25334_web.ns_.6.1.dean_.centerpiece.pica_

مقدّمه: در مرکز رابطه ی میان زبان و نابرابری اجتماعی این ایده قرار دارد که برخی از اصطلاحات باارزش تر از بقیّه ی اصطلاحات هستند، در جایی که توسّط افرادی استفاده شوند که این افراد باارزش تر از دیگر افراد تلقّی می شوند.

دل هایمز Dell Hymes )1973) بیان می کند که در هر مقطع زمانی انسان ها تمایل دارند که یک سری واژگان و اصطلاحات را بیش از دیگر واژگان و اصطلاحات به کار برند. فرم های زبانی که کمتر استفاده می شوند کمکم جایگاه خود را میان افراد از دست می دهند. وی بیان می دارد که هرچند افراد داوطلبانه فرم های زبانی خاصّی را به کار می برند ولی در حقیقت مجبورند که از این فرم ها استفاده کنند. یکی از مصادیق این امر انقراض زبان های بومی امریکای شمالی است. درعین حال بواس بیان می کند زبان های مختلف برابر نیستند و برخی زبان ها مثل برخی از زبان های اروپایی بر دیگر زبان ها از جهت پیچیدگی برتری دارندو دلیل از بین رفتن برخی زبان ها را هم –مثل ایندین ها- این می داند که زبانشان بریاشان کم اهمّیّت بوده است.

بوردیو بیان می کند همان گونه که افراد به دنبال ارتقای سرمایه ی مادّی خود هستند به دنبال ارتقای سرمایه ی نمادین خود نیز هستند که با این سرمایه افراد می توانند اعتبار بیابندو همچنین این سرمایه می تواند به سرمایه ی مادّی بدل شود. زبان از نظر بوردیو مصداقی برای این سرمایه ی نمادین است. بعضی از اشکال زبان بیش از بقیّه ارزشمند تلقّی می شوند. مثلاً در کشورهای اروپای غربی کسانی که با زبان استاندارد سخن می گویند احتمال بیشتری دارند که به مشاغلی با حقوق بالاتری دست یابند و این به خاطر اعتباری است که لهجه های معیار دارند. راهکار بوردیو این است که آموزش همگانی به گونه ای باشد که همه لهجه ی غالب را بیاموزند. بوردیو بیشتر برای افراد حقیقی ارزش قایل می شود و هایمز برای شیوه های متفاوت حرف زدن. نظریّات دیگری نیز در رابطه با نابرابری اجتماعی در زبان وجود دارد مثلاً بیان می شود حرف زدن به شیوه ای اقتدارگرایانه باعث می شود که افراد مقبول تر و قانع کننده تر به نظر بیایند. هرچند همه ی افراد امکان بکارگیری سخنرانی اقتدارگرایانه را ندارند و فقط قشر حاکم امکان استفاده از شیوه های مقتدرانه را دارند.

اکنون به بررسی سه جنبه ای که نابرابری اجتماعی و زبان در آن با یکدیگر مرتبط هستند خواهیم پرداخت. این سه جنبه عبارتند از: کاربرد زبان در محیط های اداری و بروکراتیک، زبان و جنسیّت، زبان و اقتصاد سیاسی

زبان و نابرابری اجتماعی محیط های اداری و بروکراتیک:

در دهه ی 60 با رشد زبان شناسی انسان شناسانه و جامعه شناسی شاهد رشد توجّه به مقوله ی زبان و نابرابری اجتماعی هستیم. با ایجاد قوانین مدنی برابری سفیدپوستان و سیاه پوستان و یکی شدن مدارس شان متوجّه شدند که زبان انگلیسی ای که توسّط سیاهپوستان استفاده می شود به گونه ای برابر با زبان سفیدپوستان تلقّی نمی شود، چون متفاوت با انگلیسی معیار بود و این انگلیسی ناقص و مانع پیشرفت دانش آموزان تلقّی می شد. لابوف با این سیستم آموزشی که توسّط معلّمان سفیدپوست که آشنایی با لهجه و گفتمان سیاهان نداشتند مخلفت می کند و نظام آموزشی ای را پیشنهاد می کند که در آن با سیاهپوستان مطابق با لهجه شان برخورد شود و توسّط معلّمین سایاهپوست اداره شود. لابوف در کار خود که موضعی است علیه برخوردی که با لهجه ی سیاهپوستان می شود بیان می دارد: خصوصیّات زبانی ارزشمند و یا بی ارزش تلقّی می شوند و این باعث می شود یک سری هویّت های اجتماعی ارزشمند و یا بی ارزش شوند. وجه پنهان آن نیز این است که خصوصیّات زبانی خاصّی –در این مورد لهجه ی سیاهان- از بین بروند.

به جز لابوف افراد دیگری نیز هستند که در زمینه ی نابرابری اجتماعی حاصل از زبان که برخاسته از محیط های اداری است کار کرده اند و اغلب این کارها نیز بر روی اقلیّت های قومی بوده است که از این میان می توان به کارهای اروینگ گافمن و هارولد گارفینکل که از روش اتنو گرافی در تحقیق خود استفاده کردند و همچنین کارهای تحلیل گفتمان هارولد ساکس و گیل جفرسون اشاره کرد. گافمن و گارفینکل به دنبال آنند که افرادی که داغ ننگ خورده اند هویّت شان چگونه تعریف می شود و چگونه با ایشان در اجتماعات مختلف برخورد می شود. هرچند کار این دو در زمینه ی جامعه شناسی بوده است امّا در تحقیقات انسان شناسی نیز استفاده شده است.

تحقیقات مختلفی در این زمبنه در محیط های اداری همچون دادگاه ها، مدارس و کلینیک ها انجام شده است که همگی در یک چجیز مشترک هستند و آن این است که کاربد زبان وسیله اصلی است که در محیط های اداری به وسیله ی آن واقعیّت های مشتریان –دانش آموزان، متّهمین در دادگاه و مریضان در بیمارستان- را تعریف می کنند و این جریان توسّط بروکراسی رخ می دهد. مثلاً در کلینیک ها، مدارس و دادگاه ها، پزشکان، معلّمین و قاضیان جریان حرف زدن را در دست می گیرند و درباره ی این که چه کسی چه زمانی صحبت کند تصمیم می گیرند. حتّی سوال و جواب کردن نیز تحت کنترل آنان است و می توانند افراد را وادار به پاسخگویی به سوالات کنند، امّا اگر خود مورد سوال قرار گیرند ضرورتی برای پاسخ گویی ندارند. کنترل موضوعات و مباحث نیز زیر نظر آنان است.همچنین می توانند گفته ها و پاسخ های افراد را تأیید و یا رد کنند.

در محیط های اداری سه نوع استراتژی که با یکدیگر در ارتباط هستند و نقش عمده ای در ایجاد نابرابری دارند مشخّص شده است: 1) کنترل نوبت 2) کنترل سوال 3) کنترل تأیید و تصویب. کنترل نوبت و کنترل سوال و جواب در تلفیق با هم در محیط های اداری نابرابری نظام مندی میان اداریّون و مردم عادی –که مشتری ادارات هستند- ایجاد می کند. در جوامعی چون امریکا این استراتژی های تولید نابرابری ریشه ای هستند. برخی می گویند تفاوت هایی که میان اداریّون و مردم عادی وجود دارد ناشی لز تخصّصی شدن دانش و مشاغل است و چنین چیزی در جامعه ی مدرن ناگزیر است.برخی این تفاوت ها را ناشی از افزایش قدرت و اختیارات طبقات حرفه ای –پزشکان، وکلا و معلّمین- می دانند که از کنترل خارج شده است.

در سطح بعدی تولید نابرابری کنترل تأیید و تصویب قرار دارد که کنترلی است که برخی از افراد را پایین تر از بقیّه قرار می دهد. مثلاً همه ی دانش آموزان در بدو ورود به کلاس با یکدیگر برابرند امّا در طیّ کلاس برخی بیش از بقیّه از سوی معلّمین تأیید می شوند و اعتبار بیشتری می یابند و این خود باعث تمایز میان دانش آموزان می شود.مشخّص شده است که اقلّیّت های قومی در مصاحبه های شغلی، دفاعیه های قضایی و به عنوان بیماران پزشکی تجربه های مشابهی را داشته اند.

این سه استراتژی که برای ایجاد نابرابری در محیط های اداری بیان شد مفاهیمی انتزاعی در ایجاد نابرابری هستند و قدرتی بالقوّه در ایجاد نابرابری دارند. این امکان وجود دارد که این استراتژی ها در همه ی الگوهای فرهنگی و در هر موقعیّتی به ایجاد تمایز و نابرابری میان افراد بیانجامد. در عما به نظر می رسد که زبان شناسی اجتماعی بیشتر به ظرفیّت این استراتژی ها در ایجاد نابرابری توجّه می کند تا به نتایج فرهنگی و ایدئولوژیک کاربرد این استراتژی ها؛ ولی انسان شناسی فرهنگی بیشتر به نتایج فرهنگی کاربرد این استراتژی ها و کارهای فوکو توجّه می کند.

جنسیّت، نابرابری و زبان:

مباحث مربوط به جنسیّت و زبان بعد از جنبش های آزادی خواهانه ی زنان در دهه ی 70 در علوم اجتماعی مطرح شدند و بر تغییر موقعیّت پایین تر زنان نسبت به مردان امریکایی متمرکز بودند. از همان اوایل این جنبش ها نقش برجسته ای برای زبان قایل شدند. به همین جهت این مباحث به سرعت جایگاه خود را در زبان شناسی با کارهای رابین لاکوف باز کزدند. این انتقادات با تکیه بر این که نابرابری میان زنان و مردان با این عقیده که زنان پست تر از مردان اند به وجود آمده است. این عقیده باعث عدم دستیابی زنان به پست های سیاسی و موقعیّت های شغلی و باعث نقش فرمانبرداری زنان از مردان در خانواده شده است.

زبان از چند جهت در گفتمان فمینیستی مطرح است: 1) ساختار معنایی و زبانی زنان را حذف و کم رنگ می کند. مانند اصطلاحاتی که زنان را از نظر جنسی پست نشان می دهد، همچون: هرزه، فاحشه و ضمایری که زنان را حذف می کنند مانند به کارگیری he, his, him برای زنان و مردان. 2) این ایده وجود دارد که زبان زنان کم قدرت تر از زبان مردان سات. لاکوف بیان می کند که زنان در سخنان خود مؤدّب تر از مردانند. این بیقدرتی زنان شامل سکوت در زبان زنان نیز می شود. 3)به نظر می رسد سخنان زنان در مکالمات بی فایده تر از مردان تلقّی می شود و این را می توان از اینجا که زنان در صحبت هایشان بیش از مردان کلامشان قطع می شود مشاهده کرد. هرچند این موارد دلایل کافی برای بیان نابرابری زبانی میان زنان و مردان نیستند امّا از منابع نابرابری تلقّی می شوند.

انسان شناسی فمینیستی بیان می کند که محیط های کلامی جنسیّت بندی شده باعث محرومیّت کلامی زنان می شود. این محرومیّت زنان بیش تر در زمینه های سیاسی مشهود است. جنبه های مختلفی در خروج زنان از محیط های کلامی وجود دارد و یکی از مهم ترین هایشان بی ارزش نگاشتن سخنان زنان است و همچنین زنان در این گونه محیط ها بیش تر ساکت اند. زنان بیش تر در محیط های خانوادگی و خصوصی صحبت می کنند. از آنجایی که زنان از دستیابی به محیط های عمومی محرومند سخنان و عقایدشان نیز بی اهمّیّت تلقّی می شود و از دست یابی به ژانرهای کلامی که با خود احترام و پرستیژ می آورند نیز محروم می شوند. در سال های اخیر این تفکّر پیش آمده است که دیدگاه زنان با دیدگاه مردان –که در محیط های عمومی تسّط دارد- متفاوت و در تشاد و مقابله با آن است.

این دیدگاه از 1980 مورد نقد و تجدید نظر قرار گرفته است. در این زمینه فمینیست ها بیشتر دیدگاهی جامعه شناسانه اتّخاذ کرده اند تا انسان شناسانه و برای این مورد که زنان از فعّالیّت های عمومی بازمانده انداستثنائاتی قایل شده اند مثل فعّالیّت زنان در محیط های کاری که در آن زنان در محیط های عمومی ظاهر می شوند. بیان می کنند که زنان در زمینه های سیاسی نیز فعّالیّت کرده اند و در جریانات اصلاح طلبانه ی قرن بیستم در امریکا دخیل بوده اند.

جنسیّت نیز دوباره مفهوم سازی شده است. دوگانگی مفاهیم زن و مرد و وجود تعاریف مشخّص برای زن باعث شده است مفهوم زن ثابت و قطعی فرض شود و نتوانسته است تأثیر زنان در ساختن هویّت خود را در نظر بگیرد. در حال حاضر شاهد بروز دیدگاه هایی نسبت به جنسیّت هستیم که عملکردهای جنسیّت را زودگذر و ناپایدار می دانند. همچنین می توان به مورد ذکرشده فرضیّاتی را افزود که روابط میان جنس sex و جنسیّت gender را رد می کنند و در این زمینه به کسانی که از نظر زیستی مذکّرند و رفتارهای زنانه از خود بروز می دهند اشاره می شود.

در مقام قیاس میان زبان و نابرابری جنسیّتی و نابرابری در محیط های اداری شاخص هایی در زمینه ی تحقیقات جنسیّت مشخّص می شوند. نخست آن که تحقیقات جنسیّتی بر روی یک جنبه از هویّت اجتماعی تأکید دارند تا بر مجموعه ای از پیچیدگی های نهادی. دوم تحقیقات جنسیّتی در زمینه ی زبان و نابرابری اجتماعی کلّ جامعه را به عنوان قلمرویی برای نابرابری در نظر گرفته اند تا این که بر روی محیطی متشکّل از پیچیدگی های نهادی بپردازند. سوم تحقیقات مربوط به جنسیّت این ایده را گسترش دادند که کاربرد شیوه های گوناگون زبانی می تواند پایه ای برای نابرابری باشد. این تحقیقات این ایده را چه از جهت نظری و چه از جهت تجربی توسعه دادند. در نهایت تحقیقات مرتبط با زبان و نابرابری جنسیّتی نقش مهمّی در گسترش این ایدئولوژی داشتند که ارزیابی منفی از زبان و سخنان زنان عامل بنیادین در ساکت کردن آنان است. مثل ساکت کردن زنان از طریق بی توجّهی به سخنان شان به این خاطر که بی قدرت تلقّی می شوند. ساکت کردنشان از طریق کاربرد استراتژی های رعایت نوبت در سخن گفتن که مشارکت زنان را کم می کند و ساکت کردن زنان از طریق ممانعت کردن از سخن گفتن شان در محیط های عمومی که همگی از ارزیابی منفی نسبت به سخنان زنان ناشی می شود.

زبان و اقتصاد سیاسی:

دیدگاه دیگری که به زبان و نابرابری اجتماعی می پردازد روابط اقتصادی را پایه ای برای نابرابری در زبان می داند. این دیدگاه بیان می کند افرادی که از نظر اقتصادی بهره ی چندانی ندارند منزلت پایین تری دارند و همین طور افرادی که بهره ی اقتصادی بیش تری دارند از منزلت بالاتری برخوردارند. در نتیجه افراد بهره مند می توانند روابط متقابل خود را گسترش دهند و افراد بی بهره روابط شان کم می شود. استفاده ی زبانی این افراد اعتبار خود را از دست می دهد تا جایی که ممکن است زبانشان منسوخ شود.

آندره فرانک، ایمانوئل والرشتاین و اریک ولف بیان می کنند که نظام سرمایه داری اقتصادی جهان در پنج قرن اخیر ظهور کرده است و ریشه در کشورهای اروپایی دارد که به دنبال استثمار دیگر نقاط جهان هستند. در این نظام ثروت از مناطق پیرامون به مرکز –که کشورهای اروپایی است- سرریز می شود و باعث ثروتمند شدن کشورهای مرکز و فقیر شدن پیرامون می شود. این نابرابری اقتصادی با جنبه های دیگری چون منزلت زبانی در ارتباط است و در این راه استفاده از زبان های اروپایی در سطح جهان گسترش و زبان های غیر اروپایی محدود می شوند. این مدل مرکز پیرامون در رابطه با درون هر کشور نیز حاکم است و هرچند دارایی ها در کشورهای پیرامون به سمت مرکز کشور سرازیر می شوند امّا همچنان این دارایی ها از این مراکز به کشورهای مرکز انتقال می یابند.در این راه سخنگویان مناطق مرکزی هر کشور از وجهه و پایگاه بالاتری نسبت به سخنگویان مناطق پیرامونی برخوردار می شوند و زبانشان به عنوان زبان رسمی شناخته می شود.

تحقیقات زبان شناسی که توسّط انسان شناسان بر مبنای دیدگاه اقتصاد سیاسی شکل گرفته است –همچون کاهای سوزان گل، وولارد و…- چه از لحاظ روش شناسی و چه از لحاظ نظری متأثّر از کارهای جان گامپر و ویلیام لابوف است. تحقیقات سوزان گل در زمینه ی دوربانه هایی که در اوبروارت اتریش ساکن اند نشان داده است که در میان اقلیّت مجار به مرور زمان این افراد بیش تر به زبان آلمانی روی می آورند و زبان مجارستانی میانشان منسوخ می شود. در زمان این تحقیق مردان مجاری که در این منطقه زندگی می کردند از محیط های کشاورزی به کار در کارخانه ها روی می آوردند. گل بیان می کند که این امر کم کم موجب منسوخ شدن زبان مجارستانی در میان این افراد شده است.

در تمامی تحقیقاتی که انجام گرفته است، حکومت مرکزی به عنوان مهم ترین واحد سیاسی- اقتصادی انگاشته شده است و در این مطالعات فعّالیّت های کارخانه ای به عنوان فعّالیّت حاکم و فعّالیّت های کشاورزی به عنوان فعّالیّت حاشیه ای در نظر گرفته می شود و زبان حاکم در محیط های شهری صنعتی اعتبار می یابد و زبان حاکم در محیط های روستایی کشاورزی کم کم اعتبار خود را ازدست می دهد. در مجموع پایگاه اقتصادی- سیاسی یک گروه اولویّت های زبانی و کدهای زبانی انتخاب شده توسّط گروه را تعیین می کند و نابرابری در زبان ریشه در نابرابری اقتصادی دارد.

این دیدگاه از چند جهت با دو دیدگاه قبلی متفاوت است. این دیدگاه اوّلین دیدگاه در سطح کلان اجتماعی در زبان شناسی انسان شناسی است و شامل کلّ یک ملّت می شود. همچنین در سطح تحلیلی تأکید بر روی کدهای زبانی است که منجر به نابرابری می شوند. درحالی که در نظریّات قبلی سخن گویان در جریان صحبت کردن در ژانرهای زبانی تحت سلطه بودند و از ژانرها دور می افتادند. این نظریّه در نظر ندارد بیان کند ژانرهای زبانی در ازبین رفتن زبان ها تأثیر ندارند، بلکه صرفاً تأکید نظریّه بر کدهای زبانی است.

نتیجه گیری:

در مرکز زبان و نابرابری اجتماعی ایده ی ترجیح برخی مشخّصات زبانی بر دیگر مشخّصات قرار دارد. این ترجیح که با متن اجتماعی و هویّت اجتماعی در ارتباط است؛ خود با گونه های سخن گفتن نیز در ارتباط است. گونه های سخن گفتن نیز خود شامل ترجیح برخی ایدئولوژی ها و شیوه های تفکّر بر دیگر ایدئولوژی ها می شود. تئوری های بحث شده به دنبال یافتن دلایل این گونه ترجیح ها و نابرابری هاست. این نظریّات هرکدام بر یک بخش از پایه های نابرابری اجتماعی تمرکز دارند و هرکدام بر جنبه ای از زبان که منجر به نابرابری می شود تأکید دارند و دلایل مختلفی را برای نابرابری بیان می کنند. در تمام این نظریّات این گونه بیان می شود که گونه های زبانی مرتبط با بخش حاکم گسترش پیدا می کنند و گونه های زبانی بخش های حاشیه ای اجتماعی از بین می روند و کنار گذاشته می شوند.

در عین حال هر یک از این نظریّات بر بخش های مختلفی از زندگی اجتماعی که پایه ای برای نابرابری اجتماعی هستند تأکید می کنند: نقش های اداری، هویّت های جنسیّتی و موقعیّت های اقتصادی. همچنین بر جنبه های مختلفی از زبان به عنوان پایه ی نابرابری تأکید دارند: بر نوبت گیری در سخن گفتن، ژانرهای مباحثه و کدهای زبانی.

با این حال این نظریّات چندان با یکدیگر اختلاف ندارند و همگی بیان می کنند که گونه های زبانی افراد و گروه های حاشیه ای حتّی زمانی که بیان می شوند نادیده انگاشته می شوند، ارزشی برایشان گذاشته نمی شود و در ارتباط با جریان ساخت واقعیّات اجتماعی قرار نمی گیرند.

ممکن است که انسان ها خود به دنبال ایجاد تفاوت میان خود و رفتارهای نمادین خود باشند به شکلی که منجر به ایجاد نابرابری اجتماعی شود. اگر چنین باشد نابرابری امری ساخته شده است و امری طبیعی نیست و می توان در مقابل جریان نابرابری ایشتادگی کرد. در این راه تحلیل شیوه های زبانی که منجر به نابرابری می شوند می توانند خود به عنوان راهی برای مقابله و ایستادگی در مقابل این نابرابری تلقّی شوند.

این مقاله ترجمه ای است از:
Duranti, Alessandro. 2006. A Companion To Linguistic Anthropology. Susan U. Philips. “Language and Social Inequality”. Blackwell publishing.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)