زمانی که بخواهی قدم در راه گذاری حتا شناختی ناقص نیز کفایت می کند. سوالات ابولهول چندان هم مشکل نیست. تنها ذهن ما است که باید از پیچیدگی ها رها باشد تا پاسخ ها را بیابد.

شاید برای هر کسی که کمی با ادبیات و داستان آشنا باشد، این سوال پیش آید که چرا نویسنده ای مانند سروانتس داستان بلند دن کیشوت را نوشت که به عنوان اولین رمان در جهان معرفی شد و نام سروانتس را جاودانه ساخت. و دیگر این که چرا سروانتس پس از ناکامی های مختلف در امر نگارش، بلاخره توانست با نوشتن سروانتس منزلتی کسب کند؟ اصلا اهیمت وی در ادبیات جهان به طور کلی از چه جهت است؟

من او را اولین نویسنده ی جهان می دانم. شاید به مزاق ایرانیان خوش نیاید که سعدی و نظامی عروضی را رها کرده ایم و یک نویسنده ی اسپانیایی را اولین نویسنده قلمداد نموده ایم. اما من جواب آنها را دارم. در واقع باید اعتراف کرد که پیش از سروانتس نویسنده ای وجود نداشته است. البته جز عده ی قلیلی که سعدی را نیز می توان جزو آنها به حساب آورد.

در ابتدا معنای نویسنده را متمایز می کنم. من نویسنده را به عنوان کسی به حساب می آورم که اثری را به طور مستقل و با اندیشه و تخیل شخصی خویش به نگارش در می آورد و اثر را به طور کلی از آن خود می کند.(اوثر در زبان انگلیسی) این مفهوم با مفهوم مولف متفاوت است. مولف کسی است که از جای های گوناگون چیزهایی را جمع آوری کرده است و آن را به عنوان کتاب و نوشته عرضه می کند.(عمید1377:ص1748) در این مقاله ثابت می کنیم که همه ادیبان پیش از سروانتس مولف بوده اند و نه نویسنده.

شاید هومر را مخالف بحث من مثال بزنید. اما وی نویسنده نیست یعنی حاصل کارش زاده ی تخیل وی نیست. بلکه وی تنظیم کننده ی تاریخ حماسی ملت خود است. و در این تنظیم حتما از آثار گوناگون استفاده نموده است و از افراد مختلفی پرسیده است و بنابراین او تنها تنظیم کننده است نه نویسنده. شاید بگویید فردوسی!! او نیز تنها جمع آوری کننده و رنگ و لعاب دهنده به چیزی است که پیش از این نوشته شده بود. چه کسی مخالفت می کند با این که بسیاری از داستانهای شاهنامه در کتب پهلوی وجود داشته است و برای مثال کارنامه ی اردشیر پاپکان را می توان مثال زد. یا شاید بگویید نظامی. او نیز مولف است. خسرو و شیرین، لیلی و مجنون و دیگر داستان های خمسه داستان هایی هستند که پیش از نظامی روایت شده بودند و نظامی تنها به آنها رنگ و لعاب می بخشید و زیباتر شان می کرد. نصرالله منشی مترجم است. نظامی عروضی روایات تاریخی بیان می کند و چیزی از خود نمی سازد و نیز خواجه نظام الملک در سیاست نامه. (برای بررسی بیشتر این موضوع ر.ک. تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام اثر احمد تفضلی،نشر سخن)

اما می پرسید پس نویسنده چه می شود؟ باید اعتراف کرد که اگر نوشته ای هست پس حتما نویسنده ای نیز دارد. خوب داستان های هزار و یک شب نوشته ی کیست؟ کلیله و دمنه و مرزبان نامه و طوطی نامه و خیلی خیلی دیگر از این آثار را چه کسی نوشته است؟ اگر شما می گویید که نویسنده ای نبوده است پس اینها آثار کیست؟ جواب ما این است که آری اینها را کسی یا کسانی نوشته اند اما نامی به یادگار نگذاشته اند. آنها یا فراموش شده اند یا آنکه خواسته اند خود را فراموش گشته عرضه کنند. به هر حال باید اعتراف کرد که آنها مرده اند. چه ارادی و چه غیر ارادی. حتی اگر نویسنده ی جوامع الحکایات و نیز مقامه نویسان را بتوان به عنوان نویسندگان واقعی عرضه کرد، باید گفت که آنها نیز سعی می کردند خود را فراموش شده و پنهان عرضه کنند و به قولی بکُشند. چرا باید مقامه ها و حکایات فارسی با «حکایت کرد مرا دوستی…»یا«آورده اند که…» آغاز شود، چرا همه این افعال مجهول و بدون فاعل می آیند. جز این است که نویسندگان نمی خواهند زنده باشند و خود را آشکار سازند؟ مقامه نویسی که شاید تنها نوع ادبی شبیه به داستان نویسی باشد، در دوره ی کوتاهی از ادبیات عربی و فارسی حضور داشت. بیشتر مقامات با «حکایت کرد مرا دوستی که» آغاز می شوند اما هرگز نام آن دوست برده نمی شود و در آخر هر مقامه نیز گم می شود.(شمیسا1383:ص222)

رمانس های قرون وسطا نیز که تحت تاثیر داستان های هزار و یک شب بوجود آمدند، جهان با شکوه و غیرواقعی شوالیه گری را به نمایش می گذاشتند وبه قهرمان های مهذب و اصیل زاده اختصاص می یافتند(میرصادقی1386:396) به نویسنده اهمیتی نمی دادند و آنچه مطرح بود قهرمانان داستانی بود و به این دلیل است که نامی از آن روزگاران به عنوان نویسنده دیده نمی شود.

بنابراین همانطور که می بینید پیش از سروانتس هرگز نویسنده وجود نداشته است و در واقع می توان ادعای مرگ نویسنده را به آن دوران نسبت داد.حتی رواج داستان نویسی در دوره ی صفوی نیز مقارن با ظهور سروانتس بود اما هرگز نویسندگان دوره ی صفوی مانند سروانتس از تاریخ نبریده بودند و نیز نامدار نشدند.(همان:ص231) همین ها بودند که برخی محققان پست مدرن را واداشت که از بی توجهی به نویسنده دم زنند و ساموئل بکت بگوید که چه فرقی می کند که چه کسی می نویسد.

اما زمانی در تاریخ است که نویسنده خود را زنده می سازد و زندگی نویسنده با آغازکار سروانتس و اثر بزرگ وی به نام دن کیشوت است. اکنون می خواهیم به این بپردازیم که پس از سروانتس چه گذشت و چه حوادثی در دنیای نویسندگی روی داد که در دهه ی 1960 میلادی، رولان بارت دم از مرگ نویسنده زند؟ ما ثابت خواهیم کرد که پس از سروانتس نویسنده به سوی قهرمانی پیش رفت و به این هدف خود نیز دست یافت.

سروانتس با دن کیشوت، خود را به عنوان نویسنده عرضه کرد. او مانند هر انسان دیگری در پی قهرمانی بود و می خواست که خود را مطرح کند و چه کسی است که این گونه نباشد. مطمئنا او به دنبال قهرمانی خود به عنوان نویسنده بود. اما باید این کار را هوشیارانه انجام می داد. او می خواست در راهی گام بردارد تا خود را قهرمان اجتماع کند. خوب تا آن زمان قهرمانان اجتماع چه کسانی بودند؟ آنها کسانی بودند که نقش شوالیه را بازی می کردند. افراد پهلوانی که گاهی اوقات نیز به مردم یاری می رساندند. کسانی که کتاب ها و داستان ها را با نام خود می آراستند و در داستان های پریان و رمانس ها مطرح می گردیدند-همانطور که ذکر رفت. کسانی که دختران قصه تلاش خود را می کردند تا به آنها دست یابند. کسانی که نویسنده خود را می کُشت تا آنها را روایت کند و آنها را قهرمان مردم سازد. حتی در ایران نیز داستان سمک عیار مثال خوبی برای این موضوع است.

کار سروانتس این بود که این قهرمان را کشت. قهرمان داستان وی، دن کیشوت پهلوان پنبه ی توهم زده ای بیش نیست که آسیاب ها را غول می بیند و تصور می کند که باید به مردم به عنوان قهرمان یاری رساند. سروانتس انقلاب می کند تا بگوید که من دیگر روایت گر این موجود مسخره نخواهم بود. اکنون این پهلوانان و شوالیه ها هستند که باید بمیرند و بفهمند که دیگر در داستان ها جایی نخواهند داشت. او یک قهرمان را کشت اما کس دیگری را عرضه نکرد. شاید نویسنده هنوز با قهرمان شدن فاصله داشت.

از آن پس تحول نویسنده را مانند یک انسان به سوی قهرمان شدن مشاهده می کنیم. یک انسان که قصد قهرمانی دارد چه کارهایی می کند؟ وی ابتدا کودک است، سعی می کند تا از دیگران و بزرگ تر هایش تقلید کند. چرا که آنها را الگوهای مناسبی برای قهرمانی می داند. اما پس از چندی می فهمد که نباید از بزرگتر ها تقلید کند، چرا که آنها با وجود خوبی ها و توانایی هایشان ضعف های بسیاری نیز دارند. این حقیقت را زمانی می فهمد که احساسات نیز بر او غلبه پیدا می کند و موجودات جهان را جاندار می پندارد. در همین احوالات است که حتی عاشق نیز می شود، سپس می فهمد که برای قهرمان شدن ابتدا بهتر است خوب جامعه و محیط خود را بشناسد و از علل و عوامل هستی آگاهی یابد. شروع به سفر می کند و می گردد و حتی به سفری درونی نیز دست می یازد و سرانجام می فهمد که قهرمان شده است و با افتخار می تواند فریاد زند که من قهرمانم.

تاریخ ادبیات غرب و سیر مکاتب ادبی به خوبی این تمثیل را همراهی می کنند. ترتیب تاریخی مکاتب ادبی به عنوان مکاتب مسلط می تواند در این زمینه ما را یاری کند. ترتیب تاریخی مکاتب ادبی غرب پس از رنسانس و از قرن هفدهم میلادی به شرح زیر است: کلاسی سیسم، رمانتی سیسم، رئالیسم و ناتورالیسم، سمبولیسم و در آخر جریانی که نامی نمی توان به آن داد. یعنی جریان ادبی مسلط شده با جیمز جویس و پروست که حاصل همه ی این مکاتب است.

اکنون کاملا این وضعیت را با تمثیل کودک و قهرمانی انسان مطابقت دهید. در کلاسی سیسم نویسنده، جریان ادبی گذشته را حقیقت می گیرد و از آنها تقلید می کند. یکی از اصول کلاسی سیسم نیز اصل تقلید است. همه چیز را پیشینیان گفته اند و ما اکنون تنها می توانیم به روایت کردن آنچه از پیش گفته شده است بپردازیم.تقلیدی که عبارت از رعایت قانون و روش معینی است  و در آن نیاز به غور و تعمق دارد.(سیدحسینی1387:ص100) پس از این جریان ما وارد رمانتی سیسم می شویم. نویسندگان از کلاسیک بودن سر خورده اند. آنان سعی می کنند رمانتیک رفتار کنند و صحنه ها را نه تقلیدی که با آب و تاب و پر از احساس نقل کنند. آنها اکنون محیط را جذاب تر از گذشتگان می بینند.و بنابر یکی از اصول رمانتیک، آنها پابند جلال و رنگ و منظره اند تا وضوح و قطعیت.(همان:ص179) سپس نویسنده بهتر می داند که واقعیت ها را پیدا کند و مکتب واقع گرایی پا به عرصه می گذارد و در آن نویسندگان بزرگی مانند داستایوسکی، بالزاک و تولستوی ظهور می کنند. آنان سعی می کنند واقعیت های اجتماعی را بشناسند و در عرضه ی آنها بکوشند.رئالیست ها در پی مشاهده و سفر واقعی هستند. اگر حتی از تاریخ نیز بهره می گیرند به دلیل آن است که اجتماع خود را بهتر بشناسند. به تعبیر موپاسان، رئالیسم «کشف و ارائه انسان معاصر است در آنچه هست»(همان:279) ناتورالیسم از این فراتر می رود و سعی می کند جامعه و محیط را کاملا بشکافد و علل را در درون آنها بررسی کند.آن هم با شیوه ای علمی. به تعبیر امیل زولا، افراد آن دوران دچار بیماری قرن شده اند و به پوچی تعصبات و پیشگویی های مذهبی پی برده اند و اکنون باید با کاربرد علم به فعالیت و اشتیاق سوزان در هنر نایل آیند.(همان:صص398-401) سپس سمبولیسم می آید که خسته از تیرگی جهان بیرون به درون متوجه می شود تا آن را بکاود.حتی ریشه های توجه به خواننده را می توان در اصول سمبولیسم دنبال کرد:اینکه هرخواننده ای اثر ادبی را به نسبت درک احساس خود می فهمد. اکنون نویسنده آماده ی قهرمان شدن است. روزگاری سخت را پشت سر گذاشته است و اکنون خود را شایسته می بیند که قهرمان شود.

در این مکاتب که ذکر شد، قهرمانان چه کسانی هستند. کلاسیک ها شخصیت اول یا قهرمان داستان های خود را از شخصیت های تاریخی برمی گزینند. رمانتیک ها قهرمانان خود را افرادی دارای احساس والا چه در طول تاریخ و چه در اکنون پیدا می کنند. رئالیست ها و ناتورالیست ها انسان های امروزین را با همه ی اشتباهات و تلخ روزی هایشان قهرمان می کنند، اما همه ی اینها آماده سازی است برای این که خود را قهرمان کنند. در ادبیات نیمه ی اول قرن بیستم نویسنده قهرمان می شود و به آرزوی خود می رسد. اما چرا این حرف را می زنیم؟

در این دوره ما شاهد جریان ادبی مسلطی نیستیم. ما تنها نویسندگان مهم و خیلی مشهور را در این دوره می شناسیم. نویسندگانی مانند کافکا، جیمز جویس، مارسل پروست و کامو بزرگترین چهره های ادبی این دوره هستند. شاید برای شما هم جالب باشد که قهرمان همه ی داستان های این افراد مذکور خود نویسنده است. جیمز جویس(1882-1941)، بر اولین رمان خود نام “استیون قهرمان” می گذارد و بعدها این داستان در رمان “چهره ی مرد هنرمند در جوانی” خلاصه و تنظیم می گردد. استیون در این رمان، در واقع خود نویسنده است. اکثریت منتقدان ادبی در این قضیه اتفاق نظر دارند که “چهره مرد هنرمند در جوانی”، داستان زندگی خود جیمز جویس است از دو تا بیست و دو سالگی. در آغاز کتاب این جمله می درخشد:«…وعزم جزم کرد که به کسب هنرهای ناشناخته بپردازد».(جویس1388:ص15) این جمله آغاز سفر جیمز جویس است تا در پایان داستان که از الگوی خود برای قهرمانی یاری می طلبد. رمان بعدی جویس اولیس است که باز هم منتقدان عقیده دارند که این داستان، شرح زندگی خود جیمز جویس است.

مارسل پروست(1871-1922) نویسنده ی فرانسوی، پس از چهل سال زندگی تصمیم می گیرد که تمام زندگی خود را در داستانی تحلیل کند. قهرمان رمان هفت جلدی “در جست و جوی زمان از دست رفته” فردی است به نام مارسل که باز هم خود نویسنده است. آخرین قسمت رمان، زمان بازیافته نام دارد که در آن مارسل-قهرمان داستان- به کتابخانه ای می رود و تصمیم می گیرد تا تمام این سیر زندگی را در اثری بگنجاند که همان کاری است که مارسل پروست انجام می دهد.

“..رویای قدیمی نوشتن چیزی که در یادها بماند در وجود او سر بر می کشد. به جای آنکه هرروز و هر شب با رفتن از این ضیافت به ضیافت دیگر، از این رابطه به رابطه ی دیگر، از این جنس به جنس دیگر خود را تلف کند چرا نشیند و بقیه ی سال های نه چندان پایدار عمر خود را وقف ثبت گذشته ها نکند؟”(دورانت:ص217)

 در روزهای پایان عمر خود به پایان اثر خویش نزدیک می شود. و طی سخنی راز جاودانگی را در اثر خویش می یابد. اینجا می توان اندیشه ی مرگ و زندگی را در نگاه نویسنده نیز تشخیص داد.

“شاید من مانند همین دانه (زندگی خودش) هنگامی که گیاهش شکل گرفت بمیرم. همچنین پی بردم من نیز برای این گیاه زیسته بودم بی آنکه بدانم.”(دورانت:ص226)

قهرمانان داستان های پیشین همیشه به دنبال جاودانگی بوده اند و مانند اسکندر آب حیات را می جستند و نویسنده نیز چنین قصدی داشته است. نویسنده با قهرمانی خود در داستانها گویا این وظیفه ی خطیر را به انجام رسانده است و خود را جاودان ساخته است.

در داستان های کافکا نیز قهرمان اصلی خود اوست و اگر زندگی کافکا را بدانیم کاملا می توانیم شخصیت او را در داستان هایش بیابیم. حتی نام های قهرمان داستان های او، ما را در این زمینه بسیار کمک می کند. نام بیشتر قهرمان های اصلی داستان های کافکا این گونه است: گریگوار، ک.، یوزف ک. که همه ی اینها ما را به خود نام کافکا راهنمایی می کنند. برای مثال در مورد داستان گراکوس شکارچی، لایونل ترینیل می گوید که «واژه ی لاتینی گراکولوس، به معنی زاغچه است و به زبان چک به زاغچه کافکا گفته می شود و زاغچه همان پرنده ای است که بر سر در مغازه ی پدر کافکا در پراگ نقش شده بود و نشان تجاری حرفه ی او به شمار می آمد و کافکا اغلب خود را زاغچه می نامید.» (شمیسا1383:ص204) شخصیت های اصلی همه داستان های وی کارمندند(= خود کافکا). یک پدر یا رئیس همیشه جبر را بر شخصیت اصلی اعمال می کند(=پدر کافکا). شخصیت ها هرگز نمی توانند ازدواج کنند با وجود آنکه همیشه عاشق می شوند(= خود کافکا).

کامو نیز در داستان هایی مانند “بیگانه” خود را عرضه می کند و اندیشه های خود را در کلام همین افراد می ریزد. آخرین اثر وی “مرد اول” است که در واقع زندگی نامه ی خود اوست. او خود را مرد اول قلمداد می کند و این نهایت قهرمانی است. در بسیاری دیگر از نویسندگان مشهور بازهم این قهرمانی دیده می شود. (ر.ک. وداع با اسلحه اثر همینگوی، تهوع اثر سارتر، کوه جادو اثر توماس مان.)

اما درست پس از این جریان ها است که کسی مانند رولان بارت، میشل فوکو و ساموئل بکت حرف هایی مانند مرگ نویسنده، برآمدن مولف و عدم توجه به نویسنده را در اندیشه های خود وارد می کنند. رولان بارت از تاثیر سورئالیسم در این جریان سخن می گوید و ادعا می کند که نگارش خودکار و نیز نوشتن بوسیله ی چندنفر از چهره ی نویسنده تقدس زدایی کردند.(بارت1373:ص379) آندره مالرو نیز در سال 1958 ادعا کرد که دیگر عمر رمان به سر آمده چرا که روزنامه ها و مجله ها کاری را که رمان و داستان پیش از این انجام می داد انجام می دهند.(سیدحسینی1387). شاید اگر مالرو تلویزیون و فیلم را هم در دوره ی ما مشاهده می کرد بهتر می توانست مرگ داستان را اعلام کند. در ضمن وقتی که مالرو از نویسندگی سر باز زد، اثری را نوشت که در ایران با عنوان “ضدخاطرات” مشهور شده است. در این اثر، مالرو به نوعی نویسنده-مولف است. یعنی در میانه ی راه مرگ نویسنده و بوجود آمدن مولف قرار دارد. در این اثر او همه ی رمان هایی را که پیش از این نوشته بود به صورتی دیگر عرضه می کند و حوادث واقعی دوران عمر خود را با آنها تلفیق می کند که در آن با شخصیت های مهمی مانند ژنرال دوگل، جواهر لعل نهرو و مائو دیدار و صحبت می کند. این اثر فرد را به یاد قصه های قرون وسطایی می اندازد که در آنها قصه گو-برای مثال سعدی- فرد سفرکرده و تجربه دیده ای بود که از دیدارها و ویژگی های مردم مختلف سخن می گوید. میشل فوکو نیز از آثاری یاد می کند که بدون آنکه نویسندگان آنها برای ما شناخته شده باشند، باارزش تلقی می شوند و قرن هفده و هجده را دوره ای می داند که کارکرد مولف حذف شد و مبتکر و نویسنده به جای آن نشست.(بودریار و دیگران1389:ص199) همان طور که ما نیز اشاره کردیم.

 اما آنان انگار که اشتباهاتی را در نظرات خود داشتند. و انگار که از بسیاری چیزها فروگذاری کردند. نویسنده هنوز نمرده است. او همچنان زنده است اما دیگر قهرمان نمی شود، کم کم فرسوده می شود و نیازمند به عصا و در این سیر است که باید منتظر مرگ او ماند. پس از 1950 نویسندگان دیگر و آثار دیگری ظهور کرده اند و علاقه مندان بسیاری را نیز به خود جلب کرده اند مانند گونترگراس، مارکز، پائولو کوئلیو با آثاری مثل طبل حلبی، صدسال تنهایی و کیمیاگر. گویی که هنوز زود است از مرگ نویسنده سخن بگوییم. اما نباید فراموش کرد که مرگ نویسنده نزدیک است و این که دیگر نویسنده قهرمان نیست. اما اگر نویسنده قهرمان نیست پس کیست. جواب را می دهیم. در این جا قهرمان دوباره شخصیت داستان می شود اما چگونه؟

ابتدا بهتر است نتیجه گیری رولان بارت و بسیاری از منتقدان را مردود شماریم. آنان مرگ نویسنده را با تولد خواننده قرین می دانستند و می گفتند نویسنده ی امروزی باید خواننده را در داستان های خود شرکت دهد. اما آنچه من بدان معتقدم این است که مرگ نویسنده با تولد خواننده قرین نیست(البته به تعبیر دیگری این قضیه درست در می آید)، بلکه این بار شخصیت داستانی است که دوباره زنده می شود. نویسنده ی امروزی که دیگر نام نویسنده را یدک نخواهد کشید و یا اگر هم یدک بکشد هرگز در جامعه مطرح نخواهد شد، به فیلم نامه نویسی روی آورده است و آن کسی که همیشه نقش قهرمان را دارد، بازیگر فیلم است و در پشت آن هم چهره ی کارگردان رخ می نماید. همانطور که در جامعه ی خود هم مشاهده می کنیم همیشه ارزش فیلم را با نام کارگردان و بازیگرانش می شناسند و هرگز نام نویسنده معرفی نمی شود. بازیگران، بدن های آسمانی دارند که مردمان آنها را الگوهای خود قرار می دهند و سعی در تقلید از آنها بر می آیند. می خواهم شباهت این قهرمانان را با شوالیه ها و شاهزادگان قرون وسطا متوجه شوید. به نظر می آید صنعت سینما همچنین راهی است به سمت فرهنگ شفاهی پیش از روشنگری و دوره ی قصه گویی یعنی زمانی که قصه گو سازی به دست می گرفت و داستان هایی از دوردستان تعریف می کرد که البته امروزه جای وی را پرده های سینما و جای ساز او را آهنگ های فیلم ها پر می کنند. اما هنوز قضاوت زودرس است و باید منتظر ماند تا فردی بهتر از این بتواند داستان مرگ نویسنده را به خوبی تحلیل کند.

آنچه مسلم می شود اینکه نویسنده دیگر زمان مرگ و جان دادنش فرا می رسد. آنکه با خواندن آثاری در سودای تقلید از آثار ادبی قرن بیستم برمی آید تنها می تواند دن کیشوتی باشد که این بار شوالیه نیست بلکه نویسنده است. نویسنده ای که دیگران او را هرگز به حساب نخواهند آورد و به او خواهند خندید. این بار آن مولف ناشناس باید پیدا شود تا این دن کیشوت را از صحنه به در کند و مرگ واقعی او را اعلام کند و او کسی نمی تواند باشد جز فیلم نامه نویسی باتجربه.

منابع

-عمید، حسن (1377). فرهنگ فارسی عمید. ج 2. چاپ دوازدهم.انتشارات امیرکبیر.تهران

-شمیسا، سیروس (1383) انواع ادبی. چاپ دهم.ویرایش سوم.انتشارات فردوس. تهران

-میرصادقی، جمال (1386) ادبیات داستانی.چاپ پنچم. انتشارات سخن. تهران

-سیدحسینی، رضا (1387) مکتب های ادبی ج1و2. چاپ پانزدهم.انتشارات نگاه. تهران

-جویس، جیمز (1388) چهره ی مرد هنرمند در جوانی.ترجمه ی بدیعی،منوچهر. چاپ سوم. انتشارات نیلوفر. تهران

-دورانت. ویل و آریل (1388) تفسیرهای زندگی. ترجمه مشعری، ابراهیم. چاپ ششم. انتشارات نیلوفر. تهران

-بودریار،ژان و دیگران (1389) سرگشتگی نشانه ها. گزینش و ویرایش حقیقی، مانی. چاپ ششم. نشر مرکز. تهران

-بارت، رولان (1373) مرگ نویسنده. ترجمه ی کریمی، داریوش. فصلنامه ی هنر. شماره 25. تهران

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)