تا اینجا به طور خلاصه گفتیم فرهنگ استبدادی سه ویژگی دارد:

 

نخست: به رسمیت شناختن رابطه از موضع نابرابر

وقتی بازی زندگی ما برقراری ارتباط از موضع نابرابر باشد فرقی نمی کند که در موضع قدرت قرار بگیریم یا در موضع ضعف، مهم این است که ارتباط از موضع برابر را به رسمیت نشناخته ایم و در هر صورت در این بازی قربانی انتخاب مان خواهیم بود.

اولین ارتباط از موضع نابرابر را در کودکی و به شکل والد – کودک تجربه می کنیم. اگر این ارتباط بر اساس قدرت شکل گرفته باشد – نه بر اساس صمیمیت و خردورزی – ممکن است به شکل ویرانگری به بازی زندگی ما تبدیل شود. در این صورت در زندگی همواره طرف مقابل را از نظر قدرت ارزیابی می کنیم و بر همین اساس با او وارد رابطه می شویم. این شکل از ارتباط نه تنها زندگی زناشویی را به دوزخی مهیب تبدیل می کند بلکه روابط اجتماعی و معادلات سیاسی را به تحت تاثیر قرار می دهد.

در فرهنگ دموکراتیک ارتباط از موضع برابر به رسمیت شناخته می شود. در زبان علمی نیز جایگاه گوینده مهم نیست، گزاره ها مهم هستند. فرهنگ دموکراتیک و فرهنگ علمی یکدیگر را تقویت می کنند.

 

دوم مسولیت گریزی و توجیه مسولیت گریزی

پاداش وارد شدن در ارتباط از موضع نابرابر مسولیت گریزی است. بازی (( من قربانی هستم نه گناهکار )) تنها هنگامی که با هدف پنهانی مسولیت گریزی شروع می شود به یکی از ویژگی های فرهنگ استبدادی تبدیل می شود. در این حالت بازی این معنای احمقانه را پیدا می کند:

من قربانی هستم و مسولیتی به جز قربانی ماندن ندارم. مسولیت با متجاوز است.

 

سوم احساس بیزاری و نفرت از خود

این مساله قدری عمیق و روانکاوانه است. کسی که خودش را دوست داشته باشد نیازی به مجازات خود احساس نمی کند پس دلیلی ندارد به دنبال رهبری بگردد که خودش را قربانی جاه طلبی های آن رهبر کند و بنابراین نیازی به وارد شدن در بازی مرید و مرادی نمی بیند. آرزوی قربانی شدن در راه جاه طلبی های یک رهبر خودکامه عمیق ترین نقطه بردگی انسان هاست. اگر انسان ها برده وار فکر نکنند پیدایش و ماندگاری فرهنگ و حکومت استبدادی تقریبا غیرممکن است.

 

تجاوزگری به حقوق انسان ها سرشت یک حکومت استبدادی است به همین دلیل

بحث درباره تجاوز ناگزیر به بحث درباره استبداد و دموکراسی منجر شد.

یک شکل از رابطه از موضع برابر همان ارتباط هایی است که در شبکه اجتماعی فیس بوک وجود دارد. در فضای فیس بوک همه در برابر قوانین سایت فیس بوک برابرند و هیچ کس حقی فراتر از حق دیگری ندارد. به سادگی می توانید اعلام کنید چه کسی یا چه مطلبی را دوست دارید و به همان سادگی می توانید اعلام کنید انتخاب تان را عوض کرده اید و مثلا لایک خود را پس بگیرید یا دوستی خود را با هر شخصی خاتمه دهید و دیگران نیز بدون تبعیض همین حقوق را دارند.

ساختار فیس بوک یک ساختار ریزومی ( شبیه ساختار کل شبکه اینترنت ) است نه یک ساختار هرمی. در ساختار ریزومی که شبیه ریشه های گیاه بامبو است، هیچ مرکزی بر مراکز دیگر تسلط ندارد، حال آن که در ساختار هرمی یک مرکز قدرت در راس هرم به تمام ساختار تسلط و برتری دارد و با تمام هرم از موضع نابرابر قدرت وارد ارتباط می شود.

ساختار حکومت و فرهگ دموکراتیک به دلیل وجود آزادی بیان به ساختار ریزومی شبیه می شود چون با ارایه اطلاعات  می توانیم به تقسیم قدرت در همه جامعه بپردازیم. هر چقدر ساختار قدرت در جامعه ای به ساختار ریزومی ( یا مثلا فیس بوکی) شبیه تر باشد آن جامعه از دموکراسی بیشتری برخوردار است.

فردی که مورد تجاوز قرار گرفته معمولا خودش را در موضع ضعف و متجاوز را در موضع قدرت می بیند. اگر این ارتباط نابرابر تداعی کننده ارتباط نابرابر با والدین باشد – که معمولا به طور ناخودآگاه همین طور است – قربانی به خاطر قربانی شدن احساس گناه می کند. البته در سطح ضمیر خودآگاه این احساس گناه احساس شرم نام می گیرد.

یک مساله این است که اساسا قربانی این رابطه نابرابر را به رسمیت می شناسد یا نه؟ البته آنچه در عالم واقعیت رخ داده یک ارتباط نابرابر بوده است اما به رسمیت شناختن این رابطه یعنی این که متجاوز قدرت داشته، پس حقیقت هم داشته است. می دانم که احمقانه به نظر می آید اما ضمیر ناخودآگاه ما نیز احمق است و به همین دلیل حکومت های استبدادی وجود دارند و دوام می آورند و به همین دلیل  گاهی لازم است به زبان احمقانه ناخودآگاه مان با او حرف بزنیم و باز به همین دلیل است که حرف های یک هیپنوتیزم درمانگر در حال هیپنوز مراجع گاهی احمقانه به نظر می آید.

یک مساله مهم در درمان قربانی این است که متجاوز در ناخودآگاه قربانی در جایگاه پدر ( یا مادر ) قرار نگیرد ولی چون والدین در دوران کودکی ما در موضع قدرت بوده اند و متجاوز هم در موضع قدرت بوده است ممکن است این جادوی سیاه رخ دهد.

نظرات

نظر (به‌وسیله فیس‌بوک)