من مانده ام و دنیایی از انسانهای
کوبیده خمیده خوابیده بیهوده
جمعی کور و کر و چلاق
که فقط به فکر شکم اند و امروز
نه درد فردا دارند و نه خلق خدا
نه غم دین دارند و نه دنیا
در حالی که هیچی ندارند جزء یک دو زدن برای امروزشان فقط
گویا شاهان انداما بر تخت خواب
حال این نابینایان می خواهند مانع از مسیر ازادمردان شوند و راه را به چاه تعبیر می کنند در حالی که اصلا نه راه دیده اند جزءماندن در چاه
که بدانند و لمس کنند راه ازادی را
و با پای چلاق خویش جفتک می زنند بر سینه آزاد مردان
که نروید سوی ازادی سوی فردا سوی امید سوی زندگی
هر چه به این کوران و کران بگویید
آن سوی دریا شهری است
پشت این دیوارهای ستم ازادی است
این دار ستم است که عقل و هوش و سر زندگی را چنین ربوده
چیزی را که می گویی او ندیده نشنیده نمی فهمد
تو که میدانی باید پا در میدان نهی و دنیای خموش او را با نعمت ازادی عوض کنی
آزادی را هدیه کن به او ،او پای رفتن نای دیدن ندارد
این تو هستی که لجن زار زندگی را گلزار انان باید بگردانی
پس قدم در ره آزادی و ساختن و هدیه دادن بگذار
آنگاهست که کور و کر و چلاق
بینا و شنوا نای رفتن و دیدن پیدا می کند
پس هرگز فرزند بلوچ مغلوب کوران و کران و چلاق ها نشو
این تو هستی که عصای این معلولان و محکومان باید گردی
گر چنین کردی تو لایق آزادی هستی تو همان نسیم ازادی هستی
پس مغلوب نه اما اگر دیگران مشو
ازادی مسیر توست
و این ازادی مسیرش از پستی و بلندی ها و خستگی ها و کوچه های ملامت ها می گذرد
صبر کن و امید داشته باش ازادی ممکن است پس از تصمیم و تحمل این مسیر

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)