زبان؛ چشمه ای برای توصیفِ حقایق
«گولو مان»
فارسی: خسرو ثابت قدم

«گولو مان» (Golo Mann)، پسرِ «توماس مان»، ادیبِ مشهورِ آلمانی بود. به دو زبانِ بیگانه انگلیسی و فرانسوی مسلط بود و سه زبانه تحصیل، و بعدها تدریس کرد. سالهای درازِ تبعید و مهاجرت در زمانِ جنگِ جهانی دوم را در فرانسه و آمریکا بسر بُرد و سپس در این کشورها، و بعد هم در آلمان، به استادی دانشگاه پرداخت (پروفسورِ علومِ سیاسی). در سالِ ۱۹۹۴ میلادی در شهرِ «Leverkusen» آلمان، و در اثر ابتلا به سرطان، چشم از جهان فرو بست. از او آثارِ با ارزشی از جمله «تاریخ آلمان در قرن ۱۹ و ۲۰» به جای مانده است.
متنِ کوتاه زیر را به منظورِ درج در کتابی بنامِ «بیش از لغات» (Mehr als Worte)، که مجموعه ایست از مقالاتِ صاحبنظران راجع به زبانِ آلمانی، نگاشته است. از آنجائی که مقاله او حاوی نکاتِ بسیار مهم و جالبی ست، حیف دانستم که خواننده فارسی زبان از آن بی بهره بماند.
خ. ث. ۱۹۹۷

* * * * * * ******* * * * * * *
زبان؛ چشمه ای برای توصیفِ حقایق

قطعه زیبای زیر از «فریدریش روکِرت» (Friedrich Rückert) بجای مانده است:

«با هر زبانِ جدیدی که می آموزی،
در خود آزاد می کنی روحی را،
که تا آن لحظه در تو حبس بوده است».

زبانِ بیگانه ای دانستن بسیار خوب است. این امر زبانِ مادری را تضعیف نمی کند، بلکه به آن تعالی می بخشد. چنین است که من معتقدم که در طی سالهای دراز مهاجرت در فرانسه و آمریکا، آموخته ام که چگونه بهتر به آلمانی بنویسم. با این وجود، میانِ زبانِ بیگانه و زبانِ مادری تفاوتی عمیق وجود دارد. زبانِ مادری، بخشِ مهمی از شخصیتِ ما را تشکیل می دهد. بدونِ آن، آنچه که هستیم نخواهیم بود.
با دوستان زبانِ بیگانه ای را صحبت کردن، بخصوص زبانی را که برای هر دو طرفِ صحبت بیگانه است – مثلاً با یک ایتالیائی، انگلیسی صحبت کردن – هرگز کاملاً رضایت بخش نخواهد بود. چنان می مانَد که گوئی پرده ای نامرعی دو گوینده را از هم جدا می سازد.
برای اهمیتِ منحصر به فردِ زبانِ مادری، مایلم که از تجاربِ شخصی ام مثالی بیاورم. من از نثرِ خوبِ انگلیسی و فرانسه لذتی بی نهایت می بَرم. اما در موردِ شعر قضیه فرق می کند: علیرغمِ علاقه شدیدم به شعر، نمی توانم شعری به این دو زبان را به خاطر بسپارم و بیادم نمی ماند. برعکس، تعدادِ بسیار زیادی از اشعارِ آلمانی را از حفظ دارم. با آنها به رختخواب می روم و بعد هم با آنها به خواب می روم.
این تفاوت از کجا ناشی می شود؟ شعر، در مقایسه با نثر، شخصی تر است. تقریباً مثلِ یک عبادت است. در چنین موردی زبانِ مادری قدرتِ غیر قابلِ مقایسه خویش را به معرضِ تماشا می گذارد.

زبانِ آلمانیِ ما نیز به زیبائیِ زبانهای دیگر دنیاست. نه غنی تر است و نه کم مایه تر. اما از آنجائی که این زبان، زبانِ ماست، سرچشمه قدرتی ست که به ما امکانِ بیانِ خود، توصیفِ حقایق، ترسیمِ رویدادها، فُرم دادن به افکارمان و درکِ متقابل را می دهد، آنرا دوست می داریم. این موضوع با ناسیونالیسم هیچ ارتباطی ندارد. حتی برعکس: ناسیونالیست های آلمانی به زبانِ آلمانیِ نفرت آوری می نوشتند و صحبت می کردند. «بیسمارک» البته از این قاعده مُستثناست. آلمانی او دلنشین است. ولی خُب او یک متعصبِ ملی گرا نبود و با زبانهای بیگانه بخوبی آشنائی داشت. بسانِ «گوته»، «هاینه»، «شوپنهآور»، «نیچه»، و دیگر بزرگانِ ادبِ ما.
همچنین میانِ زبانِ رسمی، یعنی زبانِ مکتوب، و لهجه نیز تفاوتِ مشهودی وجود دارد. لهجه ریشه ای طبیعی تر دارد و بطورِ عمیقتری متعلق به شخصیتِ آدمی ست. در موردِ خودم همیشه تأسف خورده ام که چرا لهجه ندارم! چیزی که ناشی از رشد من در یک خانواده ادبی ست. بویژه که این خانواده ریشه در شمالِ آلمان دارد و تنها بر حسبِ اتفاق گذارش به «بایرن»(۱) افتاده بود.
سوئیس که من از قدیم می شناخته و دوست می داشته ام، حالتِ ویژه ای دارد. در آنجا لهجه خود تقریباً یک زبان است؛ که حتی از سوی افرادِ شرقی نیز بکار گرفته می شود. در کنار آن، یا ورای آن، چیزی وجود دارد که سوئیسی ها آنرا «بر طبقِ خط» می نامند. علی رغمِ این، و چه بسا که بخاطر این، سوئیسی ها آلمانیِ بسیار عالی ئی را در نوشته هایشان ارائه می دهند و روزنامه هایشان به اعتقادِ من آلمانی بهتری از روزنامه های ما را.

شغلِ من نویسندگی ست. از واجباتِ این شغل یکی آنست که آدم زحمتِ سر و کار داشتن با زبان را تقبل نماید و با تواضع، مدام مراقبِ آن باشد که مبادا زبان رو به زوال بگذارد. این مهم در فرانسه بطورِ رسمی و با برنامه اجرا می شود. در آنجا آکادمیِ مشهور نویسندگان در پاریس با اداراتِ دولتی همکاری نموده تا زبانِ فرانسوی خالص مانده و بخصوص از نفوذِ کلماتِ بیگانه جلوگیری شود و صرفاً تغییراتِ اجتناب ناپذیر را مجاز بدارند. در آلمان چنین چیزی وجود ندارد. ما آلمانی ها همیشه کلماتِ خارجی را را براحتی پذیرفته ایم. در قدیم از لاتین، بعدها از فرانسه، و اخیراً از آمریکائی(۲). در میانِ این دوره ها، دوره های کوتاهی هم داشته ایم که کلماتِ خارجی با کلماتِ مصنوعی و «من درآوردی» تعویض شده اند. برای نمونه خیسَک (Tunke) بجای سُس (Soße)؛ یا آب ترُشَک (Saurer Beiguss) بجای مایونز (Mayonnaise). این کار طبیعتاً احمقانه بود و راه حلِ قضیه نبود.

زبان چیزِ زنده ایست؛ نباید آنرا به موزه سپُرد. چیزهای جدید به کلماتِ جدید نیازمندند؛ اگر که کلمه قدیمی ئی موجود نباشد که به آن بتوان معنای جدید بخشید. در این امر حرفی نیست. همچنین در موردِ کلماتِ بی آزارِ جدیدی که مُد شده اند و حالتی را بیان می کنند. کلماتی که از آمریکائی گرفته شده اند نظیرِ (Okay) یا (Clever).
اما در یک بررسی جدی کتبی، من هیچ تمایلی به کار گیریِ این کلمات ندارم. بطور کلی معتقدم که اساساً برای روحِ آدمی خوب نیست که بدونِ تمایل، کلماتی را از زبانِ دیگری بکار بَرَد، در حالیکه که با اندکی جستجو، کلمه مناسب را در زبانِ خودش می تواند بیابد. به عقیده من امروزه در آلمان، در این مورد بیش از حدِ لزوم زیاده روی می شود.

بهترین دوای این درد مطالعه آثارِ نویسندگان و شاعرانِ بزرگِ قدیم است. آثارِ قرونِ نوزده و هجده و حتی هفده. امیدوارم که این مهم، بیش از آنچه که در بیست ساله اخیر صورت یافته، در مدارس اجرا شود. چرا که آلمانیِ این اساتیدِ بزرگ غنی تر و زنده تر بود تا آلمانیِ امروز ما. یک زبان نه فقط از طریقِ پذیرش یا ساختنِ کلماتِ جدید، بلکه از طریقِ زنده کردنِ کلماتِ قدیمی نیز، خود را نو و تازه نفس می کند؛ بازسازی می کند. من در مقامِ یک نویسنده، همیشه سعی کرده ام که اینکار را انجام دهم. حتی گاهی کلِ یک جمله را از آثارِ و اشعارِ قدیم در نثرم به عاریت گرفته ام. و هیچ کس هم متوجه این امر نشده است.

نکته دیگر آنکه زبانِ نوشتاریِ ما باید تا حدِ امکان واضح و ساده باشد. نه کلمه ای بیشتر و نه کلمه ای کمتر. و نه آن لغاتِ غلنبه سلنبه عالمانه جدید که امروزه با آنها سؤاستفاده عصبی کننده ای در جریان است. این کلماتِ ثقیل اغلب نهانگر این امرند که نویسنده چیزِ جدی ئی برای گفتن ندارد. رومیِ باستان «کاتو» (Cato) به نویسندگان نصیحت می کند:
(Rem tene; verba Sequentur) = «روی موضوع تمرکز کنید؛ بعد لغات خودشان می آیند».
من همواره سعی کرده ام که این نصیحت را جامه عمل بپوشانم. آیا در این مهم موفق بوده ام یا نه، چیزی ست که دیگران باید قضاوت کنند.

توضیحات:
۱- استانِ «بایرن»، استانی ست در جنوب آلمان که شاید شدیدترین لهجه را در آلمان داشته باشد. مردمِ شمالِ آلمان لهجه چندان غلیظی ندارند (البته بجز زمانی که به گویشِ خودشان (Platt) حرف می زنند که تقریباً زبانی ست برای خودش).

۲- امروزه در مطالعاتِ دقیق، بینِ انگلیسیِ آمریکا و انگلستان تمایز قائل می شوند و اولی را کلاً «آمریکائی» می نامند.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)

این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر می‌کنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و می‌خواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com