، این کیفه سوراخه وسایلم از توش میفته…

سر کوچه، رئوف رو می‌بینم، دستهاش پره و سخت راه می‌ره، درو براش باز می کنم و دو تا از نایلونا رو ازش می گیرم،«سلامت باشی».
از در که میومدم بیرون گفت: «نمیمیری هم از دستت خلاص شم».
«برای حاج خانم خرید کردم امشب مهمانی داره، بچه هایش می آیند برای دستبوسی، یک مکتوب از قندهار اومده به دستم، برایم می خوانی؟» نایلونها را دست به دست می کنه و دست در جیب کت رنگ و رو رفته ی تنش می کنه، قبل از این که نامه را دربیاره، می گم: باشه بعد از کار؛ میگه نسیان نشود؛ میگم نه خیالت راحت. طبقه دوم آسانسور می ایسته و رئوف کیسه هارو از دستم می گیره و با لهجه افغانی چیزی میگه که نمی فهمم. می بینه با تعجب نگاش می کنم میگه «پیر شوی».

خند‌م می گیره، انگار همه امروز می خوان دعای حسن بی اثر بشه… رئوف از وقتی که من اومدم اینجا سرایدار بوده؛ اومده ایران کار کنه تا برای عروسی پسر و دختراش پول جمع کنه، هر دو هفته یه بار یه نامه براش می رسه که بیشتر از هر چیز درخواست پوله و کم و بیش از حال زن و بچه اش با خبر می شه…
آسانسور طبقه هفتم می ایسته. چشمم که به پروانه خانم می‌افته، حساب دستم می‌آد، کیفمو آویزون می‌کنم و مشغول می شم، سعی می کنم بهانه دستش ندم، از اتاق بچه ها شروع می‌کنم، اسباب بازیا را تو سبد می ریزم، تختاشونو مرتب می کنم، لباسا رو از رو صندلی برمی‌ دارم و…
«زیر سرش بلند شده، واسه من آدم شده، یادش رفته یه دست کت شلوار بیشتر نداش»، می زنه زیر گریه…
جارو برقی رو روشن می‌کنم و مشغول می‌شم تا فکر نکنه به حرفاش گوش می‌دم.
کارم این جا تموم شده، جارو رو خاموش می کنم، می‌خوام برم بیرون و هال رو جارو بزنم، می ترسم عصبانی شه، دوس نداره وقتی با تلفن حرف می زنه کسی دوروبرش باشه.
اتاق خوابشو مرتب می کنم که چشمم به عکس کنار تخت می افته: عروس، باریک و بلنده با چشای عسلی، صورت کشیده و گونه‌های برجسته، گردن بلند با یه گلوبند قشنگ، داماد اما، سیاه و لاغر و زشت.
اولین بار که این عکسو دیدم، باورم نمی شد که پروانه خانم و شوهرش باشن. وقتی دید به عکس خیره شدم گفت: «می بینی چی بودم؟» یه آهی کشید که دلم براش کباب شد.
پروانه خانم زن توداریه، مخصوصا دوس نداره با کارگر جماعت هم کلام شه، برعکس مادرش ماشالاش باشه تا دلت بخواد حرف می زنه فرقی هم نداره که با کی، یا از چی، فقط یه بند می گه.
یه بار که خانم نبود و من و مادرش تنها بودیم از ب بسم الله خواسه گاری و عروسی و پاتختی و دعوای سرعقد خوارشوهراش تا مهمونیهای پاگشا و… همه رو تعریف کرد.
اون می گفت احمد آقا یه جوون یه لا قبای لاجونی بود که از ولایت خدا بیامرز حاج آقا اومده بود واسه کار. حاج آقا هم که آدم دست به خیری بوده اونو می یاره پیش خودش تو حجره و دست و بالشو می گیره و کار یادش می ده.
بعد چند وقت حاجی که پسر نداشته از جربزه احمد آقا خوشش میاد و به هوای این که بعد از مرگش حجرش بسته نشه، دخترشو میده بهش و خانم بزرگم هرچی مخالفت می کنه به خرجش نمی ره که نمیره؛ این جوری میشه که احمدآقا می شه دوماد سرخونه و سر حجره. تا وقتی ام بابای پروانه خانم زنده بوده، آسه می رفته و آسه میومده و رو حرف پروانه خانم نه نمی گفته، اما بعد از فوت اون خدا بیامرز، اوضاع عوض می شه و احمد آقا یه آدم دیگه می شه: این غذارو نمی خورم، خونه این نمیرم و با فلانی نمی شینم…
می خواسته عوض سالهایی که فقط می گفته چشم رو در بیاره و بقول خانم بزرگ «اولدورم بولدورم» می کرده؛ خلاصه که خون پروانه خانمو تو شیشه می کنه و اونم واسه خاطر بچه هاش کنار میاد و باز به قول خانم بزرگ «هر رنگی که می زنه، براش می رقصه».
«این آخریام که دیگه دست به هر فسق و فجوری که بگی می زنه، بابا ندیده ی بی چشم و رو».

احمد آقا حالا چاق شده، شکم آورده، گوشت رفته زیر پوستش، هر روز یه دس کت شلوار می پوشه، موهای سرشو رنگ می کنه و ماشین آخرین مدل سوار می شه. حجره رو تبدیلش کرده به شرکت و کارمند و منشی و حساب دار و وکیل و بگیر و ببند و سفر کاری خارج از کشور با منشی و…

به من می گه تو در حد من نیستی، ما با هم به جایی نمی رسیم، نمی شه که به خاطر بچه ها خودمونو اسیر هم کنیم، شاید تو راضی باشی ولی برا من غیر قابل تحمله.
صبحی که بچه هارو راهی مدرسه کردم، رفتم بالا سرش گفتم: «حسن پاشو برو یه روزنامه بگیر، بلکم یه کاری توش بود، من همینقد بتونم شکم این بچه هارو سیر کنم از پس خرج درس و مشقشون بر نمیام. امید کفش می خواد، آرزو کیفش پاره س، آخه ناسلامتی تو مرد این خونه ای من هیچی، نه انگار یه روز خاطرخوام بودی، این طفل معصوما چی؟ نباید به فکرشون باشی؟ تا کی جلو همکلاسیاشون خوار و خفیف بشن؟!» مث مار گزیده ها از رختخواب بلند شد و هزار تا بد و بیراه نثارم کرد که: چی می خوای از جونم؟ گناه نکردم که یه روزی عاشقت شدم، اگه فکر کردی به خاطر تو و بچه هات میرم هر کاری می کنم کور خوندی من نمی تونم برم آبدارچی شم جلو بقیه چایی بذارم، من نوکری بلد نیستم، نگا به خودت نکن؛ من شخصیت دارم، نمی تونم واسه خاطر توله هات گردن کج کنم، توام لازم نیست به من درس بدی، راس میگی برو از مادرت سهم ارثیه تو بگیر؛ زیادم حرف بزنی میذارم میرم تا بفهمی مرد خونه کیه.
بابای بیچارم چی داشته غیر یه چاردیواری؟ اونم من برم بگم مادر پاشو برو آواره خیابون شو که من سهممو می خوام؟
– اگه فکر کرده که بعداز این همه سال به همین راحتی می تونه اموال پدر منو بخوره و منو طلاق بده و بره هر غلطی دلش خواست بکنه، کور خونده؛ نمی ذارم یه آب خوش از گلوش پائین بره…

با خودم دل دل می کنم از پروانه خانم مساعده بگیرم یا نه، امروز اصلا برای این جور حرفا مناسب نیست، قیافه امید میاد جلوی چشمم؛ سوراخ کیف آرزو….

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)