یکى از این صحنهها جایى است که قیصر براى جداکردن نامزدش از خودش به خانهى او رفته و حرفهاش را هم با او در این باره زده، اما وقتى نامزدش به حیاط مىرود تا ظاهراً براى راهانداختن سماور آتشگردان را بگرداند، او از پشت شیشه به تماشاى او مىایستد و با حسرت تمام قد او و آتشگردانىاش را تماشا مىکند. یعنى فیلم بدون هیچ کلامى نه فقط حسرت آشکار او را نشان مىدهد، که آتشبارانى هم راه مىاندازد گرداگردِ نامزد، تا زیبایى این خداحافظى و تصویرى که قرار است در یاد قیصر بماند، چند برابر شود. فیلم فقط با تصویر و به زیبایى به ما مىگوید که قیصر دارد مىبیند که زیبایىهاى زندهگى را در ازاى چه دارد از دست مىدهد. یعنى قرار نیست ما خیال کنیم او لات آسمانجُلى است که چیزى براى از دستدادن ندارد، یا زندهگى و زیبایىهاش را نمىفهمد. این تصویر درک قیصر را از زیبایىهاى زندهگى به خوبى نشان مىدهد، و همین طور دورى او را از آن، با گذاشتناش پشت شیشه و فاصله انداختن میان او و نامزدش در همین صحنه.
صحنهى زیباى دیگر به نظرم جایى است در اواخرِ فیلم. جایى که قیصر از نامزد و مادرِ درگذشته و نزدیکانش به طور کلى، خداحافظى کرده و مىرود تا از رقاصهیى در گوشهیى از شهر اطلاعاتى دربارهى مخفىگاه نفرِ سوم بگیرد. این صحنه در شب است و او دارد از خیابانهاى امروزىتر تهران مىگذرد، با مغازههاى روشن و پر از جنسهاى زنانه و مردانه، و بعد از میان خیابانِ شلوغِ پُر ماشین و پر از نور. این صحنه ابتدا به نظر مىرسد قرار است فقط عبور قیصر را از شهر نشان بدهد و شاید حتا به نظر طولانى برسد، بهخصوص که قیصر یکى دوبار جلوِ ویترینها مىایستد و آنها را تماشا مىکند. هیچ کلامى هم گفته نمىشود. اما به نظرم بعد از آن خداحافظىها، این صحنه که به گونهیى دارد زیبایىهاش شهر و زندهگى را نشان مىدهد، علاوه بر آن نکتهى ابتدایى دربارهى عبورِ قیصر از گوشهیى از شهر به گوشهى دیگرش، دارد خداحافظى او از شهر و زیبایىهاش را هم نشان مىدهد. قیصر حالا دارد با همهى زندهگى، که دیگر این جا زیبایىهاى شهر جلوهى آن است، خداحافظى مىکند. این خداحافظى به شکلهاى مختلف معمولاً در فیلمهاى حماسى هست، و معمولاً هم به خداحافظى با خانواده و معشوق و مانند اینها ختم مىشود، اما به نظرم این صحنهى خداحافظى قیصر چیزى به آن خداحافظىهاى قبلى اضافه مىکند. و جالب این که این کار بدون هیچ حرف و شعار و تأکیدى انجام مىشود.
من نمىدانم چنین صحنههایى را کیمیایى کاملاً خودآگاه ساخته یا غریزه و شناختش از شخصیتاش آنها را در ذهناش شکل داده، اما همان طور که گفتم، چنین صحنههایى فقط وقتى اتفاق مىافتد که مؤلف شناخت تمام و کمال از شخصیت و داستانش و نیز ابزارِ کارش داشته باشد. به جز اشاره به این صحنهها مىشود براى این شناخت شخصیتپردازى بسیار خوب تمام آدمها را مثال زد، از خاندایى و مادر گرفته، تا آدمهاى توى قهوهخانه و رقاصهى فیلم و بقیهى آدمها، که همهشان در حضورى اندک چنان در ذهن مىمانند که ممکن است بهاندازهى شخصیتهاى اصلى حتا ما را درگیرِ خود کنند. از گفتوگو و زبان شخصیتها هم که زیاد گفتهاند. اما شاید از اینها حتا مهمتر مکانها است، که نه فقط خیلى خوب مستندنگارى شدهاند (آنقدر که لازم نیست مثلاً براى نمایش حمام عمومى یا قهوهخانه، یا کوچههاى قدیمى با مغازههاشان و زنهاى توى درگاهى ایستادهشان، کسى مستندشان را دیگر بسازد)، بلکه جاىگاه شخصیتها را به خوبى به تماشا مىگذارند، و همین طور بسترِ اجتماعىیى را که آنها در آن رفتار مىکنند.
کیمیایى چنان شناختِ خوبى از مکانها در این فیلم نشان مىدهد که به نظرم حتا در فیلم بسیار خوب «گوزنها» هم شاید مانند نداشته باشد. دستکم این طور همهجانبه و در معرفى تمام مکانهاى مهم پایین شهر، در کارِ دیگرى مانند نداشته. و به نظرم رازِ مهمِ موفقیت کیمیایى در این فیلم و گوزنها هم همین است: نشاندادن آدمها در بستر مکانىشان. آدمهاى او هیچ وقت از بسترِ مکانىشان جدا نشان داده نمىشوند و تمام سعى فیلم انگار تذکر همین نکته است، که اینها در این بستر رشد کردهاند و این مکانها آنها را ساختهاند. در فیلم نه فقط بیشتر نماها باز است و مکانها بخش مهمى از تصویر را پُر کردهاند، که حتا در اغلب صحنههایى هم که تصویر درشتِ چهرهى شخصیتها نشان داده مىشود، بهخصوص در فضاهاى بیرونى، باز هم نما طورى است که پسزمینهى مکانى شخصیت هم دیده شود.
بحث مکان در فیلم قیصر به گمانم مىتواند بسیار دامنهدارتر از این باشد که گفتم، اما من مىخواهم از آن به یک نکتهى دیگر برسم و شاید به جواب یک سؤال، و آن این که چرا چنان فیلمسازى کارش در قبل از انقلاب به فیلمهاى «غزل» (که فقط تصویرى باسمهیى از داستان بورخس بود) و «سفرِ سنگ» (که فقط شعارهاى سیاسى را مىشد در پشت آن دید و نه دیگر هیچ چیز را) و فیلمهاى سالهاى اخیرش کشید؟
حتماً هر کس براى این سؤال جوابى دارد و از جمله این که شاید اصلاً به جاى بدى هم کشیده نشده و فیلمهاش همان هستند و مانند اینها. اما گمان من جواب همان توجه به مکان است و رابطهى شخصیتها با مکان و بسترِ اجتماعىشان. همان چیزى که در فیلمِ «رضا موتورى» هم به نوعى بر آن تأکید مىشود: وقتى آدمى از جاىگاه مکانى و اجتماعى خودش دور مىشود، ناگزیر نابود خواهد شد. در معدود فیلمهایى که بعد از انقلاب از کیمیایى دیدهام، به نظرم این نکته بارز بوده که شخصیتها جاىگاه مکانىشان را عوض مىکنند و به جایى مىروند که ظاهراً به آن تعلق ندارند، چه براى ساعاتى مقیم «مرسدسبنز» شدن باشد، چه رفتن آدمى اهل رفاقت به سازمان امنیت (در «ضیافت») که جاى رفیقبازى نیست، و چه رفتن یک اهل چاقو (فرامرز قریبیان) به آلمان (نام فیلمش یادم نیست).
به نظرم کیمیایى هم آدمهاش را به جاىگاههایى برد که ارزشهاى اجتماعىشان را نمىشناخت و همیشه باهاشان مشکل داشت (همان طور که شخصیتهاش داشتند)، و خودش مانند شخصیتهاش نتوانست ارزشهاى این جاىگاههاى جدید را بفهمد و از آنها حرف بزند، یا حتا به درستى به چالش بکشدشان. او فقط این جاىگاه و آدمهاش را با شعار انکار کرد، و چه بسا در این جاىگاهها از همان ارزشهاى قدیمى حرف زد که در این جاىگاهها (زمانى و اجتماعى) دیگر معنا نداشتند. شاید چه بسا براى خودش هم دیگر آن ارزشها بىمعنا شده بودند، چون حتا شخصیتهاش هم باورپذیر نبودند، که اگر بودند دستکم تناقضى منطقى و زیباشناسانه با روزگار خودشان پیدا مىکردند.
این شاید تراژدى همهى مؤلفینى است که در کارهاى نخستشان معروف مىشوند (که البته طبعاً معروفیت کیمیایى فقط به یکى دو کار اولش نبوده، اما به هر حال به اولین کارهاش بوده)؛ آثار اولیهى مؤلفینى که از جاىگاهِ اجتماعى و شخصى خودشان حرف مىزنند و ابزارشان را هم خوب مىشناسند و بنابراین آن آثار چنان قوتى پیدا مىکند که مؤلفینشان را خوب معروف مىکنند، اما بعد و وقتى آن مؤلف سعى مىکند در حوزههاى دیگر و غیر از جاىگاهِ اجتماعىِ خودش و آن چه مىشناسد، حرف بزند، دیگر آن موفقیت را نمىتواند تکرار کند، چون دیگر چنان شناختى از آن موقعیت ندارد. تکرار کارهاى قبلى هم که ممکن نیست، یا حتا او را تبدیل به کاریکاتورى از خودش مىکند.
چگونه راهى پیش پاى چنین مولفینى هست؟ یا راه بسیار دشوار شناخت دیگر لایههاى اجتماعى و یا کموبیش همان حرفها را زدن، اما دستکم در ژانرها و با موضوعهاى متنوعتر. این البته گمان من است
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com
هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.