«به بيان عمومي بايد بگوييم كه زبان مادري بخش مهمي از هويت جوهري و خويشتن خويش انسان است. » اين را دكتر حسن عشايري عصب‌شناس مشهور كشورمان مي‌گويد. او كه پژوهش‌هاي دانشگاهي متعددي را در حوزه دوزبانگي انجام داده، تلاش دارد، يافته‌هاي علمي خود را درباره اهميت زبان مادري براي رشد اجتماعي و شخصيتي انسان، چنان دقيق و با بهره‌گيري از متدهاي علمي ارائه كند كه از امكان هرگونه شائبه و احيانا بهره‌برداري غيرعلمي از اين سخنان جلوگيري شود. عشايري در اين گفت‌وگو به تبيين جايگاه زبان مادري در فيزيك انسان مي‌پردازد و از نقش برجسته آن در شكل‌گيري هويت و هيجانات و عواطف انسان سخن مي‌گويد. وي كه هيجانات و عواطف را بخش بسيار مهم هويت انساني مي‌داند، اعتقاد دارد، بسياري از عواطف آدمي بدون زبان مادري امكان بيان ندارند. اين عصب‌شناس از «خاطره‌درماني» به‌عنوان يك روش علمي ياد مي‌كند و مي‌گويد: وقتي خودم خاطره‌درماني مي‌كنم به زبان آلماني اين كار را انجام نمي‌دهم. اينجا زبان مادري من است كه فوران مي‌كند و جانم هيجاني مي‌شود. » متن گفت‌وگوی آرمان با دكتر حسن عشايري را می‌خوانید:
بحث ما درباره روز جهاني زبان مادري است. سوال اين است؛ روز جهاني زبان مادري چه نسبتي با ايران دارد؟ چرا ما بايد درباره اين روز كه بنيادش در بنگلادش بوده، سخن بگوييم. جامعه چندزبانه ما چه نسبتي درباره اين روز جهاني دارد؟ برخي‌ها مي‌گويند ما نسبتي با اين روز نداريم برخي اما حتي مي‌گويند اين روز بايد در تقويم رسمي ما جاي بگيرد.
ايران هميشه يك كشور چندزبانه بوده است. از ايرانِ گذشته كه بگذريم، حتي ايران فعلي هم چندزبانه است. ما مساله چندزبانگي را براي اين بايد مطرح كنيم كه در كشورهاي پيشرفته اتفاقاتي از قديم افتاده كه ما مي‌توانيم از آنها نام ببريم. سوئيس از نظر مساحت به اندازه آذربايجان است ولي در اين كشور سه زبان مختلف کنار هم زندگي مي‌كنند؛ يعني در مدارس تدريس مي‌شوند و… آلماني، سوئيسي، فرانسوي و ايتاليايي. از هر سه منطقه هم شخصيت‌هاي برجسته‌اي بيرون آمده‌اند: «ژان پياژه» از بخش فرانسوي، «كارل گوستاو يونگ» از قسمت آلماني و «بندت تي» از قسمت سوئيسي. يعني از نظر فرهنگ و رشد فرهنگي در اروپا با اينكه سه زبان همجوار هم به‌صورت خيلي خوب درخشيده‌اند سوئيس را به كشور پيشرفت‌ها تبديل كرده‌اند. كشورهاي ديگري نظير سوئيس هستند از جمله چين.
اما اين وضعيت براي دوران مدرن است. ما در دوره شكل‌گيري دولت‌ملت‌ها، با تبعيض زباني مواجه بوديم.
ما بايد به تاريخ برگرديم هميشه مثل اين‌روزهاي اروپا، آزادي زباني همين‌طوري كه زبان‌ها بايد به‌صورت برابر در كنار هم زندگي كنند، نبوده است. آمريكا توسط مهاجران اروپايي شكل گرفته است و داراي زبان‌هاي مختلفي بود. آمريكايي‌هاي مهاجر، پديده‌اي به‌نام «ديچز اوو» رواج دادند. روانشناسان آن زمان گفتند آنهايي كه زبان مادري غيرانگليسي دارند، بايد از اين ور، انگليسي ياد بگيرند و از آن ور، «ينكي» بيرون بيايد يعني آمريكايي باشد، آمريكايي كه تنها به يك زبان مي‌انديشد. تا سال ۱۹۶۲ مقاله‌هاي روانشناسان بسياري در خدمت اين بود كه زبان مادري نبايد صحبت بشود. حتي واژه «اسكيتجو كلووسچيا» را استفاده مي‌كردند. مي‌گفتند آنهايي كه به زبان مادري حرف مي‌زنند، روان‌پريش هستند. اين در آلمان و جاهاي ديگر هم بود حتي خانواده‌ها در خانه هم جرات نمي‌كردند به زبان مادري حرف بزنند چون همه بايد آمريكايي مي‌شدند. اما بعدها همين روانشناسان ديدند كساني كه زبان مادري متفاوتي دارند، مي‌توانند از بقيه جلوتر باشند. كمي علمي برخورد كردند و به نتايجي درست برعكس اخلاف خود رسيدند. مقاله‌هاي زيادي چاپ و ثابت كردند كه عدم آموزش زبان مادري باعث اختلال‌هاي رواني و آموزشي مي‌شود. با اين پژوهش‌ها صفحه برگشت. ديدند دوزبانه‌ها اگر زبان اول خود را خوب ياد بگيرند، در پردازش اطلاعات هيجاني و حوزه دريافت معنايي به بقيه ارجحيت دارند. به زبان ساده، ديدند اينها بسيار خلاق‌تر از بقيه هستند. کم‌کم كار به جايي رسيد كه اگر پدري يك زبان دارد و مادري يك زبان ديگر، بهتر است مادر، زبان خود را حرف بزند و پدر، هم زبان خود را كه اين كودك چندزبانه باشد تا خلاق‌تر باشد. از گوته و خيلي‌هاي ديگر نقل مي‌شود؛ كسي كه زبان دومي را ياد نگيرد اصلا زبان مادري را ياد نمي‌گيرد. اما بايد حتما زبان مادري را ياد بگيرد. خلاصه با اين پژوهش‌هاي علمي، صفحه برگشت. گفتند ما به زبان خودمان آواز مي‌خوانيم و موسيقي مي‌نوازيم در عين حال در فرهنگ ديگري جذب شده‌ايم و مي‌توانيم فرهنگ ديگر را هم بفهميم؛ اما فرهنگ اول اساس زندگي ماست. اين تغيير نگرش به زبان مادري در كشورهاي ديگر هم اتفاق افتاده است. در كشور ما هم مساله زبان مادري باید جايگاه ويژه‌اي داشته باشد اما نبايد از زبان رسمي هم غافل شد.
دوزبانگي چيست و چه تاثيري در تعالي شخصيت انسان مي‌گذارد؟
از دوزبانگي تعريف‌هاي خاصي مي‌كنند. برخي تعريف‌ها آنقدر سخت است كه شايد نتوانيم دوزبانه پيدا كنيم. اما اكثرا مي‌گويند اگر كسي در خواندن و نوشتن مهارت‌هاي زبان دوم را بلد باشد و بتواند ابراز وجود كند اين دوزبانه است. تحقيقات ما نشان مي‌دهد كه در زبان تركي آذربايجاني، بيان هيجانات و عواطف براي انسان آذربايجاني خيلي بهتر امكان‌پذير است. فراموش نكنيم، عواطف و هيجانات اساس زندگي انسان هستند. زبان مادري ديرتر از هر چيزي در انسان خاموش مي‌شود. اين يك مساله بنيادي در عصب‌شناسي است. زبان مادري تسهيلاتي در مفهوم‌سازي ايجاد مي‌كند. ما دنيا را به وسيله زبان كشف مي‌كنيم. مفهوم را در حافظه خود بازآفريني مي‌كنيم و آن را به وسيله زبان ارائه مي‌كنيم. زبانِ اول فقط سخن گفتن نيست، هوش هيجاني و عاطفي انسان است. يك ترك‌زبان، حيدرباباي شهريار را به گونه‌اي مي‌فهمد كه ديگران نمي‌توانند بفهمند. هويت عاطفي موجود در اين اشعار را بهترين مترجم هم نمي‌تواند منتقل كند. شهريار خودش هم اين را مطرح كرده است. او مي‌گويد اين استعاره‌ها و بيانات را هيچ‌كس نمي‌تواند مطرح كند. هر زباني ويژگي‌هايي دارد كه اين ويژگي‌ها، هويت انسان است. جوهر انسان با زبان مادري تبيين مي‌شود. بنابراين زبان مادري بايد تدريس بشود. بايد بدانيم مليت و هويت در زبان مادري است.
بسياري مي‌گويند زبان مادري، هويت انسان را تشكيل مي‌دهد. اگر دانش‌آموزي از زبان مادري خود بيگانه بشود و آموزش نبيند، دچار چه مشكلاتي مي‌شود؟
ما يك «زبان دروني» داريم كه با گفتار و نوشتار فرق مي‌كند. زبان دروني توليدكننده گفتار است ولي همه‌چيز آن كه برونداد دارد، عين آن چيزي نيست كه در درون اتفاق افتاده است. تفكر به زبان دروني انسان انجام مي‌گيرد، برونداد اين زبان، با آنچه در درون هست، فرق مي‌كند. اما زبان چه كار مي‌كند. مغز نخستين كاري كه مي‌كند، دنيا را به وسيله چشم و گوش و حواس كشف مي‌كند. اين دوره پيش‌زباني است. در مرحله بعد، با يادگيري زبان، زايشي جديد در مغز اتفاق مي‌افتد كه رفته رفته به انسان هويت مي‌بخشد. يك قدم جلوتر مفهوم درست مي‌شود. کم‌کم واژه‌ها در سيستم هيجاني و بخشي از قشر مخ كه هيجان با آنجا ارتباط دارد، حك مي‌شوند. اينجاست كه زبان مادري اساس زندگي انسان مي‌شود. زبان ابزار تنظيم رفتار با ديگران است. ارتباط فقط براي رفع نيازهاي جسمي نيست، براي بيان عاطفه و هيجان است. درد و خوشي و رنج و شادي با زبان مادري ارائه مي‌شود. رنگ عاطفي به اطلاعات، صرفا با زبان مادري انجام مي‌شود. البته بعدها انسان ياد مي‌گيرد اين عواطف را به زبان ديگري هم ارائه كند اما قابل مقايسه با زبان مادري نيست. بخش مهمي از عواطف انسان، به‌صورت بنيادي تنها با زبان مادري بيان مي‌شوند. در روانكاوي امروز، زبان مادري اهميت بسياري دارد. مريض بدون اينكه آگاه باشد، بيشتر از زبان اول استفاده مي‌كند چون در زبان خودش اين هيجانات زودتر تنظيم مي‌شود. بنابراين وقتي طرف عصباني مي‌شود به زبان مادري گريز مي‌كند.
چه نيازي به آموزش زبان مادري هست؟
ما به زبان مادري بايد اهميت بدهيم نه‌تنها در حوزه آموزش بلكه براي اينكه انسان ياد بگيرد و از آن در فرهنگ و زيستن خود بهره ببرد. زبان در دو حوزه به كار مي‌رود؛ يكي براي ارتباط و ديگري براي شناخت. شناخت از ارتباط مهم‌تر است. ما عالم را با زبان مي‌شناسيم. شناختي كه با زبان اول شكل گرفته كاملا با زبان دوم كپي نمي‌شود. هرچه فرهنگ بالاتر و رفتارها پيچيده‌تر مي‌شود فرهنگ مادري، موثرتر و مهم‌تر مي‌شود. فرهنگ مادري يعني تفكر و شناخت. اگر كسي نتواند به زبان مادري آموزش ببيند وبه آن زبان، متن توليد كند، در پروسه شناخت، نقيصه ايجاد مي‌شود. به‌وسيله شناخت فضايابي و خود را معرفي مي‌كند و اينجاست كه اختلال هويت پيش مي‌آيد. درست است كه با زبان دوم مي‌تواند گليم خود را از آب بيرون بكشد اما در زبان دوم عمق وجود ندارد. عمق در زبان مادري است چون زبان مادري وصل به يك فرهنگ دروني است. زبان به خاطر تنازع براي بقا تكامل پيدا نكرده بلكه يك زيست فرهنگي بر آن سوار شده است. محيط، بخش مهمي از زبان مادري را به‌خصوص در زمينه هيجانات و عواطف شكل داده است. در آلاسكا براي برف ۱۸ تا لغت وجود دارد ولي در انگليسي يا فارسي، تگرگ و برف است. چون انسان آلاسكايي در آن محيط زيسته است. خيلي‌ها در زبان دوم خود، شايد لغت‌هايي را هرچه جست‌وجو كنند پيدا نكنند. در زبان مادري آلماني «چايدگايست»ِ گوته را نتوانستند ترجمه كنند و بايد عين همين را بنويسند به هر واژه‌اي ترجمه كنند، نمي‌شود. من به علم هرمنوتيك وارد نمي‌شوم كه بحث‌هاي جدي درباره زبان مادري دارد. اجازه بدهيد به بيان عمومي بايد بگوييم كه زبان مادري بخش مهمي از هويت جوهري خويشتن خويش انسان است. هنر و فرهنگ علم نيست كه تجربي و دو دو تا چهارتا باشد، فرهنگ و هنر با هيجان ارتباط دارد. در اين حوزه، زبان مادري حرف نخست را مي‌زند. اينها بايد با هم باشند تا به غني‌سازي تفكر بينجامد. در فرهنگ و هنر، زبان مادري در صدر نشسته است. بسياري از زبان‌شناسان مي‌گويند؛ گوته تنها بخشي از حافظ را فهميده است و بخش بزرگي از آن مانده زيرا آن بخش، مال اين خاك و اين زبان است كه زبان مادري گوته نبوده است.
اگر زبان مادري از كسي دريغ شود، دچار چه رنج‌هايي مي‌شود؟
انسان در درون خود كه فكر مي‌كند بخشي از اين تفكر در متن مغز انجام مي‌شود و با برونداد آن فرق مي‌كند. اين يك مساله علمي اثبات شده در مغز است. در مغز رشته‌هاي عصبي هستند كه به زبان مادري مفهوم‌سازي مي‌كنند. آنچه از اين مفهوم‌سازي بيرون مي‌آيد، برونداد آن است نه خود آن. اگر اين برونداد بخواهد به زبان ديگري ترجمه شود، با آنچه در ساختار مغز جريان داشته بسيار متفاوت مي‌شود. اينجاست كه كسي كه زبان مادري خود را نمي‌تواند، بنويسد، در واقع بخش بزرگي از انفعالات مغزي و ذهني خود را نمي‌تواند به هيچ عنوان ارائه كند. وقتي مي‌خواهم درون خودم با خودم مساله را حل كنم و هيجانات خود را ابراز كنم و بتوانم اين هيجانات را ارائه كنم، به زبان مادري نياز دارم. وقتي زبان مادري را ياد نگرفته‌ام، عمقي‌ترين فرآيند عاطفي و هيجاني خود را از دست مي‌دهم. انسان موجود هيجاني‌ای است. اگر هيجان را از انسان بگيريم، دچار بيماري مي‌شود. آموزش زبان دوم بدون آموزش زبان مادري، آسيب به مغز وارد مي‌كند. زبان مادري با هيجانات اصيل ما سر و كار دارد يعني آغازگر هيجان انسان است.
كسي كه زبان مادري خود را ياد نگرفته با چه مصائبي روبه‌رو مي‌شود؟
مغز ما محرك‌هاي كليدي را در درون به زبان مادري توليد مي‌كند. اگر ما زبان مادري را ياد نگيريم به عاريت مي‌افتيم. البته غناي زبان دوم و حجم آموزش آن نيز مهم است. اما هيچ زباني در عشق‌ورزي، زبان مادري نمي‌شود. البته اين را هم بايد گفت كه هيچ زباني خالص نيست. همه زبان‌ها مركب هستند. همه از هم تاثير گرفته‌اند اما در بنياد دروني انسان، آنچه نشسته زبان اول است. زبان يعني فرهنگ يعني حافظه جمعي. اگرچه نظام صنعتي و عصر ارتباطات به زبان ضربه مي‌زنند اما زبان مادري بنيادي است و در نهاد انسان باقي مي‌ماند. در زبان مادري مفاهيم اساسي و عميق‌تر مطرح مي‌شود. زبان عشق البته فقط نوشتاري و گفتاري نيست چيزهاي ديگر هم تاثير مي‌گذارد. اما زبان مهم است. اگر به زبان مادري بيان نشود در عشق‌ورزي مشكل ايجاد مي‌شود. مگر اينكه زبان دوم را خيلي خوب ياد بگيرد و البته ياد گرفتن زبان دوم به يادگرفتن زبان مادري بستگي دارد.
اين روزها، بحث آموزش زبان مادري در مدارس مطرح شده است. عده‌ای مخالف هستند. عده‌اي هم بحث «آموزش زبان مادري» را مطرح مي‌كنند و عده‌اي ديگر به «آموزش زبان مادري» اعتقاد دارند. شما چه نظری دارید؟
اینکه ممكن است شما موقعي كه زبان عربي و انگليسي مي‌خوانيد، زبان فارسي ضعيف شود، از نظر علمي اشتباه است. از نظر علم عصب‌شناسي، ثابت شده كه آموزش زبان مادري، به آموزش زبان‌هاي ديگر، آسيب نمي‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌رساند بلكه به تقويت آن مي‌انجامد. آموزش با مغز صورت مي‌گيرد. اين مساله نبايد در حوزه انسان و توانايي‌هاي آموزشي ترديد ايجاد كند. اما مقاومت در حوزه ديگري مطرح مي‌شود. مقاومت‌ها بيشتر سياسي است نه علمي. كساني كه با اين مساله افراطي برخورد مي‌كنند، مشكل درست مي‌كنند. سرنوشت كره زمين ايجاب مي‌كند كه انسان‌هاي چندزبانه پهلوي هم باشند. اين مدلِ محروميت زباني قبلا نبود. من از نظر عصب‌شناسي مي‌گويم بهتر است در شرايطي زبان مادري در مدارس در كيفيت و كميت خاصي مطرح بشود كه شخص بتواند هويت خود را بدون اينكه احساس كمبود كند، ارائه بدهد. من بيست سال در آلمان بودم و براي آموزش دانشگاهي، زبان آلماني ياد گرفتم. در همان‌جا، زمان‌هاي بسياري بود كه از من خواسته‌اند چيزي را به تركي يعني زبان مادري خودم بگويم و بعد خودم همان را ترجمه كنم. استعاره‌ها با زبان مادري معني خاصي دارند و در ترجمه منتقل نمي‌شوند. استعاره جزو فرهنگ است. ما استعاره انگليسي را نمي‌فهميم. مِتافرم زبان را تنها كساني مي‌فهمند كه زبان مادري‌شان باشد. افزون بر همه اين‌ها، آموزش زبان مادري، باعث غني‌سازي زبان دوم هم مي‌شود.
برخي‌ها مي‌گويند بخشي از زبان‌ها نيازي نيست كه از حالت شفاهي به مكتوب تبديل شوند. برخي زبان‌ها شفاهي هستند و تنها برخي زبان‌ها بايد مكتوب شوند.
نوشتن، تاريخي‌كردن زبان است. ما نمي‌توانيم بدون تاريخ بمانيم. فرهنگ شفاهي گم مي‌شود. هويت اگر فقط شفاهي بماند هرز مي‌رود. واژه در جست‌وجوي معنا گم مي‌شود. زبان بايد نوشته شود. زبان نبايد ايستا باشد. با ديناميسم خانواده و نگارش زبان تغيير پيدا مي‌كند، اصالت پيدا کرده و رشد مي‌كند. زبان حافظه جمعي است حتي اگر ضبط كنيم از بين مي‌رود. نوشتن ضروري است. بايد نوشته بشود تا تاريخي شود.
يك روانشناس معتقد بود كساني كه زبان مادري را نمي‌آموزند بنابراين زبان دوم را هم درست ياد نمي‌گيرند. اينها تبديل مي‌شوند به انسان‌هاي سردرگم. اين موضوع چه مشكلاتي ایجاد می‌کند؟
اين مساله، به عقب‌ماندگي مغز اجتماعي منجر مي‌شود. تفكر اينها در سطح انضمامي مي‌ماند يعني نمي‌توانند در زبان تصرف كنند. اينها به مسائل رواني و بيماري‌هاي جدي منجر مي‌شوند، به فقر كلامي مبتلا شده و دقيقا به اختلال هويتي دچار و در ارتباط و… دچار مشكل مي‌شوند. اگر انسان نتواند زبان مادري خود را بخواند، هوش و شعور اجتماعي در جامعه كاهش پيدا مي‌كند. انسان بايد بتواند در يك يا دو زبان ابراز وجود بكند. اين يكي از مهم‌ترين دلايل افت تحصيلي و شغلي اين افراد مي‌شود.
زبان مادري شما تركي است. زبان‌هاي متعدد ديگري هم ياد گرفتيد؛ لاتين، آلماني، فارسي، انگليسي و… و با اين زبان‌ها زندگي كرده‌ايد، به عنوان كسي كه زبان‌هاي متعدد را ياد گرفته‌ايد، زبان مادري‌تان كجاي زندگي‌تان قرار دارد؟
زبان مادري من در بنياد زندگي من قرار دارد. براي من به عنوان يك عصب‌شناس «خاطره‌درماني» يك روش علمي درمان است. وقتي خودم خاطره‌درماني مي‌كنم به زبان آلماني اين كار را انجام نمي‌دهم. اينجا زبان مادري من است كه فوران مي‌كند و جانم هيجاني مي‌شود و زندگي خودم را بازخواني مي‌كنم. اگر زندگي ارزيابي نشود زندگي نيست. من زندگي خودم را به زبان خودم ارزيابي مي‌كنم. ممكن است لازم باشد به ديگران بيان كنم آن وقت به زبان آنها بيان مي‌كنم. اما بهتر زيستن من با زبان مادري من مطرح مي‌شود. يك مساله اساسي ديگر در زبان مادري، زيبايي‌شناسي است. به قول هگل استاتيك، قله شناخت است. اينجا زبان مادري بسيار ارزشمند است.
آموزش جهان، اگر به زبان دوم باشد و اين زبان دوم صورت اجبار به خود بگيرد؛ به عنوان يك متخصص بگوييد اين حالت چه مشكلي براي انسان به وجود مي‌آورد.
ما اين را در فرهنگ‌هاي مختلف تجربه كرده‌ايم. اگر به انسان فرصت داده بشود، زبان مادري خود را هم بتواند بيان كند و به زبان دوم انتقال بدهد ضررش كمتر است ولي اگر آموزش زبان دوم اجباري باشد، مشكلات زيادي پيش مي‌آيد. امروزه در دنيا، براي پيشگيري از اين مشكلات، حتي براي مهاجران هم امكاناتي براي آموزش زبان مادري ايجاد مي‌كنند. كسي كه كوچ كند و به جاي ديگري برود اگر از زبان مادري خود جدا شود از نظر بنياد هستي دچار مشكلات اساسي مي‌شود. وقتي انسان در جايي پناهنده مي‌شود نمي‌تواند با كسي ارتباط برقرار كند. انسان هستي‌گراست. بايد در هر شرايطي حتي براي مهاجران نيز امكاناتي براي آموزش زبان مادري فراهم كرد. در غرب اجازه مي‌دهند روزنامه و مجله و كتاب به زبان مادري باشد. حالا امكانات گسترده‌اي هم داريم كه يك مهاجر مي‌تواند امكانات زبان مادري را داشته باشد. مسلما دور شدن انسان‌ها از زبان مادري خود ضررش هم به جامعه و هم به فرد مي‌رسد. نوام چامسكي مقاله‌اي با عنوان «زبان و آزادي» نوشته است که يك شاهكار است. او نشان مي‌دهد زبان و آزادي چگونه با هم ارتباط عميق دارند. مقاله دقيق و زيبايي است. مقاله ديگر او «زبان، ذهن و جامعه» است. زبان و آزادي نسبت وثيق دارند. اگر زبان را از كسي دريغ كنيم در واقع آزادي او را گرفته‌ايم. زبان و آگاهي نيز نسبت دقيق دارند. آگاهي آدمي به آگاهي زباني او بستگي دارد. وقتي زبان را از كسي مي‌گيريم او را از آگاهي محروم مي‌كنيم.image

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)