به تو می نویسم، به تو که گوشی برای شنیدن داری و شانه ای برای گریستن
به تو که دست یاری ام را می فشاری و قلبت برای رنج دیگران به درد می اید
برای لحظاتی دلت را به من بسپار. تو را به کودکی ام خواهم برد.

bahaaa

بیا دری را بکوبیم که باغبانی مهربان ان را می گشاید. اینجا گلستان جاوید شیراز است. گورستان بهاییان شیراز، با درختان سر به فلک کشیده ی سرو و کاج، گلکاری های زیبا و منظم، قبوری گاه ساده، گاه با نقش و طرحهای عجیب و غریب، سالنی بزرگ برای برگزاری مراسم نماز و تشییع و صدای زیبای پرندگان. اینجا بر بالای قبور می ایستادیم، خاطرات زمان حیاتشان را مرور می کردیم، گاهی اشکی می ریختیم و با دعا و مناجاتی لطف خدا را در حقشان می طلبیدیم. مادرم به من می گفت مواظب باش پا بر سر سنگهای قبور نگذاری چون بی احترامی است.
جوان شدم. انقلاب اسلامی پیروز شد و امید عدل در دل مردم جان گرفت. روزی شنیدیم که گلستان را گرفته اند. اجازه ی به خاک سپردن مرده ها را نمی دهند. می شنیدیم که سنگهایشان را شکسته اند، قبرها را کنده اند، درختان را خشکانده اند و سالن را به اتش کشیده اند. یک روز از روی ماجراجویی جوانی، از دیوار فرو ریخته ان به داخل رفتیم. همه چیز نابود شده بود. ان همه ارامش و زیبایی به خرابه ای سوخته و درختانی شکسته و خشک تبدیل شده بود. بر سنگ قبر شکسته مادر بزرگم که به زحمت پیدایش کردیم اب و گلابی ریختیم، دعایی خواندیم و برگشتیم و باورم نبود که با این فضا چه پیوند عمیقی خواهم یافت.
جوانی ام با مصائب و بلایای بی حد و شمار طی می شدند. نوزده ساله بودم که گردباد بلا، خانه امن و پر مهر ما را نابود کرد. پدرم که همیشه برایم مظهر صبر و شکیبایی و قدرت و اقتدار بود، مادرم که مظهر عطوفت و لطف و گرما بود و خواهرم، رویای شاد و پر نشاط و دوست داشتنی به عدالتی که هر گز نیامد به زندان افکنده شدند. با هشتاد مرد و زن و جوان بهایی دیگر که ماهها عمر پر ارزش خود را در بین دیوارهای ظلم زندان عادل اباد شیراز می گذراندند و من ناباورانه سکوت و بی تفاوتی مردم را نظاره می کردم.
هفت ماه بعد در خرداد 1362، خبر شهادت شانزده شیر مرد و شیر زن بهایی، عالم را به لرزه در اورد و خانواده ی عزیز و شجاع من جزء انان بودند. هرگز نتوانستم عمق درد و غم و البته احساس افتخاری که در وجودم موج می زد را بیان کنم. اجساد پاک و مطهرشان را برای خاکسپاری به من ندادند. با هزار التماس و به خاطر ترحم دل ماموری که هنوز از انسانیت اثری در وجودش مانده بود توانستم برای اخرین بار به صورتهای سرد و رنج کشیده شان، به جای طناب دار، بوسه زنم.
اجساد پدر و پنج مرد بهایی دیگر، مخفیانه به بیمارستان سعدی شیراز برای تشریح سپرده شد و اجساد شیرزنان بهایی را با یک امبولانس به همین گلستان جاوید اورده و به مامورینی که از ساعتها قبل منتظر بودند تحویل دادند. طولی نکشید که این اجساد را در قبور اماده ریخته و با لودر بارها و بارها از روی انها رد شدند تا اثری از ان ظلم بر جا نماند.
چهار ماه بعد از شهادت عزیزانم، با ترس و نگرانی از گوشه خراب دیوار گلستان جاوید به داخل امدم و بر بالای قبوری که حالا کمی فروکش کرده بود ایستادم. نمی دانستم عزیزانم کجایند؟ کدام قبر متعلق به کیست؟ هر چند همه برای من یکسان بودند. انها شهریاران بی تاج و تخت کشور عشقند.
بعد از ان، بارها و بارها، در هر سفری به شیراز به دیدار گلستانی می شتافتم که حالا با وجود من و همه بهاییان دنیا پیوندی ناگسستنی یافته بود. از شکاف بین در و دیوار ان با هزار زحمت به داخل نگاه می کردم، بر در مشت می کوبیدم، زخمه بر روح می زدم، بغض در گلو می فشردم و ارزو داشتم روزی با خروارها گل این گوشه بهشت را گلباران کنم.
چندی پیش شنیدم که دوباره کمر بر تخریب ان بسته اند. اخرین امید پیوند جسمانی من و خانواده ام. با همان لودرهایی که جنایت را مخفی کرده بودند، به گود برداری و نابودی قبور مشغولند.به ادامه ظلمی که سالهاست جریان دارد
با شما هستم.با همه شما که انسانیت و عشق به عدالت در وجودتان باقی است.
به من بگویید خانواده من به کدامین گناه کشته شدند؟
به کدامین قانون مستحق چنین رفتاری بودند؟
من که اموخته بودم پا گذاشتن بر سنگ قبر، بی احترامی است، ویران کردن قبرستان را به کدام اندیشه و دیانت منتسب کنم؟
به من بگویید این بغض عمیق را به کجا برم؟ این رنج بی پایان را به کدام نسیم بسپارم؟ از این همه بی عدالتی به کدام قاضی عادلی پناه برم؟

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)