مدرسه فمینیستی: «مهسا شکرلو»، یکی از فعالان حقوق زنان است و از همراهان ما در «مرکز فرهنگی زنان»، نهاد مستقلی که در سالهای دهه هشتاد خورشیدی ما را برای تغییر به نفع زنان در کنار هم نگه می داشت. مهسا چندسالی است که با سرطان دست و پنجه نرم می کند و ما نیز در این سال ها از راه دور با رنج او، درد کشیده ایم. از این رو ما در مدرسه فمینیستی همراه با ناهید کشاورز که دل نوشته زیر را برای مهسا به نگارش درآورده، آرزوهای خود را نثار دوست و همراه مان مهسای عزیز می کنیم و امید داریم که معجزه ای رخ دهد و بار دیگر او را سلامت و تندرست در جمع جنبش زنان ببینیم- با این امید.

سهراب مهدوی همسر مهسا شکرلو در پاسخ به نامه من که حال مهسا را پرسیده بودم نوشته است که متاسفانه خبرهای خوبی برایم ندارد. مهسای عزیز ما مثل شمع در برابر چشمان مضطرب پدر، مادر، همسر، پسر و دیگرانی که دوستش دارند، آب می شود و ما نظارگانی هستیم مستاصل. دلم آتش گرفته است. تصویر زیبای مهسا در برابر چشمانم حضور می یابد. خاطراتی را که از او دارم با خود مرور می کنم و با خود می گویم چطور زندگی می تواند این قدر بی رحم باشد.

به سال ۱۳۷۹ بر می گردم. اولین بار یک شب پاییزی مهسا را در منزل نوشین احمدی ملاقات کردم. او در آن زمان مجله آنلاین خودش بدجنس را منتشر می کرد. مجله ای به زبان انگلیسی که مهسا سعی می کرد در آن تصویری متفاوت از ایرانی که می شناخت به نسلی از دیاسپورای ایرانی عرضه کند که در غرب بزرگ شده و بربالیده بودند و از ایران تصویری ناروشن و نادقیق داشتند. آن زمان همه ما شور و شوق بسیار برای تغییر آن چیزهایی که ناعادلانه و غیر انسانی می پنداشتیم، داشتیم. مهسا به نسلی از ایرانیان تعلق داشت که والدینشان تحصیل کرده غرب بودند، بعد از اتمام تحصیلاتشان به شوق خدمت به وطن و مردمش به ایران برگشته بودند اما حوادث ناخوشایند سال های دهه ۶۰، آن ها را مجبور به بازگشت به غرب کرده بود. بعد از انتخابات ۱۳۷۶ و به قدرت رسیدن اصلاح طلبان دوباره این امید در دل گروه هایی از ایرانیان نزج یافته بود که می توانند در سرنوشت کشورشان مداخله کنند و شاید مرزهای میان خودی و غیر خودی ترک بیشتری برداشته باشد. مهسا از جمله جوانانی بود که می خواست در این تغییر وضعیت نقشی بازی کند. او که دانش آموخته علوم سیاسی بود. پس از گذراندن آخرین امتحانش بلیتی به مقصد ایران خرید و راهی تهران شد. او به گروهی از دیاسپورای ایرانی تعلق داشت که سرمایه فرهنگی و مهارت های خود را در خدمت کمک به سازمانیابی گروه هایی از زنان کشورش گذاشت که در آن دوره تلاش داشتند با استفاده از برخی گشایش ها که در عرصه سیاسی و فرهنگی کشور صورت گرفته بود، نهادهای خود را برسازند و گفتمان برابری زن و مرد را در پهنه ایران گسترش دهند. تصویر زیبای مهسا در جلسات مختلف جلوی چشمانم می آید. او دغدغه هایی داشت که سعی می کرد با دوستانش آن ها را در میان بگذارد و برای عمومی کردن آن ها بکوشد. او که در آمریکا بربالیده بود و تجربه های زیسته اش بر ستم چند گانه بر زنان مهاجر و اقلیت های رنگی آمریکا گواهی می داد، بسیار به تمرکز گروه های زنان بر مسئله خشونت علیه زنان، افشای آن و جستجوی راهکارهایی برای کمک به زنان خشونت دیده تاکید داشت. او با همکاری مادرش سیمین مرعشی و خواهرش پروشات شکرلو با برگزاری کارگاه هایی تلاش کرد اهمیت تمرکز بر این مسئله را به دوستانش در مرکز فرهنگی زنان بقبولاند و از آن پس آگاهی بخشی در مورد خشونت علیه زنان یکی از محورهای مبارزاتی این مرکز قرار گرفت.

هر وقت به مهسا فکر می کنم، او را زنی می بینم که نه تنها به مسائل اجتماعی اطرافش عمیقا توجه دارد و فکر می کند، بلکه در زندگی شخصیش نیز کاری را همین طوری و چنان که جو غالب از آدم ها طلب می کند، انجام نمی دهد. مهسا برای من زنی است که سعی می کرد زندگیش به باورها و ارزش هایی که پذیرفته بود، نزدیک باشد. امری که هیچ گاه آسان نبود. دوستی با او چنان بود که هر گاه در پیش او بودی، جنبه های والای فکر و عملت رخ می نمود و به راستی چه چیز در یک دوستی می تواند والاتر از این باشد که هر وقت با او هستی جنبه های متعالی وجودت رخ نشان دهد. دوستی مهسا برای من هنگامی ارزشمند تر شد که هر دو می خواستیم بچه دار شویم. برنا چند ماهی از دامون بزرگتر است و مهسا برای من منبع ارزشمندی از دانش برای مادربودنی بود که در جستجویش بودم. او با این که پدرش پزشک متخصص زنان و زایمان بود، در خانه و با کمک یک ماما زایمان کرد و یادم می آید با چه شوری از تجربه حاملگی و زایمانش سخن می گفت. او مخالف جریان مسلطی بود که زنان را مقهور سیستم تجاری شده پزشکی می کرد و چون برخی از روشنفکران تنها به نقد زبانی این سیستم نمی پرداخت بلکه عملا راه دگرگونه ای برای زایمانش انتخاب کرد. او مادری عالی است و می دانم برنای کوچک در همین زمان اندک که با مهسا بوده است، بسیار از او دارد. ۲ سالی که مهسا درگیر سرطان است به گفته خانواده و دوستانش صبورانه و شجاعانه با بیماری مبارزه کرده است. آخرین نامه هایی که از مهسا دارم مربوط به پروژه مشترکی است که با مهسا، سهراب و چند تن دیگر از دوستان انجام دادیم. آن روزها مهسا عمل پیوند استخوان کرده بود و منتظر نتیجه بود. ایده از مهسا بود. این که روز والنتاین که روز عشق است سعی کنیم تصویر دیگری به جای عشق تجاری شده و بازاری را با مردم در میان بگذاریم. از عشق در رابطه برابر بگوییم. خیابان هایی را که جایگاه خشونت بر ما شده است، با رقص و پایکوبی و تقسیم تجربیات شاد و صلح خواهانه امان با دیگران، برای لحظاتی از آن خود کنیم. چند روزی برخی از ما درگیر این تجربه شدیم. بادکنک هایی با شعار عشق و برابری تهیه کردیم و سعی کردیم در نقاط مختلف شهر تهران، آن را به مردم هدیه دهیم. با آن ها گفتگو کنیم. برای مدت ها بعد از تجربه کمپین، برای من تجربه لذت بخشی بود که بیرون از جلسات با دوستان همفکر، بدون ترس و واهمه به کنار مردم می رفتیم و با مردم کوچه از عشق و برابری سخن می گفتم. تجربه ای که این بار با کودکانمان در آن شریک بودیم. شادی من در آن روزها هنگامی بود که برای مهسا، سیمین، سهراب و گلبرگ از تجربه هایمان در دیدار با مردم می گفتم و عکس ها را با آن ها تقسیم می کردم.

در وسط آن پروژه جواب اسکن مهسا خوب بود. از سلول های سرطانی خبری نبود. مهسا شاکر بود و ما دوستدارانش سر از پا نمی شناختیم. دریغ که این شادی بسیار کوتاه بود. اوایل فروردین بود. ما سفر بودیم که در فیس بوک مهسا خواندم که دوباره سلول های سرطانی سربرآورده اند. مهسا نوشته بود که مبارزه ادامه دارد. او ۵ ماه است که درگیر مبارزه ای فرساینده تر از دور اول شده است. این چند ماه تصویر مهسا همیشه با من بوده است. به مهسا فکر می کنم که از جمله آدم هایی بوده است که یادشان همیشه دلم را روشن می کرده است. به مهسا فکر می کنم که هر گاه دلم از آرمان گریزی و خودخواهی برخی از اطرافیانم می گرفت و این پرسش را از خود می کردم که به راستی چرا در خاطرات درس خواندگان دیروز همیشه از انگیزه خدمت به وطن می خوانیم و امروزیان ما بیشتر طلبکارند، حضور او مثال نقضی بود که امیدوارم می کرد، هنوز کسانی هستند که دلیل بودنشان را در این جا می جویند. به مهسا فکر می کنم که چگونه هم ایرانی بود و هم جهان وطن. چگونه مسائل ایران و زنان ایرانی را جدا از مسائل زنان خاورمیانه نمی دانست. چگونه هر جا ظلم و بی عدالتی می دید، می خواست در کنار ظلم دیدگان باشد و آن قدر اعتماد به نفس داشت که به آن چه درست می دانست عمل کند گرچه ممکن بود اطرافیان و دوستانش جور دیگری مسائل را روایت کنند. به مهسا می اندیشم و آرزوی معجزه ای دارم که مهسا را سالم به ما برگرداند. رویای این روزهای من جهانی خالی از بی عدالتی نیست. رویای من جهانی عاری از جنگ نیست. رویای امروزم حضور شاد و سلامت مهسایی است که وجودش جهان اطرافش را دلپذیر می کند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)