
* این متن پیشتر به عنوان مقدمهی مولف در کتاب «روشنفکران و پروژههای (ضد)هژمونیک» به قلم فروغ اسدپور، منتشر شده بود.
دریافت نسخهی پی.دی.اف. کتاب «روشنفکران و پروژههای (ضد)هژمونیک»
تا به کسالت زرد تابستان پناه آریم
دل شکسته به ترک کوه گفتیم
چند روز پیش از اینکه از من خواسته شود که مقدمهای بر مجموعه مقالات «روشنفکران و پروژههای ضدهژمونیک» بنویسم تا به شکل کتابچهای در فضای اینترنتی بازنشر یابد، به نحوی اتفاقی فیلم مالیخولیا اثر کارگردان بزرگ دانمارکی لارس فونتریا را از تلویزیون دیده بودم. از آنجا که این فیلم مرا به خود مشغول داشته بود، هنگام تهیهی این مقدمه با گشادهدستی به ذهنم مجال دادم تا از برداشتها و (بیش)تفسیرهای خود از این فیلم در فرایند نوشتن بهره بگیرد. نتیجهی کار متنی است که در پیش رو دارید.
کسانی که این فیلم را دیدهاند میدانند که فیلم با صحنههای بسیار زیبایی از سقوط سیارکی به نام مالیخولیا در زمین آغاز میشود. دختری با نشانهها و حالات مالیخولیایی به نام جاستین در فیلم نقش اول را بازی میکند، که در حال ازدواج با مرد جوان و خوشچهرهای است. این دو ظاهرا دلباختهی یکدیگرند؛ ولی به زودی روشن میشود که موضوع از قرار دیگری است. جان شوهرخواهر جاستین، مرد بسیار ثروتمندی است که هزینههای این عروسی گرانقیمت و تمام صحنهآراییها و نمایشهای آن را پرداخته است. او در صحنهای از فیلم این موضوع را به جاستین یادآوری میکند و از او میخواهد که به پاس این زحمات و هزینههای سنگین، دستکم تلاش کند تا خوشبخت باشد. جاستین نیز قول میدهد؛ اما نمیتواند به وعدهی خود وفا کند. از عروسی خود میگریزد و به بهانهی خواباندن کودک خواهرش به اتاق او پناه میبرد.
از دست داماد که عکسی از ثروت آیندهی او را در کف دستش میگذارد و از او میخواهد تا این عکس را از خود دور نکند فرار میکند. داماد خسته از نوسانات روحی جاستین و فرار دائمیاش از تسلیم خود به او، سرانجام به راه خود میرود. پدر جاستین هم به نوبهی خود از دست او میگریزد و به خواستهی دخترش برای حرف زدن بیاعتنایی نشان میدهد. مادرش عروسی را به هم میریزد و از تجربهی تلخ ازدواج خود میگوید. میزبانها یعنی خواهر (کلیر) و شوهرخواهر جاستین همهی تلاش خود را میکنند تا نمایش عروسی ادامه بیابد و رسواییهای خانوادگی و حالات نامتعادل جاستین سرگرمی مهمانان را مختل نکند. موضوع جالب این است که خبر تصادم محتملِ سیارک مالیخولیا با زمین در برنامهها و «سبک زندگی» افرادی که در فیلم میبینیم هیچ تغییری ایجاد نمیکند.
در فیلم تایتانیک نیز نوازندگان تا لحظهی غرق کشتی به ایفای نقش خود مشغول بودند. چنان تربیت شدهایم! اینجا نیز کسی به خاطر این خبر هولناک خم به ابرو نمیآورد؛ همه چیز مطابق برنامه پیش میرود. شوهر خواهر جاستین حتی مهمانان را دعوت میکند تا نزدیک شدن مالیخولیا به زمین را از تلسکوپ او تماشا کنند و لذت ببرند. جان تجلی عقلانیت سادهلوحانهی علمباور دوران ما است. او بازنمایی انتظار خوشبینانهی لیبرالی برای وقوع معجزه است که تلسکوپاش گواه آن است. انتظار این که همه چیز در نهایت به خوبی و خوشی پایان مییابد، به او آرامش و شادمانی میدهد که نشان از «آگاهی کاذب» او دارد. به همین دلیل هم هیچ گونه سنگاندازی در برکهی آرام و مرفه و راحت زندگی روزمره و هدونیسمِ (لذتجویی) عقلانی-علمیاش را نمیپذیرد. از دست جاستین و حساسیتها و نوسانات او عصبی میشود.
از دست مادر جاستین (مادرزن خودش) که به قواعد و عرف رایج در مهمانی احترام نمیگذارد به ستوه میآید و وسایل او را از اقامتگاهشان بیرون میریزد. نگرانیهای همسرش کلیر را آرام میکند. سقوط مالیخولیا بر زمین را دستمایهی تفریح و سرگرمی مهمانان خود میکند. برای مقابله با این دو-سه-چند روز عبور مالیخولیا از کنار زمین آذوقه و چراغ قوه میخرد تا با قطع موقتی برق مشکلی پیش نیاید. همهی وقت در حال مدیریت فضا و روحیهی اطرافیان خویش است. او نمونهی شاخصی از «عقلگراییِ علمباور لیبرال» است که باور دارد همه چیز به راه خود میرود. همه چیز خوب است، پس کسی نباید این وضعیت را با هیستری و بیماری و بدخلقی خود به هم بزند. عقلانیت لیبرالی و خوشبینی مضحکِ علمی او چنان حالت قانعکننده، انفعالی و فلجکنندهای دارد که مانع از آن میشود که اطرافیانش برای مواجهه با واقعیت تلخِ پیش رو آمادگی روحی کسب کنند. او بازنمایی عقلانیت رایج برای باور به ثبات وضعیت و سرگرمکننده بودن همه چیز در این جهان است، حتی اگر سقوط سیارک مالیخولیا بر زمین باشد. با این که سقوطِ ویرانگر آن سیارک بر زمین امکانی جدی است، جان چشم بر این موضوع میبندد و تا آخرین لحظهی زندگیاش، همسرش کلیر را میفریبد و نمیگذارد که او از واقعیت سر در بیاورد.
کلیر با وجود تنگی نفسِ ناشی از نزدیکی مالیخولیا به زمین تصمیم میگیرد که به پیشگوییهای خوشبینانهی جان باور کند. جان به رغم تمام پیشبینیها و همهی اخبار ناخوشایند هنوز با عقلانیت محدود لیبرالی خود انتظار میکشد که از پشت تلسکوپاش وقوع معجزهای را ببیند؛ دور شدن سیارک از زمین. او به جاستین همان دختری که با فقدان تعادل روحی خود و با ماتمزدگی عمیقی که به ناگهان در چشمهایش و در رفتارهای سرگشتهاش نمایان میشود، همان که چشمهایش هیروگلیف اجتماعیِ انحطاط عصر ما است، حکم میکند که «خوشبخت باشد»؛ از کلیر هم میخواهد که «آرام باشد و مضطرب نشود». در اینجا رویکرد او چیزی کم از روانشناسی مثبت معاصر ندارد. به دولت و دم و دستگاه ایدئولوژیکاش هم بیشباهت نیست که از مردم میخواهند اضطراب به خود راه ندهند، زیرا که بحرانهای فاجعهبار سیاسی- اقتصادی-اجتماعی و ویرانیِ غمانگیز محیط زیست را بدون اضطراب و زیر فرماندهی آنها به خوبی و خوشی پشت سر خواهند گذارد.
کلیر، یکی از این دو زن، مهربان و فداکار است. پراگماتیسم و زنانگی بورژوایی را بازنمایی میکند؛ ازدواج، بچه آوردن، پذیرفتن وابستگی به مرد و ثروت و علم او. با این حال، تجربهی ترس و ناایمنی را در اعماق وجود خود حس میکند و از این رو نیازی دائمی به مرد دارد تا به او آرامش بدهد و هستی را برای او معنا ببخشد. خواهر دیگر، جاستین، از قید همهی تعلقات آزاد است. با همهی رفتارهای ناخوشایندش، با همهی خستگی، پریشانی و ناتوانی روحیاش که بر جسم او هم اثر میگذارد -در لحظاتی میبینیم که کنار وان حمام روی زمین میافتد و نمیتواند بدون کمک خواهرش حمام برود و لباس بپوشد- با همهی درهم ریختگی زندگی پرآشوباش در بیماری خود «چیزها میبیند» که جان این مرد عقلانیِ نمایندهی خوشبینی به علوم طبیعی با تلسکوپ خود قادر به دیدنش نیست.
جاستین نمایندهی گرایشهای غیرطبیعی، بیمار و در عین حال رهاییبخش است. نمیتواند این زندگی را تاب بیاورد. عروسی در عین حال آخرین مرحله از زندگی «زمینی» او را هم به نمایش میگذارد. این همان قطرهای است که او را از ساحل خود سرریز میکند، طغیان میکند؛ اگر چه طغیان او از آن دست طغیانهایی نیست که معمولا در رمانهای انقلابی میخوانیم. طغیان او رو به فرهنگ و روزمرگی جوامع مرفه و طبقات فرادست دارد. او گرسنه نیست، فقیر نیست، بیپناهیِ مالی و مادی حس نمیکند و با این حال «خوشبخت» هم نیست.
چیزی او را سخت آزار میدهد، چنان که کارش به بیماری میکشد. زندگیاش قطعه قطعه است؛ شخصیتی هزار تکه است که هزار-تکهگیِ زندگی را در خود مینمایاند. اگرچه او بهترین الگو برای یک شخصیت انقلابی یا آوانگارد نیست، با این حال بهتر از دیگران میبیند. دستکم «رهایی معرفتی» یافته است، میداند که «زمین جای بدی شده است»، اگرچه جز راهحلهای فردی (بیمار شدن و کنارهگیری) راهی را نشان نمیدهد. در همان شب عروسی به کارفرمایش اهانت میکند و او نیز خشمگین و برانگیخته مهمانی را ترک میکند و جاستین رسما بیکار میشود. تمام چیزهایی که باید داشته باشد تا خوشبخت تلقی شود را نفی میکند: ازدواج، شغل «خلاقِ» مورد پسند زمانه (کارمند بنگاه تبلیغاتی)، درآمد و استقلال مالی، و خلاصه همهی وظایف و اخلاقمندیِ رایجی که از ما انتظار میرود به عهده بگیریم و بپذیریم. اگر کسی در دنیای کنونی به این همه پشت پا بزند آیا میتواند اصولا «سالم» تلقی شود؟
خواهرش برای توضیح رفتارهای او به جان از واژهی بیمار کمک میگیرد تا جان را در داوریهایش نسبت به جاستین مهربان کند، و میگوید: «جاستین بیمار است»۱. برای این که شورش خاموش و بیکلام تن و جانِ جاستین تحمل شود باید «مَرد»، که در اینجا نمایندهی قدرت، ثروت و علم است، باور کند که او بیمار است و به حمایت نیاز دارد. کسی نباید تصویر جان از زندگی را بر هم بریزد و به او بگوید که بیماری جاستین به «سبک زندگی» ساکنین کرهی زمین و بهویژه طبقات فرادست ربط دارد.
سکسوالیته و پیوند بین جاستین و همسر آیندهاش هم در این فیلم توجه ما را جلب میکند. فیلم نشان میدهد که چگونه میل انسانی هنور هم به سمت نهادهای خاصی هدایت میشود، به غایتهای خاصی گره میخورد و با آیینهای نمایشی ویژهای دستآموز میگردد. در هنگام عروسی باید شاد بود، اما جاستین نمیتواند. زن و مرد دستکم در شب عروسی مال یکدیگرند، اما جاستین این را هم نمیتواند. سرگشتگی و بیقراری او در میان هدونیسم بیمغزی که اطرافش را فراگرفته است، که خود او هم یکی از همانها است، تضادی را به رخ میکشد. سکسوالیته معنایی جز همآغوشیِ تهی از شور و شوقِ دو تکه گوشت در میانهی وقوع فاجعه ندارد. خواه مطابق با قراردادهای رسمی و نهادی انجام شود، خواه در حالت کلافگی و سرگشتگی در میان باغ با فردی اتفاقی باشد؛ در هر دو حالت معنایش را از دست داده است.
دو تن دو هستندهی صرفاند که از مرگ روزمره میگریزند و در «عشرتی بینشاط» در یکدیگر چنگ میاندازند. سکسوالیته در حالت نخست به اتاق خصوصی عروس و داماد عقب کشیده میشود، داماد عکسی را از دارایی آینده کف دست عروس میگذارد و در مقابلْ تنِ او را با ادب بسیار طلب میکند. از بیقراری زن چیزی نمیداند، سرگشتگی او را نمیفهمد، از عشقْ تنِ زن را میفهمد و وقتی که زن این را از او دریغ میکند ترکاش میکند. سکسوالیته در حالت دوم هم که خودانگیخته (!) است و در میان چمنزار و در نتیجه مقابل دید همگان اتفاق میافتد (حتی داماد هم صحنه را میبیند)، باز مکانیکی و بیمعنا است. با همهی آزادبودگیمان، با همهی خودرهانی سکسوال که انجام دادهایم، آزادی و رهایی را هنوز نیاموختهایم. اگر آموخته بودیم تنهایمان حتی هنگامی که از مکانیکی عمل کردن تن میزنند، باز هم مکانیکی عمل نمیکردند. اصالتی در کار نیست. نه در اتاق خواب خصوصی و نه در فضای همگانی. شوری واقعی در آمیزش تنها نیست، خواه برنامهریزی شده و نهادی باشد یا خودانگیخته و اتفاقی.
حسرتا که مرا نصیب از این سفرهی سنت سُروری نیست،
شگفتا که مرا بدین مستی شوری نیست۲
مرگ در همه چیز چنگ انداخته است. فیلم به خوبی نشان میدهد که در فضایی چنان دلمرده، در فضایی چنان فاقد اصالت، اروس و میل انسانی نمیتواند جان سالم به در ببرد. در این صحنهها میتوان همزمانشدگیِ دو مرحلهی تاریخی در جامعهی مدرن را تجربه کرد: مرحلهی نخست نهاد ازدواج و مراسم و آیینهای آن است، با همهی نقدهایی که فمینیستها، لیبرتارینها و چپها به آن داشته و دارند. ازدواج در بند کشیدن تن و جان دو نفر و محدود کردن میل آنان در چاردیواری اتاق خواب و منع سکسوالیته و اروس از عرصهی همگانی است؛ مثله کردن شخصیت دو انسان و بهویژه زن است. مرحلهی بعدی انتقامی است که سکسوالیته با بازگشت خود از در پشتی میگیرد، خود را در شکلی موهن به معرض نمایش میگذارد، در محل عمومی در مقابل دید همگان ایفای نقش میکند؛ مُهر خود را بر همه جا میزند، خود را همگانی میکند. به قید و بندهای رایج پشت پا میزند. اما اگر روزگاری پشت پا زدن به سکسوالیتهی خصوصی تکهمسری و آوردن آن به مکانهای عمومیْ آزاد کردن آن از قید و بندهای رایج بود و عملی آوانگاردیستی و رهاییبخش، حالا این یک هم به کاریکاتوری از رهایی، به عملی تهی از معنا تبدیل شده است. زیرا از سوی نظم مستقر به وسیلهای دیگر برای فرونشاندن میل به رهایی تبدیل شده است. جاستین نه در پشت درهای بستهی اتاق خوابِ عروس و داماد و نه در حالت خودانگیخته و بیقید و بند، عشق و اروس را حس نمیکند. هیچ کدام از این دو وضعیت هم مانع سقوط مالیخولیا بر زمین نمیشوند.
جاستین در این زندگی سراسر نمایش، در این زندگی سراسر بیمعنا، مرگ را تجربه میکند. مرگ شخصیاش را به چشم میبیند و وقتی مرگ، «مرگ سیاسی و اجتماعیِ» زمین بدان گونه که میشناسیماش فرا میرسد، آنکه بهتر میبیند سادهتر پذیرای مرگ میشود. او پیشتر میدانست که وضعیت کنونی زمین تحملپذیر نیست. در این صحنهها: ازدواج و نارضایتی از آن، شورش خودانگیختهی لیبرتارینی یا مالیخولیایی و نارضایتی از مکانیکی بودن این عشرت بینشاط، حاد شدن وضعیت و بارز شدن سقوط قطعی مالیخولیا بر زمین، و سرانجام آرامتر شدن و یکپارچهتر شدن شخصیت جاستین، سه مرحله از زندگی شخصی او را نشان میدهند که به نحوی متوالی تصویر میشوند. این وضعیت برای بسیاری از ما پیش میاید یا آمده است.
ابتدا در ساختارهایی که به دنیا آمدهایم خواهان استقراریابی هستیم، اطرافیانمان «خرجمان میکنند»، سوقمان میدهند تا وضعیت مستقر را بپذیریم؛ درس بخوانیم، شغلی «خلاق» بیابیم تا قابلیتهایمان را متحقق کنیم، مزد بالایی دریافت کنیم، ازدواج مناسبی بکنیم و آبرومندانه و موفق ادامه بدهیم. و نسل بعدی را نیز به همین ترتیب پرورش بدهیم. سپس علیه این نهادها و قراردادها طغیان میکنیم. دست به آزمایشهای سکسوال، عشقی و نظایر آن مییازیم. به قید و بندها و اخلاقمندی بورژوایی متعارف پشت پا میزنیم. خودانگیختگیهای فردی و احساسی را تجربه میکنیم؛ شورشهای آنی و ناگهانی، تن زدن از جا شدن در قالبها و تعریفهای رایج. و بعد شاید دگرگونی بزرگتری هم از راه برسد. این دگرگونی و شورش بزرگتر زمانی فرا میرسد که درمییابیم حتی درونیترین بخش وجود ما، نیازهای ما، قابلیتهای ما، همه به چرخدندههای نظم موجود تبدیل شده و به بیانی دستآموز گشته است. از هیچ چیز به معنای واقعی کلمه لذت نمیبریم. خلاقیتهای ما همه در خدمت بازار است؛ باید به زبان پول و سود کارفرما ترجمان بیابد. حتی سکسوالیتهی ما هم دستکاری میشود. ما نیستیم که تعریف و تبییناش میکنیم؛ نخها از جایی دیگر کشیده میشوند.
اکنون هنگام دست شستن از این رقابت بیپایان بر سر کسب امتیاز از درون وضعیت از راه تن دادن به معیارها و مقتضیاتش است، اکنون هنگام تصمیم گرفتن و پرداختن به پرسش خطرناک «چه میتوان کرد» است. با این حال عبور از این مرحله دشوارترین آزمون «مرگ» شخصی است. بریدن از وضعیت مستقر و مخالفت با آن یک راه است، زیستن به نحوهای که به موازات وضعیت مستقر باشد هم یک راه است. فیلم هیچ یک از این دو گزینه را بحث نمیکند. زیرا با وضعیت حادی روبرو هستیم، چنان حاد که امکان تصمیمهای شخصی را سلب میکند. دیگر امکان تصمیمگیری بر سر سبک زندگی وجود ندارد. برای دست یازیدن به انتخاب، این بزرگترین بتوارهی جامعهی مدرن، دیر شده است.
دلیل پشت پا زدن به لذت، به میل، به غریزه، بیرون خزیدن از پوستهی احساسات و سرکشیها و شورشهای ناگهانی شخصی که خودرهانی را در معنایی تنگ و باریک تعریف میکنند، حتی در همین حدی که جاستین میکند چیست؟ فیلم یک پاسخ دارد: خودِ زندگی روزمره با همهی دالانهای تو در تویش. با این که ما در ساختارهایی به دنیا میآییم و به علت بازی بین ضرورت و آزادی در دل این ساختارها، معمولا به بازتولید آنها میپردازیم، اما در موارد نه چندان نادری هم متوجه بیمیلی به بازتولید این وضعیت میشویم و از آن سر باز میزنیم. این همان چیزی است که برای جاستین اتفاق میافتد. به حالات مالیخولیایی گرفتار میشود، چون «چیزها میبیند». به عبارتی «آگاهی از بیرون به ذهن مردم برده نمیشود». آگاهی از درون خودِ وضعیتی که روزمرهی ما را شکل میدهد متولد میشود، هر چند آگاهی مبهم و پرتناقضی باشد. نقش روشنفکر آوانگارد و ارگانیک قرار است زدودن ابهام و صیقل بخشیدن به مفاهیم و خلق تصویری بزرگ و نسبتا جامع از واقعیت باشد.
مالیخولیا اندوه بزرگی است که از یک فقدان بزرگ سرچشمه میگیرد. شخص بر اثر آن به درون خود میخزد و نشانههای ماتمزدگی را از خود نشان میدهد. علاقهای به ابراز وجود و ایفاگریِ نقشهای مرسوم ندارد، به اطرافیان خود و آنچه که دیگران را خوشحال میکند بیتفاوت میشود. در جامعهای که معنای زندگیْ انسانها را چندان به خود مشغول نمیدارد، زندگی روتینِ روزمره فرصت و نیرویی برای «دیدن چیزها» نگذاشته است.
فرد اندوهگینِ درونگرای ماتمزده، مزاحم پایکوبی و جشن و سرور دیگران است، مزاحم علم خوشبین است که جز تا آخرین لحظه آن هم به میانجی تلسکوپ نمیتواند «ببیند»، نمیتواند بداند که چیزی به شدت نادرست در وضعیت ما وجود دارد. جاستین فرد اندوهگین ما بر از دست رفتنِ معنا سوگواری میکند. اما صنایع روانشناسی و روانپزشکی به دنبال درک معنای جامع این وضعیت انسانی نیستند، بلکه میخواهند همهی تضادها و تناقضها و نشانههای بحران را «بیماری» جا بزنند. نشانههای بحران و فاجعه را بیماری بخوانند، بیماریای قابل شفا تا همه چیز دوباره به حالت «نرمال» و «شاد» خود برگردد. اما گاهی فقدان چنان بزرگ است که زمین را نابود میکند، بیماری چنان وخیم است که زمین را زیرِ وزن خود له میکند.
جاستین احتمالا میداند که پایان کار نزدیک است، برای همین هم از پذیرفتن هر گونه نقش و بازی در هر نمایشی تن میزند. او نیز به نوبهی خود انتظار میکشد تا همه چیز به پایان برسد. تنها کسی است که چیزی برای از دست دادن ندارد، زیرا «فقدان معنا در زمین» پیشتر همه چیز را از او گرفته است. از خبر ویرانی احتمالی زمین وحشت نمیکند، سراسیمه نمیشود و در برابر شگفتزدگی خواهرش توضیح میدهد که «مگر نمیبینی که زمین جای بدی است»؟ در پایان فیلم او است که در دنیای وحشتبار «آخر زمانی» با آرامش روحی و متانتِ رفتار خودْ کودک خواهرش را آرام میکند و در حالی که جمع سه نفریشان (دو خواهر و کودک کلیر) را هدایت میکند به استقبال مرگ محتوم زمین و ساکنان آن میرود.
مرگِ ناگزیر زمین و ساکنان آن را برای لحظاتی به بازی زیبایی برای کودک تبدیل میکند و به مرگ آمین میگوید. برخلاف او، جان، تا آخرین لحظه به کلیر دلداری دروغین میدهد و سپس هنگامی که از میان تلسکوپاش با ناگزیریِ برخورد زمین و سیارک مالیخولیا روبرو میشود، بی هیچ سروصدایی، بدون این که دیگران را از سرنوشتی که در انتظارشان است آگاه کند، به زندگی خود پایان میدهد و همسری را که تا آخرین لحظه به دلداریهای او امید بسته بود با کودکشان تنها به حال خود رها میکند. مارکس هم دانشمندان علم اقتصاد را با بیان قصهی کاکوس یونان باستان به تمسخر میگیرد، چرا که جز مشاهدهی وضعیت وارونه و تفسیرِ وارونهی آن نمیتوانند به مردمانِ نیازمندِ کمک فکری و روحی، پاسخی بامعنا ارائه کنند.
من مرگ و انهدام زمین را به معنای مرگ ناگزیری تلقی میکنم که بشریت باید به آن تن بدهد تا بتواند از «گناه آغازین» خود که خواهر(برادر)کشی است تبرئه شود.
گفتم اینک ترجمان حیات، تا قیلوله را بیبایست نپنداری
آنگاه دانستم، که مرگ پایان نیست۳
در این فیلم با روایتی انقلابی به رسم رایج، با شخصیتی انقلابی، آنگونه که معمولا در ادبیات و فیلم و تئاتر میشناسیم، روبرو نیستیم؛ فردی که به گونهای خودآگاه بر مناسبات اجتماعی رایج میشورد، آنها را به چالش میگیرد، از آنها میگسلد و خود به مرگی ناخواسته اما ضروری تن میسپارد.۴ اما آنچه به نظرم در این فیلم قابل توجه است ناگزیری مرگ است. همانطور که مارکس و انگلس نوشته بودند که طبقهی کارگر برای آن که شایستهی ایفای نقش تاریخی خود گردد باید از مراحل متعددی عبور کند؛ خود را، هستندگی صرف و ناخودآگاه خویش را، نفی کند و آن را دستمایهی انقلاب درونی و بیرونی کند، تا به این ترتیب بتواند شایستهی نظمی نو گردد. نظمی که شباهتی با نظم پیشین نخواهد داشت. نظم جدیدی که با انداختن رای در صندوقها به دست نخواهد آمد. نظم جدیدی که با «ایستادن پشت چراغ قرمز، با پرداختن مالیات»۵ و با انجام وظایف روتین روزمره که از ما انتظار میرود، زاده نخواهد شد.
در اینجا نیز زمین میمیرد، زیرا مالیخولیا این اندوه ناشی از فقدانی بزرگ و تراژیک، آن را زیر وزن خود خُرد میکند. چرا که این بیمعناییِ هستیِ صرف در زمین باید نفی شود. زیرا هنگامی که میلیاردها انسان در میانهی وفور نعمتْ گرسنگی میکشند، هنگامی که میلیارد و اندی انسان از خوردن غذای آشغال و ناسالم دچار چاقی مفرط هستند، هنگامی که کودکان در همهی جای جهان بهای این بیمعنایی را میپردازند، وقتی که دیگر یادمان نمیآید صلح، امنیت جسمانی و روحی، آرامش درونی، هوای تازه، طبیعت سالم، و انسان سالم چیست، وقتی که دیگر به مرگ در اطراف خود خو کردهایم۶ و دیدن هیچ فاجعهای حقیقتا تکانمان نمیدهد، معنایی هم برای زندگی روی زمین نمیتوان متصور شد.
این همان مرگ است که در همه جا رخنه کرده است و ما همچنان به پایکوبی بر روی استخوانهای یکدیگر مشغول هستیم. فرد «بیمار» آمادهی پذیرش این مرگ محتوم است و هر چه سقوط سیارک بر زمین محتملتر و نزدیکتر میشود، او نیز حال بهتری مییابد. زیرا او بهتر میبیند این رقص مرگ در بین زندگان را. راه دیگری نیست، باید مُرد تا از نو در سطحی دیگر، در تمدنی دیگر زندگی آغاز کرد. مرگ در جامعهی معاصر تابوی بزرگی است و با این حال همان چیزی است که در دنیای ما بیداد میکند. به مرگ در زندگی عادت کردهایم و با این حال هنگامی که به ما میگویند باید بمیریم همچون کلیر بیتابانه اشک میریزیم و برای نجات فرزندانمان دستخوش اضطراب میشویم. در حالی که از نظر جاستین ما پیشتر هم مردهایم. چه بد که نسل بعدی را هم با خودمان به کام مرگ میفرستیم و آینده را نیز همراه خود به باد میدهیم. بیمسئولیتی از این بزرگتر؟
سوژهی تحلیل در این فیلم مردم معمولی و زندگی روزمره است، اما سوژهی عمل طبیعت است (اگرچه شاید بتوان گفت طبیعت درونیِ سرکوب شدهی انسانی و طبیعت بیرونی به کمک هم آمدهاند). فیلم منجیای را متصور نمیشود. نوح با کشتیاش یا قهرمانی از هالیوود در انتظارمان نیست که ما را نجات بدهد. فیلم نه نیروهای مردم را برای مقابله با وضعیت بسیج میکند و نه به آنان میگوید که منجیای در راه است که کمکش باید کرد. نمایندهی تام و تمام نظم قدیمی، جان، خود با دست خود از میدان به در شده است. او نمیتواند در نظم جدید جایی داشته باشد. «مردم» که بیشتر زنان هستند و نسل آینده که مردانی از نوع دیگر باید باشند، پذیرای «مرگ»ی از آن دست که در بالا از آن سخن گفتم هستند. وضعیت جدید چنان ناشناخته است که مرگ سیاسی-اجتماعی واژهی مناسبی برای توصیف آن باید باشد. وضعیت ناشناختهای پیشاروی زمین دهان گشوده است و باید جهشی روحی-عاطفی و جسمانی رو به سوی آن انجام داد.
فیلم جای خوبی را هدف گرفته است: زندگی روزمره، همان جایی که از خودبیگانگی واقعی جریان دارد؛ همان جایی که باید آشنازدایی شود. همان رودخانهای که ما همچون ماهی در آن شنا میکنیم و سخت «انضمامی»اش میدانیم. با همهی زوایای این زندگی مگر آشنا نیستیم؟ نه آشنا نیستیم. جاستین به ما نشان میدهد که با همهی زوایای زندگی خود آشنا نیستیم. این زندگی سخت انتزاعی است. این زندگی که طبیعی و آشنایش مییابیم، سخت بیگانه است؛ باید راززدایی شود. باید رمزگشایی شود.
وطن کجاست که آواز آشنای تو چنین دور مینماید؟۷
با این که وضعیت جدید، آنچه که از راه خواهد رسید، جدید است، نو است، ناشناخته است، با این حال میتوان برایش «خیالپردازی انضمامی» کرد؛ اگر که وضعیت انتزاعی بیگانهساز کنونی را خوب درک کنیم و خود را همراه با آن بمیرانیم تا از نو زاده شویم. سوژهای که از دل مرگ خود، از خاکستر خود، در وضعیتی جدید در سطحی بالاتر زاده میشود چه وظایفی به عهده دارد؟ چه کار باید بکند تا یک بار دیگر به مرگ در زندگی دچار نشود. فرایند شدایند سوژه از همین حالا در همین زمین آغاز میشود و در وضعیت ناروشن فردا هم ادامه مییابد. کدام ساختارهای جدید باید بنیان گذارده شود تا مالیخولیا یک بار دیگر از درون و بیرون ما را له نکند؟۸ مجموعهای از شرایط بیرونی و درونی که معمولا به نام ابژکتیو و سوبژکتیو میشناسیم باید با هم یکجا گرد آیند تا وضعیت نو و ناشناخته بتواند وضعیتی پایدار و سلامتبخش باشد.
با توجه به این که قرار است متنای به عنوان مقدمه بر مطلب روشنفکران و کنشها و اندیشههای ضدهژمونیک آنها بنویسم، باید روشن باشد که از دیدگاه من روشنفکران آوانگاردِ طبقهی کار و زحمت و بیکاری و اندیشمندی، روشنفکران عاشق برابری و آزادی و خودانگیختگی واقعی مردم، روشنفکران فروتن عاشق زندگی و عشقورزی همگانی، برای ایجاد فضای مناسب چنین دگرگونیهای لازمی که به مرگی دستهجمعی میانجامد و جهش به سوی آیندهی ناروشن اما بهتر را نوید میدهد، نقش بزرگی ایفا میکنند. همانطور که روشنفکران راست و سازشکار برای به عقب راندن روحیهی همبستگی و جمعگرایی نسبی که حاصل مقاومتهای مردمی بود به بسترسازی نظری، فرهنگی و سیاسی روی آوردند؛ روشنفکران مخالف وضعیت کنونی نیز ناچار از همین هستند.
در وضعیت ویژهای به سر میبریم. در تلاقی چندین شکست بزرگ از نفس افتادهایم. مالیخولیا به ما نزدیکتر و نزدیکتر میشود. شاید هنوز آنقدر وقت باشد که بتوان مسیر مالیخولیا را تغییر داد؛ اما آنقدر وقت نیست که به بالا رفتن از نردبان ترقی نظم معاصر، «جنون دکترا»، جنون مشاغل خوب و پردرآمد، پایکوبی و هدونیسم بی مغز و سرخوشانه که تنها دغدغه ی زندگی معاصر شده است، مشغول باشیم. شکست سوسیالیسم به اصطلاح موجود که در موارد عمدهای حتی از سرمایهداری هم عقب افتاد و به ریشهها و خاستگاههای خود خیانت کرد، شکست سوسیالدمکراسی در سطح جهانی که هرگز نتوانست از اصلاحطلبی کمخون و بیرمق خود در مواجهه با سرمایهداری دست بردارد و مدتها است بی هیچ چشماندازی نولیبرالیسم را در آغوش گرفته است، عقبنشینیهای شدید جنبشهای کارگری که در اثر آنها بسیاری از اتحادیهها به ابزاری برای دفاع از بخش شاغل نیروی کار تبدیل شدهاند، جنبش زنان عمدتا «سفید» و کاریرست که به «کُلفَتِ سرمایه داری» تبدیل شده است، و بسیاری از زیست محیطیها که به سبز شدن سرمایهداری دل بستهاند، شکست جنبشهای رهاییبخش در جهان سوم، بیاعتبار شدن ایدهآلها و روایتهای بزرگ، ریزش شدید نیرو در جبههی چپ به طور کلی، و… . پیوندهای بین نسلی از بین رفتهاند و اخلاقیات خاصی حاکم شده که با روح زمانهی «اضطرار دائمی» و «هزیمت همگانی» متناظر است. این عوامل که هر کدام به تنهایی برای از پا انداختن نسلی از انسانها کافی است، در تلاقی تشدید بحران دائمی اقتصادی و اجتماعی سرمایهداری که توانایی بازتولید نظاممند خود را به شکل سابق ندارد و همراه با زوال ویرانگر خود زمین و ساکنان آن را هم به تباهی میکشاند، صورتی هراسآور به خود گرفتهاند.
در همین حال شاهد سربرآوردن خرده جنبشهای پراکنده، دور از هم و تدافعی هستیم که در همه جا خود را نشان میدهند: راهاندازی مزارع ارگانیک در مقیاس کوچک برای تهیهی مواد غذایی ناآلوده، مجتمعهای زندگی اشتراکی برای پرهیز از تنهایی، مصرفگرایی و خودخواهی ناشی از فردگرایی نوع سرمایهدارانه، سبز کردن محیط شهری و اعمال «حق ساکنین شهر بر آن»، نبرد بر سر فضای زندگی غیرتجاری، اعتراض به اجاره خانههای بالا، اعتراض به ساعات دراز کار روزانه و شدت کار، امتناع از خرید بیوقفه و تعویض دائمی کالاهای مصرفی که به جنگلزدایی گسترده کمک میکند و نیروی کار جهان سومی را در میان شعلههای آتش میسوزاند (بنگلادش، هند، ایران و مناطق دیگر)، روی آوردن به خرید اجناس دست دوم، حرکات پراکندهی طبقهی کار و زحمت و بیکاری، جنبشهای کوچک و بزرگ خیابانی در سراسر جهان، مناطق کوچک آزاد شده در مناطقی از جهان سوم، و نظایر این. از طرفی هستی جامعهی بشری در خطرناکترین موقعیتاش، در مرزهای نابودیاش میلغزد، خرده جنبشهایی در همه سو به چشم میخورد، انسانهای بسیاری در جستجوی زندگی بهتر و معنایی بزرگتر برای زندگی روزانه و بلندمدت خویش هستند؛ اما از طرف دیگر نشانهای از پاسخ اجتماعی منسجم، آن گونه که برای حرکتها و دگرگونیهای بزرگ بایسته است، به چشم نمی آید. وضعیت بغرنجی است.
در این میان، در عرصهی نظری، رویگردانی بخش عمدهای از روشنفکران از طرح راهبردها و بحثهای کلان همچون «سرمایهداری»، «طبقه»، «جامعهی بدیل»، «آزادی و برابری»، و پیوند این مفاهیم با دیگر سپهرهای زندگی اجتماعی از قبیل آموزش و تربیت، دانشگاه، علم، پژوهشهای علمی و اجتماعی، سیاست، دولت، حکمرانی، مناسبات بینانسانی، سکسوالیته، هنر، وضعیت خاص زنان، کودکان، جوانان، سالمندان، اقلیتهای قومی، ملل تحت ستم، زبان، محتوای کار، جایگاه طبیعت در زندگی «مدرن/پسامدرن»، و پیوند تمام این حوزهها با ایجاد معنا در زندگ بشر که پیشترها موضوعات داغی برای بحثها و راهبردهای رهاییبخش بودند، نشانهی بحران دیگری است که باید آن را در بستری تاریخی و پویشهای مفهومی ِمنحصر به فرد آنچه «روشنفکری» نامیده می شود ارزیابی کرد.
باید پرسید چه شد که روشنفکران همان کسانی که زمانی به رهایی و آزادی از انقیادهای اجتماعی و سیاسی و فکری سر سپرده بودند به تدریج به همان انقیادها تن دادند. چرا اتحاد فعال آنها با طبقات استثمارشده و تحت انواع ستم به تدریج به بیاعتنایی آنها به رنج روزمرهی این مردمان، به بیاعتنایی به ریشههای سرکوب و ستم و استثمار و بیعدالتی تبدیل شد، و سپس نیز به اتحاد فعال بخش عمدهای از آنان با طبقهی حاکم تغییر یافت.
روشنفکری به معنای اندیشهورزی در راستای راهبردهای رهاییبخش به حرفهای بیخطر و حفظکنندهی وضعیت موجود تبدیل شد. بخش عمدهای از روشنفکران در وضعیت کنونی از نابرابری طبقاتی، از نابرابری جنسی، از نابرابری ملی و قومی، از جنگهای امپریالیستی، از نقض حقوق بشر، از نقض دمکراسی و به طور خلاصه از حاکمیت سرمایه و استبدادِ «خاموش اقتصادیِ» آن دفاع میکنند. تضادها را انکار میکنند یا به مردم امیدواری میدهند که با تخصیص هزینههای بیشتر به پژوهشهای فناورانه حتما به زودی مشکلاتِ آلودگی هوا، آلودگی صدا، جنگلزدایی، فقر و فلاکت، بیماریهای ناشی از مواد غذایی آلوده و آشغال، گرمایش زمین و بحرانهای جهانی حل خواهند شد. ویژگی این رویکردهای مبتنی بر جبرگرایی فناورانه (technological determinism)، انتظارمحوری و معجزهباوری از نوع دینی اما بد آن است؛ زیرا که دخالت فعال مردمی که قربانی این وضعیت هستند نفی میشود.
از آنها امیدواری به ظهور منجی علمی-فناورانه خواسته میشود، از آنها شکیبایی و آرامش خواسته میشود که ظاهرا راهی جز این وجود ندارد. هر راهی به جز این «خشونتطلبی، بربریت، جنایت، نادانی و انتقامِ روشنفکران از مردم» خواهد بود. این عنصر انتظار و «ظهور منجی» ارتباطی به اینجهانگرایی ندارد. زیرا بر تضادهای فزایندهی طبقاتی و زیستمحیطی، بر ناکارآمدی فزایندهی سرمایهداری برای بازتولید زندگی اقتصادی-اجتماعی و حفظ و نگهداری طبیعت انسانی و طبیعی چشم میبندد و ما را به رویکرد انفعالی انتظار فرا میخواند.
سیاستمداران با این که میبینند به رغم کاهش شدید مالیات بر ثروت و درآمد «ثروتمندان» که قرار است «کارآفرینی» کنند معضل بیکاری حل نمیشود، همچنان با تبلیغ داروی بیاثر خود تودههای مردم را دعوت میکنند که به شفابخشی آن ایمان داشته باشند؛ که ایمان معجزهها میکند.
از سوی دیگر اقشار وسیعی از کارگران ذهنی-علمی-خلاق، یا به اصطلاح روشنفکرانِ متخصص را داریم که در صنایع پزشکی، روانشناسی، روانپزشکی، صنایع فرهنگی، سرگرمی، هنری، رسانهای و صنایع «خلاق» دیگر کار میکنند و به مزدبگیرانی تبدیل شدهاند که باید نیروی کار «خوشبین»، «شاد»، «به روز»، «مثبت»، «منعطف»، «مطلع» از نیازهای بازار و خواستهای پیوسته در حال تغییر آن را به بازار کار تحویل بدهند.
برای همهی نوسانات عاطفی و روحی ما داروهایی تهیه میشود تا مبادا اندوه حس کنیم، مبادا نتوانیم «مولد» باشیم، مبادا زیادی تنها بمانیم و به دیوارهای خانه زل بزنیم، مبادا اجتماعی نباشیم، مبادا به زندگی و خودمان نگاه «مثبت»ی نداشته باشیم. تشویق میشویم تا نگاهمان را از بیرون برگرفته به درون خود خیره شویم، علت نارضایتی و اندوه ما نه در بیرون بلکه درون خود ما یافت میشود. انواع و اقسام شگردها برای کاهش اضطراب و افزایش آرامش درونی و تمرکز ذهن به آزمون گذارده میشوند. در اتاقی روبروی روانشناس مینشینی، از بیرون صدای سرسامآور حرکت اتومبیلهای به هم چسبیده در خیابان به درون اتاق میآید، صدای روانشناس تو را مورد خطاب قرار میدهد: چشمهایت را ببند، نگاه از بیرون بربگیر، به درون خودت بنگر، گوشت را بر صداهای بیرون ببند، به صدای درونی خودت گوش کن، به تنات دست بکش؛ این دست من است، این پای من است، این شکم من است، آه در شکم خود آشوب احساس میکنم. آشوب را تصور کن، محل آشوب را از راه تمرکز حواست تعیین کن، با اندیشیدن به آن از تنت دورش کن. حال باز هم بالاتر میرویم به سینه و قلب میرسیم؛ آه اندوهی در این سینه هست، اشکهایی که فرو میریزند از همین رو است.
اندوهت را با نگاه درونی هدف بگیر، به آن نگاه کن، با خودت مهربان باش. بالاتر میرویم؛ احتمالا نقطهی تیرهای در مغزت وجود دارد، آن را لکالیزه کن، روی آن متمرکز شو، تلاش کن آن را لمس کنی و با آن کلنجار بروی. دنیای بیرون را بر تو راهی نیست. نفس عمیق بکش؛ مهم نیست که هوا آلوده است، نفس عمیق به تو نیروی تمرکز بر خودت را میدهد. مهم نیست که صدای تردد اتومبیلها گوشت را کر میکند، به صدای درونت گوش فرابده. بسیار خب، از نو به دنیای واقعی برمیگردیم. تا سه میشمارم، چشمهایت را باز کن. سپس از تو با شیرینترین لحن ممکن میپرسد: تجربهی خوبی بود؟ این تمرین را یاد بگیر، اشکهایت را پاک کن. داروهایت را بخور و تمرینهایت را ادامه بده. به زودی آنقدر نیرومند خواهی بود که هیچ اندوهی را بر تو راهی نباشد.
جهان کنونی و مناسبات سیاسی-اجتماعی-اقتصادی حاکم بر این جهان، و مناسبات بین انسانی نیست که باید تغییر کند، برعکس، این ما هستیم که باید تغییر کنیم؛ باید خوشبخت زیستن را یاد بگیریم، باید یاد بگیریم که زندگی را سخت نگیریم. ما هستیم که نمیتوانیم خود را انطباق بدهیم؛ باید یاد بگیریم که منعطف باشیم، باید دست به گزینش بزنیم. انتخاب میکنیم که به گل و درخت و دریا بنگریم و نه به «اردو اردو مرده»ای که هر روز میبینیم. یاد میگیریم که در برابر شرایط، در برابر تغییرات ناگهانی و سراسیمهواری که اتفاق میافتد مقاومت نکنیم، و پذیرای تغییر باشیم؛ نه آن تغییری که «ما» تودههای کارگر، فقیر، بیمار، و آسیب دیده از این نظم عامل آن هستیم؛ نه، تغییری که بالادستیهای ما آن را مناسب میدانند.
به ما گفته میشود که اگر اراده کنیم، سکان زندگی خودمان را به دست خواهیم گرفت و نویسندهی روایت موفقی از خود میشویم. زندگیمان را شکل میدهیم. ما تصمیم میگیریم که به نیروهای بیرونی، به محرکهای بیرونی، اجازهی تاثیرگذاری روی خودمان را بدهیم یا ندهیم. ارادهی آزاد لیبرالی برای «شهروند» امروزی چیزی جز این نیست. اگر این محل کار عذر ما را میخواهد، باید تلاش کنیم تا نقاط قوت خود را برجسته کنیم؛ به سرووضع خود بیشتر برسیم، به خرج خودمان بر صلاحیتهایمان بیافزاییم، ژستهای بهتری فرا بگیریم تا از نو فروشرفتنی بشویم. اگر از این کارفرما خوشمان نمیآید، آزاد هستیم که نیروی کارمان را به کارفرمای دیگری بفروشیم. باید ناسپاس بود تا این آزادی اراده را ارج ننهاد.
همهی سپهرهای دیگر زندگی هم از سوی همین صنایع «روزمرگی خلاق» برای ما تعریف و تبیین میشوند. میخواهید وارد رابطه با کسی بشوید، حتما باید راه و رسم آن، راه و رسمی مناسب با درآمدتان را فرا بگیرید. میخواهید سفر کنید، میخواهید ازدواج کنید، میخواهید ورزش کنید، میخواهید مراسم خاکسپاری بگیرید، در همهی این احوال «متخصصینی» هستند که به شما مشاوره بدهند. شبح اصالت و فردیت ما را تسخیر کرده است. اما مگر میشود در دنیایی که از آزادی اراده، خودسرگذشتنویسی، اصالت و فردیت چیز زیادی به جا نمانده است، در جستجوی اصالت و فردیت بود؟ اصالت و فردیت به معنای متفاوت بودنِ هر چه بیشتر از دیگران درک میشود و این «تفاوت اصیل» را هم بازار در انواع و اقسام بستهبندیها، مارکها، و کالاهای جدید و قدیم خود به ما هدیه میکند.
هر چه سرمایهداری ما را بیشتر شبیه هم میکند، هر چه سرمایهداری نیازهای ما را بیشتر دستآموز خود میکند، هر چه سرمایهداری بیشتر نیازهای ما را مدیریت میکند، همان قدر هم نیاز به اصالت و یکتایی (محل سفر و گردش، سبک زندگی، پوشاک، خوراک، مدل اتومبیل، آرایش و چیدمان منزل و غیره) بیشتر میشود؛ به همین نسبت هم بازار و صنایع گوناگون برای این نیازهای پایانناپذیر گسترش مییابد. پسِ پشت ایجاد و رفع این نیازها، سرمایهداری تلاش میکند تا عطش معنا را در ما فروبنشاند و از آنجا که نیازهای مخلوق آن و پاسخهایی که برایشان فراهم میکند میتوانند دروغین باشند، عطش جستجو برای «کالاهای اصیل» باز هم بیشتر میشود. نیازهای ما، غرایز ما، زندگی ما، موضوعی برای صنایع و متخصصان آنها شده است و هر روز برای پر کردن آن حفرهی سیاهِ درونی که در ما دهان باز کرده است، بازارهای جدیدی میآفرینند. نیازهایی که تا دیروز از آنها بیخبر بودیم، وعده میدهند که جان گرسنه را سیر کنند و هر بار فریب میخوریم. با این حال چه اعتیادی به این کشف نیازهای خود از سوی بازار و راهحلهای متخصصان آن پیدا کردهایم!
پرسش اینجا است که چگونه در میانهی بحرانی اینچنین، بخش قابل توجهی از روشنفکران چشم بر ویرانیها و ناپایداریهای اجتماعی می بندند و به صور مختلف، آشکار و نهان، به مدافعان نظم حاکم بدل می شوند. نمی بینند که از کدام روابط اجتماعی و اقتصادی دفاع میکنند؟ بحران را نمیبینند که چونان مرضی مهلک در باریکترین لایههای حیات اجتماعی رخنه کرده و به همراه خود امکانات پویش و رشد جامعهی بشری را هم عقیم میکند؟ میخواهند سرمایهداری را تا آخرین لحظه «مدیریت» کنند. آن را «طبیعی»ترین شکل سازماندهی اقتصاد و حیات بشر معرفی میکنند. «سبزشویی»اش (green-washing) میکنند. از دخالتهای آشکار سرمایه در دانشگاه ها، در پژوهشهای علمی و اجتماعی، و در تمام عرصههای زندگی اجتماعی دفاع میکنند. شکاکیت فلجکنندهای بر بشریت حاکم شده است.
آشفتگی نظری و بیباوری به امکان آفرینش جهانی دیگر، جهانی بهتر، سبب آن شده است که «هزیمت» به سوی زندگی خصوصی، راهحلهای فردی، سر در لاک خود کردن، باغچهی خود را مراقبت کردن، غذای ارگانیک خوردن، روزنامههای فرهیختگان را خواندن، پرورش فرزندانی که «ستاره»های عرصههای گوناگون شوند و کارمندان درجه یک برای دم و دستگاه حاکم کنونی، و مشغولیت با روزمرهگی سرمایهدارانه چنین باب شود. آن هم درست زمانی که سرمایهداری با بحرانهای حادی دست و پنجه نرم میکند و وضعیت زیستمحیط و کارگران و بیکاران رو به وخامتی غیر قابل تصور گذاشته است. متخصصین سبک زندگی در برنامههای تلویزیونی به توصیف شیوهی چیدمان منزل مردم، هماهنگی رنگ وسایل و سلیقه و ذائقهی آنها و «اصیل بودگی» آن میپردازند و نشان میدهند که چگونه افراد در ریزترین جزئیات چیدمان و رنگ و هماهنگی منزلهای خود دقت میکنند و با چه سلیقهی بدیعی کفش و کلاه و کتاب و کباب خود را با هم هماهنگ میکنند. متخصصین اوقات فراغت دربارهی انواع وسایل و ابداعات در این زمینه و زمینههای «معنوی»تر سخن میگویند و تبلیغشان را میکنند. مذهب جدید: ورزش، پرورش بدن و اندام، توجه افراطی به ظاهر خود برای اقشاری، سرگرمیهای معنوی برای اقشاری دیگر، یا ترکیبی از هر دو برای اقشاری «اصیلتر». این وضعیت اقشار مرفهتر طبقهی کارگر و طبقهی متوسط است. از سوی دیگر آمار به ما میگوید که میتوان تن زنان تنفروش خارجی یا معتاد و الکلی را در خیابانهای شهرهای بزرگ و کوچک اروپا -پس از بحران مالی ۲۰۰۸- به صد کرون ناقابل، یعنی قیمت یک وعده غذای معمولی خرید.
البته «علم اقتصاد» میتواند بالا و پایین رفتن قیمت تن این زنان، و افزایش و کاهش تعداد آنها را برای ما «توضیح» بدهد. به ما میگوید که علت این وضعیت را باید در «قانون آهنین عرضه و تقاضا» جست: افزایش تعداد تنفروشان پس از بحران مالی اخیر لاجرم کاهش قیمت تن این زنان (و کودکان و مردان) را به دنبال میآورد. اما آنچه که «علم اقتصاد» نمیتواند توضیح بدهد این است که اصولا چرا تن آدمی هم به کالایی شبیه کالاهای دیگر تبدیل میشود؟ آن کدام سازوکاری است که خرید پرتقال و خرید تن زن (و مرد و کودک) را در ذهن ما شبیه به هم میکند؟ طرز فکر کمیتگرای این متخصصین اقتصاد قادر به توضیحات پیچیدهتری نیست. الگوهای ریاضیاتیشان به هم میریزد. بنابراین از روانشناسان، از جامعهشناسان، از پژوهشگران متخصص و «جزءکار و ریزکار» این قلمروها کمک میگیرند تا توضیحات «ثانویهی کیفی» در این راستا ارائه کنند و توضیحات علم اقتصاد را تکمیل کنند.
آنها هم با ابزارهای «کیفی» و آمارهای خاص خود به ما از علل دیگری میگویند که به ختم شدن راه این انسانها به خیابان میانجامد. چرا علم اقتصاد با جایگاه «امپریالیستی» که در میان علوم دانشگاهی یافته است نمیتواند تمامیت موضوعی را توضیح بدهد و توضیحات دیگر رشتهها را نیز در خود بگنجاند؟ این جدایی رشتههای دانشگاهی از یکدیگر به همان درجهای که جدایی تن و جان آدمی، جدایی اقتصاد و جامعه، جدایی طبیعت و جامعه، جدایی حکومت از حکومتشوندگان، امری بدون معضل تلقی میشود؛ طبیعی قلمداد میشود.
هیچ یک از این «علوم تخصصی» نمیتوانند در جدایی از یکدیگر تصویری کلی از جهان امروزی به ما ارائه کنند. نمیتوانند واقعا با زنجیرهای از توضیحات به هم پیوسته از پیوندهای درونی بین پدیدهها به ما بگویند که وسیله شدنِ طبیعت و تن آدمی در این جامعه امری طبیعی و خودبخودی نیست و نمیتوان آن را بر اساس این سازوکارها توضیح داد. تولید ثروت مجرد در این جامعه، ثروتی که با بیشترین میزان سودی که نصیب سرمایهدارها میشود سنجیده میشود و نه رفع نیازهای انسانی؛ انجام کار مجرد در این جامعه که از «معنویت»، معنا، احساس، و قدرتمند کردن کارگر به لحاظ ذهنی و عاطفی و زیباشناسی تهی است؛ سیاست مجرد در این جامعه که از صراحت، شفافیت، ارادهی سیاسی، دمکراسی، فمینیسم، عدالت اجتماعی، پاسخگویی به مردم به دور است؛ علت این وضعیت است. وضعیتی که طبیعت و جامعه، تن و جان انسان، سیاست و اقتصاد، علم و دگرگونی اجتماعی، معنا و کار را از هم جدا میکند.
زیرا که عقلِ ابزارانگارِ مثبت طبیعت را کارگاهی برای تولید و فقط برای این منظور میداند؛ از رابطهی زیباشناسانهی بین انسان و طبیعت چیزی نمیداند و حتی بر این تصور خام است که دستکاری سازوکارهای طبیعی همواره ممکن است و همین که به فناوری بالاتری دست بیابیم خواهیم توانست طبیعت را نجات بدهیم، و گرسنگان جهان را غذا. تن و جان آدمی نیز به همین ترتیب هدفی در خود و برای خود تلقی نمیشود که باید به خاطر خودش ارج گذاشته شود. فعلا میلیاردها انسان باید صبر پیشه کنند تا روزی در اثر پیشرفتهای فنآورانه نوبت زندگی به آنها هم برسد؛ آن هم در میانهی حادتر شدن فزایندهی فجایع زیستمحیطی و فجایع نابرابری از همهی انواع و اقسام آن. در این سو نیز به ما گفته میشود که برای ما «هزینه» میشود تا سالم و شاد و مولد باشیم، باید همچون جاستین قول بدهیم که به پولهایی که خرجمان شده بیارزیم و «خوشبخت باشیم».
در ایران مرگ روشنفکری، به معنای روشنفکر ارگانیک طبقهی کار و بیکاری، روشنفکر اندیشمند عمومی، متعهد و منتقد هلهله میشود. از نظر مدافعین مرگ روشنفکر، باید ظهور متخصصهای حرفهای و قلمرو بسیار محدودی را که میتوانند دربارهی آن اظهارنظر کنند به فال نیک گرفت. اما آنچه این افراد نمیگویند این است که عمق بندانگشتی دانش این متخصصین به بیقدرتی و خلع مالکیت تودههای مردم بر علم و ثمرات آن منجر شده است.
امروز به یمن همین تحولات یکسر منفیْ بخش بزرگی از پژوهشهای علمی باید در خدمت کارکردهای مشخص و تخصصی، برای حل مسئلهای معین و ریز باشند، تا شرکتها زودتر بتوانند آنها را در کالایی مادی یا نامادی به بازار عرضه کنند. به عنوان نمونه، هیچ اهمیتی ندارد که صنایع مواد غذایی با افزودن چربی، شکر، نمک و مواد زیانآور کنسروی به غذی ما، سبب افزایش شدید مرض قند و چاقی و بیماری قلب و عروق در ما میشوند. دانشمندان متخصصِ شرکت تولیدکنندهی داروهای ضد بیماریهای دیابتی باید هر چه زودتر «معجزه» کنند و آخرین نوع داروی موثر را به بازار بیاورند و سهم خود را در بازارهای جهانی چاقی و بیماریهای دیابتی افزایش دهند. گویا این دو صنعت در دو کرهی جدا از هم فعالیت میکنند.
شاید هم باید گفت که تقسیم کار و همکاری خوبی بین این دو وجود دارد: یکی بیمار میآفریند و تحویل دیگری میدهد، و آن دیگری هم آنها را «شفا» میبخشد. از آن سو هم دولت و بسیاری از متخصصینِ سبک زندگیْ «چاقها» را برای فقدان تحرک و فقدان حس مسئولیت فردی و اجتماعی سرزنش میکنند، زیرا قادر نیستند وقتی از مقابل قفسههای چشمکزن سوپرمارکتها عبور میکنند جلوی شکم خود را بگیرند و این مواد آشغال را خریداری نکنند. یا دستکم اگر میخرند، در مقابل برنامههای تلویزیونی روی مبلهایشان لم ندهند و آنها را در حالتی شتابزده در حالی که با حسرت به هنرپیشههای لاغر هالیوودی چشم دوختهاند و خود را زشت و مضحک مییابند، یکجا قورت ندهند.
به سلامت خودتان فکر نمیکنید دستکم به هزینههای دولت در این باره کمی فکر کنید. دولت از عهدهی هزینههای سرسامآور این بیماریهای ناشی از «سبک زندگی» برنمیآید. امان از این شهروندان نادان که به رغم دمکراتیک شدن سبک زندگی، به رغم آزادی اطلاعات و دسترسی به علم و دانش که به طور رایگان در اینترنت موجود است؛ همان اطلاعاتی که تفاوت بین نخبه و عامی را از بین برده و روشنفکران را ورشکسته کرده و به روز سیاه انداخته است؛ هنوز هم نمیتوانند از خوردن غذاهای آشغال پرهیز کنند.
نمیتوانند مسئولیت زندگی شخصی خود را به عهده بگیرند و بدتر از این به سربار شدن خود روی جامعه بیتفاوت هستند. نمیدانند که اگر آنها قدری سالم زندگی میکردند، میشد دولت رفاه را سر پا نگه داشت و اینقدر در هزینههایی که صرف فقیران و ضعیفان و بیکاران و بیماران میشود صرفهجویی نکرد. اما دولت و روشنفکران صنایع تجویز سبک زندگی کمی بیانصافی میکنند. اگر این جماعت پرخور و بدخور و نامتحرکِ لم داده روی مبلها نبودند، بخشی از صنایع داروسازی، تعداد زیادی از همین متخصصین سبک زندگی، کشیشهای جدیدی که ضمانتنامههای رستگاری میفروشند، دم و دستگاه صنایع ورزش و هنرمندانی که از اینها برای سرگرمی مردم و درس عبرتِ همه فیلم تهیه میکنند بیکار میشدند.
صنایع گوناگون برای یکدیگر کارآفرینی میکنند. جزئی شدن تخصصها و ریز شدن قلمروهای دانش به دست نامریی بازار به ایجاد مشاغل جدید و شاخههای جدیدِ تولید و توزیع و مصرف کمک میکند. آیا نظمی از این بهتر سراغ دارید؟ نظمی پرهماهنگتر از این یافت نمیشود. متخصصین سبک زندگی و پزشکها از مردم میخواهند که دستکم روزی شش عدد میوه صرف کنند تا با آلودگی هوا و محیط زیست مقابله کنند. از مردم میخواهند که برای پیشگیری از گرمایش فزایندهی زمین تمهیداتی در مقیاس جزئی به کار بندند. اما از سوی دیگر اتوبان و شاهراه است که پشت یکدیگر احداث میشوند، و صنایع اتومیبل سازی برای گسترش تولید و افزایش شغل و بالا بردن فهرست دستاوردهای مثبت سرمایه و دولت برای مقابله با بیکاری تشویق میشوند. تناقضها و تضادها روزبهروز روی هم انباشت میشوند و «ما ماندهایم روز نمیآید»۹. سیاستمداران پایشان را در یک کفش کردهاند که «رشد اقتصادی سرمایهدارانه یا مرگ» تنها نسخه برای ساکنین کرهی زمین است.
دانشمندان علم اقتصاد با آمار و ارقام به ما ثابت میکنند که فقیر شدن روزافزون انبوه مردم سیاست درستی است، زیرا که به تن و جان تنبلشان شوک وارد میکند. فقر مادی باعث میشود تا از فقر فرهنگی در عوض نجات یابند. زیرا این جماعت تنبل و پرتوقع به تکاپو میافتند و «هر شغلی» که به آنها پیشنهاد شود را میپذیرند. فلسفه خواندهای؟ ادبیات خواندهای؟ سینما و موسیقی خواندهای؟ هر چه خواندهای گوارای وجودت. به تو امکاناتی داده شد تا مدتی درس بخوانی و حالا شرکتها و دولت به تو و دانش جزئی تو نیازی ندارند لطفا پارو دستت بگیر و تا اطلاع ثانوی که «کارآفرینان» فکری به حال تو بکنند، مقابل خانهی سالمندان را برفروبی کن یا برگهای ریخته در خیابان را جمعآوری کن. برای در هم شکستن ایگوی آکادمیکات هم خوب است که فروتنی پیشه کنی. یاد میگیری از صفر باید شروع کرد. پس از چندی شاید خودت یاد گرفتی و دیگران را سر کار گذاشتی خدا را چه دیدی.
این دانشمندان (همچون جان در فیلم مالیخولیا) ظاهرا هنوز باور دارند که انسان مرکز عالم است، همه چیز برای خاطر او خلق شده است و همه چیز باید مایهی تفریح او را فراهم بیاورد. آنها گویا وابستگی انسان به بیرون از خود را فراموش کردهاند و نمیدانند که انسان فقط در رابطه با طبیعت است که میتواند وجود داشته باشد، آزادی و محدودیت خود را بسنجد و فروتنی پیشه کند. روانشناسی مثبت، که در غرب رواج فراوانی یافته است، بازتاب این وضعیت وارونه است.
انسان دعوت میشود تا خود را مرکز جهان خود بداند، ارادهی خود را به کار بگیرد، خوشبین باشد و به محدودیت و آزادی واقعی خود که فقط در زمینهی وابستگی او به جهان «بیرونی» یعنی اجتماع انسانی قابل سنجش است، بیتوجه باشد. در هر دو حالت از ما خواسته میشود تا از دگرگونسازیِ وضعیت عینیِ وارونه دست برداریم و به تعبیر و تفسیر وارونهی آن بپردازیم و به همان قناعت کنیم. انسان یاد میگیرد که از «تراژدی» روزمره و تاریخی-جهانی فاصله بگیرد و تراژدی را وضعیتی محتوم و تغییرناپذیر تفسیر کند. جنگ و کشتار همواره وجود داشته است، گرسنگی و فلاکت همواره بوده است، در طول تاریخ رسم بوده است که حاکمان بیایند و بروند و پس از آنها وضع نه بهتر، بلکه بدتر بشود.
لیبرالهای تمامعیار در برابر پرسشهای منتقدین خود که «این وضعیت قابل تحمل نیست»، پاسخ محکمی در چنته دارند: سرمایهداری میلیونها انسان را از فقر بیرون کشیده است؛ به چین و هند و برزیل و آفریقای جنوبی و ترکیه نگاه کنید؛ در هیچ دورهای از تاریخ بشر تا این حد صلح و ثروت و آرامش و پیشرفت بر کرهی زمین وجود نداشته است.
بحث با این متخصصین و ایدئولوگها همواره ساده و سرراست نیست. زیرا که عقل متعارف را میفریبند و رو به آن حرف میزنند. اما منتقدی که میخواهد بگوید آنچه در ظاهر به نظر میاید همهی حقیقت نیست، کارش دشوار است؛ زیرا با فلسفهی انسانمحور، با روانشناسی فریبکارانه، با «جامعهشناسی گاوی»، و با اقتصاد بندانگشتی روبرو هستیم. هر چه شکاف بین روزمرگی مردم و واقعیت سیاسی-اجتماعی بیشتر میشود، مردم بیشتر به بیرون و درون شخصی و خانوادگی خود مشغول میشوند؛ بیشتر به دنبال «کشف» خویشتنِ خویش و «تحقق» قابلیتهای شخصی خویش میدوند. هنرِ امروز نیز همین وضعیت را بازتاب داده و تقویت میکند.
هر قدر شکاف بین تن و جان آدمی، بین کار و معنا، بین سیاست و دخالتگری واقعی، بیشتر میشود، جستجو برای دست یافتن به معنا و معنویت (زیبایی، جامعیت، بههمپیوستگی، بههم مربوط بودن، عشق، هماهنگی و آرامش) در فراسوی زندگی واقعی بیشتر میشود. مسابقه برای «تجربه»ی اصالت در ساحتی فردی بیشتر میشود. به همین نسبت هم صنایع جهانگردی و معنابخشی بیشتر میشود، تا این که به زودی تعداد مشتریان به قدر کافی بالا میرود و اقشار مرفهتر دنبال فضای خالی دیگری برای معنا بخشیدن به زندگی خود میگردند؛ و ظاهرا این مسابقه تا بینهایت ادامه دارد. فرد باور کرده است که زندگی او، خود او و رفتارهای او معنایی مستقل از همهی دیگرانی دارد که در پیرامون او هستند. انسانمحوریِ فلسفی در همه زوایای زندگی ما خود را نشان میدهد. اقتصاد باور کرده است که بدون طبیعت، بدون کارگر و بدون جامعه میتواند وجود داشته باشد.
دولتهای این سو باور کردهاند که با حذف بقیهی جهان و بدون توجه به دیگر ساکنین زمین میتوانند به حاکمیت خود بر زمین ادامه بدهند. طبقات فرادست باور کردهاند که مرکز جهان هستند و کارگر و طبیعت و دولت نوکران آنهایند. فرد نیز به عنوان یاختهی این پیکره بر این باور است که موجودی قائم به ذات است و خود برای زندگی خویش تصمیم میگیرد و معنا برای آن خلق میکند. معنایی که هر چه بیشتر در دست صنایع گوناگون رسانهای، جهانگردی، ورزش، تغذیه، پوشاک و نظایر آن متمرکز میشود. وقتی که کار و سیاست به بیان مارکس از انسان بیگانه شوند، در این صورت او تلاش میکند تا در بیرون از این عرصهها زندگی انسانی را پی بگیرد.
انسانی که کار مجرد انجام میدهد، انسانی که فعالیتاش ثروت مجرد برای غیر میآفریند، انسانی که هر روز همچون سیزیف باید روز را از نو با همان وضع پیشین آغاز کند، چرخ عصاری سرمایه را بچرخاند بی این که هدفی بزرگ پیشاروی خود ببیند، عینیتی به همین شکل بیگانه خلق میکند. این عینیت این کار بیگانه از پیش در سوژگی او دست برده است، آن را دستکاری کرده است، به آن شکل داده است، اصالت او را سلب کرده است، خلاقیتهایش را به تصرف خود درآورده است.
«من»ای که میخواهد از دل این «ما»ی انتزاعی بیگانه سربرآورد، مگر میتواند منِ انتزاعیِ بیقدرت و بیمعنایی نباشد؟ چه خوب، چه بد، «من در هیئت ما زاده شدم».۱۰ این است راز سوژگی-ابژگیِ همزمان سرمایه و ما مخلوقاتش. فرد از روزمرهی خویش میگریزد، زیرا همه چیز کسالتآور است. در کار و در زندگی خود نمیتواند خلاقیتهای خود را متحقق کند، بنابراین از آن فرار میکند؛ باید به جایی فراسوی مادیت برود تا «معنویت» را بیابد. باید فراسوی زندگی روزانهی خود برود تا «معنا» را بیابد. اما اگر مادیت خود باید به معنا آغشته باشد تا ما به قرار بازآییم، چه کار باید بکنیم؟ نقد درون ماننده. باید از همین روزمرگی، از همین مادیت آغاز کرد؛ باید آن را دگرگون کرد. در دگرگونیِ این واقعیت وارونه، این مادیت بیرحم و بیمعنا، شاید بتوانیم به خودمان هم معنا ببخشیم و زندگی را به گونهی دیگری سازمان بدهیم.
اگر مخالفان وضعیت کنونی جهان در پلمیکها و بحثهای خود با لیبرالها از وضعیت کنونی جهان انتقاد کنند و خواستار تغییرات بنیادین بشوند، فورا با این اشارهی طعنهزنانه روبرو میشوند که کسی نمیتواند و نباید در این وضعیت از راه برنامهریزیهای متمرکز و مرکزی دخالت کند. دخالت نکنیدکه فاجعه خواهید آفرید. تکرار تاریخ را از ما نخواهید. بازار با سازوکارهای خود فرایند تاریخ را به نحوی رو به جلو تضمین میکند. پسامدرنها هم از ما میخواهند از آسمان به روی زمین سفت فرود بیاییم و در قالبهای خدایگونه حرف نزنیم، بلکه زمینی، انسانی و کوچک بیندیشیم. به این ترتیب یکی معنا را به خودبخودیسم بازار فرومیکاهد و دیگری آن را به برنامهها و روایتهای محلی و خرد. مخالفان وضعیت کنونی به درستی اشاره میکنند که معنایی بزرگتر از آنچه که پسامدرنها میگویند متصورشدنی است و در ضمن معنایی متفاوت از خودبخودیسم بازار هم تصورپذیر است.
این معنا را تاریخ انسانی برای ما به ارمغان میآورد، این معنا حالتی هم ابژکتیو و هم سوبژکتیو دارد. حالت ابژکتیو آن همین وضعیت کنونی است که میتواند سنگ بنای تمدنی والاتر گردد، همین بارآوری عظیم تولید است که میتواند گرسنههایمان را سیر کند، برهنههایمان را بپوشاند، بیمارهایمان را شفا بدهد و مطرودینمان را در آغوش بگیرد و اجتماعی جهانی و عادلانه و آزاد خلق کند. این معنایی تاریخی است. معنایی است که تاریخ به ما ابلاغ میکند. زیرا به چنین سطحی از قابلیت ابژکتیو رسیدهایم. معنای سوبژکتیو آن نیز قرنها مبارزات انسانهای آزاده و ازخودگذشته برای عدالت و آزادی و صلح و محو نابرابریهایی است که در شان آدمی نیست، زیرا که او را خوار میدارد. معنای سوبژکتیو آن جانباختگان بیشماری است که تلاش کردند تا زندگی روزمرهی شخصی خود را به تاریخ پیوند بزنند، از عشرت و عیش و لذت و دلخوشیهای دلنشین و زیبای مورد نیاز همهی انسانها چشم پوشیدند و «عشق سیاسی»۱۱ را معنا و هدف زندگی خود کردند تا جهانی آزاد و عادلانه را متحقق کنند:
که کارستانی از این دست از توان درخت
و پرنده و صخره و آبشار بیرون است
انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود
جهانی که در آن همه کس بتواند در ایجاد معنایی همگانی که معنای فردی را در خود به فراخناکی جای بدهد و بگنجاند دخالت کند؛ جهانی که در آن کسی گرسنه نباشد؛ کسی از سرما و گرما در رنج نباشد؛ جهانی که در آن میلیاردها انسان با محرومیت عاطفی، جنسی، فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی دست و پنجه نرم نکنند و عدهای دیگر جهان را «پلشت و نفرت-خیز» نکنند. معنایی بزرگ در تاریخ هست که همهی نسلهای انسانی را به هم میپیوندد و به رغم تمام شکستهای جانکاه، به رغم تمام قربانیها و فداکاریهای تباه شده، به ما اجازه نمیدهد که «معنا»ی زندگی را امری شخصی و خصوصی بدانیم. باید از بازی کردن نقش خدا دست برداشت و در برابر طبیعت فروتنی نشان داد و تلاش کرد تا آینده را همین امروز برای میلیاردها انسان روی زمین به ارمغان آورد… . «در انتظار پاسخی عصب میکشیم».
خرداد ماه ۱۳۹۳
۱. کاش در این جهان مردگان را روزی ویژه بود / تا چون از برابر اینهمه اجساد گذر می کنیم / تنها دستمالی برابر بینی نگیریم / این پُرآزار گند جهان است / تعفنِ بیداد است… (شاملو).
۲. احمد شاملو
۳. احمد شاملو
۴. از همان نوع که شاملو برایشان می خواند: ما بیچرا زندگانیم / آنان به چرا مرگ خود آگاهانند.
۵. برگرفته از فیلم ماتریکس.
۶. می دانستند دندان برای تبسم نیز هست و تنها بردریدند / چند دریا اشک می باید تا در عزای اردو اردو مرده بگرییم / چه مایه نفرت لازم است تا بر این دوزخ، دوزخ نابکاری بشوریم. (شاملو).
۷. شاملو
۸. زیستن، و ولایت والای انسان بر خاک را نماز بردن / زیستن و معجزه کردن / ورنه میلاد تو جز خاطره ی دردی بیهوده چیست / هم از آن دست که مرگ است / هم از آن دست که عبور قطار عقیم استران تو از فاصله ی کویری میلاد و مرگات / معجزه کن که معجزه تنها دست کار توست / اگر دادگر باشی / که در این گستره گرگانند / که مشتاق بر دریدن بیدادگرانه ی آن که دریدن نمی تواند / و دادگری معجزه ی رهایی است… (شاملو).
۹. شاملو
۱۰. شاملو
۱۱. از بیرون به درون آمدهام … / از منظر به نظاره به ناظر / نه به هیئت گیاهی نه به هیئت پروانهای / نه به هیئت سنگی نه به هیئت اقیانوسی/ من به هیئت ما زاده شدم / به هیئت پرشکوه انسان / تا در بهار گیاه به تماشای رنگین کمین پروانه بنشینم / غرور کوه را دریابم و هیبت دریا را بشنوم / تا شلیته خود را بشناسم و جهان را / به قدر همت و فرصت خویش معنا دهم / که کارستانی از این دست از توان درخت / و پرنده و صخره و آبشار بیرون است / انسان زاده شدن تجسد وظیفه بود / توان دوست داشتن و دوست داشته شدن / توان شنفتن توان دیدن و گفتن / توان اندهگین شدن و شادمان شدن / توان خندیدن به وسعت دل توان گریستن از سویدای جان / توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شکوهناک فروتنی / توان جلیل به دوش بردن بار امانت / و توان غمناک تحمل تنهایی / تنهایی تنهایی تنهایی عریان / که انسان دشواری وظیفه است. (شاملو).
نظرات
این یک مطلب قدیمی است و اکنون بایگانی شده است. ممکن است تصاویر این مطلب به دلیل قوانین مرتبط با کپی رایت حذف شده باشند. اگر فکر میکنید که تصاویر این مطلب ناقض کپی رایت نیست و میخواهید توسط زمانه بازیابی شوند، لطفاً به ما ایمیل بزنید. به آدرس: tribune@radiozamaneh.com

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نظر را بنویسید.