A0542175

پیرلوئیجی کولینا یک قدمی ام ایستاده بود. هر دو عرق می ریختیم. عده ای دیگر توی راه رو ها در رفت و آمد بودند. از بالای بالکن می شد دید که اوضاع پایین هم دست کمی از بالا ندارد. هم گرم هم بی نظم و ترتیب. هیچ کس حتی من و لوئی متوجه گفته های سخنران نبودیم.

وسائل بی مصرف و زباله های خشک اطراف سالن و راهرو ریخته شده بود. یک تکه کارتن با دست کندم و خودم را باد زدم. انقدر گرد و خاک روی کارتن نشسته بود که سرفه ام گرفت.

در طول این مدت دو سه بار با کولینا چشم تو چشم شدیم. اما هیچ حرفی بینمان رد و بدل نمی شد. دلم می خاست سر حرف یا سر یه چیزی دیگر را باز کنم. اما من ایتالیایی اصلا بلد نبودم. انقدر تمرکز و تسلط به انگلیسی هم نداشتم که بدون آبرو ریزی حرف بزنم. پس بهترین کار این بود که با همان کارتن خاکی در آن هوای گرم و دم کرده پی یر را باد بزنم.

چه غرور عزت مندانه ای داشت. بدون اینکه با اون چشمهای نافذش منو نگاه کنه بهم فهموند که از این کار من خوشش نیومد. چه فرهنگ برتری داشت.

دوست داشتم رد چشم هاشو بگیرم و ببینم به چه چیزی نگاه می کند. در مسیر چشم های کولینا بودن آنقدر به انسان حس خاص بودن می داد که در یک فراموشی عمیق غرق می شوی.

اگر همه ی حاصل حضور من در این محفل عجیب، قرار گرفتن در مسیر چشمان کولینا باشد تا آخر عمر خدای خودم را شاکر می شم.

می دانی چشمان زیبا و مخوف کولینا به چه چیز هایی افتاده؟ چه کسانی را دیده؟ چه صحنه هایی چه صحنه هایی… حتما برای همه ی آن کسان مهم بوده که در مسیر چشمان کولینا باشند یا نباشند.

آنقدر نگاهش مهم است که حتی گاهی از صمیم دل آرزو می کنی نگاهش به تو برخورد نکند.

ناگهان بی آنکه از بلندگو چیزی اعلام شود همگی فهمیدیم که باید از بالکن و راهرو ها عبور کنیم و پایین جمع شویم.

گوینده از کولینا خواست برای دفاع از عملکردِ نمی دانم چه کسانی، پشت تریبون حاضر شود.

یاد جمله ای افتادم که وقتی لویی را باد می زدم مدام زیر لب تکرار می کرد: “بهترین دفاع حمله است.”

حالا کم کم داشتم ارتباط بعضی چیزها را می فهمیدم.

دقیقا درست حدس زده بودم. کولینا به هیچ وجه از عملکرد آنها (نمی دانم چه کسانی) دفاع نکرد بلکه فقط حمله کرد. آنقدر حمله کرد که آخر سر، هیئت ژوری دست همه ی آن کسان را بلند کردند و به نشانه ی مرسوم، به جمعیت نشان شان دادند که یعنی همه ی آنها را مستقیم از آنجا به زندان خواهند برد!

آیا کولینا در حمله به آنها زیاده روی کرده بود؟

چیزی که من می دانم اینست که کولینا اهل زندان انداختن کسی نیست. پس حتما همه ی آن مراسم تشریفاتی بوده.

اتفاق عجیب تر این بود که من و کولینا با آن گروه همراه شدیم و تا توی زندان رفتیم.

من و کولینا را به سالن ملاقات بردند تا بلافاصله با آنها مصاحبه کنیم یا ملاقات، یادم نیست.

اما باز هم نا هماهنگی باز هم بی نظمی.

سالن خالیِ خالی بود.

در تمام مدت تشنه ی یک نگاه پی یر لوئیجی بودم… حتی در آن لحظه ی بزرگ هم چشمانش را روی من نینداخت کف سالن ملاقات را نگاه می کرد و زیر لب می گفت:

“اونها آنها را کشته اند.”

اما من می دانستم اگر قتلی هم صورت گرفته عمدی نبوده. مگر می شود آن همه آدم را عمدا و یکجا کشت؟

شاید ماشین زندانیان در راه تصادف کرده و همگی مرده اند.

شاید زندانیان در اتاقی بوده اند که آتش گرفته و همه سوخته اند یا خفه شده اند.

آیا آن زندانیان قبلا نگاهشان به نگاه کولینا برخورد کرده بوده؟

خدایا تکلیف من در این سرزمین غربت چه می شود؟

احساس کردم صدای آشنایی می شنوم… صدایی که از رادیوی جیبی کولینا پخش می شد، صدا آشنا بود آن صدا به زبان فارسی داشت حس غربت مرا کم می کرد.

همین طور که آرامش بیشتری پیدا می کردم صدا جلو تر می رفت اولش داشت از اثر شلاق بر کف پایش می گفت بعد صدا کمی تیز تر شد و از عراق بد گویی می کرد، بعد از آن صدا کمی آرام تر شده بود و می گفت تمدن ها باید با هم گفتگو کنند و من با خودم می اندیشیدم که کولینا در قبال این همه قضایا چه خواهد کرد؟ صدا داشت ادامه پیدا می کرد و از محو اسرائیل می گفت همینطور ادامه داشت تا اینکه موج رادیوی کولینا چیزی جز پارازیت پخش نکرد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)