خواب تو را دیدم اوقان. (1) خواب تیرلر در خوجای من را. همین طور شعله ور و سرخ تا دوردستی از تیرلر دویدی و فریاد کشیدی و افتادی و سوختی.درست کنار آجی چای سوختی و خاکستر شدی. که دغدغه ات نزاییدنت بود. چرا نیگار کور اوغلو بچه اش نمی شود ممد ایرضا؟ من چه می دانستم اوقان؟ و مردگانم را باید از افسانه ها و حقایق و پرونده ها بکشم بیرون و بنشانمت روبروی تو.
که مادرانمان ما را نمی زایند بلکه از همان آغاز شهیدمان می اندازند بر خاک. که برای چه باید دغدغۀ زاییدنت باشد اوقان؟ که مرده بیندازیمان بر جغرافیای پر از تشویش و ستم و سلطه؟

که بیندازیمان درون جامعه ای مستحیل و دورو و فریبکار؟ درون جغرافیایی از خون و آتش و کینه و نفاق؟ که سرمان را در کرکوک و امرالی و سین کیانگ ببرند و رو به دوربین ها نشان دهند؟ با آن بلایی که بر سر اویغورها می آورد مگر دولت چین چه کم از داعش دارد؟ که در خوجالی کودکانه هایمان را آتش بزنند و جیک از مسلمانان جهان بر نیاید؟
و تو هی بپرس از من که چرا نیگار کور اوغلو بچه اش نمی شود ممد ایرضا؟
شاید نمی خواهد بچه اش با شاهنامه و ورد و تملق بزرگ شود. شاید نمی خواهد بچه اش چاخانیستی باشد در قد و قوارۀ احمدی نژاد و یا مانقوردی باشد در شکل و شمایل جواد طباطبایی.
شاید نمی خواهد بچه اش آشیق باشد که سازش را ببرند وسط نماز جمعه و آتشش بزنند. شاید نمی خواهد بچه اش شاعر ونویسندۀ تبعیدی باشد.
شاید نمی خواهد بچه اش در جغرافیای تبعیض و بی عدالتی و توهم قربانی گردد.
شاید نمی خواهد برای ثبت اسم ترکی بچه اش روزها و ماهها بدود و عرق بریزد و سر آخر بشنود که این اسمی که تو انتخاب کرده ای خارجی و بیگانه است.
شاید نمی خواهد روح و روان بچه اش در عصبیت قبیله ای و عشیره ای زبان حاکم و غالب، و در ناهنجاریهای تربیت اجباری و مسلط، پریشان و مستاصل گردد.
شاید نمی خواهد بچه اش را تنها به دلیل زبان و فرهنگ دیگر داشتن با انگهای سیاسی و بزهکارانه پشت میله های زندان ببیند.
شاید نمی خواهد بچه اش کسی باشد که ملت را فراموش کرده و چسبیده به منافع جمع کردن از صدقه سری وطن و ملت و زبان و فرهنگ.
و تو هی از من بپرس چرا نیگار کور اوغلو بچه اش نمی شود ممد ایرضا؟
که سر و دست بشکند برای چالش سطل آب یخ و نامه بنویسد به این و آن و پیرهن وامصیبتا تن کند اما در قبال مرگ دریاچۀ ارومیه احساسی نداشته باشد؟
که از اسارت بطن تو به بطن اسارت بیفتد؟
که از جغرافیای تن اسیر تو به اقلیم وطن اسیر رانده شود؟ که اسارتش بزرگتر و بزرگتر گردد و حس خفگی اش بیشتر؟
بنشین مثل اوریانا فالاچی با بچۀ به دنیا نیامده ات حرف بزن و از او بپرس چرا نیگار کور اوغلو بچه اش نمی شود.
تو را خواب دیدم اوقان، اقاقیای اقلیم گمشده در تقدیر و قدرت و قوانین خاموش. آجی چای تو را داشت می برد به سمت سارای و زینب پاشا و تومروس…
و تو هرگز از من نپرسیدی که چرا سارای زنده نماند تا بچه اش را بزاید؟
و تو هرگز از من نپرسیدی که چرا بابک پر نداشت؟
و تو هرگز از من نپرسیدی…

————–

(1) – دلنوشته ای برای اوقان که شعله ور شد و رفت در آن سالهای دور. اوقان مخفف ترکی رقیه است.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)