بهاره، الان که دارم این سطور را می نویسم، ششمین روزی است که تو و 9 زن دیگر در بند قرنطینه زندان اوین در اعتصاب غذا هستید. اعتصابی که در اعتراض به بازرسی بدنی خشن و توام با هتک حرمت، از روز سه شنبه پیش آغاز شده است.
گاهی از یک آدم، یک جمله، یک حرکت دست، یک نگاه یا … توی ذهن، حک می شود و هربار که نام آن آدم را می شنوی، آن جمله، آن حرکت دست، آن نگاه تداعی می شود. از تو اما بهاره، یک عکس در خاطره ام حک شده. عکسی مربوط به صبح زود روز 18 تیر 1386 همان روزی که شما، هفت نفر اعضای شورای مرکزی تحکیم رفتید و با چند پلاکارد توی دستتان، به نشانه اعتراض، جلوی در دانشگاه پلی تکنیک نشستید. عکس، نصف صورت تو، تنها دختر آن جمع را نشان می دهد، در حالی که پلاکارد دستت هم قابل خواندن نیست و به جای دوربین، داری جای دیگری را نگاه می کنی. چند دقیقه یا شاید هم چند لحظه بعد از گرفته شدن آن عکس، همه شما را بازداشت کردند و تو برای دومین بار، طعم انفرادی های 209 اوین را چشیدی. البته هنوز مانده بود تا سال 88 و بعد از آن، که به جبر، مقیم اوین شوی.
راستش توضیح چندانی ندارم برای اینکه چرا از همه “تو”، این عکس، آنقدر برایم پررنگ است. بارها در ذهنم صحنه های بعد از گرفتن عکس را تصویر کردم؛ یورش به جمع شما، گرفتن و پاره کردن پلاکاردها، دستگیر کردنتان و ….شاید تنهایی جمع کوچک شما، و تنهایی تو، در آن جمع کوچک بود که مرا تکان داد. 18 تیر بود اما هیچکس در خیابانها نبود، هیچکس حتی به تماشای شما نیامده بود، جز نیروهای امنیتی. هیچکس نمی خواست یادآوری کند آن جنبش بزرگ خیابانی را که به تدبیر اصلاح طلبان و مدد سرنیزه نیروهای نظامی و انتظامی “جمع شد”. و چه خوب، پیش از اینکه دستگیر شوید نوشتید:
“برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سردهیم”.
در دوران نشست و سکوتِ جامعه ایرانی، و در زمانِ انفعال و سردرگمی روشنفکر و سیاستمدار مدعی، و آن هنگام که صدای کوسِ استبداد بر آستانِ بلندِ میهنمان سرآساییده و چتر حیاتش بر اول و آخر ایرانمان گسترده است، و در کویی که نجوای شهادتِ شاهدِ شریفِ شرفِ نسلمان شهید عزت ابراهیم نژاد به گوش می رسد، و در روزگاری که عزت و اقتدار میهنمان برپای ذلت و ناتوانی حاکمانمان بر آب رفته است؛ برخاسته ایم تا بانگ بیدارباش سردهیم و جامعه ی ایرانی و روشنفکران و سیاستمداران و شاهدان شریفِ شرفِ نسلمان و آستانِ بلندِ تاریخِ میهنمان و عزت و اقتدارمان را بازخوانیم.”
و “بانگ بیدارباش”، بانگ بیداربارش، بانگ بیدارباش …امروز، تو و 9 زن زندانی دیگر، با بدن تان و سلامتی تان،  دارید بانگ بیدارباش می زنید؛ همان قدر تنها، همان قدر بی تماشاچی، همان قدر کوچک….
کاش خاطره بنویسی بهاره، خاطره آن روز را، روزهای قبل، روزهای بعد از آن را. کاش بنویسی که “اکت سیاسی”، تنها، بی تماشاچی و کوچک، برای تو چه معنایی داشته در 18 تیر 86 و امروز، در پشت دیوارهای بلند اوین چه معنایی دارد. کاش اعتصاب غذا را بشکنی و بشکنید و خود را برای روزهایی که اینقدر تنها، اینقدر بی تماشاچی و اینقدر کوچک نباشید، حفظ کنید.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)